صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / زندگی سگی . دنیای دیوانه (moso)
. 1 . 2 . 3 . 4 . >>
نویسنده پیام
# : 5 Apr 2007 23:42


سلام .
قبل از اینکه بخوام داستان رو بزارم باید چند تا نکته رو بگم.
.
اولا - این داستان رو حسن ختام کارهای من در اویزون بدونید.
دوم _چند وقت پیش بین من و چند تا دیگه از اعضای سایت یه بحثی پی اومد.
نمخوام چیزی بگم ؛ فقط می خوام از همشون معذرت خواهی کنم ؛ اگه ناراحتشون کردم.
سوم - این داستان هم مثل داستان های قبلیم بخش های سکسیش خیلی کمه.
(در واقع شاید 5 % داستان در حول سکس باشه)
پس اگه دوست نداشتین نخونین.
چهار _ سبک داستان با نوشته های قبلیم فرق داره.
پنج - می دونم خواننده های خاصی کارهای منو دنبال میکنن و انتظار ندارم که نظر بدین.
شش _(از همه مهمتر )
از همه دوستای خوبم که تو این مدت همراهیم کردن تشکر میکنم.(یا به قول قدیم ، مر30 دارین ).
کسایی مثل.
dar emtedade shab.
ali b kar.
my froush.
و بقیه کسایی که همراهیم کردن ولی اسمشون یادم نیست.
(شرمنده اونایی که اسمشون یادم نیومد)
و همچنین مدیرای عزیز سایت.
خانم مدیر های عزیز . لی لی نازه و لی لی 20.
اقا سیاوش وحاج اقا راوی غم ؛ عزیز تر از جان.
.
نمی دونم ولی شاید بر گشتم .
ولی مطمئنا حداقل تا 40 . 50 روز دیگه نیستم.
.
این داستان رو هم مثل قبلی ها یک جا میزارم تا خواننده ها اذیت نشن.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 5 Apr 2007 23:48


.
دیگه نمی بخشم تو رو که قلبمو شکستی.
برو بهونه ای نیار منتظر چی هستی.
همش نگو قسمت نشد.گردن این و اون نزار.
نمی تونم مثل تو شم. سادگیم رو به روم نیار.
.
تمام حواسم به جادس و موسیقی که از ضبط ماشین پخش میشه.
بی تو جه به اطرافم ،فقط پدال گاز رو فشار میدم و هر چند لحظه یک بار پاهام رو جا به جا میکنم و مانع از برخوردم با ماشین های دیگه میشم.
.
بعد از دو ساعت رااندگی بی هدف یه گوشه نگه میدارم و از سوپر مارکتی که به سبک فروشگاه های عصر جدید محصولاتش رو در دسترس خریدار ها گذاشته تا هر کس هر چی می خواد برداره ، یه نوشابه و کیک میگیرم.
به اطرافم نگاهی می اندازم.
چند متر بالاتر سر رد یه پارک دیده میشه.
راه میافتم به سمت پرک.
.
روی چمن های پارک می نشینم و به درخت چند ده ساله ای تکیه میدم.
اولین چیزی رو که میبینم تابلویی که روبه روم نصب شده.
( از نشستن روی چمن جدا خودداری کنید)
.
جرعه اول نوشابه رو که می ریزم توی گلوم ؛ سوزش شدیدی رو توی قفسه سینم حس میکنم و اشک از چشمام جاری میشه.
یادم میاد که از دیروز عصر تا حالا چیزی نخوردم .
ولی خیلی عجیبه که اصلا گرسنم نیست.
.
نوشابه تموم شده ولی کیک هنوز دست نخورده باقی مونده.
.
بلند میشم و کیک دست نخورده رو همراه با قوطی نوشابه به داخل سطل اشغال می اندازم.
.
بالای سر سطل می ایستم و به محتویاتش نگاهی می اندازم.
.
به چیز هایی که ما بهشون میگیم اشغال.
علاوه بر قوطی نوشابه و کیکی که خودم انداختم داخل سطل خیلی چیزهای دیگه هم هست.
میوه های نیمه خورده . کاغذ های مچاله شده . سورنگ مصرف شده یه معتاد . و ...
یه گوشه سطل یه پاکت نامه توجه منو به خودش جلب میکنه.
پاکت سفیدی که حالا قاطی اشغال ها شده و سفیدی و پاکیش به یغما رفته.
از روی کنجکاوی دستم رو به طرف پاکت دراز میکنم .
تقریبا دستم با پاکت فاصله ای نداره ولی متوقفش میکنم.
.
اخه چرا دستم رو به خاطر پاکتی که نمیدون داخلش چی هست وارد اشغال ها بکنم.
.
پاکت رو بر میدارم و راه میافتم.
با نوک انگشتام پاکت رو باز میکنم.
.
جالبه ،
داخل پاکت یه نامه اس ؛ به علاوه چند تا عکس.
اول نامه رو بر میدارم.
یکم خیسه.
نمی دونم خیسیش از چیه.
شاید از رطوبت اشغال هایی که تا چند لحظه پیش محاصرش کرده بودن.
و شاید هم از اشک های نویسندش.
.
توی حرکت نمی تونم درست بخونم.
پس تصمیم میگیرم روی یکی از نیم کت های رنگ و رو رفته پارک بشینم.
.
سلام مهری جون.
این دیگه اخرین نامه ایه که واست می نویسم.
به خدا واسه منم خیلی سخته ولی چی کارکنم.
.
نمی تونم .
نمی تونم به بابام بگم نه.
تازه حتی اگه بتونم عمو رو چی کارش کنم.
تو که دیگه بابای خودت رو بهتر از هرکسی میشناسی.
همین الانم اگه بفهمن من و تو با هم رابطه داشتیم خون هر دومون واسشون حلال میشه.
.
مهری ! من حاضرم از خودم بگذرم ، ولی از تو نهريال نمی خوام زندگیت رو به باد فنا بدم.
.
مهری ! من علی رو نمی شنسم .
ولی از مامان خیلی تعریفش رو شنیدم.
خودش رو هم در جلوی خونه شما دیم.
.
همه چیزش از من بهتره.
قیافش.
وضع مالیش.
ماشینش.
من حتی ماشین هم ندارم.
.
می دونم که میگی واسه من این چیز ها مهم نیست.
ولی ...
.
کاش تو یه خونواده دیگه بودیم.
کاش بابا هامون باهم برادر نبودن.
کاش به خون هم تشنه نبودن.
.
اون وقت من و تو هم بهم می رسیدیم.
.
مهری جون. بی خیال من شو.با این که من نمی تونم بی خیال تو بشم.
.
اینم عکس هایی که با هم داشتیم.
می دمشون به تو تا هر کاری که خواستی باهاشون بکنی.
.
قربانت مهدی.
.
نامه تموم شده ولی ، نگاهم هنوز روی کلمات روی صفحه میدوه.
شاید دنبال چیزی میگرده.
شاید دنبال یه راه حل.
.
نامه رو تا میزنم و میزارم توی پاکت و عکس ها رو بیرون میارم.
.
6 ، 7 تا عکس 2 نفره از یه پسر و دختر جوون که احتمالا مهری و مهدی هستن.
به چهرهاشون که دقت میکنم شباهت هایی رو می بینم. خب بالاخره پسر عمو ، دختر عمو هستن دیگه.
نمی دونم کی عکس ها رو گرفته و برام هم مهم نیشت ولی چیزی که خیلی نظرم رو جلب میکنه دست های این دو نفره.
با چه شدتی ، با چه حرارتی و با چه عشقی همدیگررو بغل کردن.
شاید اون موقع نمی دونستن که باید از هم جدا بشن.
یعنی از هم جداشون میکنن.
.عکس ها رو بر میگردونم سرجاش و با خودم فکر میکنم که باید باهاش چی کار کنم.
.
پاکت رو وارسی میکنم ولی هیچ چیزی روش نیشت. نه ادرسی نه شماره تلفنی.
..
یه فکری به سرم میزنه.
فندکم رو از جیبم بیرون می ارم و سعی میکنم تا پاکت رو بسوزونم ، مثل عشق اون 2 تا جوون که سوخت.
پاکت یکم خیسه ولی هر جور شده می سوزونمش.
.
پاکت سوخت و خاکسترهاش رو هم باد برد.
.
با خودم فکر میکنم این پاکت این جا چی کار میکرد.
شاید ، شاید مهدی پشیمون شده که پاکت رو به مهری بده و انداختتش وی سطل زباله و بعدش هم رفته تا موضوع عشقش رو به پدر و عموش بگه.
مثل یه مرد.
.
شایدم مهری بعد از خوندن نامه اون رو انداخته توی سطل.
شایدم .
...
نمی دونم . . .
بلند میشم و راه میافتم به سمت ماشینم.
.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 5 Apr 2007 23:48


این سایت بابودن دوستانی مثل شما صفا داره ..........بیشتر تامل کنید.........

# : 6 Apr 2007 00:01


از پارک خارج می شم و.بر میگردم به سمت ماشین توی راه دو تا دختر رو میبینم که شاید به زور ارایش سنشون به بیست و یکی دو سال برسه.
کنار خیابون وایسادن و منتظر یه ماشین هستن.
یه مشتری.
یه کسی که بتونن غذای چند روزشون رو ازش به دست بیارن.
.
زیر نگاه سنگین یکی از دخترها به راه خودم ادامه میدم تا به ماشینم می رسم.
سوار میشم و می خوام حرکت کنم.
فکری به سرم میزنه.
یه حال اساسی.
یک شب با 2 تا دختر ،
ولی خیلی زود منصرف میشم و راه بی راه خودم رو ادامه میدم.
.
توی راه به خودم فکر میکنم و دخترا.
اگه میرفتم و سوارشون میکردم
و ...
.
سعی میکنم از فکرشون بیام بیرون .
به راهم ادامه میدم.
.
بازم صدای ضبط رو زیاد میکنم و پاهام رو روی پدال ها جابه جا .
.
نمی دونم کجا میرم ، یا اصلا چرا میرم.
شاید به خاطر اینکه یه جا ساکن نباشم.
شاید به خاطر اینکه حس کنم هنوز زنده ام.
.
دیگه پاهام حس ندارن.
کمرم درد میکنه
و همین طور چشمام.
.
بر میگردم خونه.
ماشین رو میزارم توی پارکینگ و از در پارکینگ وارد ساختمون میشم.
راه همیشگی رو تا اسانسور طی میکنم و دیکمه طبقه همکف رو فشار میدم.
اسانسور داره از طبقه سوم پایین میاد و من هنوز منتظرم.
.
در اسانسور باز شد و مهناز دختر همسایه ازش خارج میشه.
وقتی دارم وارد اسانسور میشم نگاهم با نگاهش درگیر میشه.
چند ثانیه ، شایدم چند لحظه.
.
همیشه دوستش داشتم . همیشه تو رویاهام بود ولی . . .
.
باز هم از کنار هم رد میشیم.
نمی دونم این نگاه ها چه معنی داره.
یعنی از من خوشش میاد .
.
نمی دونم ، ولی تصمیم میگیرم که ازش بپرسم.
ولی نه این دفعه..
.
اسانسور با سرعت بالا میره.
1.2.3.و 4 و من پیاده میشم.
موقع پیاده شدن بی اختیار زمزمه میکنم.( وایسا دنیا من می خوام پیاده شم.)
ای کاش دنیا حرفم رو میشنید.
.
کلید میاندازم و وارد میشم.
همه جا تاریکه . با دست روی دیوار راه پیمایی میکنم تا به کلید برق میرسم و روشنش میکنم.
.
حالا همه جا روشنه .
.
حالا می تونستم تنهایی خودم رو با تنهایی خونه تقسیم کنم.
روی مبل قدیمی لم میدم .
یه چیزی زیر رو زیر پاهام حس میکنم.
یکم خودم رو جا به جا میکنم و درش میارم.
ال پیه . عروسک بچه خوکی که چند سالیه شده هم دم من.اسمش رواز روی برچسبی که بهش وصل بود گرفتم. مخفف کلمه لاو پینک.
.
به ال پی لبخند میزنم و قضیه پاکت نامه رو واسش تعریف میکنم و واسه خودم یاد اوری .
.
جلوی تلوزیون جام رو میاندازم و خودم رو زیر پتو جمع میکنم.
.
یاد بچگی هام می افتم . اون وقت ها از تاریکی میترسیدم . از دیو . از ...
همیشه خودم رو زیر پتو قایم میکردم. تا شاید از دست اونا نجات پیدا کنم.
ولی حالا همه زندگیم سیاه شده.
.
کنترل تلوزیون رو چند باری به زمین میزنم تا کارکنه.
انگار بالای سر اینم باید زور باشه.
شبکه ها رو بالا پایین میکنم.
چیز به درد بخوری نداره.
می رم سراغ ماهواره و یک راست می رم روی شبکه های ایکس دار.
.
سکس .
ما واسه دو تا چیز زندگی میکنیم.
شکم و زیر شکم.
.
اینو همیشه یکی از دوستام میگه.
.
درست و حسابی امارش رو ندارم.
ولی می دونم از بعد از ازدواجش که حداکثر 3 سال میگذره تا حالا با 5.6 تا زن دیگه هم رابطه داشته.
قبلش با خداست.
.
شبکه ها رو مرور میکنم.
زن با مرد.
زن با زن.
مرد با مرد.
و حتی بچه ها.
.
اینم شده زنگی ما ادم ها.
.
. . .
یک روز دیگه هم گذشت.
یک روز دیگه به مرگ نزدیک تر شدیم.
و یک روز مسخره دیگه رو جلوی رو داریم.
.
جملات تکراری هر روزه رو توی ذهنم تکرار میکنم و از خواببیدار میشم.
.
به تقویم نگاهی میاندازم.
3 روز دیگه تولدمه.
پوز خندی میزنم و جلوی تقویم رد میشم.
.
هر چی با خودم فکر میکنم یادم نمیاد که تا حالا هدیه تولد گرفته باشم.
نه ، حتی جشن تولد هم نگرفتم.
.
لباس میپوشم و صبحانه نخورده میزنم بیرون.
.
امروز شنبه اس.
یعنی شروع هفته .
یعنی شروع دوباره حمالی .
.
یکراست میرم در مغازه.
قفل ها رو باز میکنم و در مغازه رو باز میکنم.
.
نگاهی به لباس های داخل ویترین میاندازم.
همه چیز سر جاشه. مرتب و منظم مثل همیشه.
.
ساعت ده نیمه و اولین مشتری بعد از کلی چک چونه زدن با همراهش وارد مغازه میشه.
یه دختر 21 ،2 ساله به همراه یه دختر دیگه که به نظر کوچکتر بود.
.
سلام ، خسته نباشید .
جواب میدم و منتظر می مونم تا نگاهی هم به لباسهای داخل مغازه بندازه.
.
با خودم فکر میکنم که دو تا دختر تو بوتیک لباس های مردونه چی کار میکنن که جوابم رو میدن!
.
ببخشید اقا ، من یه تی شرت میخواستم واسه. . . نامزدم.
به طرف قفسه ای که تی شرت ها رو توش جا دادم میرم تا چند نمونه رو نشونشون بدم که میشنوم که اون یکی دختره زیر لب میگه.
واسه نامزدت یا دوست پسرت و اروم می خنده.
.
توجهی نمیکنم و به کارم ادامه میدم.
.
بعد از چند دقیقه سر و کله زدن با دخترها بالاخره یکی از تی شرت ها رو می پسندن و می خرن.
..
دوباره بر میگردم روی صندلیم و به بیرون مغازه خیره میشم.
عبور مردمی که معلوم نیست با این عجله کجا میرن.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 6 Apr 2007 00:02


از پارک خارج می شم و.بر میگردم به سمت ماشین توی راه دو تا دختر رو میبینم که شاید به زور ارایش سنشون به بیست و یکی دو سال برسه.
کنار خیابون وایسادن و منتظر یه ماشین هستن.
یه مشتری.
یه کسی که بتونن غذای چند روزشون رو ازش به دست بیارن.
.
زیر نگاه سنگین یکی از دخترها به راه خودم ادامه میدم تا به ماشینم می رسم.
سوار میشم و می خوام حرکت کنم.
فکری به سرم میزنه.
یه حال اساسی.
یک شب با 2 تا دختر ،
ولی خیلی زود منصرف میشم و راه بی راه خودم رو ادامه میدم.
.
توی راه به خودم فکر میکنم و دخترا.
اگه میرفتم و سوارشون میکردم
و ...
.
سعی میکنم از فکرشون بیام بیرون .
به راهم ادامه میدم.
.
بازم صدای ضبط رو زیاد میکنم و پاهام رو روی پدال ها جابه جا .
.
نمی دونم کجا میرم ، یا اصلا چرا میرم.
شاید به خاطر اینکه یه جا ساکن نباشم.
شاید به خاطر اینکه حس کنم هنوز زنده ام.
.
دیگه پاهام حس ندارن.
کمرم درد میکنه
و همین طور چشمام.
.
بر میگردم خونه.
ماشین رو میزارم توی پارکینگ و از در پارکینگ وارد ساختمون میشم.
راه همیشگی رو تا اسانسور طی میکنم و دیکمه طبقه همکف رو فشار میدم.
اسانسور داره از طبقه سوم پایین میاد و من هنوز منتظرم.
.
در اسانسور باز شد و مهناز دختر همسایه ازش خارج میشه.
وقتی دارم وارد اسانسور میشم نگاهم با نگاهش درگیر میشه.
چند ثانیه ، شایدم چند لحظه.
.
همیشه دوستش داشتم . همیشه تو رویاهام بود ولی . . .
.
باز هم از کنار هم رد میشیم.
نمی دونم این نگاه ها چه معنی داره.
یعنی از من خوشش میاد .
.
نمی دونم ، ولی تصمیم میگیرم که ازش بپرسم.
ولی نه این دفعه..
.
اسانسور با سرعت بالا میره.
1.2.3.و 4 و من پیاده میشم.
موقع پیاده شدن بی اختیار زمزمه میکنم.( وایسا دنیا من می خوام پیاده شم.)
ای کاش دنیا حرفم رو میشنید.
.
کلید میاندازم و وارد میشم.
همه جا تاریکه . با دست روی دیوار راه پیمایی میکنم تا به کلید برق میرسم و روشنش میکنم.
.
حالا همه جا روشنه .
.
حالا می تونستم تنهایی خودم رو با تنهایی خونه تقسیم کنم.
روی مبل قدیمی لم میدم .
یه چیزی زیر رو زیر پاهام حس میکنم.
یکم خودم رو جا به جا میکنم و درش میارم.
ال پیه . عروسک بچه خوکی که چند سالیه شده هم دم من.اسمش رواز روی برچسبی که بهش وصل بود گرفتم. مخفف کلمه لاو پینک.
.
به ال پی لبخند میزنم و قضیه پاکت نامه رو واسش تعریف میکنم و واسه خودم یاد اوری .
.
جلوی تلوزیون جام رو میاندازم و خودم رو زیر پتو جمع میکنم.
.
یاد بچگی هام می افتم . اون وقت ها از تاریکی میترسیدم . از دیو . از ...
همیشه خودم رو زیر پتو قایم میکردم. تا شاید از دست اونا نجات پیدا کنم.
ولی حالا همه زندگیم سیاه شده.
.
کنترل تلوزیون رو چند باری به زمین میزنم تا کارکنه.
انگار بالای سر اینم باید زور باشه.
شبکه ها رو بالا پایین میکنم.
چیز به درد بخوری نداره.
می رم سراغ ماهواره و یک راست می رم روی شبکه های ایکس دار.
.
سکس .
ما واسه دو تا چیز زندگی میکنیم.
شکم و زیر شکم.
.
اینو همیشه یکی از دوستام میگه.
.
درست و حسابی امارش رو ندارم.
ولی می دونم از بعد از ازدواجش که حداکثر 3 سال میگذره تا حالا با 5.6 تا زن دیگه هم رابطه داشته.
قبلش با خداست.
.
شبکه ها رو مرور میکنم.
زن با مرد.
زن با زن.
مرد با مرد.
و حتی بچه ها.
.
اینم شده زنگی ما ادم ها.
.
. . .
یک روز دیگه هم گذشت.
یک روز دیگه به مرگ نزدیک تر شدیم.
و یک روز مسخره دیگه رو جلوی رو داریم.
.
جملات تکراری هر روزه رو توی ذهنم تکرار میکنم و از خواببیدار میشم.
.
به تقویم نگاهی میاندازم.
3 روز دیگه تولدمه.
پوز خندی میزنم و جلوی تقویم رد میشم.
.
هر چی با خودم فکر میکنم یادم نمیاد که تا حالا هدیه تولد گرفته باشم.
نه ، حتی جشن تولد هم نگرفتم.
.
لباس میپوشم و صبحانه نخورده میزنم بیرون.
.
امروز شنبه اس.
یعنی شروع هفته .
یعنی شروع دوباره حمالی .
.
یکراست میرم در مغازه.
قفل ها رو باز میکنم و در مغازه رو باز میکنم.
.
نگاهی به لباس های داخل ویترین میاندازم.
همه چیز سر جاشه. مرتب و منظم مثل همیشه.
.
ساعت ده نیمه و اولین مشتری بعد از کلی چک چونه زدن با همراهش وارد مغازه میشه.
یه دختر 21 ،2 ساله به همراه یه دختر دیگه که به نظر کوچکتر بود.
.
سلام ، خسته نباشید .
جواب میدم و منتظر می مونم تا نگاهی هم به لباسهای داخل مغازه بندازه.
.
با خودم فکر میکنم که دو تا دختر تو بوتیک لباس های مردونه چی کار میکنن که جوابم رو میدن!
.
ببخشید اقا ، من یه تی شرت میخواستم واسه. . . نامزدم.
به طرف قفسه ای که تی شرت ها رو توش جا دادم میرم تا چند نمونه رو نشونشون بدم که میشنوم که اون یکی دختره زیر لب میگه.
واسه نامزدت یا دوست پسرت و اروم می خنده.
.
توجهی نمیکنم و به کارم ادامه میدم.
.
بعد از چند دقیقه سر و کله زدن با دخترها بالاخره یکی از تی شرت ها رو می پسندن و می خرن.
..
دوباره بر میگردم روی صندلیم و به بیرون مغازه خیره میشم.
عبور مردمی که معلوم نیست با این عجله کجا میرن.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 6 Apr 2007 00:08


از ظهر گذشته ، مغازه های دیگه دارن تعطیل میکنن و بر میگردن به خونه هاشون.
جایی که احتمالا کسی منتظرشونه .
و احتمالا اونا هم دلتنگ خونه هستن.
.
خونه .
یه 4 دیواری که میگن توش صفا هست. صمیمیت هست . ارامش هست . عشق هست و ...
.
حوصله خونه رو ندارم .
با اکراه از جام بلند میشم و در مغازه رو از داخل قفل میکنم و لم میدم روی صندلیم.
موبایلم رو از جیبم بیرون میارم و می زارمش روی سایلنت .
با کنترل ضبط صوتی رو که یه گوشه مغازه جا دادم رو روشن میکنم و سعی میکنم که بخوابم.
.
از عشق تو اواره هر کوی و خیابون.
مجنون شدم و زدم به هر دشت بیابون.
.
تنها با تو و سازم
واین دو چشم گریون.
خدا جون .
.
میبینم که همه ناز میکنن با عاشقاشون.
مثل گربه می چرخند و می پیچن تو پا هاشون.
شاید ناز بخرن دست بکشن توی موهاشون.
تو کی ناز می خری دست میکشی توی موهامون.
تو کی ناز می خری دست میکشی توی موهامون .
.
ضبط صوت هنوز در حال انجام وظیفه اس. بدون یک ذره خستگی.
با این که خواب بودم ولی انگار ساعت هاست که دارم به صدای قشنگش گوش میدم اما از این صدای قشنگ هم خسته میشم.
خاموشش میکنم.
.
توی پس توی مغازه ابی به صورتم میزنم و در مغازه رو باز میکنم.
.
نزدیک های غروبه و مردم در اوج رفت و امد.
.
معده ام درد میکنه.
امروز هم نهار نخوردم ولی بر عکس روزهای قبل گرسنه هستم.
می خوام زنگ بزنم و یه چیزی واسه خوردن سفارش بدم که میبینم منشی تلفنی یه پیام داره واسم.
.
الو .
سلام ماجد جان.
کجایی پسرم.؟ ! به خونه زنگ زدم نبودی.موبایلت هم که روی منشیه.
حداقل یه خبری بهمون بده که بدونیم سالمی.
اگه تونستی و وقت کردی یه زنگ بهم بزن.
خدا حافظ.
.
یه پیام کوتاه مادرانه.
.
زنگ میزنم .
ولی نه به مادرم.
نیم ساعت بعد پیک موتوری پیتزا رو بهم تحویل میده و میره.
و من نمی دونم به کجا .
.
دم غروبه و من دارم نهارم رو می خورم و شاید صبحانم رو.
شایدم شام دیشب ، که یه مشتری وارد مغازه میشه.
.
یه پسر جوون . شاید 18 شایدم یکی دو سال بالا و پایین.
به سر و وضعش که نگاه میکنم به شک میافتم.
دختره با پسر !!!
.
شروع میکنه به وارسی کردن شلوارهای جین مغازه.
.
پاره ترین و کوتاه ترین شلوار مغازه رو به بالاترین قیمت ممکن بهش می فروشم و به خوردن غذا ادامه میدم.
.
ماشین رو از پارکینگ بیرون میارم و یه قبض 4 رقمی رو پرداخت میکنم.
.
امشب میخوام تنوع بدم.
پس تصمیم میگیرم که برم و یکم خرید کنم.
یکم گشت بزنم و
یکم تفریح کنم.
.
خریدم رو کردم و گشت و گذارم رو هم .
فقط مونده تفریح/!
می رم به سمت خیابون ....
.
یه دور خیابون رو بالا و پایین میکنم و دخترها رو دید میزنم.
همه اماده هستن تا با اولین بوق سوار شن.
بالاخره دیدمش.
خودشه.
تا حالا چند باری خواستم به سمتش برم ولی هیچ وقت نتونستم .
ولی این دفعه فرق داره.
.
و خیلی هم فرق داره.
دختره روی صندلی عقب نشسته و من دارم به سمت اپارتمانم میرم.
.
مثل همیشه .
ماشین توی پارکینگ و حرکت به سمت اسانسور.
.
با یه فرق کوچیک.
این بار تنها نیستم. اصلا تنها نیستم.
.
دکمه اسانسور رو فشار میدم و منتظر می مونم.
نه ! نه! منتظر می مونیم.!
.
توی راه اصلا حرف نزد..
حتی از قیمت هم چیزی نگفت..
بهش خیره شدم و اون به در بسته اسانسور.
.
خوشکله و با نمک.
با یه اخم گنده . با یه بغض بزرگ.
.
در اسانسور باز میشه و من بسته میشم.
مهناز خیره خیره به من و دختره که چسبیده به هم وایسادیم ، نگاه میکنه.
سرم رو پایین میاندازم و بهش راه میدم.
مهناز رفته و لی من هنوز همون جا هستم.
.
پس چرا نمی ای. !؟
صدای دختره هولم میده جلو.
.
اصلا به اون چه ربطی داره. خب منم تفریح لازم دارم دیگه.
ولی چرا این جوری نگاه میکرد.
حتما واسش مهمه دیگه.
نه ، شایدم تعجب کرده. اخه تا حالا ندیده بود که من از این کارها بکنم.
..

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 6 Apr 2007 00:11 | ویرایش بوسیله: yankee


راستش رو بخوایی من این داستانت رو از بقیه بیشتر دوست داشتم و به حس من نزدیک تر بود.
ازت ممنونم.
قول بده که بر گردی جای نوشته هات و مخصوصآ خودت اینجا نباید خالی بشه.
من یکی که منتظر ادامه نوشته هات هستم.

Love is A Drug
# : 6 Apr 2007 00:11


Quoting: moso
این داستان رو حسن ختام کارهای من در اویزون بدونید.


موسو جان چرا همه پل های پشت سرت رو می شکنی؟؟
اگه بخوای از روی پلی رد شی نیازی نداری تا بعد از رد شدن پل رو بشکنی..

Quoting: moso
my froush

موسو من و تو بهتر از خیلی های دیگه نوشته های هم رو می فهمیم. من هم یه دنیا ازت متشکرم.

Quoting: moso
ولی مطمئنا حداقل تا 40 . 50 روز دیگه نیستم.

امیدوارم کاری که پیش رو داری خیر باشه و در جهت بهبود...
موفقتر باشی!!
===========================================
داستانت هم مثل همیشه سرشار از فریادهای فرو خفته بود.
سرشار از چراهایی که در ذهنت شکل گرفتن

اگه به صلاحت بود به این دیار برگرد.....

یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
# : 6 Apr 2007 00:13


داستانت رو کامل نخوندم!! همش رو که خوندم دوباره میام!!

یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
# : 6 Apr 2007 00:44


.
در رو باز کردم و داخل شدیم.
مانتو کوتاهش رو رو در اورد و روی مبل نشست.
رو به پنجره.
.
یه لیوان نوشابه واسه خودم و یه لیوان اب میوه واسه اون اوردم.
گرفت و تشکر کرد.
.
رو به روش نشستم و زل زدم بهش.
نگاهی بهم انداخت و دوباره خیره شد به بیرون.
منم به بیرون نگاه انداختم.
داشت به چی نگاه میکرد.
اخه از اونجا که چیزی دیده نمیشد ، جز چند تا ساختمون بلند .
.
دوباره نگاهم رو برگردوندم به جای اولش.
از تماشای چهرش هم لذت میبردم.
گونه های برجسته.
لب های خوش تراش.
لب بالاییش خیلی نظرم رو جلب میکرد. انگار یه پیچ خورده بود و برگشته بود به سمت بالا.
.
اما نگاهش.
خیلی سرد بود. مثل یه ادم برفی.
.
می دونی چند وقته که میخواستم سوارت کنم؟
با سوال من مثل کسی که قلبش وایساده باشه و با شک الکتریکی به این دنیا برشگردونده باشن ، اونم برگشت.
_خب ، چرا سوارم نکردی.
من که همیشه همون جا بودم.
.
_نمی دونم. نمی تونستم.
_پس چرا امشب تونستی.
_امشب .؟! شاید دیگه تحملم تموم شده بود.
.
دیگه جوابی نداد.
.
می دونستی خیلی خوشکلی ؟!
سرش رو به علامت مثبت تکون داد.
.
_یه سوال بپرسم ؟!
_نه.
_چرا ؟!
_ می دونم میخوای چی بپرسی.
_خب ؟!
_مثل همه. مشکلات زندگی. همون بدبختی هایی که ادم هایی مثل من دارن.
.
بلند شدم و رفتم کنارش و روی دسته مبل خودم رو جا کردم.
.
_راستی قیمتت رو نگفتی. احتمالا باید قیمتت بالا باشه.
_با نگاه سردش نیم نگاهی بهم انداخت و گفت _ نه دیگه قیمتی ندارم. خیلی وقته که از قیمت افتادم. تو هم هرچی که خواستی بده.
.
دستم رو بین موهاش فرو بردم و با هرکدوم از انگشتهام یه تیکه از موهاش رو جدا کردم و بالا کشیدم.
حس خوبی داشت.
حس خوبی داشتم.
.
دستم روی صورتش کشیده میشد.
دستهای خشنی نداشتم ولی باز هم فکر میکردم که شاید صورت ناز و لطیفش رو اذیت کنم.
.
بلند شد و گفت _ فکر کنم ادامش رو بزاری واسه توی اتاق خوالب بهتر باشه.
.
راه افتاد و من پشت سرش.
بدن قشنگی داشت.
قد نسبتا بلند . ولی یکم لاغر.
.
روی تخت خواب یک نفره اتاق خواب کوچکم نشست.
.خواستم بشینم کنارش که خواست که برق رو خاموش کنم .
توی فضای تاریک اتاق قدم بر میداشتم و به سمتش میرفتم.
.
به یک قدمیش که میرسم قفل میکنم.
دلم می خواد برم و بغلش کنم و ببوسمش.
تمام وجودش رو این قدر فشار بدم تا با وجود خودم یکی بشه.
عطش دارم.
.
ولی پاهام پیش نمی رن.
.
_ چیه . چرا نمی ای.
نکنه ترسیدی. یا شایدم وجدانت بیدار شده.
اگه ترسیدی که باید بگم اصلا ترس نداره.
اگر هم وجدانت بیدار شده که بهش بگو بخوابه. الان باید جای دیگه ایت بیدار بشه.
.
کنارش میشینم.
نمی دونم این حرفها رو اون بهم گفت یا خودم به خودم.
.
دستام رو دور گردنش حلقه میکنم و گردنش رو می بوسم با تمام وجودم.
.جلوتر می رم و صورتش رو می بوسم..
خی لی مواظبم تا مبادا ناراحتش کنم.
.
خودم رو ازش جدا میکنم و بهش میگم.
_ اذیت که نمیشی.
باهمون نگاه یخش نیم نگاهی بهم می اندازه و پوز خندی می زنه و میگه _اذیت .؟! نه . تو راحت باش.
.
با یه فشار اروم روی تخت دراز میکشه و می رم رو.
شروع میکنم به بوسیدن صورتش و باز هم مواظبم که اذیت نشه.
سعی میکنم تا وزن سنگین بدنم رو روی بدن نحیفش نندازم.
.
هنوز هم دارم می بوسمش و از بوسیدن خسته نمی شم.
همون جور مشغول در اوردن لباس هاش میشم.
.
دکمه های پیراهنش رو باز میکنم.
حالا فقط یه لباس زیر نیم تنه بالاییش رو پوشونده.
دست جلو میبرم و بازش میکنم.
نگاهی بهش می اندازم.
کرست . سوتینیا با ادبانه ترش لباس زیر.
پرتش میکنم به پشت سرم و نمی دونم که کجا پایین می اد. مثل خودم که نمی دونم کجا دارم سقوط میکنم.
.
نگاهی به سینه هاش می اندازم و به یاد سکس های قبلیم و شبکه های سکسی می افتم.
تا حالا چند باری سکس داشته بودم ولی همشون نصفه و ناقصو عجله ای..
قبلا زیاد به سینه های طرف مقابلم توجه نکرده بودم.
ولی این بار . . .
به قولی دو تا برلمدگی زیبا مثل دو گوی بلورین با دوتا خورشید قهوه ای و نوک برجسته در وسطشون.
.
و به یاد فیلم های سکسی که دیده بودم می افتم.
وقتی که سینه های درشت و زیبا رو توی دهن مرد یا زنی می دیدم.
و وقتی که دلم می خواست که جای اونا بودم.
.
سرم رو می زارم رو سینه هاش.
یک لحظه.
یک ان
و شاید کمتر از این .
تخلیه میشم.
خالی از هر چیزی.
.
یه گرمای فوق العاده تمام وجودم رو در برگرفته.
چیزی که تا حالا تجربش نکردم.
باورم نمی شه که این همون ادم برفی چند لحظه پیشه. دلم نمی خواد ازش جدا بشم.
شاید اگر توی وضعیت دیگه ای بودم میزدم زیر گریه ولی ...
.
صورت نرم و تازه اصلاح شده ام رو روی سینه های به مراتب نرم ترش حرکت میدم و سینه هاش رو یکی یکی می بوسم تا عمق وجود.
سرم رو بالا میکنم .بازم همون نگاه سرد رو می بینم
اما این دفعه این نگاه سرد و یخی هم داره منو گرم میکنه.
.
حس خاصی دارم.
شهوت ؟!
اره ، ولی نه شوت خالی. یه چیز خاص دیگه ای هم هست که نمی دونم چیه ؟!
.
به بغل ، کنارش می خوابم و اونم همین طور.
با فشار کوچکی بین پاهاش رو باز میکنه و من خودم رو جلوتر میکشم.الت تناسلیم رو که حالا به اوج خودش رسیده رو نزدیک می کنم به الت زنا نه ی اون.
.
هیچ وقت از اسم هایی که براشون انتخاب شده خوم نیومد.
کیر . یا بچه گانه تر ،دودول ؛ یا با ادبانش الت تناسلی مردانه.
و از اون طرف کس . یا همون الت زنانه.
اره ما ادم ها دو نوع هستیم .
با شخصیت و بی شخصیت. و واسه هر کدو ممون یه تلفظی گذاشتن.
یعنی با همین چیز هاست که ما با هم فرق پیدا میکنیم ؟!
.
به ارومی داخلش میکنم و اون هنوز هم سرده.
نمی دونم واقعا لذت نمی بره یا داره وانمود میکنه.
.
حالا دیگه کاملا داخله . یعنی کیرم تا ته توی کسشه.
.
از افکار سخره و درگیری لغویم خارج میشم و سعی میکنم خودم رو بیشتر بهش نزدیک کنم . با این که همین الان هم دیگه فاصله ای بینمون وجود نداره.
.
شروع میکنم به حرکت کردن.
یه سری حرکت غیر موزون که بهش میگن تلمبه زدن. مثل تلمبه های اب قدیمی.
و اتفاقا از این یکی هم اب خارج میشه.
.
چشمام رو می بندم و به حرکتم ادامه میدم.
.
دارم به اوج میرسم.
چشمام رو باز میکنم و حرکاتم رو سریع تر.
.
بهش نگاه که می کنم میبینم خیلی ارومه . با چشم های بازِ بسته .
.
دارم تخلیه میشم . می خوام کیرم رو بیرون بکشم و ابم رو جای دیگه ای خالی کنم.
ولی .
چشماش رو باز کرد و سرش رو تکون داد. _راحت باش. بزار بیاد.
.
و اومد.
.
به نفس زدن افتادم . انگار داشتم توی زمین فوتبال می دویدم.
.
. با دست عرقهام رو پاک میکنه و نگاهم میکنه و فقط نگاه.
با دو تا چشم زیبا که توی تاریکی اتاق نمیشه فهمید چه رنگیه.
با خودم فکر میکنم چشماش چه رنگی بود که این قدر قشنگ به نظر میرسه و لی یادم نمی اد..
.
انگار تمام وجودم از زندگی خالی شده..
ولو میشم کنارش ، ولی هنوز تمام بدنم بهش چسبیده.
.
دیگه شهوتی ندارم ولی هنور اون احساس ولم نکرده.
هنوز داغم.
هنوز عطش دارم. . .
.دست گرمش رو روی صورتم میکشه.
حس قشنگی دارم .
دستش رو میگیرم و می بوسم.
.

.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
. 1 . 2 . 3 . 4 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB