| نویسنده |
پیام |
|
|
سلام.
گفته بودم یه داستان تازه دارم ولی اینی که می بینید اون نیست.(اون داستان رو به خاطر یه سری مشکلات خاص نمی تونم بزارم رو سایت.یا فعلا نمی تونم بزارم)
این یه داستانه که یکی از دوستان بهم ایمیل زد و پیشنهادش رو داد و منم نوشتمش.
حالا دیگه امیدوارم خوشتون بیاد.
دلتون خواست نظر هم بدین.
نه مثل داستان های قبلی فقط بخونین و برین.
دوست دارم بدونم نظرتون چیه.
moso
وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
|
|
|
.... با کمک دستهام از جام بلند شدم.
هنوز کاملا بلند نشده بودم که سرم گیج رفت و چشمام سیاهی.
توی سرم به شدت احساس سنگینی میکردم. انگار یه وزنه 100 کیلویی به سرم بسته بودن.
دستم رو به دیوار تکیه دادم و تعادلم رو حفظ کردم.
اثرات مشروبی که دیشب خورده بودم هنوز ولم نکرده بود
چند لحظه ای رو تو همون حالت موندم تا یکم حالم بهتر بشه.
بالاخره هر طور که بود راه افتادم به سمتدر اطاق. در رو باز کردم و همون طور با کمک دیوار رفتم به سمت حمام.
.
شیر اب سرد رو تا اخر باز کردم و رفتم زیر دوش.
لحظه اولی که بارون قطره های اب از سوراخ های ریز دوش ریخت روی بدنم واسه یک لحظه شک شدیدی بهم وارد شد . انگار واسه چند ثانیه رو ح از بدنم جدا شد. تو همین چند ثانیه وقایع شب گذشته اومد جلو چشمام.
. از همون ساعت اول.و از همون دقیقه و ثانیه اول.
.
تازه شایان اومده بود دنبالم تا بریم مهمونی یکی از بچه های دانشگاه.
سوار شدم و راه افتادیم . توی راه شایان صدای ضبط ماشین رو زیاد کرده بود و با سرعت رانندگی میکرد. با اون وضعی که داشت رانندگی میکرد شک کردم که شاید چیزی خورده باشه.با دست صدای ضبط رو کم کردم که با یک حرکت سریع سرش رو چرخوند به سمت من و با غیض گفت = مریضی؟!
_نه دکترم.
تو حالت خوبه .
َشایان _ اره چطور مگه.
_الاغ چرا این جوری رانندگی میکنی!؟. به کشتنمون میدی.
شایان_ناراحتی پیاده شو با راه بیا.
_غلط کردی. حالا مثل ادم رانندگیت رو بکن.
شایان _ سروش ، خیلی حالم گرفتس.
می دونستم باز با یکی از دوست دختر هاش دعواش شده واسه همین با یی خیالی پرسیدم _ چرا ؟!
شایان _ به تو چه ؟! مسئلم خصوصیه .
بعد با مکث ادامه دا -با شیما دعوام شده.
_شیما ؟! همون که رشته کامپیوتره.
_ نه بابا اون سیماس. شیما اونه که پراید داره.
رشته روان شناسی.
_ خب . حالا!
شایان _ حالا نه. بعدا.
قرار بود امشب همراهم بیاد مهمونی ولی دعوامون شد.
_ حتما باز یه غلطی کردی که دختر بدبخت فراری شده.
_ نه به مرگ تو. فقط داشتم باهاش حرف میزدم که این جوری شد.
_ حرف میزدی. چه حرفی؟
شایان_حالا دیگه ؟!
_کجا بودین.
شایان_همین جا تو ماشین. رو صندلی عقب نشسته بودیم.
خندیدم و گفتم - دستات چی کار میکردن. .
شایان_ دستام ؟!
نیشخندی زد و گفت ؟! کار خیر.
_الاغ صد دفعه بهت گفتم با یه دختری که دوست میشی . هنوز یه هفته نشده نرو سراغ سکس .
شایان_ تو یکی خفه شو . کی داره به من این حرف ها رو میزنه.
بنده خدا من تو این کار پیر شدم . همه می ان از من کمک و مشورت میگیرن. حالا تو داری منو نصیحت میکنی.
((دیدم اینو راست میگه. شاید شایان تا حالا حداقل با 7 . 8 از دوست دختر هاشچند بار سکس داشته بود ولی من حتی دوست دختر هم نداشتم.یعنی یکی داشتم ولی هنوز رابطمون شروع نشده تموم شد.
حالا هم که فکر میکردم میدیدم تقصیر من بود.))
_اصلا به من چه . هر غلطی می خوای بکن.
و سرم رو چرخوندم به سمت شیشه بغل ماشین و مشغول تماشای بیسرون شدم که سشایان دوباره گقفت _ سروش ؟!
جوابش رو ندادم که باز گفت _ اقا سروش . عزیزم.
بازم جواب ندادم که این دفعه داد زد _ هووی گوسفند . دارم باهات حرف میزنم کیر که واکس نمیزنم.
_ها .چیه !؟
شایان _ میگم میدونی امشب کیا قراره بیان.
_ چه میدونم. بچه های رشته خودمون و چند تا از دوستای میلاد.
با حالت خاصی گفت_اصلا می دونی امشب چه خبره؟!
_نه به خدا . مگه مهمونی نیست.
_باهوش . امشب جشن تولد میناس. دوست ذدختر میلاد. اونم واسش تولد گرفته.
از روی بی اعتنایی شونه هام رو بالا انداختم.
شایان _ می دونی که دوستای مینا هم میان.
تازه متوجه شدم چی می خواد بگه. لبخندی زدم و جواب دادم _خب بیان . به من چه .اصلا به تو چه.
شایان _ خب مهتاب هم می اد.
شایان جان مادرت بی خیال شو . مگه ندیدی اون روز چه جوری جلو همه ابروم رو برد.
شایان _ تو کاریت نباشه من درستش میکنم.
_ تو غلط میکنی. نمی خوام این دختره غرورم رو خرد کنه.
.
بعد از چند دقیقه سکوت دوباره شایان به حرف اومد و بی مقدمه ازم پرسید _ مگه دوستش نداری !؟
_ چرا . ولی اون چی ؟! شایان بعضی وقتها که دارم نگاهش میکنم متوجه میشه و با یه حالتی بهم نهگاه میکنه که انگار ازم متنفره.
نمی دونم شایدم من این جوری فکر میکنم.
شایان _ نمیدونم . هر وجور که خودت راحتی.البته من فکر میکنم از دستت ناراحته وگرنه اونم دوستت داره.
.
دیگه رسیده بودیم به محل جشن. یه باغ تو شمال شهر بود. شاید بهتره بگم یه ویلا.
یکی از بچه های دانشگاه جلوی در وایساده بود و مهمون ها رو راهنمایی میکرد. شایان ماشین رو همون اول ویلا پارک کرد و با هم راه افتادیم به سمت ساختمان ویلا.
از همون جا که ما بودیم میشد صدای موزیک رو شنید که فضای خالی و سکوت شب رو شکسته بود.
یکی از ترانه های جدید منصور بود.
.
دنیا واسه هر دوتامون قشنگه.
کنار هم بودنمون قشنگه.
قشنگ روزو زوزگار از امروز.
زمین قشنگ و اسمون قشنگه .
.
توی راه مبهوت وسعت ویلا شده بودم. شاید حداقل 3.4 هزار متری بود هر گوشه اش هم یه چیزی بود . یه طرف یه الاچیق قشنگ .یه طرف استخر و خلاصه کفم بریده بود.
رو کردم به شایان و پرسیدم _ شایان . بابای میلاد چی کارس.
_سرایدار این باغه.
با تعجب پرسیدم _ جدی ؟!
_اره بنده خدا . به زور می تونه شکم زن و بچش رو سیر کنه. تازه میلاد میگه بعضی وقت ها شب سر گشنه زمین میزارن.
با دهن باز داشتم به حرفهای شایان گوش میدادم که یکدفعه یادم اومد میلاد زانتیا داره .
با دست زم پس گردن شایان و گفتم _ کره خر . منو احمق فرض کردی.
_ ا . چرا میزنی. خب باباش دزده ، قاچاقچیه . حتمکا باید بگم.
_شایان _ اذیت نکن. واقعا باباش چی کارس.
_ وکیله .
_یعنی یه وکیل این قدر وضعش خوبه ؟!
_ اره . تازه کجاش رو دیدی. میگه واسه بعضی از پرونده هاش بالای 100 میلیون دستمزد میگیره. وکیل کله گنده های مملکته .
سرم رو تکون دادم و گفتم _ خوش به حالش.
.
بعد از یه پیاده روی چند صد متری رسیدیم به در ساختمون اصلی ویلا. یکی از هم رشته ای هامون جلوی در نشسته بود و با استیل خاصی پییپ میکشید.باهاش سلام و علیک کردیم و رفتیم داخل.
شایان _ اخ جا ن. گور پدر شیما رو هم کرده.
پشت سرش وارد شدم و دیدم دخترها و پسرهای دانشگاه با سر و وضع پارتی های شبونه دارن با هم میرقصن.
وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
|
|
|
.
شایان قاطی بچه ها شده بود و باهاشون می رقصید منم یه گوشه سالن نشسته بودم و بقیه رو نگاه میکردم.
خیلی از کسایی رو که اومده بودن می شناختم اکثرا از بچه های دانشکده بودن و دوستای سیامک و مینا دوست دخترش.
چیزی که خیلی واسم جالب بود سر و وضع بعضی از دختر ها بود.خیلی هاشون رو فقط با مانتو دیده بودم ولی الان داشتن با لباسهایی مثل تاپ و شلوار جین و دامن جلوم میر قصیدن و بعضیشون هم واقعا بدنهای قشنگی داشتن..
کلا خیلی اهل این جور مهمونی ها نبودم امشب رو هم فقط به خاطر اصرار های سیامک و شایان اومده بودم ولی حالا هم که اومده بودم واقعا داشتم استفاده میکردم..
همین جور مشغول تماشای بچه ها بودم که دیدم سیامک با یه لیوان ابمیوه و یه ظرف شیرینی داره میاد به سمتم.
از روی صندلیم بلند شدم باهاش سلام و علیک کردم.
سیامک _ چیه سروش جون ؟! تنها نشستی ؟حتما باید بگم ترانه خوشکلا باید برقصن اندی رو واست پخش کنن.
خندیدم و گفتم _ ممنون اینجوری راحت ترم.
لیوان ابمیوه رو داد دستم و ظرف شیرینی رو هم گذاشت روی میزی که کنار دستش بود و گفت _ خب . هرجور که راحتی. پس من فعلا برم.
هنوز حرکت نکرده بود که دوباره صورتش رو چرخوند به سمتم و گفت _ راستی اگه چیز خاصی هم بخوای اینجا هست ا .
و اشاره کرد به میزی که نزدیک وسط های سالن بود و روش پر بود از لیوان و بطری های عجیبی. تازه متوجه شدم منظورش چیه و اون بطری ها چی هستن . لبخندی زدم و لیوان ابمیوه رو بالا بردم و گفتم _ ممنون همینم از سرم زیاده.
چشمکی زد و گفت _به هر حال.
سیامک رفت و پشت سرش شایان اومد لیوان ابمیوه رو از دست من گرفت و یک نفس همش رو داد بالا و چند ثانیه ای طول کشید تا نفسش بیاد سر جاش و بتونه حرف بزنه. _ سروش نمی ای برقصی. خیلی حال میده ها.
_نه . مر30 .نه بلدم نه خوشم میاد.
شایان_بدبخت نصف اینایی هم که وسط هستن رقص بلد نیستن . فقط رفتن اون وسط تا یکم بمال بمال کنن.
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
شایان _ راستی مهتاب رو دیدیش.
_ نه . مگه اومده .
شایان _ اره همین چند دقیقه پیش اومدش، ولی سریع رفت طبقه بالا . فکر کنم رفت لباس عوض کنه.
_ شونه هام رو انداختم بالا و گفتم _ خب به من چه . اصلا به تو چه ؟1
شایان با یه حالت خاصی نگاهی بهم کرد و اومد چیزی بگه ولی سریع حرفش رو خورد و گفت _ ولش کن .اینجا جاش نیست ولی من باید تکلیفم رو با تو مشخص کنم .فعلا باید برم دختر ها منتظرم هستن.
و سریع از جا پرید و دوباره رفت قاطی بچه ها. و منم با نگاهم دنبالش میکردم.
شاین بهترین دوستم بود و شاید تنها دوستم . الان حدود 4.5 سالی بود که با هم دوست بودیم یعنی از دوره دبیرستان . خانواده شایان وضع مالی خیلی خوبی داشتن.
پدرش توی کشور های حاشیه خلیج کار میکرد ولی درست نمی دونستم چی کار میکنه . خود شایان میگفت هر کاری که پول داشته باشه انجام میده ولی بیشتر توی صادرات مواد غذایی به شیخ نشین هاست.
به نظر من که خوب فکری کرده بود و تو زمینه خوبی کار میکرد. یعنی با وجود این عرب های شکم گنده که فقط بلدن بخورن بهترین کالا واسه صادرات همین مواد غذائیه.
تو همین فکرها بودم که دیدم مهتاب همراه با مینا دارن می ان به اون سمتی که من نشستم.
اول فکر کردم دارن به سمت من می ان ولی یکی دو متری خط مسیرشون عوض شد و روی مبلی که چند قدمی من بود نشستن.
تمام حواسم به مهتاب بود ولی سعی میکردم خیلی تابلو نکنم.
با خودم فکر میکردم که چقدر خوشکل تر شده . چه موهای قشنگی داشت. مشکی مثل دل شب.
صورتش به سمتم نبود نمیتونستم ببینمش ولی چهرش به طور کامل با کوچکترین جزئیات توی ذهنم بود و شاید دیگه احتیاجی به دوباره دیدنش نداشتم.
چشم های نسبتا درشت و با نگاهی گیرا که یکی از دلایلی بود که منو مجذوب خودش کرده بود.
لباس های قشنگی رو هم پوشیده بود. یه شلوار جین و یه تی شرت سفید و ابی.
.
چند دقیقه ای که گذشت مینا بلند شد و دست مهتاب رو هم گرفت انگار می خواست بلندش کنه و ببره وسط سالن تا برقصن ولی مهتاب اصلا استقبال نکرد
و با وجود اسرار های پشت سر هم مینا قبول نکرد و مینا هم دیگه کوتاه اومد و خودش تنهایی برگشت
به سمت جمعیتی که در حال بزن و بکوب بودن و یکراست رفت توی بغل سیامک.
حالا دیگه مهتاب هم مثل من تنها نشسته بود و بقیه رو تماشا میکرد.
با خودم فکر کردم -وای چه تفاهمی هم با هم داریم و توی دلم کلی خندیدم و ذوق کردم.
. . .
همون جوری سر جام نشسته بودم و بچه ها و مخصوصا مهتاب رو نگاه میکردم . با خودم فکر کردم الان خیلی موقعیت خوبی میتونه باشه که برم پیشش و باهاش حرف بزنم و دوباره اشتی کنیم. .
مگه چی می خواست بشه. دیگه فوق فوقش میگفت نه !!!
حداقل یکم دلم اروم میگرفت.
داشتم با خودم کل انجار می رفتم که برم یا نرم که یک دفعه مهتاب برگشت نگاهش افتاد به من که خیره شده بودم بهش .
هل شده بودم نمی دونستم چی کار کنم بی اختیار با سر بهش سلام کردم ولی بدون اینکه جوابی بهم بده سرش رو برگردوند به سمت جلو.
.
همون جوری هاج و واج مونده بودم یعنی شاید منو ندید.
نه ...نه !!! مطمئنم که دید .
پس چرا حداقل جواب سلامم رو نداد.
داشتم مسئله رو واسه خودم حل میکردم که دیدم مهتاب بلند شد و رفت به سمت بچه ها .
دیگه واسم روشن شد که به عمد این کار رو کرده و فقط می خواسته منو کفری نه..
اعصابم سگی شده بود بلند شدم و رفتم به سمت در خروجی.
از سالن زدم بیرون چند قدمی از ساختمون ویلا دور شدم. بد جوری کنف شده بودم.
دست کردم تو جیبم و پاکت سیگارم رو در اوردم و یه نخش رو برداشتم و روشن کردم.
با این که می دونستم سیگار هم ارومم نمی کنه ولی از روی عادت میکشیدمش.
.
خیلی وقت نبود که سیگاری شده بودم ؛ شاید نزدیک 6 ماه . اصلا از سیگار خوشم نمی اومد و از کشیدنش هم لذتی نمی بردم ولی هر وقت ناراحت یا گرفته بودم می رفتم سراغش . اصلا هم یادم نمی اومد که چی شد که سیگاری شدم..
جدیدا هم شایان بهم گیر سه پیچ داده که باید ترکش کنم و خودم هم تو فکرش بودم.
.
_سلام .
با صدای شنیدن صدایی که سلام کرد از خودم و افکارم جدا شدم.
برگشتم دیدم یکی از دختر هاست . نمی شناختمش ، احتمال دادم که از دوستای مینا باشه.
سیگار رو که هنوز به نیمه نرسیده بود انداختم زمین و با نفرت زیر پام لهش کردم و جواب سلامش رو دادم.
دختر _ببخشید فضولی میکنم ولی انگار اتفاقی افتاده.
با تعجب جواب دادم _ نه. چطور مگه؟!
دختر _اخه داخل که بودین که یه گوشه نشسته بودین و بقیه رو نگاه می کردین.الان هم که با ناراحتی اومدین بیرون و دارین سیگار میکشین .
و لبخندی زد و ادامه داد _
فکر میکنم بیشتر به این جور جاها می ان که یکم خوش بگزرونن.
با همون حس تعجبی که داشتم جواب دام._ نه ممنونم .چیزیم نیست .
_خواهش میکنم بالاخره گفتم اگه کاری از دستم بر میاد واستون انجام بدم.
با خودم گفتم بابا این دیگه کیه و واسه بار دوم ازش تشکر کردم وگفتم _ شما لطف دارین ولی مسئله ای نیست.
دختر لبخندی زد و برگشت به سمت سالن.
.
مونده بودم امشب چه خبره . اون از مهتاب که اون جوری میکنه . اینم از این دختره که اصلا نمی شناسمش و می اد میگه مشکلی دارین.
بعد با خودم فکر کردم چقدر هم چهره قشنگ و جذابی داشت.
شاید یه جورایی از مهتاب هم خوشکل تر بود .
. . .
وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
|
|
|
|
|
نگاهم افتاد به سیگار نیمه کشیده ای که زیر پام خاموشش کرده بودم و خواستم یه سیگار دیگه روشن کنم ولی خیلی زود منصرف شدم.
یه نگاهی به اطرافم انداختم .هیچ کس تو حیاط ویلا نبود و فکر کنم دیگه همه مهمون ها هم اومده بودن.
اروم راه افتادم تو ی محوطه ویلا .بی هدف جلو می رفتم و هر چند دقیقه یک بار مسیر حرکتم رو عوض میکردم.
وسط های زمستون بود و من با وجود اینکه کاپشنم رو توی سالن جا گذاشته بودم ولی اصلا احساس سرما نمی کردم.
.
فکر میکنم نیم ساعتی بود که داشتم توی ویلا قدم میزدم ، دیگه حوصلم از راه رفتن اونم تنهایی سر رفته بود ولی از طرفی زیاد دوست نداشتم که برگردم داخل.
بالاخره برگشتم به سمت سالن ولی داخل نشدم همون جا جلوی در ورودی ؛ روی پله ها گرفتم نشستم.
بی تو جه به صدای بلند موسیقی که از داخل ساختمون می اومد یکی از شعر های هاکان رو زیر لب زمزمه میکردم.
....
می کمشمت اگه یه روز با غریبه بینمت.
گل منی نمی زارم دست دیگه بچیندت.
گولم زدی .اما بدون یه روز سراغ تو میام.
با خنجری تشنه واسه سینه داغ تو میام.
می میرم و می سوزم از این حیله و نیرنگ تو.
مگه چه کردم با دلت عمری بودم تو چنگ تو.
.
قانون تو، تو عاشقی هوسه
میکنمت اگه دستم بهت برسه.
به اینجا شعر که رسیدم بی اختیار لبخندی اومد رو لبم.
همیشه وقتی این شعر رو می خوندم شایان کلمه میکشمت رو به میکنمت تغییر میداد.نمی دونم چی شده بود که منم عادت کرده بودم.
سبک هاکان رو دوست داشتم. بهش میگن سبک سیاه. واسه کسایی که عشقشون بهشون خیانت میکنه.
ولی من هنوز عشقی واسه خودم نداشتم که بخواد بهم خیانت کنه.
.
تو همین فکر های مسخره بودم که بازم همون صدای نیم ساعت پیش منو متوجه اطرافم کرد.
بازم همون دختره بود.
دختر _ببخشید اگه بازم مزاحمتون شدم ولی شما نمی خواین برگردین داخل..
نگاهی به صورتش انداختم ، با لبخند قشنگی که روی لب داشت صورتش هم قشنگتر شده بود.
با اینکه نمی خواستم برگردم ولی بی اختیار جواب دادم _ چرا . شما بفرمائین منم الان میام.
دختر _ نه ، همین الان بلند شین بیاین داخل.
با یه حالتی این جمله رو گفت که نتونستم مخالفت کنم.
بلند شدم و همراه هم رفتیم به سمت داخل.
وارد که شدیم دیدم هنوز اکثر بچه ها وسط سالن دارن می رقصن و با دیدن لیوان های خالی که روی میز بزرگی که حدودا روبه روی در ورودی بود متوجه شدم که چطوری هنوز خسته نشدن.
می خواستم برم سر جای قبلیم بشینم که یکدفعه دختره دستم رو گرفت و گفت _ با من می رقصین.
شوکه شده بودم . دستم رو گرفته بود و با نگاه ملتمسانش ازم خواهش میکرد ولی نمی تونستم قبول کنم_ نه . ببخشید.
دختر _ چرا . تو رو خدا رد نکنید دیگه.
_اخه من اصلا بلد نیستم.
_دختر _عیب نداره زود یاد میگیرین. اصلا خودم یادتون میدم.
می خواستم دوباره بهونه ای بیارم و مخالفت کنم که نگاهم افتاد به مهتاب که داشت با یکی از پسر ها می رقصید و نیم نگاهی به من داشت .
نمی دونم چه مرگم شده بود که گفتم باشه.
اونم سریع دستم رو گرفت و رفتیم قاطی بچه ها.
اولش مونده بودم که چی کار کنم ولی کم کم با کمک اون به جنب و جوش افتادم .
دختره خودش رو بهم نزدیک کرد و در گوشم گفت _ دیدی چقدر راحته.
با سر بهش جواب مثبت دادم که دوباره گفت _ من نادیا هستم .
_منم سروش هستم.
ادیا _ میدونم.
می دونست ولی از کجا . جوابی واسه سوالم پیدا نکردم و حواسم رو دادم به رقصیدنم تا گند کاری بالا نیارم . چند دقیقه ای بود که داشتیم می رقصیدیم که حس کردم دست و بدن نادیا هی داره می خوره بهم و منم به خیال اینکه اتفاقیه هی خودم رو عقب میکشیدم .
ولی این کارا بازم تکرار میشد . یک بار که بدن و سینش رو کاملا روی بدن خودم حس کردم برگشتم و به صورتش نگاه انداختم که با خنده عجیبی جوابم رو داد.
دیگه منم یکم داغ کرده بودم و خوشم اومده بود و منم سعی میکردم که تو این کار به نادیا کمک کنم.
توی پیچ و تاب هایی که به بدنمون می دادیم کاملا خودمون رو بهم می چسبوندیم.
بی خیال افرادی که دور و ورم بودن به کارمون ادامه می دادیم.
دیگه از شدت شهوت داشتم راست میکردم که تادیا رفت و خیلی سریع با دو تا لیوان برگشت.
از روی رنگ رنگ محتویات لیوان ها فهمیدم که چی هستن . با اشتیاق یکی از لیوان ها رو از دست نادیا گرفتم و یه نفس رفتم بالا.
اولش سرم گیج رفت و ته گلوم بد جوری سوخت ولی سعی کردم به روی خودم یارم و نزارم نادیا بفهمه که زیاد حرفه ای نیستم.
دوباره مشغول رقصیدن شدیم.
فضای سالن تاریک بود . یعنی به وسیله چند تا رقص نور و یکی دو تا اباژور توی کناره های سالن یه نور خیلی کمی رو ایجاد کرده بودن.
البته فکر میکنم به عمد این کار رو کرده بودن تا هرکس هر کاری می خواد بکنه و راحت باشه.
.
کارمون دیگه از لمس کردن گذشته بود و داشتم بدن همدیگه رو کاملا می مالیدیم.
دستم از روی کمر نادیا پایین می رفت تا به باسنش می رسید با کمی مکس و ترس یکم همون جا می موند و و بعد از اینکه خوب می مالیدمش دوباره دستم رو بالا می الوردم.
دستهای خوشکل و ناز نادیا هم همه جای بدنم سرک میکشیدن.
. اب از لب و لوچه ام سرازیر شده بود هر لحظه فکر میکردم چی میشد اگه می تونستم همین جا نادیا رو بکنم یا حداقل چند تا لب ازش بگیرم.
.
همین طور می رقصیدم و با چشمام به نادیا خیره بودم که یکدفعه صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و
در گوشم گفت. می ای بریم بالا.
شدت ضربان قلبم تند شد و با اشاره سر بهش گفتم اره.
دوبار ه صورتش رو نزدیک کرد و گفت. پس اول تو برو بالا بعد من می ام. اتاق اول سمت راست. و یه کلید داد به دستم و گفت اینم کلیدش.
بازم متعجبم کرد با اکراه کلید رو گرفتم.
نادیا کم کم ازم دور میشد و منم خودم رو از توی جمعیت بیرون می کشیدم.
مونده بودم که چی کار کنم.
یعنی باید می رفتم بالا .
نه . اگه سیامک یا کس دیگه ای از بچه ها متوجه بشه چی؟ بد جوری ابرو ریزی میشه.
ولی . . . ولی این بهترین موقعیته. اصلا خود دختره اومده سراغت. خر نشو . برو بالا. تازه فکر کردی این جور مهمونی ها رو واسه چی راه می اندازن.
همین جوری هی با خودم کل انجار می رفتم که چشمم افتاد به مهتاب که داشت با یه پسره می رقصید و انگار داشت منو نگاه میکرد. اره نگاهش به سمت من بود.
حتما باز داشت با تحقیر به من نگاه میکرد.
تصمیم خودم رو گرفتم و بدون توجه به اطرافم سریع از پله ها بالا رفتم .
به طبقه بالا که رسیدم طبق ادرسی که نادیا داده بود رفتم به سمت اولین لتاق سمت راست و .
در قفل بود ، کلید انداختم و در رو باز کردم و وارد شدم.
فضای اتاق با یه چراغ خواب قرمز رنگ روشنایی کمی داشت ولی میشد که وسائل و چیزهایی رو که تو اتاق هستن دید.
انگار اتاق خواب بود.
یه تخت دو نفره با یه میز کوچیک کنرش که روش یه ساعت کوچیک و یه گلدون بود و چند قدم ان طرف تر یه میز بزرگ که روش یه اینه بود و چند تا جعبه که فکر کنم لوازم ارایش بودن.
.
رفتم روی تخت گرفتم نشستم و چشم دوختم به در.
قلبم داشت می اومد توی دهنم . دیگه از هیجان داشتم سکته میکردم که دستگیره در به سمت پایین کشیده شد.
نفسم بند اومده بود هم خوشحال بودم که می خوام اولین سکس زندگیم رو انجام بدم و هم استرس داشتم.
در به ارومی باز شد و یه نفر داخل شد. توی اون تاریک و روشنی چند لحظه ای طول کشید تا دیدمش.
وااااای . نه.
مهتاب بود. داشتم پس می افتادم دهنم از تعجب و ترس باز مونده بود.
مهتاب_ می خواستم . . . می خواستم یه چیزی بهت بگم.
چند لحظه ای مکث کرد . انگار منتظر بود که منم چیزی بگم ولی من کاملا قفل کرده بودم.
مهتاب ادامه داد _ می خواستم بگم نادیا دختر سالمی نیست. به نفع خودته که بر گردی پائین.
.
با این حرف از شوک خارج شدم و گفتم_ این دیگه به خودم ربط داره.
با خودم فکر کردم داره از روی حسادت این حرف رو میزنه واسه همین می خواستم حالش رو بگیرم.
مهتاب _ به هر حال . خواستم بدونی.
با تموم شدن حرفش از ااق خارج شد و در رو پشت سرش بست.
.
چرا اومده بود اینجا . یعنی چی که دختر سالمی نیست. از حرفاش سر در نمی اوردم .
توی فکرهام غوطه ور بودم که برای بار دوم صدای باز شدن در سکوت رو شکست.
ولی این بار نادیا بود .
وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.
همون جا جلوی در وایساده بود و با یه لبخند عجیب ولی زیبا بهم نگاه میکرد.
وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
|
|
|
چشم
من اولین نظر رو می دم
عاقبت از غصه تو ، نقش تو قصه ها مي شم . مي رم و پيدام نمي شه ، تنها مثل خدا مي شم
|
|
|
.
یکدفعه از جاش حرکت کرد و اومد به سمتم خودش رو انداخت روم و شروع کرد به بوسیدن سر و صورتم.
از فشاری که از افتادنش بهم اومده بود روی تخت خواب ولو شده بودم.
دستهام رو انداخته بودم پشتش و کمر و کونش رو می مالیدم.
نادیا هم اومده بود سراغ لبهام و خیلی اروم و با حوصله لبهام رو می بوسید.
کم کم شدتش رو زیادتر کرد و لبهاش توی لبهام گره کوری خورد.
انقدر مدت لب گرفتنش زیاد بود که گاهی وقت ها نفسم میگرفت.
چند دقیقه ای که گذشت خودش رو ازم جدا کرد و مشغول در اوردن لباس هام شد.
خیلی سیع تی شرتم رو از تنم خارج کرد و شلوارم رو هم از پام در اورد. پشت سرش و بدون معطلی و حتی بدون اینکه خجالت بکشه رفت سراغ شرتم با شدت اکشیدش پایین
. و بعدش مشغول در اوردن لباس های خودش شد.
.
لخت لخت جلوی نادیا دراز کشیده بودم و اونم داشت دامنش رو در می اورد.
یه حس عجیبی داشتم یه حس خوب و بد. نمی دونم چه جوری بود ولی سرشار از لذت و و یه حس دیگه . شاید نفرت.
نفرت از خودم ولی واسم مهم نبود و فقط به لذتش فکر میکردم.
.
نادیا همخ لخت شده بود. دیگه هیچ لباسی تنش نبود.
با ولع تمام بدن قشنگش رو از بالا تا پائین ورانداز میکردم .
از جام بلند شدم و با دستهام شروع کردم به لمس کردن بدنش.
تازه داشتم میرفتم سراغ سینه هاش که یکدفعه از شدت شهوت بود که ابم اومد . بدون اینکه هیچ کاری کرده باشم.
از نادیا خجالت میکشیدم و نمی تونستم بهش نگاه کنم که دیدم از من جدا شد و رفت به سمت میز توالت.
با خودم فکر کردم با دیدن وضع من ، دیگه بی خیال بقیه ماجرا شده. داشتم توی دلم به خودم فحش میدادم که دیدم نادیا با چند تا دستمال کاغذی و یه اسپری برگشت و جلوم زانو زد.
خیلی اروم کیر منو که دیگه کاملا شل و ول شده بود گرفت توی دستش و با دستمال هایی که اورده بو.د شروع به تمیز کردن کیرم از منی شد.
از خودم و نادیا خجالت کشیدم. اروم بهش گفتم _ ببخشید.
همون جور که کارش رو میکرد خیلی اروم جواب داد _ عیبی نداره عزیزم. درکت میکنم.
از این حرفش خیلی خوشحال شدم. البته نه به خاطر اینکه می تونیم سکسمون رو ادامه بدیم . بلکه به خاطر اینکه با وجود گند کاریم باهام این جوری برخورد میکرد.
یه جور احساس کمبود محبتم رو جبران میکرد.
بعد از تمیز کردنم شروع کرد به اسپری زدن روی کیرم.فهمیدم اسپری بی حسیه ولی خیلی بیش از اندازه داشت استفاده میکرد.
.
دوباره روی هم افتاده بودیم و از هم لب میگرفتیم. منم کم کم داشتم می فهمیدم که چه جوری باید لب گرفت.
.
مهتاب _ سینه هام رو بخور ؟!
با این حرفش خشکم زد. اخه چطوری.
بعد به خودم گفتم _خاک بر سرت این همه فیلم و کلیپ سکسی دیدی .، حالال می گی چجوری.
خودم رو جا به جا کردم و دهنم رو رسوندم به سینهاش و شروع کردم به لیسیدن سینهاش و بعدش سینه هاش رو یکی یکی وارد دهنم میکردم و با تموم وجودم می مکیدمشون.
تازه مشغول شده بودم که با صدای خنده نادیا دست از کار کشیدم. سرم رو بلند کردم و پرسیدم _ چیزی شده ؟!
مهتاب _ بچه جون چی کار میکنی . چرا دندونات رو روی سینه هام میکشی.
بازم خجالت کشیدم و گفتم _ ببخشید . اذیت شدی.
مهتاب _ عیب نداره ولی اروم تر.
دوباره مشغول شدم و این بار با احتیاط بیشتر.
.
دوباره به شهوت رسیده بودم بلند شدم و خواستم برم سراغ کار اصلیم ولی نمی دونستم چی کار کنم.
اصلا از جلو با از عقب. یعنی اوپن بود. نکنه ناراحت بشه.
دل رو زدم به دریا و گفتم _ برگرد .
با این حرف من نادیا زد زیر خنده . یه خنده مسخره و چندش اور.
نادیا _ واسه چی بچه جون .
_مونده بودم چی بگم._خب ... خب می خوام ...
و نذاشت حرفم تموم بشه و دوباره زد زیر خنده. این خنده ها و بچه جون گفتن هاش داشت عصبیم میکرد ولی سعی میکردم خودم رو کنترل کنم.
_چرا می خندی ؟!
مهتاب _ همین جوری.
انگار خیلی عجله داری ؟!نه؟1
چیزی نگفتم که سریع منو هل داد و. خودش اومد رو و شروع کرد به بوسیدن و لیسشدن بدنم و همون جوری به سمت پایین حرکت میکرد.
تا رسید به کیرم.
معلوم بود که خیلی بیشتر از من سکس داشته و خیلی استادانه کارهاش رو انجام میداد.
به طرز فوق العاده ای داشت واسم ساک میزد.
تمام افکاری که تا چند لحظه پیش توی سرم بود همشون جاشون رو داده بودن به شهوت .
فقط شهوت و لذت.
.
سر و صدام بالا رفته بود . از ته دل اه می کشیدم و لذت میبردم.
دستام رو روی سرم گذاشته بودم و فریاد میزدم که نادیا داد زد چیه بابا ؟! الان همه میریزن اینجا . یکم ارومتر.
با اینکه نمی تونستم ولی سعی کردم خودم رو کنترل کنم..
.
نادیا دست از ساک زدن برداشت و نشست روی شکمم.
با دستاش سینه هام رو می مالید و با یه نگاه عجیبی بهم نگاه میکرد.
.
مهتاب _ دوست داری از جلو بکنی یا از عقب ؟!
اه . اینم با این سوالهاش_ خب ... از جلو. . .
نیشخندی زد و خودش رو یکم بلند کرد و رفت به سمت پایین. با دستش کیرم رو گرفت و شروع کرد به مالیدنش به سوراخ جلوش.
نفس هام تند شده بود و با وجود همه تلاشی که میکگردم داشتم از شدت لذت با صدای بلند چیزهای نا مفهومی رو میگفتم.
نادیا هنوز داشت با کیرم بازی میکرد و منم از شدت حشریت داشتم میمردم.
با دستهام به سینش ضربه زدم و پستون های خوش فرم وزیباش رو چنگ زدم و گفتم _ بکن داخل . بکن. . . . دارم دیوونه میشم.
و اون باز هم می خندید.
.
وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
|
|
|
خواستم بلند شم و خودم برم روی نادیا که با ضربه محکمی که با هر دودستش به سینه و شکمم زد ، مانعم شد.
مهتاب _ بشین بچه جون.
و دوباره مشغول کارش شد و این دفعه یکمی از کیرم رو داخل کرد ولی سریع درش اورد . می دونستم داره منو اذیت میکنه و با دیدن این صحنه ها کلی هم لذت میبره.
_نادیا اذیت نکن. خواهش میکنم.
کاری نکن که بخوام از زور استفاده کنم.
و باز هم همون خنده دیوونه وار !
یکدفعه تمام کیرم رو وارد سوراخ کسش کرد و باعث شد تا شک دیگه ای بهم وارد بشه.
یکدفعه نادیای اروم چند لحظه پیش به یه دیوونه تبدیل شده بود و داشت با شدت تمام خودش رو روی کیرم بالا و پائین میکرد.
چند دقیقه ای طول کشید تا نادیا ارضا شد ولی اثر اسپری باعث شده بود تا من هنوز ارضا نشم.
نادیا که کارش تموم شده بود بلند شد و خودش رو روی گوشه دیگه تخت ولو کرد ، انگار نه انگار که منم اونجا بودم و . . .
.
_ نادیا . ولی من هنوز . . .
حرفم تموم نشده بود که جواب داد _ بشین جلق بزن تا ابت بیاد.
.
چی میگفت . یه دختر کنارم بود و اون وقت باید جلق میزدم.
.
یه نگاه نفرت انگیز بهش انداختم و بلند شدم لباس هام رو پوشیدم و در میان خنده های وحشیانه نادیا که بدرقم میکرد، از اتاق زدم بیرون
بچه ها توی طبقه پائین دیگه از شور و حال افتاده بودن و منتظر شام بودن.
توی سالن با چشمام دنبال شایان میگشتم که دیدم کنار یه دختره نشسته و داره باهاش حرف میزنه و لاس میزنه.
بی خیال شایان شدم. و رفتم به سمت دستشویی.
توی دست شویی خودم رو شستم و ابی به سر و صورتم زدم تا یکم حلم جا بیاد و بعدش هم از ساختمون ویلا زدم بیرون.
هوای تازه که به سرم خورد یکم ارومم کرد.
از حرص داشتم می ترکیدم. یه سیگار از جیبم در اوردم و مشغول کشیدن شدم ولی سیگار هم هیچ کمکی نمی کرد. . .
.
چند دقیقه بعد برگشتم توی سالن. بچه ها دور میز غذا حلقه زده بودن و هرکسی یه چیزی بر می داشت. از دور یه نگاهی انداختم و دیدم 5.6 جور غذای مختلف روی میزه.خب بالاخره این پولدارها باید پولهای یامفت باباهاشون رو یه جوری خرج کنن دیگه.
. رفتم روی یه گوشه خلوت گرفتم نشستم.
چشمام رو بسته بودم و به اتفاقات چند دقیقه پیش فکر میکردم که یه نفر شونم رو تکون داد _ سروش ، مگه غذا نمی خوری ؟1
شایان بود . بوی مشروبی که خورده بود بد جوری میزد.
نه . اشتها ندارم.
ظرف غذایی که توی دستش بود و پر بود از چند نوع غذای مختلف رو داد دستم و گفت . _این مال منه دست بهش نمی زنی ها. الان واست غذا می ارم.
.
به زور چند قاشقی رو خوردم و بشقاب رو گذاشتم کنار.
داشتم بی هدف اطافم رو نگاه میکردم که چشمم افتاد به مهتاب که داشت به حالت ترحم بهم نگاه میکرد. از دیدنش خجالت کشیدم و سرم رو چرخوندم به یه سمت دیگه که ایم بار نادیا رو دیدم که بی خیال مشغول خوردن غذاش بود.
_شایان ، این دختره رو میشناسی.
شایان _ کدوم ؟!
_اون که کنار شومینه نشسته.
شایان _ اره . اسمش نادیاس.
پوز خندی زد و ادامه داد _نکنه ازش خوشت اومده؟
_فرض کن اره .مگه چطور ؟!
شایان _هیچی فقط خانم یکم مشکل روانی داره.
با تعجب پرسیدم _مشکل روانی ؟!
شایان _ اره .مگه نمی دونستی.
بابا خیلی معروفه.
یه جورایی با خودش مشکل داره.
دختره خیلی هرز می پره . تازه مشکل اصلیش اینه کهخودش میره دنبال سوژه هاش میگرده و فقط هم میره سراغ پسر های باکره.
زد زیر خنده و گفت _ سیامک رو هم همین خانم خانما مرد کرده.
.
شایان داشت تو ضیحاتش رو تکمیل میکرد ولی من دیگه چیزی نمیشنیدم.
داشتم اتفاقاتی رو که افتاده بود واسه خودم مرور میکردم.
وقتی توی حیاط اومد دنبالم.
وقتی گفت بیا برقصیم.
اسمم رو که میدونست.
لیوان های مشروب .
هشدار مهتاب.
خنده های دیوونه وار.
بچه جون گفتن ها.
بازی دادن ها . ..
.
وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
|
|
|
moso
خیلی باحال مینویسی دمت گرم
منتهی اگه سیبیل هم بزاری نور علی نور میشی 
|
|
|
|
|
سلام.من هنوز نخوندم ولی میدونم چی نوشتی.همینکه دیدم جلم اسم تاپیک نوشته moso اومدم تو .
دستت درد نکنه
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است
|
|
|
موسو عزیز.....
چون گفتی که نظر می خوای من هم نظر واقعی می دم. چون درکت می کنم که چی می خوای و منتظر نقد دوستاتی..
Quoting: moso شیر اب سرد رو تا اخر باز کردم و رفتم زیر دوش.
لحظه اولی که بارون قطره های اب از سوراخ های ریز دوش ریخت روی بدنم واسه یک لحظه شک شدیدی بهم وارد شد . انگار واسه چند ثانیه رو ح از بدنم جدا شد. تو همین چند ثانیه وقایع شب گذشته اومد جلو چشمام.
. از همون ساعت اول.و از همون دقیقه و ثانیه اول.
یک روش خیلی هوشمندانه و درست برای شروع داستان انتخاب کردی.... از زمان حال به گذشته گریز زدی و داستان رو در زمان گذشته نقل کردی....
روشی خیلی خوبی هست...
اما( این قسمت رو می تونی بعد از تموم کردن نقدم بخونی)....
به نظر میاد خیلی کم به حال پر داختی....
می تونستی داستانت رو با کمک عنصر حال بال و پر بیشتر بدی و در ضمن تحول عقلی و اخلاقی سروش رو هم به داستانت اضافه کنی...
برای مثال شاید بشه داستان رو اینجوری هم شروع کرد:
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++
" داری به چی فکر می کنی پسر؟؟ چرا امشب این قدر کم حرف شدی؟ و با دست یه ضربه آروم به شونه ام زد....
سرم رو بلند کردم و برای چند لحظه بهش زل زدم...
داشتم به دنبال کلماتی می گشتم که بتونم حسم رو بهش منتقل کنم...
چشماش خیلی زیبا بودن.... اون هم به من زل زده بود...
همیشه نگاه کردن بهش بهم ارامش میداد. نمی دونم اگه نبود من الان چه وضعی داشتم....
نفسم رو آروم بیرون دادم و با صدایی که می لرزید بهش گفتم عاشقتم مهتاب و دستش رو تو دستام گرفتم و فشار دادم.... اگه از جمعیت خجالت نمی کشیدم همون جا دستش رو بوسه بارون می کردم....
منم عاشقتم سروش عزیزم.. مهتاب گفت و دست دیگه اش رو روی دست من گذاشت و بهم زل زد..
مهتاب سیگار رو برام ممنوع کرده بود.. اما دود سیگاری که از میز بغلی برمی خواست برام کافی بود تا خاطره هام برام زنده شن....
.
.
هی شایان.. مثل ادم رانندگی کن... می خوای ما رو به کشتن بدی؟
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
همون طور که می بینی در این نحوه شروع چند عنصر مهم اضافه شده:
1.... سروش به عشق واقعی خودش رسیده...
2... مهتاب که در طول داستان و مخصوصا در یک جا دلسوزی خودش رو به تصویر کشیده از گناه سروش گذشته و داره عشق رو همراه سروش مزمزه می کنه..
3... سروش سیگار رو ترک کرده که در ادامه داستان به عنوان یه معضل معرفی اش کردی...
.........
این نحوه شروع امیدوار کننده تر هست و به خواننده جرئت تغییر زندگی خودش رو میده..
================================================
Quoting: moso ((دیدم اینو راست میگه. شاید شایان تا حالا حداقل با 7 . 8 از دوست دختر هاشچند بار سکس داشته بود ولی من حتی دوست دختر هم نداشتم.یعنی یکی داشتم ولی هنوز رابطمون شروع نشده تموم شد.
حالا هم که فکر میکردم میدیدم تقصیر من بود.))
این قسمت تنها قسمتی از زیبایی های این نوشته هست....
تو به خواننده این امکان رو دادی تا چیزی فراتر از شایان در مورد سروش بدونه...در حال که سروش میگه که شایان بهترین دوستش هست...
بنابراین تو خواننده رو جای سروش قرار دادی و ذهن اونا رو در هم آمیختی و بدین وسیله شخصیت اصلی داستانت رو تراش بیشتری دادی.... آفرین
==========================================
Quoting: moso تازه متوجه شدم چی می خواد بگه. لبخندی زدم و جواب دادم _خب بیان . به من چه .اصلا به تو چه.
اصلا به تو چه!!!!! نماد واقعی عشق که غیرت هست به زیبایی و در عین حال به سادگی به تصویر کشیده شده...
خواننده هوشیار خیلی سریع متوجه میشه که سروش عاشق مهتاب هست و الان می تونه دنبال یک صحنه متقابل باشه تا فرایند عشق رو در قلب خودش تکمیل کنه و منتظر بمونه تا دو عاشق باکره در عشق و بی تجربه!! خانه عشقشون رو بسازن( گرچه از این موضوع حیاتی به سادگی گذشتی)
===========================================
Quoting: moso با خودم فکر کردم -وای چه تفاهمی هم با هم داریم و توی دلم کلی خندیدم و ذوق کردم.
باز هم نماد عاشقی که از هر چیز به دنبال تفاهم می گرده.... زیباست.
==========================================
Quoting: moso مهتاب_ می خواستم . . . می خواستم یه چیزی بهت بگم.
چند لحظه ای مکث کرد . انگار منتظر بود که منم چیزی بگم ولی من کاملا قفل کرده بودم.
مهتاب ادامه داد _ می خواستم بگم نادیا دختر سالمی نیست. به نفع خودته که بر گردی پائین.
و بلاخره لحظه موعود رسید...
=========================================
مهتاب نمی تونه اشتباه بزرگ سروش رو ببینه... در ضمن همین که دیده سروش با نادیا اومدن طبقه بالا نشون میده که همه حواسش به سروش بوده....
مهتاب همه غرورش رو زیر پا گذاشته و برای کمک به سروش اومده گرچه می دونه که احتمالا جواب سروش چه خواهد بود!!!
خواننده الان از عشق درونی این دو به هم باخبره اما می بینه که سروش داره غنچه عشق خودش رو پرپر میکنه.... بنابراین مشتاق خوندن قصه میشه که ببینه سرانجام سروش و مهتاب چی میشه...
==========================================
Quoting: moso دختره خیلی هرز می پره . تازه مشکل اصلیش اینه کهخودش میره دنبال سوژه هاش میگرده و فقط هم میره سراغ پسر های باکره.
زد زیر خنده و گفت _ سیامک رو هم همین خانم خانما مرد کرده.
و اشتباه بزرگ سروش در اینجا معلوم میشه...
بکارت یک پسر یا یک دختر چیزی نیست که به این سادگی اون رو ببازی....
سروش بکارت خودش رو به هوس باخت... شاید هم به غرور... شاید هم به سرشکستگی....
اما به عشق نباخت.....
سروش اشتباه بزرگی کرد.... حالا فقط یک عاشق واقعی هست که می تونه سروش رو ببخشه.... فقط عاشقی مثل.... مهتاب.!!!
=============================================
و اما در این مرحله می تونی گریزی بزنی به زمانی بین زمان حال که مهتاب و سروش باهمن و زمان گذشته....
و این مرحله مرحله ای هست که مهتاب سروش رو می بخشه و اوم رو از گم شدگی بیشتو نجات می ده...
در این مرحله تو می تونی ققنوس وار یک شخصیت دیگه خلق کنی و بزرگواری مهتاب رو به تصویر بکشی.... و با این کار شخصیت اصلی داستانت رو در نظر خواننده عشق قرار بدی...
نه سروش و نه مهتاب....
عشق و تنها عشق....
پایان داستان می تونه این طوری تموم بشه...
صدای مهتاب من رو به خودم آورد....
" سروش..... اگه از این آدما خجالت نمی کشیدم همین جا می بوسیدمت...."
که بر می گرده به فکر اول سروش.... و داستان رو با یک حس تفاهم مشترک و خوشنودی به پایان می بره.
=============================================
خوب.. ببخش که یکم طولانی شد...
من به تحلیل قسمت سکسی نپرداختم... چون هدف این داستان سکس نیست. اما از سکس به عنوان یه ابزار استفاده شده....
==============================================
من در کل به این داستان از 20 نمره 18 می دم و این رو هم می گم که اگه من این داستان رو می نوشتم 15 هم نمی گرفتم.... بنابراین ناراحت نشو و لبخند بزن....
=============================================
امیدوارم موفق باشی... 
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
|