| نویسنده |
پیام |
|
|
سلام الهام جون..
ایول تکنیک...
تلفیق داستان و خاطره یه سبکی هست توی نوشتن...امیدوارم به خوبی از پسش بر بیای
منتظر ادامه داستانت هستم عزیز..
پیروز باشی
(¯`*•.ای کاش سرنوشت چیزی جز این مینوشت.•*´¯)
|
|
|
مرسی موسی جون ولی واقعا سخته من سعی خودمو کردم امیدوارم تونسته باشم طبق خواسته بچه ها دربیارمش..
ناهارمو که خوردم سه سوته خودمو رسوندم به مریم. از اینکه به مریم گفته بودم می خوام بشنوم چی میگید به هم پشیمون شده بودم آخه واسه چی باید این کارو می کردم... می تونستم یه کاربهتر بکنم.. یه فکر توپ به ذهنم رسید.. از اون فکرا که تو کله آدم یه لامپ روشن میشه ...مریم که تنها بوده و وضعیت خونشون عالی بود و می شد تا شب برنامه ردیف کرد... من که آدمی نبودم با سعید برم باغ یا خونه دوستاش ...دوستاش از اونایی بودن که نمی شد زیاد روشون حساب کرد ..با خودم گفتم چرا نریم خونه مریم اینا ؟!! تصمیم گرفتم دیگه به مخم فشار نیارمو برم به مریم بگم ببینم نظر اون چیه...
اون که منتظر بود من بیام تماسشو بگیره ... بهش گفتم مریم یه فکری کردم ..مگه تو به حمید نگفتی میری خونشون؟ گفت چرا چطور؟ گفتم به حمید بگو بیاد اینجا منم به سعید می گم بیاد اینجا ... تا شب بهمون خوش می گذره... کسی هم که نمیاد مزاحمم نداریم خوبه دیگه نه؟ یه کم فکر کرد وگفت یعنی به حمید بگم بیاد اینجا ؟ اون وقت میگه نه به اونکه میگه تازه با هم آشنا شدیم نه به اونکه میگه بیا خونمون...ضایعست بابا چه فکرایی می کنیا بهاره...ضایع بودنشو که راست می گفت ولی خب اگه به یه بهانه می کشوندیمش خوب بود. البته من خودم با سعید مشکل نداشتم می دونستم اگه بهش بگم از خوشحالی سکته می کنه ولی مریم چون تازه با حمید آشنا شده بود یه ذره تیریپ با کلاسی و اینا می ذاشت...گفتم مریم اگه بخوای می تونیم یه بهانه جور کنیما یا بهش بفهمون که الان منو سعید اینجا هستیم اون وقت خودشم پیشنهاد میده... مریم خندید و گفت عجب مارمولکی هستی تو باشه اینجوری بهتره.. گوشی رو برداشت و زنگ زد به حمید .. دیگه نمی گم چه حرفایی زده شده چون خیلی کش پیدا می کنه فقط بگم مریم به حمید گفت بهاره با دوستش سعید قراره بیان اینجا ... منم تنهام . حمید هم که دوزاریش میوفته و میگه چرا تنها عزیزم در رو باز کن که منم اومدم
منم که به سعید زنگ زدم همون طور که حدس می زدم با کله قبول کرد. البته اولش فکر می کرد شوخی می کنم ولی وقتی دید واقعا دارم بهش می گم بیاد کف کرده بود می گفت تو چرا زودتر نگفته بودی خونه مریم اینا ردیفه بهش گفتم درست صحبت کن اینجا که مکان نیست حالا ما یه دفعه شما رو دعوت کردیمااا..
خلاصه سعید که گفت تا یه ساعت دیگه اونجام .. حمید هم قرار شد خودشو برسونه .. من و مریم از یه طرف هیجان داشتیم از یه طرف هم داشتیم می مردیم از استرس اولین بار بود که خونه مریم اینا قرار داشتیم.. هر دومون خوب می دونستیم آخر این ماجرا ختم به سکس خواهد شد . من که با همون نگاه اول و شهوت توی چشمای حمید فهمیده بودم که تا کار مریمو نسازه ول کنش نیست خب من که اینو گرفته بودم دیگه حتما مریم مطمئن بود . یه کمی با همدیگه بساط پذیرایی رو آماده کردیمو ماهواره رو گذاشتیم روی یه کانال مثبت و خودمونم کلی به خودمون رسیده بودیم و تیپ زده بودیم ...ساعت حدود 4 و خورده ای بود که صدای زنگ اومد و من و مریم یه متر پریدیم هوا...با صدای زنگ ا سترسمون صد برابر شده بود .. مامان مریم گاهی از محل کارش زنگ می زد به مریم.. مامان من دیگه تماس نمی گرفت فکر می کرد با مریم داریم درس می خونیم (خیر سرمون ).. دعا می کردیم که کسی تماس نگیره ... در رو باز کردیمو سعید بود ..چشمم که بهش خورد به زور جلوی خندمو گرفتم معلوم بود خودشو کشته بس که به خودش رسید مثل تازه دامادا شده بود...یه دسته گل خوشگل و ناز خریده بود ...اومد تو بعد از سلام و قربون صدقه و این چرت و پرتا نشستیم ...اولش یه کم بینمون سکوت بود مثل اوشکولا همدیگرو نگاه می کردیم تا بالاخره سعید سکوت و شکست و گفت : ای بابا شما نمی خواید حرف بزنید ؟ منم مثلا اومدم حرف بزنم گفتم : مریم حمید چرا نیومد؟ سعید چپ چپ نگام کرد تازه فهمیدم چی گفتم ... مریم خنده اش گرفته بود دیدم مات شم بهتره ... یه خورده سعید وراجی کرد تا بعد از یه ربع حمید هم اومد .. از ظهر که دیده بودمش خوشگلتر شده بود ... از اون پسرای داغ بود ...نگاهاش خیلی سنگین بود ... آدمو خشک می کرد وقتی خیره می شد تو چشم . یه کمی که با هم آشنا شدیم و صحبت کردیم دیگه یخمون آب شد ...اولش فاصله بینمون کمتر شد و بعدم من ولو شدم بغل سعید و مریم هم لم داده بود رو حمید.. یواش یواش صدای پسرا دراومد: بابا کانالو عوض کنید این چیه آخه ؟؟!! انگار دنبال چیزی می گشتن که سریع بریم سر اصل مطلب ... حمید دستشو انداخته بود دور گردن مریمو صورتشو برده بود سمت گوشش و خیلی آروم باهاش صحبت می کرد ... مریم هم قیافه اش دیدنی بود انگار با چشماش می گفت بابا منو وردار ببر رو تخت دیگه.. سعید هم به من چشمک می زد و می گفت بهار ما مزاحمیم پاشو بریم تو یه اتاق دیگه ... اینو که راست می گفت کاملا معلوم بود مریم و حمید معذب هستن .. البته سعید اینقدر پررو بود که اصلا مشکلی نداشت فقط به خاطر اون دو تا می گفت ... بلند شدمو به مریم گفتم : مریم جون من و سعید میریم تو اون اتاق استراحت کنیم ...شما راحت باشید .. مریم یه جوری نگام می کرد انگار می گفت : چه عجب .. زود باش برو .. یه چشمک بهم زد و گفت برو عزیزم...
رفتیم تو اتاق مامان و بابای مریم ... یه تخت بزرگه دو نفره با عکس و وسایلی که معلوم بود مال مامانش ایناست.. رفتیم تو و درو بستم سعید یه ذره چرخید تو اتاقو گفت مریم همیشه تنهاست تو خونه ؟ گفتم سعید فکرای بد نکن ... همین یه دفعه بوده... خندید و گفت وااااااای من که چیزی نگفتم ...اومد جلوتر و دستاشو گرفت دور کمرمو منو چسبوند به خودش.. صورتشو آورد سمت لبامو آروم گفت با تو تنها شدن حتی یه دقیقه هم غنیمته... آآآآآآآآخ که چقدر صبر کردم تا این لحظه رسید... نذاشت حرف بزنم لباشوگذاشت رو لبامو شروع کرد به خوردن.. زبونمو گرفته بود تو دهنشو داشت می مکیدش ... کیرش داشت رشد می کرد و به شکمم فشارمیاورد. سرمو بردم بالا و شروع کرد به لیس زدن گردنم هم لذت می بردم هم قلقلکم میامد...خودشو میمالید بهم ... یه تکونای خیلی آرومی می خوردیم. منو بغل کرد و برد سمت تخت ..
تاپمو در اورد و خودشم تی شرتشو در آورد و گفت کش موهاتو باز کن ...می خوام موهات باز باشه..
خوابید رومو شروع کرد به لب گرفتن ... تنش خیلی داغ شده بود. سوتینمو درآورد سینه هامو می مالیدشون... اولین سکسی بود که با سعید داشتم ...هیجان و استرس بهم خیلی فشار میاورد ...نگران بودم الان تلفن زنگ بزنه با این وضع چه جوری جواب بدیم ... دوست نداشتم لذتم با این فکرا بپره تصمیم گرفتم از اولین سکسم با سعید یه خاطره خوب داشته باشم واسه همین بی خیال شدم .. سعید داشت سینه هامو می خورد زبونشو می کشید دورسینه هامو با زبونش می زد به نوک سینم.. رفت پایین تر دکمه های شلوارمو باز کرد و محکم کشیدش پایین ... دستاشو گذاشت دو طرف پامو از روی شورت داشت کسمو لیس می زد ... منم دیگه واقعا داغ کرده بودم .. گازای کوچیک می گرفت از اطراف کسم .. درد باحالی داشت .. نفسام تند شده بود بهش گفتم زود باش دیگه سعید درش بیار... آروم شورتمو درآورد و یه نگاه طولانی به کسم کرد... داشت با چشماش می خوردش ...یه لیس آروم و طولانی بهش زد که یه آآآآآآه بلند کشیدم... سرشو چسبوند به پاهامو مشغول لیس زدن شد . با هر لیس زدنش تموم تنم مورمور می شد... یه دستشو برد زیر کونم و آروم می مالیدش ... زبونشو فرو می کرد توکسمو می چرخوند.. چشمامو بسته بودم و صدای ناله هم بلند شده بود... کسم حسابی خیس شده بود..نمی خواستم الان ارضا شم بهش گفتم بسه سعید .. نوبت منه... سرشو آورد بالا و دراز کشید رو تخت ..دکمه های شلوارشو باز کردمو کیر گنده اش از روی شورت معلوم بود... از روی شورت یه لیس بهش زدم که ناله سعید بلند شد... شورتشو در آردمو کیرشو گرفتم تو دستم داغ داغ بود ...زبونمو دورش چرخوندم صدای سعید اتاقو پرکرده بود ... سرمو گرفت توی دستاش و فشار میداد به کیرش..داشتم خفه می شدم. ولی با تمام وجود واسش ساک می زدم بعد از چند دقیقه منو بلند کرد و خوابوند رو تخت ... پاهامو داد بالا و کیرشو مالید به کسم صدای جفتمون پیچیده بود توی اتاق دیگه هیچی حالیمون نبود... چند تا ضربه با کیرش به چوچولم زد کیرشو گذاشت دم کونمو فشار داد.. از بس آب ازم اومده بود کیرش تا نصفه به خوبی رفت تو ... یه فشار دیگه داد جیغم در اومد گفت الان خوب میشه صبر کن عزیزم... چند دقیقه کیرشو ثابت نگه داشت و خودش با دستش داشت کسمو می مالید... داشتم می مردم دلم می خواست بگم از جلو بکن ولی حیف که این سد جلومو گرفته بود...یه ذره دیگه کیرشو فشار داد و تا ته رفت تو .. اولش که رفت تو درد وسوزشش خیلی زیاد بود ولی یواش یواش کمتر می شد... سعید آروم عقب جلو می کرد ...شلپ و شلوپی راه افتاده بود معلوم بود سعید هم یه ذره کیرش ابپاشی کرده اون تو رو ..یه دستشو گذاشته بود روی چوچولمو داشت فشار می داد دیگه داشتم ارضا می شدم خودمم داشتم سینه هامو می مالیدم سعید هم حال میکرداز این کارم منو نگاه می کردو محکمتر تلمبه می زد... انگشتشو می کشید روی کسمو یه فشار آروم می داد ...صدام که بلندتر شده فهمید دارم ارضا میشم محکمتر مالید و من یه جیغ کوتاه زدمو ولو شدم... سعید هم یه دو سه دقیقه تلمبه زد و کیرشو یهو کشید بیرون و یه آآآآآآآآآااه کشید اما یه ذره دیر کشید بیرون ... آبش ریخت روی کسم و شکمم... یه ذره کیرشو مالید به کسم و خودشم ولو شد... چند دقیقه بعد که حال اومدیم بلند شدیمو خودمونو تمیز کردیم... سعید خیلی بهش خوش گذشته بود ... می گفت می تونم یه بار دیگه کارتو بسارم ... بهش گفتم به منم خیلی خوش گذشت گفت یعنی امیدی هست دوباره دعوت شیم ..خندیدمو گفتم بستگی به مریم داره بذار ببینم به اونا خوش گذشته...یه ذره سرو وضعمون و مرتب کردیمو رفتیم یه نگاه انداختیم تو پذیرایی دیدیم نیستن... گفتم احتمالا تو اتاق مریم هستن... ما رفتیم تو پذیرایی نشستیمو بلند بلند حرف می زدیم یعنی ما کارمون تموم شده ...چند دقیقه بعد اونا اومدن بیرون ..مریم گردنش یه کم سرخ بود...
یه کمی به معده هامون حال دادیمو از خودمون پذیرایی کردیم .. دمدمای غروب بود که موبایل حمید زنگ خورد و گفت مامانمه باید برسونمش خونه خاله ام ... چند دقیقه بعد حمید خدافظی گرمی کرد و حسابی هم مریمو بوسید و رفت ... سعید هی می گفت من امشب اینجاما ... گفتم غلط کردی من خودم امشب اینجا نیستم تو می خوای بمونی ... دیگه خودمم باید می رفتم شب شده بود... سعید هم بعد از رفتن حمید تشکر و خدافظی کرد و رفت ...من و مریم یه ذره خونه رو مرتب کردیمو من آماده رفتن شدم ... مریم بهم گفت از سکس با حمید خیلی راضی بوده ... بهم گفت دو بار ارضا شده حمید خیلی وارده و خوب بلده چی کار کنه...می گفت قرار شده هفته ای دو بار بیاد اینجا دوست داره من و سعید هم بریم ...
از اون روز به بعد رابطه من و مریم با سعید و حمید خیلی خوب شده بود... خیلی رو هم حساب می کردیم .. اون قدر با هم راحت شده بودیم که دیگه موقع سکس اتاقامون جدا نمی شد همون جا هر چهارنفرمون کارمونو می کردیم و با دیدن وضعیت طرفمون حسابی لذت می بردیم... اما هیچ وقت دوست نداشتیم ضربدری سکس کنیم .. می خواستیم هر کدوم حد و اندازمون همین باشه . مدت زیادی ما با هم بودیم تا اینکه سعید دانشگاه قبول شد و از تهران رفت ... دیگه منم زیاد نمی رفتم .. اگه اون دو تا رو می دیدم دلم بیشتر هوای سعید و می کرد ... من و سعید ماه به ماه همدیگرو می دیدیم و از خجالت هم در میامدیم.
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
الهام خدا بگم چی کارت کنه بازم داستان سکسی ! دیگه تاپیک زدی. نگفته بودی چند تا نوشتی من موندم تو کی وقت گیر میاری از اینا بنویسی
|
|
|
|
|
منتظر داستانهای بعدیت هستیم
ادامه بده دیگه الهام
یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت . کوروش کبیر
|
|
|
Quoting: elahe_prance نگفته بودی چند تا نوشتی من موندم تو کی وقت گیر میاری از اینا بنویسی
ای واااااااااااای... تو اینجا هم منو ول نمی کنی...این قدر گیر نده ازت داستان می سازمااااا ... می بینم که عضو شدی ... واقعا که ...
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
شهباز جون باشه عزیزم به زودی یه داستان دیگه می ذارم ...ببخشید دیر شده .... چند روز امتحان داشتم شرمنده....
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
الهام جان
خيلي توپ بود ممنون دستت درد نكنه
اگه داري بازم داستان بذار
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش *** بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
|
|
|
ehlam
مرسی الهام جوونم منتظر داستان بعدیت هستم
یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت . کوروش کبیر
|
|
|
|
|
Quoting: ehlam ای واااااااااااای... تو اینجا هم منو ول نمی کنی...این قدر گیر نده ازت داستان می سازمااااا... می بینم که عضو شدی ... واقعا که ...
الهام جان ممکنه ایشون رو به ما هم معرفی کنی...؟!
(¯`*•.ای کاش سرنوشت چیزی جز این مینوشت.•*´¯)
|
|
|
# : 5 Mar 2007 23:30 | ویرایش بوسیله: ehlam
موسی جون این الهه خواهرمه دیگه... باید یه داستان ازش دربیارم تا دیگه مارپل نشه...
شهباز جون ممنونم و dadasaheb از نظرت ممنونم عزیز...
فريب
نشسته بودم توی پارک و داشتم به این چند سال فکر می کردم. چقدر سختی کشیدم و تحمل کردم ... چقدر سرکوفت شنیدم اما به خاطر حفظ زندگیم تحمل کردم ... آخرشم هیچ خیری از این زندگی لعنتی ندیدم... سرمو گرفتم بین دستام و چشمام و بستم ... ذهنم رفت به اون روزها که تازه با وحید آشنا شده بودم... 22 سالم بود و توی شرکت عموم کار می کردم . منشی مخصوص عموم بودم و کارای کوچیک و بزرگ شرکت به عهده من بود و مثل آچار فرانسه بودم. خیلی روم حساب می کردن و مورد اعتماد کل شرکت بودم.. به قول همکارام سر زبونم از همه بیشتر بود و مار رو از لونه اش می کشیدم بیرون. وحید پسر یکی از دوستای عموم بود که گاهی با پدرش میامد شرکت . بر عکس من که شر و شلوغ بودم و شرکت رو می ذاشتم رو سرم وحید خیلی آروم و جدی بود. چهره خیلی جدی داشت و کم پیش میامد لبخندی ازش ببینم. اوایل فکر می کردم خودشو می گیره یعنی همه تو شرکت همین فکرو می کردیم . اما به مرور که چند بار دیگه دیدیمش و یکی دوباری که بیرون منتظر می موند تا پدرش و عموم کاراشون تموم شه با هم صحبت کردیم به نظرم نمی یومد بخواد کلاس بذاره یا افه بیاد. ولی خیلی جدی بود و موقعی که شوخی می کردم باهاش به زور یه لبخند مصنوعی می زد تا من ضایع نشم. کم کم رفت و آمدش به شرکت بیشتر شد و بیشتر با هم صحبت می کردیم . با اینکه اصلا از لحاظ روحی با هم جور نبودیم اما ته دلم احساس می کردم بهش علاقه مند شدم. اما چون وحید خیلی جدی بود فکر می کردم این حس یه طرفه است. واسه همین سعی می کردم این احساسمو سرکوب کنم. اما موفق نمی شدم .. دیگه جوری شده بود که اگه یه هفته ازش خبری نمی شد به یه بهانه ای سعی می کردم یه تماسی باهاش داشته باشم. دو سه تا از همکارام فهمیده بودن و سر به سرم می ذاشتن. در کمال ناباوری بعد از 6 یا 7 ماه بود که وحید رسما راجع به من با عموم صحبت کرد و خواست یه روزی رو تعیین کنیم تا با هم بریم بیرون و جدیتر صحبت کنیم. روزی که اومده بود و خواست خصوصی با عموم صحبت کنه اصلا احتمال هم نمی دادم راجع به من باشه. وقتی اون رفت و عموم من و صدا کرد تو اتاقش و بهم گفت : وحید تو رو خواستگاری کرده پریسا .می خوام بدونم نظرت چیه قرار شده اگه تو موافق باشی یه روز رو قرار بذاریم و برید یه صحبتی با هم بکنید... اگه همه چیز خوب پیش رفت بعد به خانواده ات بگو و موضوع رو رسمی تر کنید. واقعا وقتی شنیدم وحید منو خواستگاری کرده داشتم از خوشحالی و تعجب سکته می کردم .. وحید ؟؟!!!! اون آدم خشک و جدی یعنی به من علاقه داشت... حالا که فهمیدم اونم بهم علاقه داشته خیلی خوشحال بودم ...
چند روز بعد توی یه پارک قرار گذاشتیم و شروع به صحبت کردیم و بیشتر از جزئیات و خصوصیات هم گفتیم... همه چیز خوب بود و ... اما یه چیزی که نگرانم می کرد این بود که من خیلی شاد و شلوغ بودم و از سرو صدا و مهمونی و جشن و از این شلوغ بازیا خوشم میامد اما وحید فقط یه همسرمطیع و یه زندگی آروم می خواست . خب اینقدربهش علاقه داشتم که بهش بگم باشه. من دختر مطیعی بودم اما آروم نبودم .. به خودم گفتم باشه یه ذره سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم...وقتی رفتم خونه با خوشحالی همه چیزو تعریف کردم البته مامانم می دونست موضوع رو اما حالا دیگه واقعا همه چی داشت شکل جدید و رسمی به خودش می گرفت ...برگ تازه ای از زندگی هر دوی ما داشت ورق می خورد و من احساس خوبی داشتم با تمام وجودم وحید رو دوست داشتم و این علاقه رو بروز میدادم ...شب خواستگاری بهترین شب زندگیم بود.. وحید با اون کت وشلوار کرمی خیلی خوش تیپ شده بود البته کلا کت وشلواری بود.. قبل از آشنایی وقتی میدیدمش کلی با همکارام می خندیدم و می گفتیم بدبخت شبا هم با کت و شلوارش می خوابه. اما حالا چقدر به نظرم خوشگل میامد...موهای مشکی اش رو داده بود بالا... چشم و ابرو مشکی بود و یه ته ریش پروفسوری هم می ذاشت و پوستش تقریبا سبزه بود... خیلی دوست داشتنی بود اما صورتش همیشه بدون لبخند بود...
سرمو بلند کردمو نگاهی به ساعتم انداختم واااااااای خیلی دیر شده بود و من تو افکارم غرق شده بود... از جام بلند شدم و رفتم به طرف خیابون... اینقدر گیج بودم که یادم نمیامد ماشینو کجا پارک کردم..یه ذره مثل منگا دور و اطراف و نگاه کردم تا چشمم خورد به ماشین.... حال خوبی نداشتم تا خونه به زور خودمو رسوندم... وارد خونه که شدم مامان سریع پرید جلومو گفت پریسااااا اومدی؟ کجایی دختر؟ چرا گوشیتو خاموش کردی دلم هزار راه رفت... جواب ندادمو رفتم تو اتاقم... همون جوری با مانتو روسری ولو شدم رو تخت و چشمامو بستم ... مامان اومد تو باز اون نگرانی همیشگی اش شروع شد ... کنارم نشست و گفت پریسا ... دنیا که به آخر نرسیده ... روزی هزاران نفر توی این دادگاه ها از هم جدا میشن.. تو دیگه بچه نیستی ... الان 4 ماهه که طلاق گرفتی اما هنوز همون پریسای بی حوصله و عصبی هستی ... ناسلامتی تو یه دختر ناز و کوچولو داری.... به خاطراون یه کمی به خودت برس ... آخه اون بچه چه گناهی داره که هر وقت میری دیدنش باید تو رو اینجوری ببینه... دست خودم نبود از همه چیز بدم میامد و هیچی خوشحالم نمی کرد رومو برگردوندم و به پهلو خوابیدم مامان آروم بلند شد و رفت بیرون ... بغضم ترکید... اشکام به سرعت از چشمام می ریخت پایین ... دلم می خواست نازنینم همیشه کنارم باشه.. دوست نداشتم هفته ای یکبار ببینمش .. دخترم بود . نمی تونستم تحمل کنم تا هفته بعد... وقتی یاد اون روزها می افتادم به خودم فحش میدادمو می گفتم کاش روزیکه با وحید صحبت کرده بودم بهش جواب منفی می دادم کاش بیشتر فکر می کردم... کاش اینقدر سریع جواب نمی دادمو و هزاران کاش دیگر...
شب خواستگاری به خوبی تموم شد.. وحید تک پسر بود و غیر از خودش 2 تا خواهر داشت که یکیش ایران نبود و اون یکی هم عشق اروپا داشت و می خواست بعد از ازدواجش بره اروپا... مامانش به نظرم خیلی منطقی میامد..به نظر زن پخته و کاملی بود.. از اونایی بود که خوب به خودشون می رسن ... اندام خوبی داشت و حسابی هم تیپ می زد.. موهای مش شده اش ریخته بود روی پیشونیشو یه عینک ظریف هم زده بود که مرتب بالا و پایینش می کرد... باباش مثل خودم بود ... خوش خنده و شلوغ ... خیلی خوشم اومد ازش ... گفتم کاش وحید هم یه ذره از باباش یاد بگیره... خب چون ما با هم حرفامونو زده بودیم حرف زیادی نمونده بود.. همه حرفا و قرار مدارا گذاشته شد و من و وحید 1 ماه بعد با یه مراسم با شکوه و زیبا به عقد هم دراومدیم...
قرار شد چند ماه بعد عروسی کنیم... دوره نامزدیمون خیلی کوتاه بود فقط 3ماه بود...وحید همه چیزش آماده بود ... از دوره نامزدی که هیچی نفهمیدم ... وحید رو فقط هفته ای دو بار میدیدم اینقدر تو کاراش غرق بود که بیشتر با هم تلفنی صحبت می کردیم... وقتی بهش می گفتم بریم بیرون یا گردشی چیزی می خندید و می گفت پریسا این لوس بازیا چیه .... بعد از عروسی بیشتر کنار همیم ...قول میدم... منم اعتراض نمی کردم زیاد چون دوست نداشتم ناراحت بشه... عشقم از قبل خیلی بیشتر شده بود ... واقعا عاشقش شده بودم و هر کاری می خواست انجام می دادم...
ادامه دارد...
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|