| نویسنده |
پیام |
|
|
http://www.avizoon.com/forum/3_30772_0.html
اینجا رو افراد جلقی بخونن مربوط به دوستمه که هم خونمه
|
|
|
HarryP
kHAILY BAHALI

ناامید از عشق
|
|
|
نه مثل اینکه یه آدم با معرفت دیگه هم پیدا شد
دمت گرم
|
|
|
|
|
دمت گرم. ادامه ی داستانتو بنویس داره جالب میشه!!! 
J J J J I I I I N N N N G G G G I I I I L L L L
|
|
|
تصميم گرفتم خلاصه کنم امروز کل مطلبو بگم بره
يه سکسه توپ دور از دقدقه بود.زمان ميگزشتو رابطه منو ستاره بهتر ميشد يه روز نهيد زنگ زد بهم گفت يا ون يا من يعنی بايد يکيشنو انتخاب ميکردم .منم گفتم ستاره ديگه هم نه خونشون ميرفتم نه زنگ زد نه من زنگ زدم تا اینکه يه روز زنگ زدو گفت مدرسمنو که بلدی بهت پيشنهد ميکنم يه روز بيی دنبلش.هر چی باشه نهيد و من يه زمانی اونقدر رفيق بوديم پيشه خودم گفتم فردا ميرم ببينم این چی ميگه زودتر از مدرسه جيم شدم رفتم مدرسشون که ديدم هنوز تعطيل نشدن يه کنری ويسدم تا بين بيرون بد از يه مدت اومد ديدم يه پسره رفت طرفش ره افتدن با هم رفتن به سمته خونشون آخه نزديک بود داشتم شخ در ميوردم يعنی ستاره منو فروخته بود پیش خودم گفتم بابا نهيد دمت گرم که گفتی اومدم برم دکو دهنشنو خورد کنم که ديدم نهيد اومد ترفم گفت بفرما آقا پدرم هرّی اخی شد و بدشم رفت که با سرويسشون بره من تقيبشون کردم تا نزديکيه خونه ستاره اینا و بد ديگه بيخيل شدم برگشتم خونه ديگه هم بهش زنگ نزدم تا اینکه زنگ زد گفتم حرف نزن حالا ديگه چند تا چند تا دوس پسر پيدا ميکنی ديگه نميخم اسممو بياری و گوشی رو قت کردم خيلی ناراحت بودم يه ازر خواهی حسابی به نهيد بدهکر بودم اون قبلش اختر کرده بود امّا گوشم بدهکر نبود تصميم گرفتم يه چيزی واسه نهيد بخرم ببرم دم خونه سورپريز بشه ره افتدم به سمته خونشون سره کوچه بودم ديدم داره خونشون باز شد اجيبه این مقه بابا ممنش نبيد خونه باشن خدمو کشيدم کنار که ديده نشم بد ديدم يکی اومد بيرون در صداش اومد يعنی بسته شد منتظر شدم تا اونی که اومد بیرون بیاد رد شه بره وقتی رد شد دیدم خیلی قیافش آشناس یه نگاه دیگه کردم دیدم نه هیچ کس تو کوچه نیست همین بوده اما این کیه رفتم نزدیکش زدم بهش گفتم میبخشید آقا برگشت چشام گرد شد همون پسره با ستاره دیده بودم بود گفت بله تا نگاهش به چهره ام افتاد دیدم قیافش یه جوری شد گفتم حتما مثل همه هریپاتریست . گفتم من یه آدرس دارم یه لحظه حواسشو بردم سمت جیبم یه دفعه افتادم به جونش حالا نزن کی بزن میگفت چیه چی شده ... من فقط میزدم یه کم که خالی شدم بیخیال شدم خون از لب و دماغش داشت میومد گفتم مثل آدم هر چی میپرسم جواب میدی گفت باشه گفتم ناهید و از کجا میشناسی گفت کی؟ یه مشت دیگه زدم تو دماغش گفتم بازم بپرسم گفت نه نه میگم ناهید دوستمه تازه باهاش آشنا شدم یه چند وقتی میشه گفتم ستاره رو از کجا میشناسی .دستمو به حالت مشت بردم بالا گفتم میگی یا ... از روش بلند شدم خلاصه همه داستانو برام گفت و منو شناخته چون ناهید گفته بوده جریانو بهش و ..گفت من دنبالش بودم بالاخره پا داد گفت اگه یه کاری بکنی من باهات دوست میشم منم کاری که گفت کردم قرار شد برم پیش ستاره و ازش خواهش کنم که چند روز از مدرسه تا خونه باهاش برم چون با یه نفر شرط بندی کردم که باهات رفیق شم .تو فقط از مدرسه تا خونه اجازه بده کنارت بیام بعد هم هیچ کاری باهات ندارم به چه بد بختی و التماس راضیش کردم.پسره گفت این نقشه ناهید بوده که تو اونو با من ببینی بعد که درست شده هر کاری من بخوام میکنه الانم چند وقته باهاش دوستم منو میگی مونده بودم پسره چی میگه خدا ناهید واقعا همچین کاری کرده؟ گفتم راه بیفت را بیفت بریم رو در رو کنیم گفت نه ترو خدا من نمیخوام بفهمه لو دادم گفتم میای یا به زور ببرمت گفت باشه اما خیلی نامردی گفتم این کار تو مردونگی بوده که در حق من کردی بزنم تو سرت؟رفتیم خونه ناهید اینا زنگ زدم آیفونو برداشت گفتم سلام عزیزم گفت پدرام توئی درو زد و با پسره رفتیم تو به پسره اشاره کردم کنار دیوار گاراژ وایسه دیده نشه ناهید اومد گفتم سلام ماتمازل اجازه میدین پاتونو ببوسم با لبخند میمود به طرفم گفت چی شده بالاخره سر عقل اومدی کادوئی که گرفته بودم در اوردم زانو زدم گفتم تقدیم با عشق اومد جلو که کادو رو بگیره پسره رو کشیدم کنارم یه دفه رنگش رفت به تته پته افتاده بود این آشغال چی گفته پدرام دروغ میگه گفتم خفه فقط دیگه ریختتو نبینم هر کثافت کاری که میخوای بکنی هم بکن اما خیلی نامردی پسره رو هل دادم تو بغلش رفتم بیرون زنگ زدم به خونه ستاره اینا خودش بود گوشی رو برداشت صداش غمگین بود وقتی سلام کردم گفت چی شده باز میخوای دعوا کنی ؟ اجازه ندادم صحبت کنه گفتم نه من میخوام بهم بگی چرا منو فروختی گفت کی گفته تو اصلا اجازه نمیدی ادم حرف بزنه خودت میبریو میدوزی اصلا میدونی من چی کشیدم خیلی خودخواهی گفتم خوب الان بگو جریانو عین جریان پسره تعریف کرد گفتم ستاره منو میبخشی بغض کرده بود گفت تو بودی میبخشیدی گفتم نمیدونم شاید گفت عزیزم من خیلی دوست دارم مگه میتونم نبخشم گفتم خیلی ماهی من واقعا لیاقتت رو نداشتم دو باره به حال عادی برگشتیم دیگه هیچ صحبتی از ناهید نمیشد هم من هم ستاره باهاش قطع رابه کرده بودیم.تا اینکه 2 سال پیش من کنکور دادم و با یکی ازز دوستام که بهترین دوستمه یه شهر بهتری دانشگاه قبول شدیم حالا دیگه تحمل دوری واسمون خیلی سخت بود خلاصه راضیم کرد که نباید به خاطر اون این موقعیت رو از دست بدم و اونم قول میده که همون شهر قبول شه که بازم با هم باشیم من اومدم اینجا و اون موند هر چند وقتی زنگ میزد خونم اما خوب چون میخواست قولشو عملی کنه سرش حسابی تو کتاب بود. من اینجا زیاد با کسی دوست نشدم و تنها بودم اما یه بار که حسام دوستم دو تا جنده اورده بود خونه من معمولا کاری نداشتم اما خوب این یکی فرق داشت من تا حالا مادر و دختر ندیده بودم مادر دور و بر 35 میزد دخترشم 15 یا همین حدودا مادره خیلی سینه های ردیفی داش گرد و گنده حسام افتاده بود به جونشون و دختره با لباس نشسته بود اونجا سکس مادرشو نگاه میکرد من دیدم 2-3 ماهیه حال نکردم تازه کس تا حالا نکرده بودم که رفتم سمت دختره و مانتوشو جر دادم مادره گفت هوی گفتم حرف بزنی خودتو جر میم گه نخور ساکت باش اومدم بکنم تو کس دختره مادره گفت این از کس نمیده هنوز دختره تو بمیری ضد حال از این بد تر نمیشد سینه هاشو یه کم مالیدم بعد حسام اومده بود گفتم تو بیا اینجا کارت دارن رفتم سراغ یه کس حرفه ای جاتون خالی اولین بار بود کس میکدم حال دیگه ای داشت تنگ نبود زیاد هیچی نباشه جنده بود اما خوب اولین بار بود دیگه بعد هم با اون سینه های گنده ور میرفتم اون خودش جلو عقب میرفت خیلی حرفه ای بود با این که پیر بود اما عجیب حال میداد کشیدم بیرون گفتم ساک بزن گفت حالا؟ کردم تو دهنش لامصب حرفه ای هم ساک میزد داشتم میومدم کشیدم بیرون دختره رو از کون گائیدم ابمو همون تو خالی کردم خسارت لباس دختره هم دادیم گفتم حسام تو آخر تو این ساختمون ابروی ما رو میبری(یه مجتمع بزرگ به زور بهمون خونه داده بودن نمیدادن به جوون مجرد) گذشت یه چند روز تعطیلی میون ترم برگشتم خونه ...
|
|
|
تصميم گرفتم خلاصه کنم امروز کل مطلبو بگم بره
يه سکسه توپ دور از دقدقه بود.زمان ميگزشتو رابطه منو ستاره بهتر ميشد يه روز نهيد زنگ زد بهم گفت يا ون يا من يعنی بايد يکيشنو انتخاب ميکردم .منم گفتم ستاره ديگه هم نه خونشون ميرفتم نه زنگ زد نه من زنگ زدم تا اینکه يه روز زنگ زدو گفت مدرسمنو که بلدی بهت پيشنهد ميکنم يه روز بيی دنبلش.هر چی باشه نهيد و من يه زمانی اونقدر رفيق بوديم پيشه خودم گفتم فردا ميرم ببينم این چی ميگه زودتر از مدرسه جيم شدم رفتم مدرسشون که ديدم هنوز تعطيل نشدن يه کنری ويسدم تا بين بيرون بد از يه مدت اومد ديدم يه پسره رفت طرفش ره افتدن با هم رفتن به سمته خونشون آخه نزديک بود داشتم شخ در ميوردم يعنی ستاره منو فروخته بود پیش خودم گفتم بابا نهيد دمت گرم که گفتی اومدم برم دکو دهنشنو خورد کنم که ديدم نهيد اومد ترفم گفت بفرما آقا پدرم هرّی اخی شد و بدشم رفت که با سرويسشون بره من تقيبشون کردم تا نزديکيه خونه ستاره اینا و بد ديگه بيخيل شدم برگشتم خونه ديگه هم بهش زنگ نزدم تا اینکه زنگ زد گفتم حرف نزن حالا ديگه چند تا چند تا دوس پسر پيدا ميکنی ديگه نميخم اسممو بياری و گوشی رو قت کردم خيلی ناراحت بودم يه ازر خواهی حسابی به نهيد بدهکر بودم اون قبلش اختر کرده بود امّا گوشم بدهکر نبود تصميم گرفتم يه چيزی واسه نهيد بخرم ببرم دم خونه سورپريز بشه ره افتدم به سمته خونشون سره کوچه بودم ديدم داره خونشون باز شد اجيبه این مقه بابا ممنش نبيد خونه باشن خدمو کشيدم کنار که ديده نشم بد ديدم يکی اومد بيرون در صداش اومد يعنی بسته شد منتظر شدم تا اونی که اومد بیرون بیاد رد شه بره وقتی رد شد دیدم خیلی قیافش آشناس یه نگاه دیگه کردم دیدم نه هیچ کس تو کوچه نیست همین بوده اما این کیه رفتم نزدیکش زدم بهش گفتم میبخشید آقا برگشت چشام گرد شد همون پسره با ستاره دیده بودم بود گفت بله تا نگاهش به چهره ام افتاد دیدم قیافش یه جوری شد گفتم حتما مثل همه هریپاتریست . گفتم من یه آدرس دارم یه لحظه حواسشو بردم سمت جیبم یه دفعه افتادم به جونش حالا نزن کی بزن میگفت چیه چی شده ... من فقط میزدم یه کم که خالی شدم بیخیال شدم خون از لب و دماغش داشت میومد گفتم مثل آدم هر چی میپرسم جواب میدی گفت باشه گفتم ناهید و از کجا میشناسی گفت کی؟ یه مشت دیگه زدم تو دماغش گفتم بازم بپرسم گفت نه نه میگم ناهید دوستمه تازه باهاش آشنا شدم یه چند وقتی میشه گفتم ستاره رو از کجا میشناسی .دستمو به حالت مشت بردم بالا گفتم میگی یا ... از روش بلند شدم خلاصه همه داستانو برام گفت و منو شناخته چون ناهید گفته بوده جریانو بهش و ..گفت من دنبالش بودم بالاخره پا داد گفت اگه یه کاری بکنی من باهات دوست میشم منم کاری که گفت کردم قرار شد برم پیش ستاره و ازش خواهش کنم که چند روز از مدرسه تا خونه باهاش برم چون با یه نفر شرط بندی کردم که باهات رفیق شم .تو فقط از مدرسه تا خونه اجازه بده کنارت بیام بعد هم هیچ کاری باهات ندارم به چه بد بختی و التماس راضیش کردم.پسره گفت این نقشه ناهید بوده که تو اونو با من ببینی بعد که درست شده هر کاری من بخوام میکنه الانم چند وقته باهاش دوستم منو میگی مونده بودم پسره چی میگه خدا ناهید واقعا همچین کاری کرده؟ گفتم راه بیفت را بیفت بریم رو در رو کنیم گفت نه ترو خدا من نمیخوام بفهمه لو دادم گفتم میای یا به زور ببرمت گفت باشه اما خیلی نامردی گفتم این کار تو مردونگی بوده که در حق من کردی بزنم تو سرت؟رفتیم خونه ناهید اینا زنگ زدم آیفونو برداشت گفتم سلام عزیزم گفت پدرام توئی درو زد و با پسره رفتیم تو به پسره اشاره کردم کنار دیوار گاراژ وایسه دیده نشه ناهید اومد گفتم سلام ماتمازل اجازه میدین پاتونو ببوسم با لبخند میمود به طرفم گفت چی شده بالاخره سر عقل اومدی کادوئی که گرفته بودم در اوردم زانو زدم گفتم تقدیم با عشق اومد جلو که کادو رو بگیره پسره رو کشیدم کنارم یه دفه رنگش رفت به تته پته افتاده بود این آشغال چی گفته پدرام دروغ میگه گفتم خفه فقط دیگه ریختتو نبینم هر کثافت کاری که میخوای بکنی هم بکن اما خیلی نامردی پسره رو هل دادم تو بغلش رفتم بیرون زنگ زدم به خونه ستاره اینا خودش بود گوشی رو برداشت صداش غمگین بود وقتی سلام کردم گفت چی شده باز میخوای دعوا کنی ؟ اجازه ندادم صحبت کنه گفتم نه من میخوام بهم بگی چرا منو فروختی گفت کی گفته تو اصلا اجازه نمیدی ادم حرف بزنه خودت میبریو میدوزی اصلا میدونی من چی کشیدم خیلی خودخواهی گفتم خوب الان بگو جریانو عین جریان پسره تعریف کرد گفتم ستاره منو میبخشی بغض کرده بود گفت تو بودی میبخشیدی گفتم نمیدونم شاید گفت عزیزم من خیلی دوست دارم مگه میتونم نبخشم گفتم خیلی ماهی من واقعا لیاقتت رو نداشتم دو باره به حال عادی برگشتیم دیگه هیچ صحبتی از ناهید نمیشد هم من هم ستاره باهاش قطع رابه کرده بودیم.تا اینکه 2 سال پیش من کنکور دادم و با یکی ازز دوستام که بهترین دوستمه یه شهر بهتری دانشگاه قبول شدیم حالا دیگه تحمل دوری واسمون خیلی سخت بود خلاصه راضیم کرد که نباید به خاطر اون این موقعیت رو از دست بدم و اونم قول میده که همون شهر قبول شه که بازم با هم باشیم من اومدم اینجا و اون موند هر چند وقتی زنگ میزد خونم اما خوب چون میخواست قولشو عملی کنه سرش حسابی تو کتاب بود. من اینجا زیاد با کسی دوست نشدم و تنها بودم اما یه بار که حسام دوستم دو تا جنده اورده بود خونه من معمولا کاری نداشتم اما خوب این یکی فرق داشت من تا حالا مادر و دختر ندیده بودم مادر دور و بر 35 میزد دخترشم 15 یا همین حدودا مادره خیلی سینه های ردیفی داش گرد و گنده حسام افتاده بود به جونشون و دختره با لباس نشسته بود اونجا سکس مادرشو نگاه میکرد من دیدم 2-3 ماهیه حال نکردم تازه کس تا حالا نکرده بودم که رفتم سمت دختره و مانتوشو جر دادم مادره گفت هوی گفتم حرف بزنی خودتو جر میم گه نخور ساکت باش اومدم بکنم تو کس دختره مادره گفت این از کس نمیده هنوز دختره تو بمیری ضد حال از این بد تر نمیشد سینه هاشو یه کم مالیدم بعد حسام اومده بود گفتم تو بیا اینجا کارت دارن رفتم سراغ یه کس حرفه ای جاتون خالی اولین بار بود کس میکدم حال دیگه ای داشت تنگ نبود زیاد هیچی نباشه جنده بود اما خوب اولین بار بود دیگه بعد هم با اون سینه های گنده ور میرفتم اون خودش جلو عقب میرفت خیلی حرفه ای بود با این که پیر بود اما عجیب حال میداد کشیدم بیرون گفتم ساک بزن گفت حالا؟ کردم تو دهنش لامصب حرفه ای هم ساک میزد داشتم میومدم کشیدم بیرون دختره رو از کون گائیدم ابمو همون تو خالی کردم خسارت لباس دختره هم دادیم گفتم حسام تو آخر تو این ساختمون ابروی ما رو میبری(یه مجتمع بزرگ به زور بهمون خونه داده بودن نمیدادن به جوون مجرد) گذشت یه چند روز تعطیلی میون ترم برگشتم خونه ...
|
|
|
(من توسط حسام با اینجا آشنا شدم گفت بیامو داستان زندگیمو براتون بگم-اخر داستان میفهمین من چرا دوست نداشتم زیاد از سکسهام بگم-لطفا اول اخر رو نخونین)
چند روز گفتم حسام بریم خونه که خیلی دلم هوای خونه رو کرده.وی خونه یا هوای ستاره خلاصه رفتیم اونجا بعد روز اول زنگ زدم خونه ستاره دیدم جواب نمیده روز دوم همینطور سوم .. دلنگران شده بودم روز 4ام تلفن اتتاقشو یه آقائی برداشت من حول شدم آخه تلفن اتاقشو هیچ کس برنمی داشت هیچی نگفتم قطع کردم فکر کردم اگه اتفاقی افتاده باشه ناهید باید بدونه چون هنوز یه پیش دانشگاهی میرفتن گفتم بیخیال شب میریم اونجا هم بابا مامانشو ببینم هم ازش بپرسم ناهید از اتاق بیرون نیوم مثل همون قبلا که بودیم اما من نگران ستاره بودم رفتم در زدم گفت بفرماین رفتم تو
سلام
سلام
تو ادب نداری بیای بیرون یه سلام احوالپرسی بکنی؟
نه ندارم تو داری کافیه
منم ندارم میخوام برم از یه نفر یاد بگیرم که خوب ادب حالیشه ولی جواب نمیده تلفنشو
(یه پوزخند زد)
معلومه جواب نمیده
چی؟
تو از یه کسی که تو کماس چه توقعی داری میخوای برات برقصه
خیلی احمق لوس و نامردی چه شوخیه بی مزه ای
باور نمیکنی برو به بیمارستان ...
راس میگی واسه چی چرا؟
(خیلی خوشحال شد وقتی دید قیافم اونطوری شد)تصادف کرده
کدوم بیمارستان گفتی اهان
(بلند شدم از در برم بیرون)
کجا میری الان که رات نمیدن بذار فردا
گفتم من میخوام ببینمش(اشک تو چشام حلقه زده بود)
بشین تا برات تعریف کنم فقط تا اخر گوش کن بعد حرف بزن
بنال زود باش
یه روز بهش زنگ زدم گفتم اگر واقعا میخوای پدرامتو بشناسی فردا ساعت 5 بیا خونمون
با چند تا از دوستای کانون زبان هماهنگ کرده بودم که جریانی که من میخوام با فیلمش در بیارن که تو با همه اونا دوست بودی و به همشونم دروغ میگفتی که بهترینیو تنها عشقمیو الا اخر با منم هنوز سکس داشتی اما قول گرفتی نگم حالا دلم طاقت نیورودم بهترین دوستم بیی خبر باشه بهش میگم
(من از شدت خشم میخواستم گردنشو بشکنم اما خوب ادامه ماجرا رو میخواستم)
اونم خر شد اومد دو تا دوستامم اومدن طبق نقشه فیلم بازی کردن جوری که مو لا درزش نمیرفت و مثلا هر 3 تازه به خیانت تو پی میبردن ستاره طاقت نیورد گفت من که باور نمیکنم الان بهش زنگ میزنم امکان نداره پدرام من این کارو کرده باشه اون دوستامم همین فیلمو در اوردن بعد موبایلشو در اورد که زنگ بزنه دیدم تمام نقشه هام بر اب اگه زنگ بزنه گفتم فکر کردی الان اعتراف میکنه تو زنگ بزن. تو خونه نبودی .بلند شد رفت ...بعد هم خبر دادن که از بلوار سر کوچه رد میشده بره اون ور تاکسی بگیره تصادف کرده و الان ک تو کماس دکترا هم میگن مرگ مغزی شده و دیگه کاری از دستشون بر نمی اد اید صبر کنن فقط بدون من نمیخواستم اینجوری شه فقط میخواستم ...
تو چی میخواستی توی اشغال نفهم اصلا چی میفهمی تو کی هستی تو شیطانی تو حسودی تو خودخواهی تو نامرد تو ادم کشی دیدم در اتاق باز شد و همه اومدن تو که چی شده چون من داد میزدم و ناهید داشت گریه میکرد بلند شدم رفتم بیرون سوار ماشین شدم مستقیم رفتم بیمارستان پرسیم همچین بیماری اینجاس گفتن اره خواستم برم ببینم نذاشتن الا و بلا فردا باید بیای عجب خرائی بابا اون تو کماس من فقط میخوام ببینم انتظامات اودن منو گرفتن انداختن بیرون رفتم توی یه پارکی که همیشه با ستاره مینشستیم نمیدونم تا کی نیمه شب بود که دیگه از سرما رفتم خونه صبح اول وقت دوباره رفتم این دفعه هم نمیخواستن بذران گفم حالا چرا گفتن نمیشه اجازه ملاقات نداره مراقبتهای میژه است گفتم الان دیگه یا میذارین یا بیمارستانو رو سرتون خراب میکنم سر پرستار اومد بیرون پرسید شما چیکاره بیمارین گفتم نامزدش گفت چرا الان اومدین الان 2 هفته گذشته گفتم ینجا نبودم میخواین تمام زندگیمو تعریف کنم؟ همون موقع بابای ستاره از در بیمارستان اومد داخل من میشناختمش عکسشو دیده بودم اما اون نه خیلی تمیزو مرتب بود مثل عکساش پرستاره گفت آقای ... ایشون اومدن و منو نشون داد باباش مونده بود من کیم گفت
سلام پسرم شما منو میشناسین؟ من که به خاطر نمیارم.اما قیافتون خیلی آشناس انگار همین امروز یه جائی دیدمتون .
من من دوست ستاره خانم هستم
(گفتم الانه که دهنش باز شه و ....)
میبخشید؟
گفتم من دوست ستاره خانم هستم(با صدای بلند تر)
پس تو پدرام هستی درسته؟
بله ولی شما ...
سرپرستار گفت خوب پس معلوم شد چی میگفته.روشو به من کرد قبل از اینکه بره تو کما چند بار گفت پدرام اما اقای ... نمیشناختن چنین کسی رو
اقای ... قیافه اش یه جوری بود اما عصبانی نبود
دستشو اورد جلو که دست بدم بعد من نا خوداگاه بقلش کردم و اشکم در اومد حس خوبی داشتم مثل اینکه یه پناهگاه پیدا کردم
یه کم همونطوری بودیم بعد گفت خوب بیا بریم ببینش فکر نکنم دیده باشیش نه ؟
نه ندیدم هنوز دیشب فهمیدم که نذاشتن(اشکامو پاک کردم)
وقتی که دیدم بی حرکی مثل که مرده اونطوری افتاده رو تخت باز اشکام جاری شد
ستاره
ستاره
ستاره بیدار شو
میخوای لوس کنی خودتو
ستاره من اومدم که تو رو ببینم
چشاتو باز کن
قرار بود تا اخر عمر با هم باشیم
نگاه کن بابات هم اینجاس
ستاره جون پدرام بلند شو
ستاره بلند نشی منم میام همونجا که هستی
یا بلند شو یا منم مثل تو میخوابم
ستاره میشنوی
ستاره
باباش سرمو گرفت تو بقلش و من گریه میکردم گفت اروم باش پسرم اروم باش
بعد هم منو برد بیرون نشستیم روی یه نیمکت توی محوطه و من فقط گریه میکردم
گفت خوب پسرم خودتو ناراحت نکن تو که مقصر نیستی دوست داری حرف بزنی و برام بگی ؟
شروع کردم براش گفتم از کی اشنا شدیمو اینکه گفته بود بهتره با شما روبرو بشم و پنهانی نباشه ااما من قول گرفته بودم که نگه و خلاصه هر چی که قابل تعریف بود
منو مامانش میدونستیم با اینکه اولین چیزی بود که ازمون پنهان میکرد اما میخواستیم خودش مثل همیشه بهمون بگه هیچ وقتم هیچ اقدامی نکردیم منو و مامانش به ستاره اعتماد کامل داشتیم.
اونروز منو به خونه رسوندن و بعد هم چند مرتبه برخورد داشتیم و مامن ستاره هم دیدم تا اینکه بعد از 1 هفته مجبورم کردن برگردم اینجا تا از درسام عقب نیوفتم و اینکه من نمیتونم کاری کنم
چند روز بعد از برگشتم خواب دیدم و فقط صداشو شنیدم که میگفت پدرام خودتو اذیت نکن و منو فراموش کن و بگو اجازه پیوند عضو من هم بدن.من که هیچ کدوم از اینا واسم خوشایند نبود اما زنگ زدم به بابای ستاره و تعریف کردم جریان چیه بعد هم دوباره برگشتم و در مراسم خاکسپاری عزیزم دوباره دیدمشون مثل پسرشون با من رفتار میکردن من مخصوصا صورتمو کامل تراشیده بودم و عینک گردم رو گذاشته بودم که وقتی منو میبینه اونجوری باشم که اولین بار با هم اشنا شدیم وقتی میدیدم همه یه جوری نگاه میکنن میفهمیدم یا میدونن ستاره عشق هری بوده یا فقط شباهتم رو میدیدن بابای ستاره هم بعد از مراسم بهم گفت پسرم تو باید به حرف ستاره گوش کنی و فراموشش کنی تو هنوز جوونی گفت دوست دارم فکر کنم تو واقعا پسرمی میخوام ببینم چه قدر پسر حرف گوش کنی هستی ...
من بازم برگشتم اینجا
یه روز تو خونه نشسته بودم که دیدم صدای جیغ میاد بدو پریدم بیرون دیدم که دختر همسایه اون طرفیه که فقط دو واحد با هم فاصله داریم.گفتم چی شده خانوم داخلو نشون داد گفت
گربه ...گربه تو خونس.... رفته بودم اینو بگیرم(یه بسته تو دستش بود)
دیدم رولی خوابیده رو کاناپه(رولی=گربه خونگی من)
رفتم و برداشتمش اومدم بیرون تا نگام افتاو به پاهاش که از زیر چادر پیدا بود سرمو انداخم پایین تر اخه خجالت کشیدم از خودم و اون اخه دیگه حدود 6-7 ماه بود همسایه بودیم ندیده بودم بی حجاب بیاد بیرون و خیلی هم جدی بود و به هیچ کس پا نمیداد منم تو خطش نبودم
بازم عذر خواهی کردم و رولی رو بردم خونه
رولی گربمه که وقته بچه بود یعنی 5-6 ماه پییش دیدم زیر ماشینم تو پارکینگ خوابیده و صدا میده دلم براش سوخت و اورده بودم خونه ازش مراقبت میکردم و معمولا وقتی میرفتم بیرون میذاشتم تو مجتمع دور بزنه و بره بیرون اگه کاری داره بکنه!!!! بیاد بعد خودش میمود خونه کسی هم مشکلی نداشت همه میدونستن گربه منه راستی از همه گفتم نگفتم رولی جون چه شکلیه
اولا ماده اس دوما خیلی ملوسه سوم خیلی مامانه چارم کاملا سیاهه جز چشماش
حالا در مورد اون دختری بگم که همسایمون بود من نه اسمشو میدونستم نه زیاد در موردش میدونستمم فقط حسام میگفت به هیچکس پا نمیده و تازه مسجد هم میره!
از لحاظ قیافه بگم که بسیار زیبا بسیار بسیار زیباست و خوش اندام و بذارین به همین حد اکتفا کنم به دو دلیل یکی اینکه وقتی کسی اینقدر مقیده و محجبه و متشخص گیر ندم و یکی هم بعدا میفهمین چرا
چیزای که بعدا فهمیدم الان یه کمشو بگم.حقوق میخونه.مربی ژیمناستیکه.مادرش فوت کرده بابا باباش زندگی میکنه .باباش یه ذره سرشناس هست .بسیار هم شبیهه مادرش هست.
گذشتو من دیگه برخوردی باهاش و با هیچ کس دیگه ای نداشتم تا نوروز 85 باز رفتیم با حسام خونه .تصمیم گرفتم یه کاری بکنم یه کم راحت شم من خودمو مقصر میدونستم در مرگ ستاره و نمیتونستم فراموش کنم روز 5ام به ناهید زنگ زدم گفتم عزیزم من خیلی تنهام داغونم میخوام منو ببخشی واسه حرفای که زدم و بیای بریم یه کم از اینجا دور باشیم.قبول کرد و فرداش رفتم دنبالش و دیدم حسابی به خودش رسده نشست تو ماشین و یه ماچ مفصل چسبوند به لپم و راه افتادیم به سمت یکی از مناطق خوش آب و هوا اطراف شهر که یه باغ داشتیم.یه عالمه عشق کرده بود و منم هی قربون صدقه اش میرفتم رسیدیمو رفتیم تو باغ دور میزدیمو اینا بعد هم نشستیم لب جوی که از وسط باغ رد میشد البته یه باریکه بود که از رودخونه اصلی به باغ کشیدیم همونجا لبو گذاشت رو لبام و منم بیکار نشستم زبونشو میخواست تو دهنم بکنه که محکم گازش گرفتم جیغش رفت هوا اما زخم نشد بلندش کردم گرفتم روی جو گفتم اماده ای میخندید و فحش میداد منم اروم میبردم پائین یه دفعه بردمش تو آب یخ بعد هم آوردمش بیرون با مشت چند تا زد به پشتم بردم لباسشو در بیاره بذاره خشک بشه من میخواستم بیام بیرون گفت کجا ؟
گفتم الان میام رفتم یه بسته طناب که اماده کرده بودم اوردم اومدم تو اتاق دیدم رفته زیر لحاف تخت بابا مامان خوابیده گفت اون چیه گفتم میخوام یه جور جدیدی حال کنیم هستی؟گفت هر چی تو بخوای عزیزم رفتم لحافو زدم کنا از آخرین باری که دیده بودم خیلی قشنگ تر بود سینه هاش کمرش و ... موبیلمو در اوردم گفتم یه کم حرف سکسی بزن و ادا اطوار در بیار که وقتی نیستی اونجا اینو نگاه کنم گفت باشه شروع کرد ادا اطوار در اودرن و میگفت پدرام من مال توام بیا جرم بده و ... چند تا عکسم ازش گرفتم پاهاشو جفت کردم و محکم با طناب بستم گفت هوی چته گفتم ببخشید دستاشم از پشت محکم تز از پاهاش بستم نشوندم رو تخت گفتم درد که نگرفت عزیزم؟ گفت نه رفتم بیرون گفت باز کجا میری گفتم الان میائ فتم و یه چیزی و کاندوم برداشتم اومدم لخت شدم برش گردوندم گفت چی قدر هولی گفتم بابا نمیدونی چند وقته که کیرم بیکاره
بدون کرم گذاشتم دم سوراخش و فشار دادم دیدم جیغش رفت هوا گفت خو چربش کن تازه چرا از پنجره میای از در بیا عزیزم من گفتم مگه تو دختر نیستی گفت چرا گفتم خوب اون مال یکی دیگس گفت نه مال خود خودته گفتم باشه به موقعش عزیزم باز یه فشاری دادم گفت خره کرم بیار یه تف انداختم فشار دادم تا ته یه دفعه کردم تو جیغ بنفش کشید مهلت ندادم همونجوری تلمبه میزدم تند تند و اونم جیغ میزد و میگفت ترو خدا پدرام ترو خدا صبر کن پدرام اما من توجه نمیکردم همینجوری میزدم یه چند دقیقه گذشت دیدم دیگه جیغ نمیزنه داره حال میکنه کشیدم بیرون گفت چرا کشیدی بیرون لا مصب گفتم یه کم استراحت کن دیدم سوراخش باز شده اما خوب طوری نشده خون مونی نمیاد رفتم بیرون یه کم این ور اونور گشتم یه چیز دیگه پیدا کردم اوردم گذاشتم کنار بقیه چیزا پشت در اتاق اومدم تو گفت تو کجا میری اینقدر گفتم هیچ جا عزیزم رفتم یه لب ازش گرفتم و بد سینه اشو میمالیدم که نگو چی بودن یکی شونو محکم گاز گرفتم جیغش رفت هوا گفتم ببخشید آخه خیلی خوشمزه بود چرخوندمش و باز یه دفعه کردم تو باز جیغ زد من همون طوری تلمبه زدم دوباره مثل قبل تا خواست حال کنه کشیدم بیرون دیدم خوب هنوز طوری نشده رفتم بیرون و همه اون چیزای پشت در رو اوردم.از تعجب و درد داشت میمرد دسته بیلی رو که پیدا کرده بودم از تو باغ و شسته بودم گرفتم سمت کونش و گفت میخوای چیکار کنی پدرام چته حالت خوبه؟ گفتم از همیشه بهترم ساکی میشی یا بزنم با همین بیل تو سرت نصف شه گفت ترو خدا پدرام میخوای چیکار کنی محکم گرفتم چرخوندمش بیل رو گذاشتم دم کونش هی تکون میخورد و نمیذاشت بکنم تو محکم زدم دم کونش شل شد یه فشار محکم به بیل و یه ذره اش رو کردم تو کونش بعد به جای تلمبه زدن با بیل میچرخوندم اخه واسه زبریش آورده بودم بالشو گاز میگرفت و گریه میکرد یه فشار دیگه دادم بره تو تر و کشیدم بیرون دیدم زخم شده داره خون میاد بیلو پرت کردم کنار و کاندومو کشیدم رو کیرم و اون یکی چیز که اول برداشته بودم اوردم نمکدون بود نمک پاشیدم تو کونش و پشت بندش کردم تو کونش جیغش رفت هوا من فقط تلمبه میزدم میکشیدم بیرون و نمک میپاشیدم و وحشیانه میخندیدم.
ناهید یاته چی بالاهای سر منو ستاره اوردی یادته تو اونو کشتی حالا این کمته حقش بود بکشمت اما حیف که ادم کش نیستم مثل تو.یادته تو از روی حسودی به من میگفتی طرف ستاره نرم؟ یادته چه قدر سنگ انداختی جلوی پام؟
باز کردم نمکدونو و کلشو خالی کردم رو کونش و پرت کردم اونور نشستم رو پاهاش و محکم به لمبراش سیلی میزدم بلندش کردم و همون طور که از درد ناله میکرد بردمش حموم انداختمش رو زمین شیر بو باز کردم روش گفتم از این ماجرا به هیچ کس هیچی نمیگی و هیچ وقتم طرف من نمیای والا با من طرفی دوباره و اون عکسا و فیلما که یادت نمیره هان؟
گفت خیلی پستی گفتم نه به اندازه تو.برگشتیم خونه و وقتی چند روز گذشت فهمیدم هیچی نگفته.یه کم راحت تر شده بودم وقتی عذاب کشیدنشو میدیم کیف میکردم.
باز برگشتیم اینجا بعد از عید بود حدیدای همین الان یه شب برگشتم خونه در زدم دیدم حسام نیست جیبامو نگاه کردم نه موبایل نه کلید خونه هیچی همراهم نبود ای بخشکی شانس برگشتم برم یه جائی زنگ بزنم رفتم پائین تو پارکینگ که دیدم همون همسایه باباش کنار مشاسنشون وایسادن و یه تلویزیون رو زمین جلوشونه باباش داره از کپسول اسمش اسفاده میکنه رفتم جلو
- سلام آقای ....خوب هستین؟ اجازه میدین کمکتون کنم؟
- منتظر جواب نشدم و رفتم تلویزیون رو بلند کردم باباش گفت زحمتتون میشه نه خودم میبرم رفتیم و تو اسانسورو تا بالا بردم نگاه اصلا روی دختره نمیبردم همش زمین یا باباشو نگاه میکردم رسیدیم طبقه خودمون و تا در خونه بردم باباش گفت
- خیلی زحمت کشیدین اگه ممکنه بذارین اونجا واقعا ممنون میشم
- گذاشتم گفتم جناب ... میتونم یه زنگ بزنم آخه حسام خونه نیست
- گفت بفرماین شما دو تا زنگ بزنین و رفت سمت دستشوئی بعد من زنگ زدم به حسام گفتم کجائی پسر من اینجا پشت در موندم سریع بیا خونه گفت من تا 20 دقیقه دیگه میرسم
- دختره شربت اورد تعارف کرد گفتم خیلی ممنون و برداشتم خیلی چسبید از دست چنون دختر خوشگلی شربت بخوری بعدش هم تشنه بودم سرم پائین بود گفت من خودم نقاشم و رفت سمت اشپزخونه و باباش اومد بیرون معلوم بود وضو گرفته گفتم اگه اجازه بدین مرخص میشم گفت کجا میخوای بری؟تا دوستت میاد همین جا سخت بگذرون
- اخه مزاحمم
اختیار داری این حرفا چیه
اومد و نشست روبروم گفت خوب پسرم چیکار میکنی؟درس میخونی دیگه؟خانواده کجان؟ و ... تا اینکه حسام بیاد یه کم حرف زدیم ادم خوش مشربی بود اصلا فکر نمیکردم اینطوری باشه گفت شام بمون گفتم نه صرف شده ممنون وخواستم بیام بیرون دختر اومد بدرقه گفت تاریکی پوشنده همه چیز نیست گفتم من که نمیفهمم چی میگین شما گفت حالا و امودم خونه دیدم حسام پیتزا گرفته گفتم پدر سوخته کجا بودی منو علاف کردی؟ گفت واسه تو که بد نشد.خونه دنیا جون.گفتم اسمش دنیا؟ گفت نه دنیاس.گفتم من که ندیدمش تو اشپزخونه بود گفت اخی بمیرم واسه اون چشمای پاکت واسه اون نجابتت گفتم حالا اصلا اینجوری فکر کنیم.گفت به همین راحتی مخشو زدی میگی فکر کنیم؟ این یه عالمه ادمو علاف کرده من حسابی تو کفشم گفتم خوب به من چه در ضمن من هیچ حرفی بهاش نزدم فقط دو تا چیز گفت یکی اینکه من خودم نقاشم یکی هم اینکه تاریکی پوشنده همه چیز نیست.دیدم رنگ حسام رفت گفتم چی شده؟گفت فهمیدم لو رفتما اک هی دهنت سرویس دختر و ... گفتم میشه توضیح بدی؟گفت بابا از بالکن میشه آشپزخونه اینارو دید زد من چند شب پیش داشتم دید میزدم دیدم نگاهش رو بالکن ما خشک شد اما گفتم حتم ندیده
زدم تو سرش گفتم کسخل ابرومونو بردی حالا فکر کرده من بودم.باید یه جوری جوابشو بدم حسام گوشیتو بده شمارشو در بیارم فردا زنگ بزنم ببینم چی میگه این
فردا بعد از ظهرش زنگ زدم خونشون
الو(فهمیدم خودشه)
سلام ددنیا خانوم
سلام
خوب هستین؟
ممنون.
منو شناختین؟
بله اقا پدرام(با حالتی که یعنی جمع کن خودتو)
من زنگ زدم ببینم منظورتون از اون حرفهای دیروز چی بود؟من که سر در نمیارم
بسه دیگه بلانسب منو خر حساب کردین خودتونو یا بقیه رو؟
لطفا اجازه بدین یه کم یواش برین منم سوار شم.توضیح بدین خب
توضیحی نداره.اون از شبا که هی از ترس نگاه شما نمیتونم برم تو اشپزخونه اون از اداهاتون جلوی بقیه و اینکه خودتونو جور دیگه جلوه میدین و جلو من سرتونو پائین میندازین و اشغالای که به خونتون رفت و امد میکنن
(دیدم بد غفلتی شده گندش در میاد باید یه کاری بکنم)
گفتم شما همیشه یه طرفه به قاضی میرین؟ مگه شما میدونین کی نگاه میکنه تو اون تاریکی مگه شما میدونین تو خونه ما چی میگذره؟ چند بار منو در حین یک عمل ناشایست دیدین؟اصلا اجازه نمیدم بی احترامی کنین. من بد کاری میکنم براتون احترام قائل میشم ؟بد میکنم مثل بقیه بهتون گیر نمیدم؟
گفت ندیدم اما معلومه دیگه وقتی میان تو خونتون واسه نظافت که نیست گفتم خوب پس ندیدین من هیچ کای نمیکنم که بد باشه و در ضمن چند دفعه منو دیدین که بیارم یا با حسام بودیم یا خودش به من چه؟
گفت خوب این که جلوی من فیلم بازی میکنی چیه؟فکر کردی میتونی با این اداهات منو ...گفتم من هیچ فکری نمیکنم شما هم لطفا اینقدر خودخواه نباشین و واسه خودتون نبرین و ندوزین و گناه مردمو پاک نکنین گوشی رو گذاشتم
چند روز گذشت و یه روز داشتم فیلم نگاه میکردم دیدم یکی در میزنه سرمو کردم بیرون دیدم خودشه
گفت سلام
گفتم سلام بفرمائین.رولی که اینجاست منم دارم تو صورتتون نگاه میکنم و...
گفت میتونم بیام داخل ؟
چند لحظه صبر کنین رفتم تی شرت پیدا کردم دیده بیخیال شلوا شدم با همون شلوارک گفتم بفرماین
اومد تو و نشست گفت من میخواستم حضورا عذر خواهی کنم .این چند روز فکر کردم دیدم واقعا یه طرفه قضاوت کردم.
شما کارتون نگاه میکنین؟
گفتم عیبی داره؟
گفت نه اما یه ذره ...
گفتم اگه ندیدین حالا ببینین در ضمن این واسه بچه ها نیست (کارتون شرکت هیولاها بود)
رفتم یه شربت درست کردم اوردم گذاشتم رو میز
گفت خوب یعنی واقعا شما با کسانی که میان اینجا کاری ندارین و فقط ...
من هیچ کاری به ونا نداشتم و ندارماونا همه یا دوستای حسامن یا ...
خوب چرا با ایشون هم خونه شدین؟
اولا میتونی راحت تر صحبت کنی دوما منو حسام از راهنمائی با هم رفیقیم.
پس شما چرا اونطوری نشدین؟
من باید همه چی رو به شما توضیح بدم؟
نه فقط ...
بفرمائین شربتتون سرد میشه
و رولی رو از کنار مبل برداشتم گذاشتم رو پام که تا دید یه کم پرید تو گلوش
گفت این این
گفتم این نه رولی بعدش هم هیچ آزاری نداره.میخواین نازش کنین ببینین؟
بدون اینکه منتظر جواب بشم گذاشتمش رو پاش
با ترس دستشو برد نزدیک و سر رولی رو ناز کرد
چه لطیفه
بله همینطوره من نمیدونم چطوری از موجود به این نازی ترس داشتین
و گذشت
منو و دنیا رابطمون بسیار خوب شد جوری که میرفتیم بیرونو اینا اما سکس نه و من جریان ناهیدو و ستاره و اینا رو تعریف کرده بودم تا اینکه زمستون گذشته بهم گفت تو چرا هیچ وقت به من دست نمیزنی؟
گفتم فکر نکنم خوشت بیاد
گفت درسته
کفتم خوب ؟
گفت اخه من خیلی وقتا تنها باهات تو خونه بودم تو حتی ...
گفتم اگه ناراضی هستی ...
گفت نه فقط میخواستم بگم خیلی پسر خوبی هستی و من از موقعی که دیدمت دوست داشتم اما نه میتونستم به زوبن بیارم نه اینکه شاهد مناسب بود ولی الان میگم که خیلی دوست دارم و حاضرم هر کاری برات بکنم که از گذشته جدا بشی و لبشو رو لبم گذاشت به قدری لطیف و خوب بود که هنوزم که هنوزه تا وقت گیر میارم لباشو میبوسم رابطمون در همین حد بود و بقلش میکردم ولی سکس و مالشو اینا نداشتیم
من هم که تو این مدت بهش علاقه مند شده بودم به کمک اون سعی کردم تمام گذشته رو پاک کنم تمام عکسها و چیزای مربوط به ستاره و غیره عینک معروف و هر چی داشتم ریختم بیرون و الانم قرار با هم ازدواج کنیم و خانواده من اومدن برای خواستگاری و همه چی داره به خوبی پیش میره تابستونم انشالله جشن عروسیمونه
من تازه دارم از دنیا یه دنیا چیز یاد میگیرم منو اجبار به هیچ کاری نمیکنه که خودش دوست داره نه نماز نه غیره و ذلک ولی من الان خیلی کارائی که گذشته با اسمش خنده ام میگرفت میکنم و لذت میبرم
بهتون پیشنهاد میکنم از من یه چیزی رو بشنوین برادرانه
سعی کنین اگه بیکار شدین در مورد فلسفه هر چیزی که تو قرآن اومده رو پیدا کنین مثل نماز و یه ذره به این کتاب اهمیت بدین
من تازه دارم یه چیزائ میفهمم
هیچ وقت فکر نمیکردم صحبت کردن با خدا اینقدر لذتبخش باشه یا اینکه روزه اینقدر لذتبخش باشه دنیا تمام دنیا رو داره برام لذتبخش میکنه چیزائی که گذشته ها برام از زجر بدتر بودن الان بهترین کارها هستن
من امیدوارم همتون دنیاتونو از دست ندین و دنیا ﻰ دیگه رو هم از دست ندین به دنیاتون نچسبین و ازش درست استفاده کنین و دنیای دیگه رو سعی کنین واسه خودتون بهتر بسازین دنیا برای لذت و امتحان پس با لذت امتحانتونو بدین تا دنیایی بهتون بدن که ...
دوستدار شما پدرام
|
|
|
before_after_php
اینم ایدیمه اگه نظر خاصی داشتین اینطوری بگین چون من دیگه کارم اینجا تمومه
موفق باشید
|
|
|
|
|
HarryP
سلام رفیق
نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
|
|
|

♥♥ love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it ♥♥
|