صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / رسول تا نازی
. 1 . 2 . 3 . 4 . >>
نویسنده پیام
# : 8 Jun 2007 04:37 | ویرایش بوسیله: baraxna3


باسمه تعالي
قسمت اول ( با دقت بخوانید ) : حکمت کار
من رسول 31 ساله از تهرانپارس
این هم ایمیل بنده اگه کاری داشتین
mail:rasool_pars@yahoo.com
راستی همین اول بگم که من شعر و داستان زیاد می گم و چندین بار داستان ها و مقالاتم در مجلات ایران چاپ شده
اما چون قلمم زیبا نیست همیشه دوستانم ویرایش کردند اما آنچه در ذهن من هست قشنگه همین اول بگم اینم خاطره ی من هست و داستان نیست
اما مطمئن هستم لذت می برید
اون موقع که 15 سالم بود رشته رياضي مي خوندم توي بهترين مدرسه شرق تهران و شايد بشه گفت در آن زمان بهترين
مدرسه تهران. چون اين مدرسه وابسته به تيزهوشان بود خيلي سخت ميگرفتن ديوانه شده بودم صبح تا شب
پاي تکاليف از اون ورم که از 6 صبح تا 3 بعد از ظهر توي مدرسه کوفتي
چند وقتي بود خونمون رو عوض کرده بوديم اون زمان ما پولدار بوديم و چند خونه داشتيم اما الان !
يک همسايه جديد پيداکرديم که پسري هم سن و سال من داشت به نام ارشک عجب پسري بود اين ارشک
چشماي سبز سفيد و حدودا مناسب نه چاق نه لاغر خيلي هم زود با هم دوست شديم اون رشته اش گرافيک بود
يعني فني و حرفه اي و واقعا هم درسش افتضاح مدتي در درس ها کمکش مي کردم البته بيشتر درس هاش
که کار گرافيکي بود و از من کاري بر نمي آمد ولي در دروس ديگر فقط من بودم و من
خيلي واسم روضه مي خوند يعني هي مي گفت تو درست خيلي توپه اگه بياي مدرسه ما شاگرد اولي و از اين حرفا
حقيقتش من خيلي وسوسه شدم اما خلاصه اش کنم با حرفاي ارشک بالاخره قبل از امتحانات ترم اول در ضمن مخالفت شديد خانواده تغيير رشته
از رياضي به گرافيک ! البته الان حدودا پشيمانم اما الان سني ازم گذشته البته 31 بيشتر ندارم و يک آتليه توپ دارم
با اينکه پس از ورود من به اون مدرسه امتحانات ترم شروع شد اما من با معدل 19/79 هنوز کارنامه ام رو دارم
بالاترين معدل مدرسه شدم تا مدتي هميشه بحث من توي دفتر مديران بود وبه پدرم خيلي تعريف هاي مي کردند و پدر نيز از من راضي بود حدودا
من در کلاس گاهي پيش ارشک مي نشستم و گاهي پيش مرتضي که او پسر آرام و با شخصيتي بود و در کلاس
همه از من و او تمجيد مي کردند تا عيد خيلي فاصله داشتيم اين ارشک جديدا از خانومي حرف ميزد به نام نازي
مي گفت خيلي محشره و مي گفت البته از قديم با اينا رفتا آمد داشتن خانوادگي اما الان خيلي با هم مي سازن
و همش در رفت و آمد هستند هرروز بحث ما همين بود در مورد نازي حرف مي زديم
ميگفت که نازي مطلقه هست و موقعي که 15 سالش بوده بهش شوهر دادن و چون بچه بودن زن و شوهر
همش مشکل داشتن و طلاق گرفتن تازه شوهرش کر يا شايدم مي گفت لال بود يادم نيست
اينا همه گذشت تا توي دي ماه به نظرم بود که يه سفر خارج از کشور اين باباي ارشک رفت فکر کنم دوبي بود
شايدم مالزي خلاصه بعد که اومد يه پارتي کوچيکي باباش گرفت ما هم همون اول رفتيم خونشون
پاي سيستم ارشک بوديم همش که ارشک اومد پيشم هيجان زده گفت :
رسول رسول رسول
رسول :ای کوفت رسول چه مرگته بنال
ببین رسول نازی اومده
رسول : چیییییییییییییییییییییییییی نازییییییییییییییییییییی وووووووووووووووووووی جیگرشو بخورم جدا؟
ای زهره چغک مگه من دروغم میگم
رسول : آره تو یکی که از شکم مادر معصوم موندی
خیل خب بسه الان پیداش میشه ها
رسول : مگه تو اتاق میاد خانوما که تو حال دارن می رقصن
آره بابا اونقدر پرو هست این خانومه که دومی نداره حالا ببین و تعریف
یک دفعه دیدم صدای نازی میاد وای داره میگه هشت پا کجاست این هشت پا و از این چرت و پرت ها
رسول : بابا این زنیکه (چون مطلقه بود مگر نه 20 بیشتر نداشت) با منه ؟؟
ارشک : نه پس با منه این دختره همه رو فحش میده
رسول : خیل خب بزار ببینمش فعلا که ترسیده بیاد تو اتاق
که یک دفعه در باز شد یا حضرت بنی هاشم مددی
...
شرمنده شارژ باطری کیبوردم داره تموم میشه اینم از مشکلات کیبورد های بیسیم هست دیگه
ببخشید که دوسته ویرایشگر من که شیوه های نگارش رو می دونه اینجا نیست
مگر معجزه نیست پیدایش آفرینش ؟ اعضای تمام وجودت مگر معجزه نیست ؟
من کسی نیستم که ناز کنم اما باید بدونم مخاطب من قضیه رو دنبال می کنه یا خیر
من خودم از انتظار متنفرم
خیلی زود کمتر از چندین دقیقه ادامه رو می نویسم
حالا بروبکس انتقام از اسی نظر بدن
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی ما رستگار

# : 8 Jun 2007 08:55


پس بقيش چي شد

# : 8 Jun 2007 13:36 | ویرایش بوسیله: baraxna3


این همه کاربر عضو داره سایت 48 هزار یعنی حدود نصف استادیم آزادی اما دریغ از 48 نظر یعنی از هر هزار نفر هم یکی نظر نداد آفرین چقدر با معرفتین خب یکی پیدا شد با این یوزر عجق وجقش
و اما قسمت دوم ( کلاسیک ) : رو در رو

در باز شد و ...
که يه لحظه ديدمش بهش سلام ندادم اونم هيچي نگفت و سلامم نداد و ديدم که ساکت شده (بعدا فهميدم به خاطر ابوهت
عينکم و اين که با اون سن کمم اونجا 16 ساله بوده چون عينک داشتم تريپم با شخصيتي بود ديگه ساکت شد) مگر مه اين دختره پتياره!
خلاصه اون زمان به همين منوال گذشت و بهمون گفتن که حاجي اومده حالا خوب شد مکه نرفته بود خارج بوده
اگه مکه بود که الان حتما ... بگذريم ما هم با بقيه رفتيم رستوران البته رستوران خوبي بود يادم نيست
اسمش چي بود اما فکر کنم وليعصر بود ما هم رفتيم طبقه بالا رستوران نشستيم مشغول خوردن شام شديم
آخرا بود همه داشتن مي رفتن که اين نازي خانوم رو ديديم دوباره يک يعني يک نگاهي کرد که کفمون بريد
ما هم که از خدا بي خبر چه پسر پاکي بودم حالا که نگاه مي کنم خندم مي گيره هيچي نگفتيم نشستيم تا همه برن
اين خواهرومادرش هم بود نازي خانوم مگر نه تو همون رستوران ... اين ارشک کثافت هم که غيبش زده بود اصلا
بعدا ارشک بهم گفت که يکي از اين دلبراش رو ديده دختر حاجي نمي دونم کي کي که بد جوري واسه هم لاو مي ترکونن
رفته بوده حتما دست بوس پدرش که البته مدتي عمرش رو داده به شماها !
اينقدر اينا واسه هم گل واژه گفتن که دومي نداشت ارشک تعريف من رو پيش نازي خيلي ميکرد
ميگفت اين سايت هک مي کنه سرور مي پوکونه و از اين حرفا که نازي هم غيرتي شد و اومد پيشم و گفت
اگه راست ميگي بيا آي دي منو هک کن من هميشه آن هستم فلان و پيش ملان منم گفتم بزار درو ببستم بعد
ما هم گفتيم من که از اين سوسول بازي ها نمي کنم آيدي بازي ماله بچه هاست حالا اگه آي سي کيو داشتي واست
مي هکيدمش يه چيزي اونم گفت نه تو بلد نيستي ياد نداري و از اين حرفا منم گفتم چشب ولي يادت باشه خودت خواستي
آخراي همون شب رفتم نت با آيدي ياهو اومدم بالا بر خلاف ميلم و ادش کردم
جاتون خالي ديدم آن هست گفتم تو که آيديمو نداري بزار سر کارش بزارم
کلي اين اسکول خانوم رو شاسکول کرديم رفت بعد بهش گفتم بابا منم رسول و بعد ديگه رفتم تو کار لاو بازي
کلي از اين چرتو پرتا اونم گفت من خيلي تنهام (البته از ارشک شنيده بودم که چند بار خودکشي کرده) اما خودش چيزي نگفت
خيلي حرف زديم بعد لامصب از دروغ مي گفت قلبم درد مي کنه مي گفت نترس زياد طول نمي کشه
از تو مي خواهم که منو يکي 2 ماه تحمل کني البته اگه قرار باشه به مرگ طبيعي بميرم
منم از الکي مي گفتم نگو و من دارم گريه مي کنم
بهم گفت وب کم بده
حالا گاو بيار و پلو بار کن منم پيچوندمش با روش هايي که ياد داشتم مثلا بهش وب مي دادم اما ... بماند
بهم مي گفت گريه نکن مرد باش و گفت من از وب هم شانس ندارم
البته خداييش من گريه هم کردم بابا من خر عاشق يه زن مطلقه 20-21 ساله شده بودم
خلاصه گذشت و گذشت تا 5 صبح چتيديم و چند روز بعد بعد از مدرسه آن شدم ديدم به اين که وصله
تازه چي وب کم هم داره بهش کفتم تو که وب کم نداشتي گفت الان کافي نتم
بهم وب کم نداد منم با ترفند انوني موس دورش زدم و چند تا عکس مشتي هم ازش انداختم الانم توي کامپيوترم دارم عکس ها رو
هرچند تو سي ان بوده و با حجاب چند شب بعد عکس ها رو به ارشک هم کلاسي خود خرم نشون دادم
اونم که بنده خدا حرف تو دلش نمي مونه يک راست گذاشت تو دست نازي خانوم
خب سري بعد چت من با نازي خانوم :
سلام عکس هامو واسم بفرست
کدوم عکسا از چي حرف ميزني
خودت بهتر مي دوني زود باش
منم از الکي يه چيز ديگه واسش سند کردم تا نتونه دانلود کنه
ارور داد و گفت من از همه بدم مياد من با هيچکس نمي چتم
کلي حرف زد و گفت راستي ديد نتونستي منو هک کني من به ارشک مي گم ضايع شي
منم گفتم من حوصله ريموت دسکتاپ بازي ندارم پسوردتو بدم کافيه
گفت نمي توني نمي توني
منم ديگه باهاش حرف نزدم فکر کرد قهرم 60 تا پي ام داد
اما من در حدود 7 دقيقه پسوردشو بهش تحويل دادم
که حال کرد گفت با آيدي من بياي بالا راضي نيستم
من گفتم من 10000 تا آيدي دارم که هنوز چک نکردم چه خبره تازه 2 از آيدي هاي اولي که ساختم
ياهو بسته چون پسورد بلاگ هاي ملتي که با فيک پيج هک کردم ميومده برام زياد بوده حتما شکايت کردن ياهو بسته
با اينکه من واسه آيدي هام به کمپاني ياهو زنگ زدم يا همين تلفن معمولي بدون نياز به کارت تلفن بين الملل
اما همش جواب هاي سربالا ميدادن و مي گفتن ما دسترسي نداريم باچند تا خانوم و آقاي امريکايي حرف زدم
پست تلفن که حدود 37 دقيقه شد و 7 هزار تومان کارکرد خارجه اومد اما فايده نداشت
از بحث دور نشيم
بنده خدا چون چند باز خودکشي کرده بود هي بهم مي گفت تو هم حتما مي خواي منو کمک کني
من احتياجي به کمک شما ندارم اينو جدي مي گم باي باي تا ابد
راستي فکر نکنين که من دارم خيال بافي مي کنم من آرشيو چتم رو دارم که اگه اصرار کرديد مي زارم
چون بايد اديت بشه و آيديمو بردارم اما اگه دنبال آيدي نازي خانومي که آيديش ttenesi
هست معروف به اسي شايدم تي ده تا اسي يا منظورش تاج ده تا اسي و غيره بوده البته مي گفت آيدي منو
يه خارجي ساخته و از اين جفنگيات بهش گفتم من مي خوام رقصتو ببينم چون تعريفش رو زياد شنيدم
خيلي عصبي شد و با فونت بزرگ و قرمز نوشت دروغگوووومن تا بحال نرقصيدم
منم گقتم به نظرت من دروغگو هستم باشه امشب يادم نميره باشه تلافي مي کنم و اونم شروع کرد
ننه من غريبم بازي و مي گفت قلبم درد مي کنه و تا 6 صبح تو چت قربون صدقه خانوم مي رفتيم
فرداش واسش پي ام دادم يعني نبود آف گزاشتم نيگا الان ظهر و من هنوز صداتو مي شنوم
باشه تو نخواستي بدون تو نخواستي منو تو ما باشيم سرنوشت اين بود که تنها باشيم
فرداش به هزار بهونه رفتم خونه ارشک اينا و وقتي کسي نبود طي يک عمليات شهادت طلبانه
از توي دفترچه تلفنشون شماره خونه نازي رو برداشتم البته شماره مال خانواده بود اون اسکل خانوم موبايل نداشت
البته اون موقع ها مد نبود زياد الانه که اين اعتباري مملکت رو قرق کرده
بهش زنگ زدم البته از تلفن عمومي اول ترسيدم فکر کردم خودش نيست از دستم ناراحت شد مي گفت شمارمو از کجا
آوردي و منم کلي رفتم رو مخشو کلي خوردمش انگار کله گوسفند مي خوري اما حيف که بي بهره اي از پاچه البته به تعبيري ساق
آخه من دنبال داف بازي نبودم چه برسه به ايمکه شماره يک داف رو هم گير بيارم نمي دونم داس چرا اينجوري شد
خب بچه ها جونم ادامشو ميزارم واسه اين بار طولاني شد مراعات خودتونو مي کنم خسته ميشيد
راستي از پيشکسوت هاي داستان و خاطره نويسي نيز مي خوام ه بيان اينجا و انتقادي بکنند
شب شده و باز هوا تاريکه بابام خريده واسم توپ چهل تيکه
بروبکس محل همه شاکي ان از تريپ ماها اندر قاطي ان
اين داستان سر دراز دارد

# : 8 Jun 2007 16:34


سلام
موضوع داستان جالبه ولی البته بیشتر یک گزارش شتاب زده ست...شاید اگر با انسجام کلا می بیشتری بنویسی خواننده هات بیشتر بشن...
در مورد کارهای گرافیکی منم دوست دارم .موفق باشی

# : 8 Jun 2007 17:08


از خودم تعریف نکنم عجب عالی شده ها
اما نامردی این تاپیک در کمتر از 12 ساعت از شروع کار 555 بازدید داشته اما فقط 4 تا نظر
واقعا که ...

# : 8 Jun 2007 17:55 | ویرایش بوسیله: baraxna3


قسمت سوم ( هیجان موج می زند ): مهمانی
نازي پشت تلفن بهم گفت شب من و خانواده مي خوام بريم خونه ارشک اينا اگه تونستي يه جوري بپيچون بيا ولي تابلو بازي در نيار
يادم نمياد به چه بهونه اي رفتم که باز رفتيم پشت اين سيستم ارشک خان که ديديم نازي خانوم وارد مي شود
به به سلام عليکم يا اخي !!!!!
تقبل الله چي بگيم اين وسط کاري
ديديم خانوم با يک عدد قهوه ترک تشريف آوردن پيش ما بعد تشکر دقت کردم ديدم دستش تسبيح هست بهش گفتم ...
ولش کن سانسور بعد ديدم چادر نمازم که سرشه خانوم و داره با تسبيحشون ذکر ميگه گفتم يه وقت ما رو جادو نکني دعا معايي نخوني
البته خانوم به خودش برداشت و فکر کرد جريان زن و شوهري هست
البته منم کم کلک نبودم به عنوان هديه واسش يه کتاب زيبا آورده بودم که البته اميد دهنده بود واسه ادامه حيات واسه اونا که از زندگي خسته شدن
جلد سبز و زيبا و شيک و ملس بهش موقعي کتاب رو دادم که ارشک رو از اتاق دنبال نخود سياه فرستاديم
تشکر کرد و رفت جربانات ما ادامه داشت
تلفن هاي طولاني چت اما ملاقاتي در کار نبود خيلي پاي تلفن با هم گريه مي کرديم هم من هم اون از زندگيش مي گفت من گريم ميگرفت
از اينکه چقدر داييش رو دوست داشته و بعد که داييش مرده ديپرس شده و دکترا گفتن بايد شوهر کنه به خاطر همين وفتي
که 15 سالش بود شوهرش دادن رفت اينم نتيجه نصايح دکتراي عالي قدر که خانوم آخر بيفته به حلق ما
يک روز بهم گفت که ناهار دعوتيم خونه ارشک البته ارشک ايناهم زياد مي رفتم خونشون اما من که مجوز نداشتم
گقت تو هم بيا به هر کلکي شده زنگ زدم به ارشک البته از خونه داييم آخه مراسم فوت يکي از بزرگان بود حالا نمي گم کي
اما اون زماناي قديم امام جمعه بود واسه خودش و راضيش کردم اما بعد بهم گفت که نه نميشه فلان و بلان چي شد
منم به نازي زنگ زدم و جريان روگفتم اول باهام دعوا کرد گفتم چرا داد مي زني سرم گفتي حالا به من ميگي لزبين
آخه من از الکي واسه اين که اسکلش کنم بهش گفتم تو لزبين هستي يا نه که بعد که معني شو رو پرسيد گفتم يعني مستاجر
نگوکه خانوم از تو ديکشنري معني رو بعدا پيدا ميکنه حالا از سر پياز مي رسيم به ته پياز
بهم گقت ارشک غلط کرده بهش زنگ زد گفت که به رسول بگو بياد و ورد نصب کنه من يک تحقيق ورزش دارم واسه خواهرم بيام اونجا تا
وقتي هستيم تايپ کنم چون مي دونست اين ارشک چيزي بارش نيست خلاصه ديگه صبحش با هرکلي بود خونه رو هم پيجونديم
گفتم ارشک نياز مبرم به من داره و رقتيم به سوي بهشت يکي از قشنگ ترين روز هاي زندگي من منظورم رويايي هستش
رفتيم و ورد رو نصب کرديم و هي طولش داديم تا اين نازي و مامانو خواهرش و بند و بساط اومدن ما که نديديمشون هنوز
يک دفعه نازي خانوم اومد تو اتاق به بهانه تايپ و با کتاب آموزش شنا بود فکر کنم نشست مثلا به تايپ کردن منم کنارش نشسته بودم
ووووووي يعني ووووووي وووووي هي پاهامو ميزدم بهش اونم يکي از پاهامو البته قسمت پايين پام از مچ تا انگشت ها رو گزاشت لاي
دو تا پاهاش بهم گفت خيلي يخ هست اينکه راست مي گفت پاهام کوول بود اساسي ديدم ارشک داره متوجه ميشه با اينکه اسکول بود
يه دفعه صداي پا اومد من و ارشک و داداش ارشک که کنار ارشک بود پريديم ته اتاق و کتاب ادبيات رو دستمون گرفتيم
مامانش بود نمي دونم چي کار داشت بهانش بود مي خواست ببينه نازي در چه حاله يعني توي حاله يا نه
ما هم اين کتاباي ادبيات رو گزاشتيم آخه يادمه فرداش امتحان ادبيات داشتيم با مستر پرنيان رفتيم دوباره جلو
اين اتفاق چنديدن بار افتاد و هي اين مامان ارشک گير بود ميامد ما هم که اين کتاب تو دستمون بود
بار آخري که اومد نازي به مامان ارشک گفت تا شما ميان تو اتاق اين بچه ها مي پرن عقب
با اينکه مامان ارشک تپل مپل و از اون قرطي هاي روزگار بود اما چهره ي حق به جانبي به خود گرفت
منم که سرمو انداختم پايين موقع کار با کامپيوتر کنار نازي بودم باز که ارشک گفت شما چيه باهم خيلي راحتين
که نازي يک دفعه روسري شو برداشت و گفت من از کاري که نکردم باکي ندارم ووووي چه موهاي نازي داشت اين نازي
منم به ارشک که بهم حسادت مي کرد گفتم ايييينه فهميدي بعدم به نازي گفتم بهتره روسريشو سرش کنه تا مامانش نيومده بهش نزده توسري واسه نداشتنه روسري
خلاصه وقت ناهارشد منم که مهمون ناخوانده روم نمي شد برم سر سفره توي اتاق واستادم و نرفتم
که همه رفتن سر سفره ديدم نازي خانوم اومد تو اتاق و رفت سمت کمد که کنار تختي که من روش نشسته بودم
رقت از توش چند تا قاشق برداشت و گقت بيا ديگه خانوم فلانيان منتظره منم پا شدم نمي دونم پي
ولي از روي عشق همديگه رو بغل کرديم يه 20 ثانيه اي توي بغلش بودم واي چه لذتي داشت چه گرمايي
از بغلش منو آورد بيرون دقيقا مثل مادري که شيرش رو از فرزندش محروم کنه بهم گفت تو توي بغل من گم ميشي
راست مي گفت من لاغر اما اون چاق و تپلي رفتيم سر سفره نهار به به قرمه سبزي يا همون به قول شماها خورشت قورمه
من که عاشقشم منظورم قورمه سبزي هست سرسفره با مامان و خواهرشم سلام و احوال پرسي
خواهرشو زيرزيرکي نگاه کردم آخه من خيلي خجالتي ام و به اين صفت مشهور
هميشه خدا هم که سرم پايينه و آرام و آهسته حرف ميزنم اين خواهرش کم جيگري نبود به قول ارشک بدن سازي مي رفت
موقع ناهارم که هي نازي مي گفت ما امروز آقاي فلاني يعني رسول يعني من رو خيلي اذيت کرديم از کارو زندگي
انداختيم و کار ما افتاد گردنشون و از اين حرفا مامانشم خيلي با من مهربون بود و انگار مي خواست سرم رو نوازش کنه
در مورد مامانم هم سوال کرد که آيا تاحالا ديدش که گفت آره و مامان ارشک تاحالا نديده عجب همسايه خونگرمي خب ترک
بود ديگه و ترکا مثل جنوبي ها و شرقي ها کشور خونگرم نيستن به نظر من اين يه قانون جاهاي سرد مثل آذربايجان و
کردستان مردم رو خونسرد بار مياره من بعد از ناهار يک نمازي هم به کمرم زدم تو خونشون
البته اين نازي خانوم هم همون موقع نماز خوند خيلي رويايي انگار داري نماز جماعت مي خوني اين نازي خانوم
يک داداش کله خر هم داشت که اگه خبر رفاقت من و نازي به گوشش مي رسيد سرم بالا دار بود حالا بماند که بعد ها من چه کردم
چرا کسي از عاشقانه هاي من نگفت همانطور که از نامه هاي عاشقانه امام خميني به همسرش کسي حرفي نزد
کلاغه به خونش رسيد اما قصه به آخر نرسيد

# : 9 Jun 2007 00:28


کمی جای تاسف و کمی جای تعجب بیش از 900 بازدید در کمتر از 24 ساعت اما امان از 9 نظر
منم چون دوستتون دارم و نمی خوام توی دوران انتظار باشید ادامه رو ضمیمه می کنم
قسمت چهارم ( افزایش حساسیت ) : حال گیری زن داداش
بعداز ظهر اين ارشک خان رفت حموم و از حموم که اومد خيلي سفيد و ناز شده بود تا داخل اتاق شد
نازي بهش گفت بيا يک ماچي بر لپت بزنم که من گفتم لازم نکرده بعدا ارشک خيلي منو فحش داد گفت اگه اين حرفو نمي زدي شايد
من لب رو گرفته بودم که من گفتم کثافت نازي فقط مال منه اين غلطا ديگه تکرار نشه
هرچند بعدا توي محرم فهميدم اين لامذهب ارشک خان واسه نازي خانوم فيلم +18 سال هم گزاشته که کامل بوده
بعد از حموم آقا قرار شد اينا برن بازار اما چون کار تايپ نازي خانوم تموم نشده بود گقت من مي مونم واي رفتن بيرون
چه حالي ني نا ني نا ناي لالالالا لاي لا لا لاي اما زياد خوشحال نشين چون هرچي بود از دماقمون در اومد
چند دقيقه بعد خيلي به زن داداشم فحش دادم دهنش سرويس اومده بود درب منزل يا اون پرايد مردشوريش اينا دنبال من
غلط نکنم داداشم بهش ياد داده بود مگر نه خونه اينا رو از کجا به هر بهونه اي بودگفت بيا بريم پارک بچه ا گفتن با هم بريم
من که شاخ در آورده بودم آخه پدرسوخته تو که اصلا با من خوب نبودي من از کوچيکي با اين زن داداشم مشکل زياد داشتم
حالا شب امتحان پايان ترم ادبيات من رو بردي پارک بعدشم واسه من و بچه هات ساندويچ خريدي سپس من رو
يکراست مي بره دم در خونه آخه کثافت منم عصباني رفتم خونه يکراست زنگ زدم به خونه ارشک به ارشک گقتم
بگو نازي بياد پا تلفن هرچي اشاره مي کرد که مامانش اومده و الان کنار تلفنه من حوصله نداشتم از دست زن داداشم عصباني بودم
البته شايد هم قسمتي بود اين زن داداش ما بياد شايد اگه نمي يومد من و نازي وارد مراحلي مي شديم و بعد از بازار مي يومدن
وهمه چي تابلو و به قول يکي از دوستام زندگي بر باد نازي که اومد پا تلفن بهش گفتم دلم واست تنگ شده و اشاره اي به
عشق هاي اساطيري شامل مجنون و فرهاد کردم و بعد گفتم به مامانت اينا بگو زنگ زده بپرسه کار تايپ تموم شده و مشکلي پيش نيومده
به قول معروف بپيچونه قضيه رو . شب دوباره توي چت نازي جون رو ديديم بهش گفتم نازي امروز من يک چيز رو فهميدم
گفت چي گفتم که خيلي پاکيد گفت وووووووي گفت از کجا فهميدي گفتم نمي دونم گفت اما من امروز جز نفرت چيزي در تو نديدم
يادمه اون موقع ها يه خواننده اي بود شبيه چاووشي الان خيلي توپ بود يه آنگي داشت مثل آهنگ نفرين چاووشي اونم تازه توي
آلبوم اولش بود دقيقا مثل الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرت بياي ببيني که همه حلقه زدن دورو برت من اين
سي دي رو هرجور بود به نازي رسوندم مي گفت همش گوشش ميده خيلي باهاش حال مي کنه
قضيه گذشت تا قبل عيد نوروز بهم نازي گفت وب کمت رو لازم دارم منم باهاش قرار گذاشتم توي يک کوچه خلوت وب کم رو بهش دادم
کوچه بن بست بود و مشکلي نداشت آخه اون از داداشش مي ترسيد راستي باباي نازي قبلا قمار باز بوده و
يک بار هم زندگي اش رو پاي قمار از دست داده و عمرشو الان داده به شما من که مي گم دنبال کار و پول حروم
مخصوصا قمار هرگز نريد وب کم رو به خانوم داديم اون موقع گوشي موبايلش رو هم بهم نشون داد گقت خطش واسه مامانش هست
اما گوشي مال اونه عجب چيزي بود اون زمانا ما که همچين چيزا نمي ديديم گوشي شبيه آينه بود اون موقع به بهانه آموزشگاه
کامپيوتر از خونه خارج شده بود هرچند کار با کامپيوترش توي اون برهه از زمان از ديگر دخترا خيلي بهتر بود اما
بازم آموزشگاه ميرفت فکر کنم اسمش پيشنياز يا شايدم پيش ني گام ها بود نازي گفت يک دختره هست تو کلاسشون
زنگ موبايلش همين مداحي بوي سيب و حرم حبيب ياحسين(ع) که اون موقع ها تازه اومده بود و اعصاب نازي خورد ميشه
روز بعد که با خانوم تلفني حرف مي زدم خانوم با اين همه ادعا اعتراف کرد نتونسته وب کم رو نصب کنه
البته چون وب کم من دوربين ديجيتال هم بود يک کم تنظيمات پيشرفته داشته که بنده خدا ياد نداشت
ازم خواست برم خونشون تا واسش نصب کنم فرداش با هماهنگي خودش وقتي تمام اعضاي خانوادشون ناهار نمي دونم کجا دعوت
بودن خانوم زودتر مياد خونه و ما هم اول يه حمام ميريم بعد موقعي که خواستم برم بيرون داداشم پرسيد کجا مي خواي بري رسول
رسول : خونه دوستم داداش : کدوم دوستت ؟ رسول : يکي از دوستام شما نمي شناسي
اه اين داداشه شک کرده بود تاحالا اينقدر کنه نمي شد البته با اينکه من اکثر تلفنام از تلفن عمومي بود و اگه از خونه صحبت مي کردم
نازي بهم فقط زنگ ميزد يا اگه من زنگ مي زدم نازي شمارمو زود پاک مي کرد نازي طلا کالر آيدي داشتن اون موقع البته ما هم داشتيم
بالاخره چون راه دور بود ما هم فقير ماشين نداشتم من آخه تو 16-17 سالگي کي گواهينامه داشت ماشين داداشم که نمي شد بلند کرد
همينجوري که سوال پيچم کرده بود و ما هم که پولدار با دربست تا در خونه ابنا رفتيم البته نزديکاي خونش ماشين داداش رو ديدم که داره
تعقيب مي کنه اما همه مي دونن وقتي آدم تحت نظارت باشه تاثير عکس داره و داداشم اينو خيلي خوب مي دونست
ما هم که با کمي فاصله از خونشون که پشت تلفن 22ب آدرس گرفته بودم رفتم ديدم توي بالکن هست و واسم داره دست تکون مي ده
ما هم از پله ها رفتيم بالا به سمت خونه در باز بود منم رفتم تو به به محو زيبايي خونه شدم اين بار ديگه نازي جلوم سرلخت بود
اصلا يادم رفته بود واسه نصب وب کم اومدم اونجا آخه يه آقاي باشخصيتي مثل رسول يه خانوم جيگرطلامثل نازي و يک خونه زيبا
که خالي هم هست به قول امروزي ها مکان بود مثل خر سرم و انداختم پايين رفتم تو يادم اصلا نيست بهش دست دادم يا نه
پايين رفتيم دوغ بود بالا رفتيم ماست بود قصه ما راست بود کم کم ادامه داستان حسين خان کردشبستري رو مي گم
لطف کنید و انتقاد کنید و در نظر داشته باشید که جامعه بدون انتقاد می گندد

# : 9 Jun 2007 09:10


ببين دادا
تو اينجا زياد انتظار نظر نداشته باش . بالاخره هممون ايراني هستيم ديگه
دادا شما هر يه نظر رو بذار به حساب 1000 نفر

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش *** بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
# : 9 Jun 2007 10:12


تو الان 31 سالته اون موقع 16 سالت بود یعنی این اتفاق 15 ساله ژیش افتاده؟؟؟؟؟!!!!!
اون موقع وب کم و چت کجا بود ؟
اگه میخواهی داستان بگی اشکال نداره از قوه تخیل استفاده کنی چون اگه نکنی داستان جذاب نمیشه ولی به شعور خوانندگان احترام بذار

# : 9 Jun 2007 11:30


Quoting: DELNAMAK3000
DELNAMAK3000

شاید 5 سال پیش بوده...ولی درست یادش نیست...حالا وبکمو ول کن...ببینیم کس میکنه یا نه.

اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
. 1 . 2 . 3 . 4 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB