صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / سکس با زن داییم و دختر خالم و لو رفتن ماجرا در خانواده ! ! ! !
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . >>
نویسنده پیام
# : 3 Dec 2006 07:34


سلا م ادامه بده.

# : 3 Dec 2006 09:46


سلام - اينقد دوس دارم كه دختر دائيتو از كون كرده باشي و از كس نكرده باشيش كه نگو

# : 3 Dec 2006 13:31


adamesho begoo damet garm

یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت . کوروش کبیر
# : 3 Dec 2006 17:12


بابا دمت گرم زو.د باش ادامه شو بگو

# : 3 Dec 2006 17:54


سلام دوستان من نمیدونم چرا میخوان بگن که داستان من خالیبندییه ؟ این آدمها خودشون که خالی میبندن فکر میکنن بقیه هم مثل خودشون هستن مثل mrkx و ....... عزیز من الان اینقدر وقتم شلوغه که حد حساب نداره دارم واسه کنکور خودمو آماده میکنم همش در روز نیم ساعت میام پای کامپیوتر و این قدر الاف نیستم که بخوام خالیبندی کنم

# : 3 Dec 2006 18:04


رمزش چهار تا 8 بود
Quoting: iLiya_King64


ايول
چه جوري فهميدي؟
4رقم رو نشستي دونه دونه همه رو امتحان كردي؟
ميدوني چه قدر بايد رمز ميزدي؟؟؟؟
دختره خوابش نبرد
دمش گرم خيلي حشر بوده

# : 3 Dec 2006 18:11 | ویرایش بوسیله: sakharin


Quoting: iLiya_King64
رمزش چهار تا 8 بود


ايول
نشستي هي امتحان كردي ببيني كدوم رمز هستش؟
دمت گرم خيلي وقت داشتيا
دختره چه قدر حشر بوده كه وايساده تو همه رو امتحان كني
اقا بقيش رو بگو
همه داستان ها كه نبايد سكسي باشه يه كمي خنده هم برا تنوع خوبه
شوخي كردم بابا
بنويس داداش

# : 3 Dec 2006 20:06


......... ادامه :

منم تا به اون موقع بکی بیشتر نداشتم خواستم یعنی کلاس بزارم گفتم یه 5 تایی دارم گفت 5 تاااا منم گفتم آره گفت پس اگه اینطوریه آدم بی وفایی هستی گفتم من اگه یکی رو دوست داشته باشم با اون یکی میمونم ولی هنوز پیدا نشده .در همین موقع داییم صدام زد گفت بخواب دیگه لامپ ها رو خاموش کن آقا ما هم همه کارا مونو کردیم دیدم سهیلا گفت بریم تو اتاق صحبت کنیم گفتک خاموش کن بریم . من رفتم تو اتاق خیلی طول نکشید دیدم اومد نشست روبه روم بعد گفتم خوب در چه موردی صحبت کنیم ؟ گفت نمیدونم منم گفت جک بگیم خیلی جک گفتیم اونم از اون خفن هاش آخرین جک این بود؟(یه روز یه رشتی میره خونش می بینه داداشش رو زنش خوابه میره بلندش میکنه میزنه تو گوشش بعد میگه چرا میزنی میگه شنیدم سیگار میکشی ) اینو گفتم از خنده مرد بعد گفت راسته که رشتی ها بی غیرتن گفتن رشتی ها رو نمیدونم اما یه سایتی هست در مورد سکس بعضی ها حتی با مادر و خواهر خودشون سکس میکنن همین سایت آویزونو گفتم گفت مگه میشه گفتم آره و جزئیاتو کامل براش شرح دادمو اینا بعد پرسید این چه سایتیه که میان توش مینویسن و آزاده گفتم نمیدونم دیگه اونجا خاطرات مینویسن بعدشم فیلتره ایران بسته این سایتا رو بد بختی ما اینه که سهیلا خودش می دونست می خواست از من بپرسه ببینه من چی میگم . بهش گفتم تو خودت که طراحی سایت بلدی کامپیوتر که فولی یعنی اینا رو نمی دونی گفت بابا آره میخواستم ببینم چی میگی گفتم خوب نظرت در مورد سکس و جنس مخالفت چیه گفت : به نظر من هر کسی به سکس نیاز داره و این مثل شکم انسانه انسان برای شکمش به غذا نیاز داره و اصلا کل انسانها کار میکنن زحمت میکشن برای شکمشون و سکسشون گفتم حالا خیلی نیاز داری؟ گفت من که آره ولی از موقعی که دانشگاهم تموم شده با کسی سکس نکردم منم یه لحظه تا این حرفو زد یه دلهره عجیبی پیدا کردم زبونم بند اومدو بهش گفتم من آشنا دارم که بتونه تو رو ارضا کنه . گفت نه بابا من با هر کسی که خودمو ارضا نمیکنم گفتم اگه من باشم چی؟ خودمم نمیدونم چه جوری اینو گفتم .دیدم چیزی نگفت گفتم با او هستم دیدم گفت میتونی؟ با یه حالت عجیبی این حرفو زد فقط میدونم از روی شوق نگفت مثل این که دو دل بود این حرفو بزنه .گفتم سهیلا من تو رو مجبور نمیکنم من در روز با خیلی ها سکس میکنم همون طور که بهت گفتم ( واسه کلاس بود و گر نه تا حالا یه بارم با کسی سکس نکردم ) من نیازی ندارم میگم اگه تو میخوای من میتونم رفتم جلو پیشش اون رو تخت نشسته بود دستمو گذاشتم روی رون پاش یکم مالیدم بهش نگاه میکردم دیدم دستشو گذاشت رو داستام و آورد بالا و دستمو بوس کرد بعد لبشو گذاشت رو لبم آقا منم آماتور بودم فقط تا حالا فیلم سکسی دیده بودم تا حالا با کسی سکس نکرده بودم و هنوز همون دلهره تو وجودم بود یکم لبا همو بوس کردیم نه اینکه بخوریم بعد رفتم رو تخت خوابوندمش و هی بوسش میکردم در همون موقعه که بوسش میکردم یه دستمم گذاشتم رو سینه هاش و با اونا حال میکردم خیلی میترسیدم پیش خودم میگفتم الان دایی یا زن دایی میاد یه دفعه بهم گفت پاشو برو لامپو خاموش کن وچراغ خوابو بزار روش وبیا رفتم همین کارو کردم و وقتی که خواستم برم روی تخت پیشش تیشرت و شلوارمو در آوردم و خوابیدم کنارش و ازش لب میگرفتم بعد رفتم پایین سراغ سینه هاش یکم بهاشون ور رفتم یه پیرنی تنش بود که زیپش از پشت باز میشد بعد گفتم برگرد باز کنم زیپ پیرنتو بعد که وارونه شد یه دفعه چشم به کون بزرگ و خشکلش افتاد و یادم رفت که زیپ پیرنشو باز کنم و با دستام با کونش بازی میکردم و ور میرفتم خیلی کون بزرگی داشت بعد گفتم یه کم بلند شو تا دامنتو در بیارم اونم بلند شد و من با شرت همشو کسیدم پایین واااااااااای چه کونی... اون موقع نمیتونستم ببینم که سفیده یا نه آخه چراغ خواب سبز بود و کون اونم سبز نشون میداد ولی پوستش خیلی خشکل بود بعضی از دختر ها هستن پوست تنشون یکم سفته ولی این اینطوری نبود خیلی نرم بعدها که دیدم خیلی سفید و چاق بود البته بگم که خودش زیاد چاق نیست ولی کون بسیار بزرگی داره آقا ما هم با دیدن این کون حال خودمونو نفهمیدیم و یه دفعه حمله کردم وسط کونش و با دستام محکم میمالیدم این لبه هاشو گاز میگرفتم اصلا با دیدن اون کوون حال خودمو نمیفهمیدم بعد زبونمو بردم به سمت کونش وبازش کردمو سوراخ کونشو میخوردم خیلی بوی خوبی میداد خیلی حال میکردم که یه دفعه خواست برگرده گفتم چته؟ گفت بابا مردم کسمم بخور گفتم اوه ببخشید اصلا به فکر تو نبودم بهد برگرشت تا کسشو دیدم گفتم بابا ای ول این که کسشم دست کمی از کونش نداره و دیوانه وار میخورم و مک میزدم کسشو و صداش در اومده بود که آه آه های بلندی میکرد منم خیلی میترسیدم آخه داییم اصلا برداشتی که روی من داشت اگه میدید این کارارو میکنم خیلی واسم بد بود بعد به سهیلا گفتم بابا یواش گفت نمیوتنم جلو خودمو بگیرم حس خیلی خوبی دارم اگه سروصدا نکنم بهم حال نمیده گفتم اگه میخووای دیگه نخورم تا دیگه اصلا بهت حال نده گفت نه باشه دیگه صدا نمیکنم گفتم خوب باشه دیگه بستم هست بیا حالا یکم مال منو بوخور گفت باشه فقط یه کم دیگه نشون به همون نشون که تا 30 دقیقه داشتم چوچولشو میخوردم بعد بدنش لرزید و ارضا شد بعد چند دقیقه حرفی نمیزد منم صداش میکردم جواب نمیداد بعد بلند صداش کردم بهم گفت زهر مار تو حسم گفتم پاشو ببینم حالا که نوبت ما هستش تو حسی پاشو حالا نوبت توئه که بخوری هر کاری میکردم راضی نمیشد میگفت جون هر کسی که دوست داری من از ساک زدن بدم میاد منم اصرار میکردم در همین حین که بهش اصرار میکردم یه لحظه صدای در اتاق داییم اینا اومد و من با ترس لباسامو پوشیدم و رفتم پایین تخت و سهیلا هم خیلی ترسیده بود و هول کرده بود که فهمیدیم که پسر کوچیکشون که 3 سالشه تشنش شده و ناهید زن داییم رفت سر یخچال و براش آب آورد و بعد از 5 دقیقه دوباره لامپا رو خاموش کردن و خوابیدن منم منم به چند دقیقه صبر کردم ببینم اوضاع آرومه یا نه و بعد که مطمئن شدم سهیلا رو صدا زدم بعد رفتم دوباره سراغش و از لب میگرفتم .... ادامه دارد

# : 3 Dec 2006 20:15


آقا هر کی هر جاش واسش ابهام داره بگه تا براش همه چیزو کامل بگم نمیدونم چرا بعضی ها میخوان بگن که شما دروغ میگی یعنی میخوان این طوری بگن که چی منم یه چیزایی حالیمه و منم جزء این آدمایی که حرف تو رو باور میکنن نیستم و من کا کشتم ولی بگن همینی که میگی دروغ میگی نمیخواد خودتو گنده جلوه بدی همون طوری که گفتم من وقتشو ندارم که بخوام فکرامو رو هم بریزم و یه داستان دروغی بگم رمزشم که میگی چه جوری فهمیدی ؟ دایی من این رمز رو قبلنا گذاشته بود و منم چون قبلنا میدونستم زدو دیدم بازم همون رمز چهار تا 8 قبلی رو گذاشته ....

# : 3 Dec 2006 22:50


کسی نمیخواد نظر بده که ادامه بدم ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB