صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
:سایت های سکسی جدید و دیدنی ، موزیک ، چت ، دانلود ، فیلم ، دوست یابی
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / داستان ... * فهرست در صفحه اول*
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 477 . 478 . >>
نویسنده پیام
# : 15 Feb 2007 01:08


داستانت خوب بود ولی چهارچوب نداشت

بهتره همش سکسی ننویسی الان دیگه کسی زیاد با این داستان های بی سر و ته حال نمیکنه
یه قصه بنویس که توش سکس هم باشه به نظر من سکس نباید اولویت داشته باشه اول قصه بعد سکس داستان یعنی این

همش سکسی نوشتن مربوط به خاطره میشه و باید حقیقت داشته باشه

موفق و پیروز باشی

(¯`*•.قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثله یه خواب تموم شدن.•*´¯)
# : 15 Feb 2007 10:35


با سلام به الهام جون
منظور من از نظری که دادم دقیقا همینه که دوستمBeny_wax نوشته.نوشتی خواننده ها دوست ندارن چیزهای اضافی بخونن،این حرفت درست نیست اینجا بچه ها بیشتر به جزئیات اهمیت می دن.دوستمون خوب نظری داده(Beny_wax ) نوشته سکس نبایت اولویت داشته باشه اول قصه بعد سکس ،بعضی بچه ها داستان می نویسن که تو سه یا چهار قسمت اول اصلا سکسی وجود نداره ،ولی خوب همه ما می خونیم.البته شاید تو سایت های دیگه که گفتی می نویسی این روحیه باشه.جزئیاته که داستان و زیبا می کنه.
امیدوارم تو داستان بعدی این مسئله رو مورد توجه قرار بدی.
ضمنا شهباز جون خیلی مخلصیم داداش.من خودم نوکرتم .

بی تو ای آزادی ای والا کلام گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت
# : 15 Feb 2007 11:57


سلام شهباز جون. ببخشید به خدا . نمی دونم چرا یادم رفت. از ت ممنونم که نظرت رو میگی.

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری
# : 15 Feb 2007 12:05


از دو تا دوست دیگه هم ممنون که نظر دادن. کسی که داستان می نویسه خب معمولا با نظرات مختلفی روبه رو میشه . مثلا یادمه تو یکی از داستانهام چند نفر نوشته بودن بابا چرا اینقدر داستانت رو کش میدی؟ خوشت میاد هی موضوع رو آب بندی کنی؟ بعضی های دیگه هم نظرشون مثل شما بود می گفتن اول راجع به جزییات بنویس تا با محتوای داستان آشنا بشیم بعد برو سراغ قسمتهای سکسی. بهر حال من سعی میکنم جوری بنویسم که هر دو گروه راضی بشن با اینکه خیلی سخته.

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری
# : 16 Feb 2007 04:12 | ویرایش بوسیله: Beny_wax


فقط الهام جان اگه داستان هاي جديدت رو توي تاپيک جديد بزاري خيلي ممنون ميشم
اينجوري بازديد کننده هات بيشتر ميشن

پيروز باشي

(¯`*•.قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثله یه خواب تموم شدن.•*´¯)
# : 16 Feb 2007 18:42


از راهنماییت ممنونم Beny_wax . ولی هر چی فکر کردم و به مخم فشار آوردم نفهیدم چه جوری اینکاری رو که گفتی بکنم؟؟!!! یعنی چند تا تاپیک داشته باشم .؟ بهم نخندیاااا ولی منتظرم بهم بگی چی کار باید بکنم. مرسی.

راستی بازم از شهباز جون معذرت می خوام . امیدوارم خنگیه منو ببخشه . بعدا واستون بیشتر از خودم میگم اونوقت شاید بهم حق بدین.

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری
# : 16 Feb 2007 23:03


مقدمه :
این داستان با توجه به درخواست بعضی از دوستان جزئیات بیشتری داره. امیدوارم تونسته باشم راضیتون کنم. منتظر نظراتتون هستم.

داستان دوم : سکس خانوادگی ( من و مامان و کیمیا )
. اسم من کیوانه. 23 سالمه و دانشجوی کامپیوتر هستم. ما یه خانواده کم جمعیت هستیم. یعنی من و مامانم و خواهرم . و البته بابام. اسمشو آخر از همه گفتم چون خیلی کم پیش میاد ببینیمش. معمولا غرق درکاراشه . کلا آدم تو دارو منزویه. از اون آدما که نمی شه فهمید تو سرشون چی می گذره. بابام زیاد اهل خانه و خانواده و بودن در کنار کانون گرم خانواده و از این حرفا نیست. بیشتر تو خلوت و تنهایی خودش حال می کنه. زیاد هم اهل گردش و تفریح و شیک کردن نیست. یه آدم خیلی معمولی که اونقدر آرومه که گاهی وقتا که خونس اصلا یادمون میره . خلاصه بابام تو یه شرکت مهندسی به عنوان یه نقشه کش کار میکنه . اینکه میگم کم پیش میاد ببینیمش نه اینکه ماموریت و مسافرتهای طولانی میره ها . نه اینجوری نیست معمولا حدود ساعتای 9 میرسه خونه . شامو که می خوریم اول یه کم تلویزیون می بینه و بعد میره تو اتاقش و مشغول کاراش میشه. می تونستم حدس بزنم که باید آدم سرد مزاجی هم باشه . بیچاره مامانم. یه کمی از بابام گفتم یه کمی هم از مامانم بگم. دقیقا برعکس بابام. یه زنه خوش تیپ ، خونگرم ، جذاب ، فوق العاده بشاش و سرزنده. این قدر بودن کنارش لذت بخشه که اگه چند دقیقه واسه خرید از خونه میرفت بیرون منو کیمیا خواهرم افسردگی می گرفتیم. همیشه تو رویاهام دوست داشتم همسر آیندم خصوصیات مامانمو داشته باشه.. تو خونه همیشه با تاپ و دامنه .. با این شوهر بی روحش همیشه به خودش میرسید و تیپ می زد گاهی وقتا می گفتم اگه بابام یه ذره گرم و صمیمی بود مامانم دیگه چی می شددددددددد ..... مامانم و بابام اصلا از نظر ظاهری و باطنی با هم جور نبودن نمی دونم این همه سال رو چه جوری کنار هم سپری کردن!!! از نظر ظاهری که مامانم زن جذابی بود. صورت قشنگی و مهربونی داشت. بر عکس بابام که یه چهره عبوس و گرفته داشت و همیشه اخماش تو هم بود. نه اینکه بد اخلاق باشه اتفاقا خیلی آروم بود اما ظاهر گرفته ای داشت. مامان از نظر اخلاقی تو کل فامیل تک بود. نه اینکه چون مامانمه بگم ها نه... این نظر خیلی ها بود. همیشه از احوال همه خبر داشت . به تمام چیزهایی که داشت قانع بود و هیچ وقت درخواست بیشتر از بابا نداشت. جالبه که تو خونه ما اختلاف خیلی کم پیش میامد. مثلا اون جروبحث ها که تو خونه خیلی ها هست تو خونه ما خیلی خیلی کم بود. چون مامان که اهل کش دادن موضوع نبود و بابا هم اصلا حوصله جواب دادنو نداشت. من و کیمیا هم که بیشتر قربون صدقه هم می رفتیم. اختلافات جزئی که بوجود میامد بینمون به سرعت از بین می رفت . چون اون دلش نمیامد منو عصبانی کنه منم طاقت نداشتم ناراحتیشو ببینم. خیلی ها تو فامیل به مامانم می گفتن خوش به حالت با این بچه های آروم.
کیمیا 18 سالشه و فعلا پشت کنکوری بود. اخلاق کیمیا تقریبا به بابام رفته بود البته یه ذره از بابام بهتر بود. دختر مهربون و آرومی بود. ما بر عکس خواهر برادرای دیگه که جنگ و دعوا زیاد دارن خیلی رابطمون با هم خوب بود. کلا مامان ما رو اینجوری بار آورده بود . از بچگی هوای همدیگرو داشتیم. همیشه بعد از کلاسش من می رم دنبالشو میارمش خونه. اونم با من خیلی راحته . زیاد باهام درددل می کنه. چون منو مامانو کیمیا بهم وابستگی زیادی داریم . کیمیا بر عکس دخترای دیگه که بیشتر ترجیح میدن با دوستاشون تفریح کنن دوست داشت پیش منو مامان باشه . اینکه می گم به مامان وابسته بودیم فکر نکنید خیلی لوس و ننر هستیماااا.... اتفاقا خیلی هم مستقل بودیم . کارامون رو خودمون انجام می دادیم و سعی می کردیم مشکلاتمون رو تا اونجایی که ممکنه به مامان نگیم. اما خب ارتباط قوی و راحتی با مامان داشتیم.
روحیات منم تقریبا شبیه مامانمه. سرزندگی و پر انرژی بودنم به مامان رفته بود. زیاد اهل گردش و مسافرت رفتن بودم. کلا اهل خوشی و خوشگذرونی بودم. با دوستام زیاد بیرون می رفتیم و از هر فرصتی واسه خوش گذروندن استفاده می کردم. خب من هیچ کمبودی نداشتم تقریبا به همه چیزهایی که می خواستم رسیده بودم . از همه مهمتر هم داشتن یه خانواده خوب بود. اما مهمترین چیزی که اذیتم می کرد این بی حوصلگی و بی روحی بابام بود. راستش تو جمع دوستام مهرداد و سعید خیلی از باباشون تعریف می کردن. ارتباطشون با پدراشون خیلی خوب و صمیمی بود جوری با باباشون صحبت می کردن که اگه نمی گفتن بابام بود من فکر می کردم با یکی از دوستای صمیمیشون حرف می زنن. خب این همیشه منو آزار می داد. چرا؟! چرا این قدر پدر من با پدر اونا تفاوت داشت ؟ مگه من از پدرم چه انتظاری داشتم ؟ خیلی زیاد بود اگه بخوام بیشتر پیشمون با شه و بیشتر باهامون صحبت کنه؟ کلی سعی کرده بودم بهش حالی کنم که بیشتر با ما باشه . اما کار از این حرفا گذشته بود شاید یه مدت سعی میکرد بیشتر پیش ما باشه یا مثلا کارای شرکتو تو خونه نیاره آخر هفته ها با ما بیاد گردش و تفریح اما افسوس که بعد از چند روز دوباره به شخصیت قبلی اش برمیگشت . من و کیمیا خیلی سعی کردیم روحیه اش رو عوض کنیم اما موفق نمی شدیم. انگار دست خودش نبود . شخصیتش این شکلی بود . تنهایی رو به هر چیزی ترجیح میداد. با این وضعیت بزرگترین غم من و کیمیا این بود که یه ارتباط خوب با بابا برقرار کنیم که حسرتش هم به دلمون مونده بود. وقتی بچه تر بودیم فکر می کردیم بابا از ما خوشش نمیاد . واسه همین به ما توجه نمی کنه. همیشه از مامان می پرسیدیم چرا بابا از ما بدش میاد؟ این مامان مهربونم بود که سعی میکرد یه جوری به ما حالی کنه که بابا کاراش زیاد و وقتی میرسه خونه خسته است و باید استراحت کنه. اما این جواب ما رو قانع نمی کرد. این مامان بود که مارو پارک و گردش می برد. همیشه موقع خرید مامان همراهمون بود. تو هر نقطه از زندگیمون این مامان بود که تکیه گاه محکم منو کیمیا بود. با این وضعیت نمی دونم مامانم چی می کشید با این شوهر سرد و بی حوصله. گاهی وقتا دلم واسش می سوخت اونم بدجوری به ما وابسته بود. هر کاری می خواست بکنه با منو کیمیا مشورت می کرد. اول نظرمارو می پرسید . گاهی وقتا که سر میز شام با بابام راجع موضوعی صحبت می کرد و نظر می خواست تنها جوابی که بابام می داد این بود: نمی دونم هر جور خودتون مایلید. به این جواباش عادت داشتیم می دونستیم راجع به هیچ چیز هیچ نظر ی نداره واسه همین دیگه چیزی ازش نمی پرسیدیم. کلا زندگی ما اینجوری شده بود. که مامان هم پدر ما باشه هم مادرمون. همه به این موضوع عادت کرده بودیم. سعی می کردیم زیاد به بابا و اخلاقش گیر ندیم چون فایده ای نداشت.
بعضی وقتا که دلم می گرفت و غمگین بودم می رفتم تو اتاقم یه آهنگ ملایم می ذاشتم و میرفتم به گذشته ها و آرزو می کردم کاش بچه می موندیم و نمی دیدیم و نمی فهمیدیم که زندگی با یه آدم سرد چه قدر سخته. یادم نمی ره روزی رو که اسمم رو جزو قبول شدگان دانشگاه دیدم از خوشحالی کم مونده بود پس بیفتم . قبولی تو رشته مورد نظرم اونم تو دانشگاه شهرم. واقعا عالی بود. نمی دونم چه جوری با اون حالم خودمو رسوندم خونه دلم می خواست تا خونه پرواز کنم. وقتی رفتم خونه مامان تنها خونه بود داشت ناهار درست می کرد. با صدای بلند داد زدم قبول شدمممم... مامان یهو از جا پرید یه نگاه به من کردو روزنامه رو که دستم دید اومد جلو و با اون چشمای مهربونش تو صورتم زل زد و گفت : تبریک میگم عزیزم . خیلی خوشحالم کردی. بغلم کرد و منو بوسید. اونقدر خوشحال بود که چشمای قشنگش پر از اشک شد. خودمم دیگه داشت گریه ام می گرفت . این آرزوی مامان بود که منو کیمیا تا اونجایی که ممکنه درسمون رو ادامه بدیم. واسه همین بیشتر از من اون خوشحال بود.
ظهر که رفتم دنبا ل کیمیا و از مدرسه بیارمش تو پوست خودم نمی گنجیدم. وقتی دید خیلی سرحالم گفت : چیه ؟ خیلی شارژی کیوان خان ؟ خندیدم و گفتم کیمیا دانشگاه قبول شدم . بالاخره اون همه زحمت و درس خوندنام نتیجه داد. طفلی خیلی خوشحال شدو کلی ذوق کرد . همون جا وسط خیابون پرید و بغلم کرد : تبریک میگم باباااااااااااااا دست راستتو بکش رو سر ما.... باید شیرینی بدی.... اینجوری نمیشه.... گفتم : شیرینی باشه واسه شب که بابا میاد همه با هم میریم یه جای دنج و صفا می کنیم.
تا شب که بابا بیاد خونه ثانیه شماری می کردم . می دونستم دیگه نمی تونه این یکی رو بی خیال باشه. بالاخره عکس العمل نشون میده. تو ذهنم تصور می کردم مثلا می خنده و میگه آفرین پسرم یا .... بغلم میکنه و میگه تبریک می گم بهت.... کلی از این فکرا تو سرم بود. یه عالمه واسه شب برنامه ریزی کردم. بالاخره بابا اومد. وارد خونه شد . مامان رفت طرفش و گفت سلام خسته نباشی. مثل همیشه بابا فقط گفت : ممنون. کیمیا تو اتاقش بود . شاید حدس زده بود چه اتفاقی قراره بیفته. بابا اومد کنارم روبه روی تلویزیون نشست. با خوشحالی گفتم سلام بابا . چطوری؟ خبر خوشی می خوام بهت بدم.... لبخند کوتاهی زدو گفت : خبر ؟ چه خبری؟ روزنامه رو از رو میز دادم دستشو گفتم یه نگاه به این بنداز . اونو گرفت و یه نگاه کرد و گفت خب؟ بهتر نیست خبرتو خودت بگی من باید همه جای اینو اینجوری نگاه کنم.... با شور و اشتیاق خاصی بهش گفتم : بابا من رشته کامپیوتر تو همین شهر قبول شدم . بالاخره تونستم ثابت کنم که هر چی اراده کنم عملی میشه .. من وارد دانشگاه شدم.... عکس العمل بابا رو تو اون لحظه تا زنده هستم فراموش نمی کنم. فقط با یه لبخند بهم گفت : آفرین . موفق باشی. حالم از این لبخندهای زورکی بهم می خورد. خشکم زد. چقدر خوش خیال بودم که بعد از این همه مدت بابامو نشناخته بودم . فکر می کردم کلی خوشحال میشه . منو بگو که آخر شب هم قول به گردش توپ داده بودم به کیمیا و مامان. حالم گرفته شد. مامان انگار از این رفتار بابا تعجب نکرد نگاه مهربونی بهم کرد و چیزی نگفت. حدس زدم اگه خودمو هم بکشم بعد از شام با ما نمیاد بیرون ( می گفت گردشهای خانوادگی لوس بازیه ) چه قدر امیدوار بودم اونشب رو باهامون باشه.
از این رفتار ها زیاد ازش دیده بودیم مثلا روزی که منو و کیمیا با اشتیاق خاصی واسه روز پدر واسش کادو خریده بودیم و اون اون شب وقتی اومد خونه جواب سلام مارو داد و گفت کل نقشه هایی که کشیده بودم ازبین رفت . اطلاعات کامپیوتر شرکت پاک شده و همه زحمتم به هدر رفت. حالم خوب نیست میرم تو اتاقم . می خوام استراحت کنم. در واقع ما با حضور جسمی پدر کنار اومده بودیم. واقعیت تلخی بود . آرزوی خیلی چیزها تو دلمون مونده بود. مخصوصا کیمیا که یه دختر بود. خب دخترا پدرشونو خیلی دوست دارن. من هر چه قدر سعی می کردم به کیمیا کمک کنم یا مثلا سنگ صبور خوبی براش باشم یا وقتایی که دلش گرفته و غمگینه ببرمش جاهایی که دوست داره اما بازم کمبود یه چیزهایی رو تو چشماش می خوندم. آخ که چقدر دیدن این چیزها واسم سخت بود. ولی سخت تر از اون این بود که کاری از دستم بر نمیامد.
خلاصه این وضعیت زندگی ما بود. روی هم رفته خانواده خیلی آرومی بودیم . هر کدوممون تو دلمون یه ذره غم داشتیم اما سعی می کردیم به خاطر همدیگه هم که شده بروزش ندیم . وقتی سه تایی می رفتیم بیرون فکر می کردیم خوشبخت ترین خانواده هستیم. مامان اصلا نمی ذاشت چیزی اذیتمون کنه. با تمومه وجودش سعی می کرد من وکیمیا غرق خوشی باشیم.
یه روز عصر حوالی ساعت 4 بود که داشتم می رفتم سمت خونه . سرم خیلی درد می کرد واسه همین کلاس بعدی که داشتم رو نرفتم و می خواستم برم خونه که یهو به سرم زد برم دنبال کیمیا آخه اون کلاسش 4:30 تموم می شد تا می رفتم دم کلاسش ساعت همین 4:30 می شد. گازشو گرفتم و رفتم. چند دقیقه ای مونده بود. تو ماشین نشستم . همیشه با دوستاش که میامدن بیرون یه نگاه میکرد و ماشینو که میدید دستشو تکون میداد و بدو بدو میامد طرفم. کلاس تعطیل شده بودو دخترا همه داشتن میومدن بیرون. چند دقیقه بعد پریسا و زهره دوستای کیمیا اومدن بیرون . تعجب کردم کیمیا همیشه با اونا میامد بیرون . گفتم شاید کاری چیزی داشته تو کلاسه هنوز. بازم صبر کردم. اما خبری نشد . دیگه مطمئن بودم همه از آموزشگاه اومدن بیرون. به سرعت گاز دادم و رفتم سمت خونه زهره اینا . زهره خیلی با کیمیا صمیمی بود تنها دوست کیمیا بود که خونشونو بلد بودم. چون چند دفعه با کیمیا سوار ماشین شده بود و من رسونده بودمش. وسطهای راه دیدمش. داشت با پریسا حرف میزد . از تو پیاده رو اومدن سمت خیابون انگار می خواستن ماشین بگیرن. رفتم جلوشونو شیشه رو دادم پایین و گفتم : سلام خانوما. بفرمایید من برسونمت. زهره تا منو دید بدجوری هول کرد . سعی کرد خودشو کنترل کنه. خونسرد گفت : سلام . ممنون کسی قراره بیاد دنباله ما. ازش پرسیدم : کیمیا رو ندیدم . کلاس نیومده.؟ پریسا که یه ذره خنگ تر بود نمی دونم شایدم خبر نداشت از چیزی گفت : تو راه من دیدمش داشت میامد کلاس. اما داخل آموزشگا ه ندیدمش. زهره پرید وسط حرفشو گفت : فکر کنم چند جا کار داشت. احتمالا نرسیده بیاد کلاس. خنده ام گرفته بود. خیلی ناشیانه ساپورت می کردن. بازم تعارفشون کردم سوار شن اما نیومدن . منم حرکت کردم. احتمالا نرفته بوده کلاس.
ماشینو گذاشتم تو پارکینگ و از پله ها رفتم بالا. کلید و انداختم و وارد شدم اما انگار خیلی به موقع رسیده بودم. چون کیمیا تاره داشت دکمه های مانتوشو باز میکرد انگار اونم تازه رسیده بود خونه. پس معلوم بود خونه هم نبوده. رفتم جلوتر بهم سلام کرد و گفت زود اومدی ؟! خودم رو زدم به اون راه و گفتم آره سرم درد میکرد اومدم خونه . اگرم می موندم سر کلاس چیزی نمی فهمیدم. صدای مامان نمیومد . پرسیدم مامان کجاست؟ گفت نمی دونم من که کلاس بودم تازه اومدم خونه احتمالا رفته خرید . ( ایول خودش سوتی رو داد. پس جایی بوده که باید کلاس رو می پیچونده ) راستش یه کمی غیرتی شدم اما سعی کردم چیزی نگم و به جاش بیشتر حواسم بهش باشه. آخه اینجوری بهتر بود و زودتر می تونستم جریانو بفهمم . اون روز گذشت . فردا غروب که اومدم خونه رفتار کیمیا باهام یه جور دیگه ای بود. انگار هی می خواست ازم فرار کنه . فهمیدم که زهره تو کلاس ماجرای دیروز رو بهش گفته و اونم فهمیده که من راجع به غیبش چیزی به روش نیوردم. واسه همین میترسید ازش چیزی بپرسم . اما من هیچ وقت اونو جلوی مامان ضایع نمی کردم.
ادامه دارد ...

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری
# : 16 Feb 2007 23:07


باشه دوست منBeny_wax . کاری که گفتی رو می کنم. چند تا از داستانهامو با تاپیک جدید می ذارم.

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری
# : 16 Feb 2007 23:34


واااااااااااااااااااااي تو چي كشيدي؟
خيلي هيجان داشت
بازم از اين داستانها بفرست
ممنون

# : 17 Feb 2007 02:51


ممنونم که به نظرم اهميت دادي الهام جان...

داستانت واقعا خوب بود ولي يکمي زيادي بحث پدر سرد و بي روح رو کشش دادي اين خيلي خوبه که به جزئيات اهميت بيشتري دادي و خواننده رو با فضا و شخصيت هاي داستان آشنا کردي ولي داستان نبايد يک نواخت بشه و هميشه بايد جذاب بودن داستان رو در اولويت قرار بدي و از رشته داستان خارج نشي

مثلا توي همين داستان اين همه مثال و نقل خاطره براي اينکه بگي پدر خانواده چقدر سرده لازم نبود چون همه فهميدن که پدر خانواده چه شخصيتي داره و اتفاق هايي که در اين مثال ها قراره بيفته کاملا قابل پيش بيني هست

براي جذاب شدن بيشتر داستان بهتره که بيشتر ديالوگ نويسي کني از چهره و استيل بدن و ديگر خصوصيات ظاهري شخصيت هاي داستان توضيحات بيشتري بدي طوري که خواننده بتونه کاملا چهره ي شخصيت هاي داستان رو توي ذهنش تجسم کنه
طوري داستان رو خلاصه نکن که باعث سردرگمي خواننده بشه به تمام جزئيات اهميت بده و از چيزي سطحي نگذر
سعي کن جوري بنويسي که خواننده اي که داره داستان رو ميخونه تمام اتفاق هاي داستان مثل يک فيلم از توي ذهنش بگذره...

قلمت عاليه الهام جان فقط بايد بهتر ازش استفاده کني

موفق و پيروز باشي.

(¯`*•.قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثله یه خواب تموم شدن.•*´¯)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 477 . 478 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB