صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / سکس با زن داییم و دختر خالم و لو رفتن ماجرا در خانواده ! ! ! !
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . >>
نویسنده پیام
# : 2 Dec 2006 21:48


سلام خوبین من این ماجرایی که براتون تعریف میکنم واقعی هستش و دوست دارم نظر بدین تا داستانو واستون بزارم نظر دادن کاری نداره داستان کاملا واقعی و شنیدنی هستش!!

# : 2 Dec 2006 21:56


ببم جان خيلي ها نميتونن نظر بدن
اگه ميخاي بنويسي بنويس ديگه

# : 2 Dec 2006 22:05


گارسن: قربان .متشكرم كه لطف كرديد و غذا رو اينجا صرف كرديد ! اينم صورتحساب!!!
مشتري: ولي منكه هنوز چيزي نخوردم . !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!..

# : 2 Dec 2006 22:38


خوب الان ما به چيت نظر بديم حداقل يه چيزي فضل بنما ما بهش نظر ميديم چشم!

# : 2 Dec 2006 22:40


آقا اینم به کم از ماجرا نظر بدین کامل میزارم

سلام دوستان این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مال 1 ماه پیشه . من یه دایی دارم که خونشون تهرانه و ما اصفهان هستیم واسه موقعیت شغلیش رفته آخه اونجا رئیس بانک کشاورزیه . و یه 5 سالی میشه عروسی کرده و الان 2تا بچه داره و یه زن خیلی توپ دایی من خودش 37 سالشه ولی زن داییم تازه به قول خودش شده 25 و خیلی خوشکل وسکسی هستش . اینقدر خوشکل هست که اگه بگم باور نمیکنین . من هیچ وقت نظر بدی روی زن داییم نداشتم و اصلا فکرشم نمیکردم آخه داییمو خیلی دوست داشتم و فکر اینکه بخوام بهش خیانت کنم خیلی ناراحتم میکنه . دایی من اصلا تو فکر سکس و این چیزا نیست فقط به کارش فکر میکنه و همیشه در حال جمع کردن پولاشه و زن داییم بعدا که ازش شنیدم از ایم مسئله خیلی رنج میبرده چند باری هم به خاطر همین مسئله که باهاش سکس نمیکنه خواستن از هم جدا بشن ولی با وساطت خانواده همه چیز به خیر و خوشی تموم میشد . دایی من حق داشت آخه چون ساعت 5 صبح از خونه میرفت بیرون ساعت 7 شب میومد خونه و چون شبا همیشه دختر خالم پیششون بود نمیشد و آخر شبا هم که اصلا رمغی نداشت بد بخت . و اما دختر خالمو بگم که واسه چی میرفت اونجا . زن دایی من که اسمش ناهید هست خیلی کون گشاده و نمیتونه کاراشو انجام بده و چون تازه بچه دار شده بود دختر خالم سهیلا که 22 سالشه رو میبرد پیش خودش و کارهای بانکی داییمم انجام میداد آخه فوق دیپلم کامپوتر داره و خیلی حالیشه . من قبلا ها خیلی میخواستم با سهیلا دختر خالم سکس داشته باشم میدونستم که اونم خیلی دوست داره چون با حرکاتش و جک های سکسی که برام تعریف میکرد و بعضی از مواقع دستمو میگرفت ومنم هیچ موقع بهش نگفتم که با هم سکس داشته باشیم و میترسیدم که اون نخواد شاید از روی محبته یا با من خیلی صمیمیه ولی این چند وقت گذشت و من خواستم برای خریدن کاپشن و کت به تهران برم و اونجا خرید کنم هر چند اصفهان دست کمی از اونجا نداره اما یه حسی داشتم چون میدونستم سهیلا اونجاس و زن داییم هست گفم برم خوش میگزره . که با هزار التماس خانواده راضی شدن من برم .
من رفتم اونجا و خیلی هم تحویل گرفتن اساسی و خیلی هم مسخره بازی در آوردیم و وقت خواب شد اونا دفتن اتاق خوابشون ولی من رفتم پای ماهواره و تلوزیون طپش داشت در مورد لاس وگاس تبلیغ میکردو اینا دختر خالمم بود وقتی تموم شد هیچ کدوم از کانالا برنامه به درد بهوری نداشت یه دفعه دختر خالم بهم گفت بزن رو اون شبکه خفن ها منم گفتم نمیشه عزیزم زشته گفت خوب نزن فقط بهم بگو چه جوری باز میشن آخه رو همه کانال های سکسی روز گذاشته بود داییم منم گفتم باشه زدم رو کانال دیدم رمز داره گفتم اینا رمز داره نمیشه فقط دایی میدونه اونم یه کمی عصبی شد گفت پاشو برو بابا تو اصلا چیزی حالیت نیست آقا منم غیرتی شدم گفتم نامردم که پیدا نکنم . خیلی روز هایی زدم ولی نبود و بعد از یه نیم ساعتی گشتن بالاخره پیداش کرده رمزش چهار تا 8 بود آقا زدیم یکی از همین شبکه های تلفن سکسی بود منم گذاشتم همشو ببینه و کف کنه آخه خیلی اعصابم خورد بود چون بهم گفته بود چیزی حالیم نیست و از دست ناراحت بودم یه 5 دقیقه گذشت گفتم دیدی؟؟گفت این که به درد نمیخورد گفتم همینه دیگه نداره منم خاموش کردم گفتم پاشو برو بخواب دیدم اومد پیشم گفت چند تا دوست دختر داری منم با شیطنت گفتم تو چند تا دوست پسر داری ؟ دیدم گفت شوخی نمیکنم بگو دیگه ......... ادامه دارد

# : 3 Dec 2006 00:33


داداش ما كل داستانو گذاشتيم . نصف داستان بعدي هم روش هيچكي به تخم چپش هم حساب نكرد . تو داستان نذاشته نظر مي خواي ؟ اگه دنبال نظري اشتباه اومدي . اينجا كسي نظر نمي ده . اگه هم برات فرقي نمي كنه كه كار خودت رو بكن .

# : 3 Dec 2006 00:36


عزیزم سلام
داستانت فکر کنم خوب از اب در بیاد ادامه بده اما زود به زود مرسی

# : 3 Dec 2006 00:43


خوب بيا حالا اينم نظر:
از اين تخمي تر و خاليبندي تر ديگه نيس
حالا خوب شد
بقيه رو هم نمي خواد بذاري!

# : 3 Dec 2006 01:50


damet garm baghasho ham benevis

# : 3 Dec 2006 07:13


شما از ما انتضار داشتي براي اين داستان تخمي از قبل نظر بذاريم؟
لطفا بيخيال بقيش شو

. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB