| نویسنده |
پیام |
|
|
الهام جون بی صبرانه منتظر خاطره های واقعی خودت هستیم...
زودتر بنویس عزیز
پیروز باشی.
(¯`*•.ای کاش سرنوشت چیزی جز این مینوشت.•*´¯)
|
|
|
مرسی موسی جون... خاطرمو نوشتم ... امشب ادامشو می ذارم 
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
یکی کمهههههههههه.... هنوز نیومده... علیرضااااااااااااااااااا صدامو می شنوی؟؟!!! کجایی ؟
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
|
|
سلام الهام جوون
خوبی
از این طرفها
یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت . کوروش کبیر
|
|
|
سلام شهباز جون ... رو این تاپیکم تعصب دارم آخه اولین تاپیکمه واسه همین میام سر میزنم .. (تعصبو داری .... ) البته اینجا داستان می ذارم بازم .
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
خب می بینم که درخواست داستان نداریم... اشکالی نداره خودم میذارم . 
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
ایول بذار ما هم می خونیم
منتظریم
یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت . کوروش کبیر
|
|
|
داستان جدید در وکردم از خودم... امیدوارم خوشتون بیاد.
دوست
من و مریم از بچگی با هم دوست بودیم. همسایه بودیم و خونشون تو کوچه ما بود. خیلی با هم صمیمی بودیم. از مدرسه که میامدیم بعد از ناهار یه کمی استراحت می کردیم بعدش یا مریم میامد خونه ما یا من می رفتم پیشش. تک فرزند بود و پدرو مادرش هردو شاغل بودن. دختر آروم و ساکتی بود. بهترین دوستش من بودم زیاد با کسی قاطی نمی شد. منم بهترین دوستم مریم بود. همه گردشامون با هم بود. اونم موقعی که میامد خونمون تا دیر وقت می موند چون مامان و باباش دیر میامدن خونه به اونا می گفت که میاد خونه ما . اونا هم مخالفتی نداشتن و خیالشون راحت بود که مریم تنها نیست و پیش ماست. خیلی بهم عادت کرده بودیم . مامانم همیشه می گفت من سه تا بچه دارم . مریم هم مثل دختر خودم می مونه. من یه برادر کوچکتراز خودم دارم که 8 سالشه. مریم همیشه می گفت خوش به حالت حداقل یه داداش داری من که خیلی تنهام اگه تو نبودی می مردم از تنهایی. مامانش معاون یه شرکت تجاری بود و خیلی کارش درست بود شاید درآمدش از باباش هم بیشتربود. مامان و باباش انگار با هم مسابقه پول در آوردن گذاشته بودن . بابای مریم دندونپزشک بود و یه مطب شیک داشت. خلاصه جفتشون از اون آدما بودن که کارشونو همه قبول دارن. با اینکه از لحاظ مادی چیزی کم نداشتن و در رفاه کامل بودن اما بازم تا دیروقت سرکار بودن . جالب بود هر کدومشون سعی می کرد دیرتر از اون یکی بیاد خونه . مثلا می خواستن بگن سرمون خیلی شلوغه.. مامانش معمولا 10 و 11 میامد دنبال مریم . و باباش هم با نیم ساعت تا خیر می رسید خونه. شاید اگه مریم خونه ما نبود و می موند خونشون اونا نصف شب می رفتن خونه اما به خاطر اینکه زودتر بیان دنبال مریم کارشونو زودتر تموم می کردن. مریم با اینکه چیزی کم نداشت اما به شادی و سرحالی من نبود.. کلا روحیه غمگین و پکری داشت. موقعی که میامد خونه ما میدید مامانم چقدر هوای ما رو داره یا بابام که چقدر با من و داداشم شوخی میکنه خیلی پکر می شد. می دونستم به چی فکرمیکنه. می دونستم دوست داره مامانوباباش بیشتربهش برسن . واسه همین موقع تفریح و گردشمون بابام اجازه مریمو می گرفت و اونو هم با خودمون می بردیم. خود مریم همیشه می گفت مامان بابای تو رو از مامان بابای خودم بیشتر دوست دارم. خیلی با ما راحت بود و ما رو خیلی دوست داشت. بعضی وقتا که نمیومد مامانم زنگ میزد بهش و می گفت تنها نمون تو خونه پاشو بیا اینجا پیش بهاره.
یه روز ظهر داشتیم با مریم از مدرسه بر می گشتیم که دیدم یه پسره اومد کنار مریمو گفت : سلام عزیزم. مریم یهو برگشت طرفشو گفت تو اینجا چی کار می کنی ؟ مگه قرار نشد تو خیابون نیای سراغم .. زود باش برو... پسره هم یه چشمک زد و گفت خب دلم واست تنگ شده مریم جون. مریم دوباره بهش گفت : زود باش برو یه وقت همسایه ها می بیننمون .. پسره یه اخم کرد و گفت چرا دیروز بهم زنگ نزدی ؟ نگفتی نگران می شم ؟ راستی مریم جون دوستتو بهم معرفی نمی کنی ؟ مریم عصبی شده بود گفت : حمید ترو خدا برو ... الان می رم خونه بهت زنگ می زنم... پسره هم یه لبخند زد وگفت باشه عزیزم ... منتظرم. بعد رفت . من خیلی تعجب کرده بودم . گفتم مریم این کی بود؟ گفت : سیمین رو می شناسی ؟ همون که میز جلویی من میشینه ...( من و مریم تو کلاس هم نبودیم ) گفتم : آره دیدمش خب ؟ گفت شمارشو اون بهم داده دوست وحیده .. دوست پسر سیمین... همش 2 روزه تلفنی با هم حرف می زنیم نمیدونم آدرسمو از کجا بلده .. چند باربهم گفته آدرستو دارم می دونم بیشتر موقع ها تنهایی می ذاری بیام پیشت ... منم از ترسم میگم : نه تنها نیستم خالم بعضی وقتا میاد پیشم... بهاره حمید آمارمو داره ... حتی می دونه مامان و بابام چی کارن .... گفتم خب معلومه دیگه سیمین بهش گفته... چرا زودتر بهم نگفته بودی مریم ؟ گفت : خب واسه اینکه دو دل بودم. نمی دونستم بهش زنگ بزنم یا نه... باور کن بهت می گفتم.. گفتم : عیبی نداره ... خب حداقل به خودم می گفتی من به سعید( دوستم ) می گفتم یکی از دوستاشو بهت معرفی می کرد. لبخندی زد و گفت تو پیدا کردن دوست پسر هم باید مزاحم تو بشم ؟ دو تایی خندیدمو گفتم خب حالا از این پسره بگو ببینم این آقا حمید چه جوریاس ؟ گفت زیاد نمی شناسمش . همش دو روزه با هم دوستیم. چند بار تلفنی با هم حرف زدیم. پسر خوبیه ولی خیلی دوست داره بیاد خونه پیش من. وقتی می گم نه باید برم پیش بهاره دوستم. میگه خب به جای اینکه بری اونجا بیا خونه من . منم تنهام. قرار شده یه روز برم خونشو ببینم. .. خب من خودمم درسته چند ماهی بود با سعید دوست بودم اما رابطمون خیلی معمولی وساده بود. بعضی وقتا تو راه مدرسه می دیدمش . یه موقع هایی هم با هم قرار می ذاشتیم و یه ذره قدم می زدیم با هم و بعدشم می رفتیم. سعید چند بار منو بوس کرد بود اما تا حالا بهم نگفته بود برم خونش. بیشتر با سعید شبا تلفنی صحبت می کردم. اما حالا مریم بعد از دو روز تلفنی حرف زدن با حمید بهش گفته بود میره خونشون... بهش گفتم مریم واقعا می خوای یه روز بری خونش ؟ گفت آره خب... مگه چیه ؟ گفتم هیچی.... ولی هنوز که نمی شناسیش... خندید و گفت اوووووووووه حالا تا اون موقع که برم با هم آشنا می شیم. .. داشتیم می رسیدیم خونه به مریم خیلی اصرار کردم ناهار بیاد خونمون اما گفت : دیدی که به حمید گفتم بهش زنگ می زنم ... میرم خونه اگه بهش زنگ نزنم باز سر راهم سبز میشه... گفتم خب من بعد از ناهار میام خونتون ... تا اون موقع زنگ نزن... منم میخوام ببینم چی می گید به هم .... لبخندی زد و گفت باشه .. منتظرتم .. زود بیا..
ادامه دارد...
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
|
|
الهام جووون خیلی خیلی ممنونم
منتظر ادامه داستانت هستم
یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت . کوروش کبیر
|
|
|
سلام ...
یه اعترافی باید بکنم اونم اینه که این داستانی که گذاشتم نه میشه گفت داستانه نه میشه گفت خاطره است یه جورایی هر دو تاشه ... خاطره یکی از دوستای خیلی خیلی قدیمیم که ازم خواسته بود به شکل داستان بگم و اسماشونو تغییر بدم اما اون دوستش یعنی همونی که اسمشو تو داستان گذاشتم مریم موافق نیست.. خیلی سخته بخش اول رو به صورت داستان بگی و دوباره مجبور شی بقیه اش رو به شکل واقعی تر بگی
قسمت بعدیشو به دستور همون مریم باید عین واقعیت بگم ... می بینید ترو خدا من چه گیری افتادم...سعی می کنم قسمت دومشو همون جوری که اونا خواستن بگم یعنی همون چیزایی که اتفاق افتاده بود..
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
|