صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
داستان ... * فهرست در صفحه اول*
<<
1
...
9
.
10
.
11
.
12
.
13
.
14
.
15
.
16
.
17
.
18
.
19
...
597
.
598
.
>>
نویسنده
پیام
ehlam
اعضا
#
: 10 Mar 2007 17:57
واااااای بچه ها با این مهربون مهربونا یاد خرس مهربون افتادم
ادامه داستان رو گذاشتم می خواستم زودتر بذارم شرمنده یه کمی دیر شد.. از نظر و لطف همگی ممنونم .
موسی جونم اسم این داستان فریب هستش که من یادم رفته بود بگم عزیز... چند دفعه پست زدم ولی یادم رفته بود بگم ببخشید...
قسمت دوم : فریب
بعد از سه ماه ما عروسی کردیمو رفتیم زیر یه سقف ... منم دیگه شرکت نمی رفتم و خونه بودم چون وحید ازم خواسته بود بعد از عروسی نرم شرکت و بمونم توی خونه .... به قول خودش یه کدبانوی حسابی باشم... خب روزهای اول خیلی شیرین بود و هر دو راضی بودیم...از اینکه همسر وحید بودم به خودم می بالیدم...یک مرد واقعی بود... حتی گیر دادنها و تعصباتش رو هم دوست داشتم ... بد اخلاقیاش هم واسم شیرین بود...
اما این خوشیها و شیرینها یواش یواش رنگ باخت.... به مرور فهمیدم منظور وحید از مطیع و آروم و این حرفا چیه.... یعنی خونه دوستام نرم ...بدون اجازه وحید حتی خونه مامانم هم نرم....مهمترین کار من آشپزیه... خونه همیشه مرتب باشه و من سعی کنم زیاد با همسایه یا آشناها قاطی نشم.. توی مهمونیا مواظب باشم زیاد بگو بخند راه نندازم.. خیلی به خودم نرسم و سعی کنم معمولی باشم .. اوایل با اینا کنار اومدم و گفتم به مرور اخلاق وحید هم عوض میشه... اما فایده نداشت و وحید مرتب بدتر می شد و دیگه حتی شبها هم به زور میامد خونه و می گفت کارای شرکت زیاده ... صبح تا شب که تنها بودم دلم خوش بود وحید شب میاد اما وقتی میامد هم هیچ فرقی به حال من نمی کرد چون اینقدر خسته بود که یه دوش می گرفت و مثل جنازه ولو می شد رو تخت...یک سال از زندیگیمون گذشته بود با اینکه از اخلاق وحید ناراحت بودم اما هنوزم مثل قبل دوسش داشتم این من بودم که از صبح تا غروب چند بار بهش تلفن می زدمو حالش و می پرسیدم اما اون اینقدر سرش شلوغ بود که چند دقیقه کوتاه باهام حرف می زد ...این من بودم که تا نصف شب بیدار می شستم تا وحید بیاد با هم شام بخوریم.. اما اون یا از خستگی میلی به شام نداشت یا تو شرکت یه چیزی خورده بود... زندیگیم خیلی یکنواخت و بیروح بود... خانواده خودمم زیاد از این وضع خبر نداشتن سعی می کردم وانمود کنم که هیچ مشکلی ندارم.. دیگه مثل قبل شاداب و سرحال نبودم.. خیلی پکر و بی حوصله شده بودم دلم برای روزهایی که با دوستام می رفتیم گردش و خوش بودیم تنگ شده بود.. اونا هم کم و بیش می دونستن اخلاق وحید چه جوریه واسه همین بیشتر تلفنی حال همدیگرو می پرسیدم ... خانواده وحید که پسرشون رو می شناختن می تونستن حدس بزنن وضعیت ما چه جوریه .. واسه همین مادر وحید هر از گاهی بهم می گفت اگه بچه داشتین الان توی خونه احساس تنهایی نمی کردی عزیزم.. بهش گفتم من ازخدامه اما وحید میگه فعلا زوده.. گفت من باهاش صحبت می کنم .. اینطوری که نمیشه تو همش تو خونه تنها هستی آخرش که چی؟! یه بچه داشته باشین اونم نسبت به زندگیش احساس مسئولیت بیشتری می کنه. تصمیم گرفتم با وحید جدی تر حرف بزنم و بهش بگم که اینجوری من تو خونه می پوسم تا حالا هر چی اون گفته بود من قبول کرده بودم حالا نوبت اون بود...ای کاش فکر می کردم اگه بچه دار هم شدیم و وحید باز همین جوری بود چی ؟! کاش اول مشکلم رو باهاش مطرح می کردم بعد خودم راه حل رو می دادم اما این فکراون موقع به ذهنم نرسیده بود... خلاصه با اصرار زیاد من و گاهی هم حرفای خانواده هامون که ما می خوایم نوه امون رو ببینیم بالاخره وحید رضایت داد... اما گفت یادت باشه مسئولیتش خیلی سخته و من پروژه های بزرگی دارم و نمی تونم از صبح تا شب کنارت باشم و این تو هستی که مسئولیت و کارت چند برابرمیشه... گفتم باشه . از اینکه تو خونه بپوسم بهتره دوست دارم بچه داشته باشیم...
خلاصه بعد از چند ماه من باردار شدم. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. روزیکه برگه آزمایش رو گرفتم بلافاصله به وحید زنگ زدمو خبر دادم .. اونم خیلی خوشحال شد و کلی بهم تبریک گفتیم ... از اینکه صدای شاد وحید رو شنیدم خیلی خوشحال بودم. به خاطر بارداری من اخلاقش خیلی بهترشده بود. دیگه سعی می کرد شبا زودتر بیاد خونه و کمتر عصبی می شد. ظهر و عصر زنگ می زد بهم و حالمو می پرسید و میگفت اگه تو خونه تنهایی و حوصله ات سر میره برو پیش مامانم اینا یا مامان خودت... سعی می کرد منو ببره بیرون و بگردونه خلاصه اخلاقش خیلی خیلی فرق کرده بود ..با خودم می گفتم دختر چرا زودتر این تصمیمو نگرفتی...
دو هفته آخر بارداریم وحید مرخصی داشت و کاراش رو به همکاراش سپرد و خودش دربست کنار من بود...استراحت مطلق داشتم از ماه های آخر بارداریم دیگه هیچ کاری نمی کردم و همه کارام به عهده وحید و خانواده ها بود...بیشتر از همه به خاطر وحید خوشحال بودم... خب از قبل رفته بودم دکتر و می دونستم بچه امون دختره... وحید دختر خیلی دوست داشت اسم نازنین رو هم اون واسش انتخاب کرد... گاهی سرشو می ذاشت روی شکممو با نازنین حرف می زد... اون لحظه فقط از خدا می خواستم همه چیز همین جوری قشنگ و زیبا بمونه ...
بالاخره نه ماه تموم شد و نازنین کوچولوی من به دنیا آمد. توی بیمارستا ن وفتی پرستارا دادنش بغلم از خوشحالی اشک می ریختم. از اینکه یه دختر خوشگل و سالم داشتم خیلی خوشحال بودم و حضور گرم وحید کنارم خوشحالیمو صد چندان کرده بود... منو نازنین رو توی بغلش گرفته بود و می بوسید .. اصلا یادمون رفته بود کجاییم... کاش همه چیز همون جوری می موند... ای کاش برگ زندگی شیرین من ورق نمی خورد...
فکر اون روزهای شیرین هیچ جوری از ذهنم بیرون نمی رفت... بازم برگشته بودم به اون روزها.. ساعت رو نگاه کردم 2:14 بود.. اصلا خوابم نمیامد... احساس ضعف می کردم ... آهسته در رو باز کردمو راه افتاد سمت آشپزخونه... همه خواب بودن.. حتی پویا برادر که عادت داشت تا دیر وقت بیدار باشه هم برق اتاقش خاموش بود.. پویا خیلی غصه منو می خورد.. سه سال از من بزرگتر بود و از اون بچه مثبتای واقعی بود که عشقشون کتابخونه شونه... منم خیلی واسش درد دل می کردم . پویا از مشکل آخرم هم خبرداشت چیزی که نتونستم به مامانم اینا بگم . البته شرایطی پیش اومد که پویا خیلی واضح می تونست حدس بزنه چه اتفاقی واسم افتاده . خب به خاطر فهمیدن مشکلم خیلی بیشتر غصه می خورد آخرین و بدترین ضربه ای که از وحید خورده بودم و حتی باورم نکرده بودم که اون کسی که اون بلا رو سر من آورد وحید بود. در یخچال و باز کردم یه شیشه آب برداشتم و یه کمی ازش خوردم .. یه آبی به دست و صورتم زدم . فایده نداشت حالم بهتر نمی شد ... از همه بدتر هم دیدن خونواده ام تو این وضعیت بود که چقدر دیدن این وضعیت افسرده من عذابشون میده.. دوست داشتم خودمو تغییر بدم اما نمیتونستم . دست خودم نبود به هیچ کس اعتماد نداشتم . فکر می کردم هیچ کس نمی تونه کمکم کنه. دوباره برگشتم توی اتاقم . نشستم روی تختم و دستام رو گذاشتم زیر چونه ام.. دیگه اتاقم رو هم دوست نداشتم ..با خودم فکر می کردم یه روزی من تو این اتاق چقدر خوش و شاد بودم اما حالا از درو دیوارش بدم میاد...چشمم خورد به قاب عکس نازنین که روی میز بود. دختر خوشگلم ... این عکش مال 1 سالگیش بود.. یه لبخند خوشگل زده بود و دستش رو گذاشته بود روی گونه اش... دلم می خواست الان تو بغلم بود...
روزهای اول که از بیمارستان مرخص شده بودم مامانم قرار بود چند روزی پیشم بمونه ... واقعا خونمون رنگ و بوی جدیدی گرفته بود .. انگار همه جا و همه چیز نو شده بود..
روزها می گذشت و نازنینم بزرگ تر می شد... وحید روزهای اول شبا زود میامد خونه به قول خودش عشق نازنین نمی ذاشت بمونه سرکار.. من همه وقتم مال نازنین شده بود... از صبح زود که چشمای قشنگش رو باز میکرد تا نصف شب که چند بار بیدار می شد و شیر می خورد ....خواب و خوراکم شده بود دخترم... وقتی می خوابید تازه فرصت می کردم به کارام برسم .
ادامه دارد...
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
Beny_wax
اعضا
#
: 10 Mar 2007 19:24
الهام جون ملقب به مهربون.سلام.!
ممنونم از ادامه داستان قشنگت...
بی صبرانه منتظر ادامش هستیم عزیز...
از خاطرات واقعیت چه خبر چیزی نداری برامون بگی...؟
آخه میدونی به نظر من خاطره های واقعی ارزشش شصت درصد بیشتر از داستانه...!
پیروز باشی مهربون!!!
(¯`*•.ای کاش سرنوشت چیزی جز این مینوشت.•*´¯)
hamed_14
اعضا
#
: 10 Mar 2007 21:36
سلام الهام جان خیلی زیبا مینویسی میخوم بیبینم خودت تجروبه سکس داشتی البته سکس با عشق؟
hamed_14
اعضا
#
: 10 Mar 2007 21:37
تنهايي و بايد بميري در تنهايي خويش كه متاعي آورده اي در اين دنياي بوقلمون صفت كه خريداري ندارد ..............و بيچاره دلت ديگر به دريا نمي زند ..................................و شايد هنوز چشم به راه آغوشي است تا شب تنهاييش را بستر شود
alimas
اعضا
#
: 10 Mar 2007 22:50 | ویرایش بوسیله: alimas
سلام الهام خانم معذرت ميخواهم منظوري نداشتم
اشتباه شد من نمي خواستم داخل تاپيک شما بشود نمي دانم چه جوري شد
اما داستان تان خوب است بيشتر واقعيت است تا داستان منتظر ادامه داسانتهايت هستم
هرچند که در قسمت فريبت که من ديدم اطلا سکس نداشت اما حرف يک سري از زنان است
اميدوارم موفق مويد باشي
کوچیک شما علی ali_mas2007@yahoo.com
ehlam
اعضا
#
: 10 Mar 2007 23:12
مرسی موسی جون .... باشه خاطره هم می ذارم این داستان تموم بشه چشم خاطره می ذارم...
حامد خان از نظرت خیلی ممنون عزیز ...این قسمت دوم منظورت از این متنی که نوشتی چی بود ؟!!!!!
alimas عزیز من این تاپیک که عمومی نیست اینجا خاطرتو نوشتی ... بعدشم دوست من اینجا داستان می نویسم اما اینجور که تو گفتی انگار خاطره بوده یه تاپیک واسش می زدی .... نمی دونم چی بگم ....:confused
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
Anuschiravan
اعضا
#
: 11 Mar 2007 00:43
elham jan alan halmikoni ya adat kardi
elahe_prance
اعضا
#
: 11 Mar 2007 10:45
سلام به همگی
Beny_wax با اینکه هنوزم فکر می کنم داستان نوشتن سخته ولی باشه به خاطر این روحیه خوبی که بهم دادی سعی می کنم بنویسم اما اول اگه الهام موافق باشه یه خاطره از یه نفر هست اونو بنویسم
در ضمن بعضی ها انگار دقت نکردند که اینایی که اینجا الی نوشته فقط داستانه
حامد خان الهام خاطره واقعیشو توی یه تاپیک جدید نوشته اونم عشقی بوده یه نگاه بندازی می تونی پیداش کنی
alireza1985
اعضا
#
: 11 Mar 2007 12:02 | ویرایش بوسیله: alireza1985
alimas
تو که خاطره به این قشنگی داری یه تاپیک می زدی نهاینکه بیای اینجا تو تاپیک یکی دیگه قصه حسین کرد شبستری رو بگی.
ضمنا اگه دنبال دختر واسه سکس می گردی تو قسمت دوست یابی باید بری.نه اینجا
بی تو ای آزادی ای والا کلام گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت
hamed_14
اعضا
#
: 11 Mar 2007 13:58
كجاست چشمي كه دل ببندم به خنده هايش،اگر بيايد؟ كجاست سروي كه گل بريزم به روي پايش،اگربيايد؟ واين تمام شعر من،اين تمام هستي من كه مي سرايم ته دلم را شبي برايش ،اگر بيايد؟ زكوچه ميرسد سواري يك بغل ابر لطف دارد و ومن تمام لحظه ها را به انتظارش وضو گرفتم كه تا بخوانم نماز عشقي به اقتدايش ،اگر بيايد
<<
1
...
9
.
10
.
11
.
12
.
13
.
14
.
15
.
16
.
17
.
18
.
19
...
597
.
598
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB