صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / زندگی سگی . دنیای دیوانه (moso)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . >>
نویسنده پیام
# : 6 Apr 2007 00:55


my_froush عزیز
مثل همیشه لطف داری بهم.
دارم میرم چون مجبورم.
همیشه به داستان هام لطف داشتی. منتظر نظر قشنگت هم هستم با اینکه شاید الان نتونم بخونمش.
ولی وقتی برگردم اولین کاری که میکنم می ام سراغ نظر تو.
.
yanki
سلام کابوی.
مر30 از لطفت.
امیدوارم تا اخر داستان هم خوشت بیاد.
و امیدوارم زود برگردم.
.

_niroohossein
مر30 دوست عزیز که سر زدی و نظر دادی.
بازم میگم دارم می رم چون مجبورم.
ولی امیدوارم که خیلی زود به جمع دوستانی مثل شما برگردم.
.
چند دقیقه پیش با علی(در امتداد شب) توی مسنجر داشتیم حرف میزدیم.
خیلی حالم گرفتست از این رفتن.
امیدوارم خیلی زود برگردم و وقتی بر میگردم همه دوستام همین جا باشن.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 6 Apr 2007 03:09


سلام موسو عزیز همیشه تو داستانات غمه.غم داستانات منو یاده غمای خودم می ندازه
امیدوارم زود برگردی داستانات همیشه قشنگ بوده و هستن
موفق باشی

# : 6 Apr 2007 13:45


_ ماجد !
از شنیدن اسمم از دهان اون دختر جا میخورم ولی نشون نمی دم !
_بله عزیزم.
مهناز رو دوست داری؟
این بار دیگه نمی تونم عکس العمل نشون ندم.
_ خب . اره . ولی تو ...
_ نپرس . ولی میدونم دیگه.
چرا دوستش داری ؟ !
_ خب ازش خوشم می اد.
_ از قیافش ؟
_ اره. قشنگه نه؟
.
_اگه مهناز کس دیگه ای رو دوست داشته باشه چی ؟
می ترسم و میگم _نه فکر نمیکنم.
مگه ندیدی چطوری نگاهم میکرد.
.
تو چی ؟ تو کس دیگه ای رو دوست نداری ؟
به یاد خودش می افتم . یعنی اونو دوست دارم.
اگه دوست دارم ؛ چقدر دوستش دارم. یعنی بیشتر از مهناز.
_نه. کس دیگه ای نیست.
.
_ پس چرا بهش خیانت کردی ؟
.
نمی دونم چی جواب بدم.
اصلا اگه خود مهناز ازم بپرسه چی بهش بگم.
.
_نمی دونم. شاید خوی حیوونی وجودم باعث شد.
_ولی تو ادمی نه حیوون.
_نه . به نظر من ما ادم ها از خیلی از حیوون ها ، حیوون تریم.
.
یعنی خودمون ، خودمون رو به این حیوون های خطرناک تبدیل کردیم.
.
_اخرش چی ؟ می خوای چی کار کتی ؟
باز هم یه سوال سخت دیگه.
_نمی دونم . تو چی میگی ؟
.
_من چیزی نمیگم. چون زندگی من نیست !
.
راست میگفت. پس دیگه چیزی نگفتم . یعنی نتونستم بگم.
.
_ تو چی تو کسی رو دوست نداری ؟
این بار این منم که سوال می پرسم و می دونم چه سوال سختی رو پرسیدم !
_ چرا . می خیلی کس ها و خیلی چیز ها رو دوست دارم.
من خدا رو دوست دارم.
من زندگی رو دوست دارم.
من زمین رو دوست دارم اسمون رو دوست دارم. جنگل رو دوست دارم. دریا رو دوست دارم.
اون پسر بچه ای که دست پیرزی رو میگیره و از خیابون ردش میکنه رو دوست دارم.
تو رو دوست دارم.
خودم رو دوست دارم.
.
ولی اونا منو دوست ندارن.
جز خدا.
خدایی که خدای فاحشه ها هم هست.
.
حرفش خیلی خنده دار بود ولی نمی دونم چرا اشکام سرازیر شدن !!!
.
دستم رو روی صورتش میزارم و گونه های قشنگ و برجسته اش رو نوازش میکنم.
حس ارامشی که مدت ها دنبالش بودم سرتاسر وجودم رو پر میکنه.
چشمم رو می بندم و باز هم نوازشش میکنم.
.
می دونی خیلی دوست داشتنی هستی. اصلا خیلی خوشکل و با نمکی.
شاید اگه می رفتی طرف سینما الان سوپر استار ال سینمای این مملکت بودی.
.
میدونی خیلی قشنگ حرف میزنی. شاید اگه وکیل میشدی بهترین وکیل مملکت می شدی.
با این حرفش باهام مقابله به مثل میکنه.
البته به نظر می اد حرفش بیشتر شوخی بود تا جدی. ولی خیلی خوشحالم میکنه.
خودم رو از تختم جدا میکنم و میرم به سمتش.
صورتم در چند شانتی متری صورتشه.
.
چشمم رو می بندم و لب فوق العاده قشنگش رو می بوسم.
.
سیراب میشم. و عطشم فرو کش میکنه.
بوسه های پی در پی و طولانیم دیگه تموم شده.
خودم روازش جدا میکنم و چشمام رو باز.
نگاهش .
چشماش.
انگار دیگه سرد نیستن. بلکه دو تا هیمه اتیشن.
وشاید من این جوری فکر میکنم.
.
دستاش توی دستمه و لبخند روی لبام.
و دنیای مرگ گونه خواب.
.
.
دستام ر روی تختم جابه جا میکنم. ولی چیزی نیست. چشمای خستم رو به زور باز میکنم ولی . . .
نیستش. انگار هیچ وقت نبوده.
.
اول شوکه شدم.
بعد ترسیدم و دوباره شوکه.
اول شوکه شدم از رفتنش.
دوم ترسیدم و فکر کردم که شاید چیزی ازم دزدیده باشه ولی نه. همه چیز سر جاش بود.
و دوباره شوکه شدم و با خودم گفتم _ چرا ؟!
.
ساعت 8 صبحه. با اینکه دیشب کلی انرژی مصرف کردم ولی انگار نه انگار.
.
سریع یه دوش میگیرم و مثل همیشه با اب سرد و باز هم بدون خوردن صبحانه از خونه میزنم بیرون.
.توی راه گیج و منگ هستم .
به مغازه که میرسم یه لحظه از باز کدن مغازه منصرف میشم ولی با خودم فکر میکنم که حداقل این جا یکم سرگرم هستم . پس بازش میکنم.
.
روی صندلی نشستم و فکر میکنم.
به دیشب ، به اون دختر ، به مهناز ، و به خودم.
.
با تون های شونم از فکر بیرون میام.
اقای حمیدیه . صاحب مغازه مغازه بغلی.
.
اقا ماجد طوری شده.
سرم رو به علامت منفی بودن جوابش به چپ و راست می چرخونم.
. اخه این بنده خدا اومده بود داخل مغازه و هر چی شما رو صدا کرده بود جواب نداده بودین.
( و اشاره میکنه به یه پسر جوون که یه گوشه مغازه وایساده و با تعجب به من نگاه میکنه. انگار که یه دیوونه زنجیری رو دیده باشه . ( و شایذد هم واقعا دیده باشه.)
.
با زحمت زیاد از جام بلند میشم و از اقای حمیدی تشکر میکنم و می خوام که جواب گوی پسره باشم که گفت_
اگه حالتون خوب نیست بعدا مزاحمتون بشم.
_ نه خواهش میکنم . شما بفرمایید.
.
.
باز هم ساعت ها از مرکز خود گذشتم و دارن می رن به سمت نیمه دوم خودشون.
. بلند میشم و در مغازه رو میبندم و میرم به سمت خونه .
.
احساس گرسنگی نمکنم ولی یدونم که خیلی وقته که چیزی نخوردم.
بین راه یه ساندویچ و یه مشت چیز دیگه میگیرم.
.
ماشین رو که توی پارکینگ می زارم با خودم فکر میکنم اگه این دفعه هم مهناز رو توی اسانسور ببینم ، حرفام رو بهش میزنم، ولی نه .
نمی بینمش.
.
به زور یه چیزی می خورم و جلوی تلوزیون لم میدم.
..
از کم خوابی روز های گذشته ، پلک هام سنگین میشن و خوابم میبره.
.
توی خواب ف چیزی میبینم که واسم یه رویای کابوس گونست.
.
همه هستن. مهناز . اونن دختره. اقای حمیدی. پسری که توی مغازه بود.مهری و مهدی که هیچ وقت ندیدمشون.
حتی فاحشه هایی که کنار خیابون وایسادن و منتظرن تا . . .
.
از خواب می پرم. فضای اپارتمان کاملا تاریکه.
.
ساعت موبایلم یه ربع به 8 رو نشون میده.
.
می خوام بلند بشم ولی خیلی سختمه.سرم سنگینه و حالت تهوع داره.
.
می دوم به سمت دستشویی و هر چی که به زور خوردم رو بالا میارم. انگار شکمم هم غذای زوری رو قبول نمی کنه.
.
می شینم و فکر میکنم
به خودم و زندگیم.
زندگی مسخره ای که واسه خودم ساختم.
. دلم تنگه. واسه همدم دیشبم.
.
بلند میشم و لباس میپوشم از خونه میزنم بیرون.
میرم به سمت خیابون .....
.
پاتوق فاحشه های شهر قشنگمون.
.
چند باری خیابون رو بالا پائین میکنم ، ولی نمی بینمش.
با خودم فکر میکنم شاید درست ندیدم.
ماشین رو پارک میکنم و پیاده راه میافتم.
توی دلم از این می ترسم که نکنه با کس دیگه ای رفته تا امشب رو مهمون جای دیگه ای باشه.
.
هرچی میگردم اثری ازش پیدا نمیکنم.
اعصابم به هم ریخته.
.
فکری میکنم و میرم به سمت یکی از زنهایی که اونجا وایساده و منتظر مشتری.
.
سلام. یه سوال داشتم.
_قیمت 15 تومنه.
_نه ، کار دیگه ای دارم.
_ولی من کار دیگه ای ندارم.
.
کیفم رو از جیبم بیرون میکشم و چند تا هزاری می زارم کف دستش و سوالم رو می پرسم.
_نمی شناسم همچین کسی رو. مطمئن پاتوقش همین جاست.
_اه ... اره . جلوی اون طلا فروشیه وایمیساد.
_سری تکون می ده و میگه_ نه. همچین کسی رو اینجا نداریم.
راستی اسمش چی بود.
.
اسمش؟! راستی اسمش چی بود. اصلا اسمش رو بهم گفت یا نه ؟
.
_اسمش رو نمی دونم . یعنی یادم نیست.
.
_ والا من که نمی شناسمش. می خوای از بقیه بچه ها بپرسم شاید اونا بشناسنش.
_ممنون میشم.
.
.
چند دقیقه بعد بر میگرده ولی نا امیدم میکنه.
.به دیواری که پشت سرمه تکیه میدم و به جلوم خیه میشم.
.
مردمی رو می بینم که از کنارم رد میشن و با نگاه سرزنشگرشون نگاهم میکنن.
خب حقم دارن . بالاخره من گکنار یه فاحشه وایسادم و دارم دنبال یه فاحشه دیگه میگردم.
.

و شاید یه فرشته.
.
به سمت ماشین حرکت میکنم ولی نه . نمی تونمرانندگی کنم.
راهم و کج میکنم به سمتی که نمی دونم به کجا میره و میرم و میرم.
.
یادمه وقتی که رفتی دل تنهاییم رو بردی.
منو با غروب سردت به غریبه ها سپردی.
تو با رفتنت شکستی سنت موندن و سوختن.
منو هم صدایی شب. تو و یک غربت روشن.
رفتن و رفتن و رفتن.
خواب ادمای در بند.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 6 Apr 2007 14:15


ferfere
مر30 دوست عزیز.
لطف داری.
.
============
اینم قسمت اخر داستان.
دیگه اگه خوبی دیدین ، بدی دیدین ،
دیدین دیگه !!
.
با تشکر از همه دوستای خوبم.
به خصوص.
می فروش ( اقا هادی گل )
و
در امتداد شب ( داش علی گلم ).
.
و احتمالا 2 ماه دیگه بر میگردم.
.
یعنی امیدوارم که برگردم.
.
به قول بعضی ها.
بای تا های .

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 6 Apr 2007 15:46


سلام سعید جان...
ممنون که به یاد ما بودی...
راستش ناراحت شدم که داری میری ... داستانات با روحیات من سازگار بود...
در هر صورت امیدوارم زودتر بیای
ما هم خوشحال میشیم
راستی یادم رفت بگم داستانت مثل همیشه خوب بود..
ای ول..
همیشه موفق باشی........ fl:

چه دردیست در میان جمع بودن.....
# : 6 Apr 2007 22:19


مثل همیشه قشنگ بود ! میشه گفت که کارت درسته سعید جون .

نمیدونم چی بگم ! تو که منو میشناسی چقدر وراج هستم و چقدر حرف توی آستینم دارم که بزنم ولی الان واقعا ذهنم کار نمیکنه ! قشنگ خیلی واژه خوبیه برای این موقع ها ... من نمیدونم چرا همیشه داستان های تو سعید جون ، توی یک فضای راز آلود اتفاق می افته ! همیشه آخرش رو خودمون باید بسازیم . همیشه باید خودمون همه چیزا رو بفهمیم ... فکر میکنم این خیلی خوب باشه ! یعنی یه جوره خوبیه ؛ فکر کنم بفهمی چی میگم ... نه ؟
متشکرم .
من از بابت رفتنت خیلی ناراحت شدم ! امیدوارم زودتر برگردی ...

# : 7 Apr 2007 01:26


آره واقعا زیبا بود...
الان میرم بقیه داستاناتو هم پیدا می کنم ...
خداکنه بقیه هم مثل همین باشن
ممنون از داستان زیبات.............................................................

# : 7 Apr 2007 12:07


سلام به موسو جان گل..

دلمون واست تنگ شده بود پسر..

بازم گل کاشتی...بازم عالی بود..
بازم بیا ..زود به زود..

¸.•¨¯`•.¸طلوع بی شمار معرفت باش..به شهری که رسومش بی وفاییست..سرم سرگرم تصویر تو گشته..به ان حدی که اسمش بی نواییست!¸.•¨¯`•.¸
# : 7 Apr 2007 12:15


moso
خیلی قشنگ بود ممنونم

Love is A Drug
# : 9 Apr 2007 14:19


اميدوارم حداقل اينو بخوني
منو كه ميشناسي چون اسمم تابلو
ولي هميشه با نوشته هات حال كردم
در زندگي چيزي به اندازه جدايي دوستان ناراحت كننده وغم انگيز نيست
از رفتن دلدار دلم رو به فغان است
اميد كه دلدار خش وخر باشد.
باي

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB