| نویسنده |
پیام |
|
|
عالي مي نويسي. بازم بنويس. مرسي
|
|
|
Quoting: rdh عالي مي نويسي. بازم بنويس. مرسي
مرسي از لطفت...
راستي يه چيزم بگم ... اگه ميبينيد كه چيزائي كه براتون تعريف ميكنم از سطر اول تا نقطه آخرش حرف كير و كس و كون نيست ... براي اينه كه مدل نوشتنم همينجوريه ... اعتقادي هم به اين مسئله ندارم كه همش حرف كس و كون باشه ... چون اولا كه دارم يه ماجرائي رو براتون تعريف ميكنم كه واقعيه ... دوما والا اگه فيلم سوپر درست و حسابي هم نگاه كنيد يه داستاني هم داره و از اول تا آخرش فقط بكن بكن نيست ... آخه يه بابائي ميل زده بود ( نميدونم چرا همينجا نگفته ) كه چندتا موضوع رو توش گفته بود .... يكيش هم همين بود .
ادامه ماجرا ....
وارد اطاق شدم ... دخترا اطاقو مرتب كرده بودن و تابلو نبود .... يكم حالم بهتر شده بود ... لباسامو در آوردم .... بادستم موهامو تكون دادن تا شنها بيان بيرون .... خودمو انداختم رو تخت .... يكم تو حال خودم بودم كه يهو سوزش پشتم منو ياد جاي ناخنهاي كتي انداخت .... سريع پريدم و دوباره لباسمو پوشيدم ... ياد اتفاقات صبح افتادم ... پيش خودم گفتم اي كاش آيتو بجاي كتي اول ميكردم ... اين همه بلا سرم اومد .... نه آبم اومد و نه آيتو درست و حسابي كردم ...
ياد سميرا افتادم ... براش مسيج فرستادم ....
-- Salam khale sooskeh dirooz generalo didam :) toham oomadi ? delam baraye oon cheshat kheyly tang shode
( سميرا كه عاشق آفتاب گرفتن بود هميشه رنگ پوستش حسابي برنزه بود ... واسه همين من بهش ميگفتم خاله سوسكه .... به پدرشم ميگفتم ژنرال )
بعد از چند لحظه جواب اومد ...
Salam . az dirooz tahala yezang ham beman nazadi :( hatman saret na oon dokhtara garme
nababa oona dokhtar daeehaam boodan ba shoharashoon oomadan . dishab khaste boodam ta zohr khabidam vase hamin behet zang nazadam
zang bezan vila khodam gooshi ro bar midaram
تلفنو برداشتم و شمارشونو گرفتم ...
+ سلام
-- سلام چطوري ؟ چند وقت بود نمي ديدمت ... خيلي دلم براي صدات تنگ شده بود ....
+ مرسي بد نيستم ... ولي خيلي ناراحت شده بودم ... اون دخترا كي بودن ؟؟
-- گفتم كه عزيزم دختر دائي هام بودن ... خواهراي امير ... اميرو كه يادته ؟ ... با شوهراشون اومدن ....
+ من به تو مشكوكم ... امكان نداره تو با فك و فاميلاتون پاشي بياي شمال .... آخه ميدوني چيه ؟ جلو دستو پاتونو ميگيرن !
-- حالا بده كه سربراه شدم ؟ بابا خودتم ميدوني كه تو كل اين شهرك من فقط از تو خوشم مياد ...
+ ديروزهم كه ژنرالو حسابي عصباني كرده بودي .... كلي از دستت خنديدم ... راستي ماشين نو مبارك ...
-- مبارك صاحبش ... مال پدرمه ... البته قابل شما رو نداره ...
( خب ديگه فكر كنم تا همينجاش به اندازه كافي حال همتون از اين صحبتاي رومانتيك ما بهم خورده باشه .... واسه همين اين قسمتها رو فاكتور ميگيرم ... وسطاي صحبت ، امير هم اومده بود توي اطاق و هي داشت سيخونك ميزد كه هواي اونم داشته باشم ... )
-- بعد از ظهر چيكاره اي ؟
+ هيچي ميريم لب ساحل ...
-- با ساناز پاشين بيائين اينجا يه لبي تر كنيم ... امير هم هست ...
+ من از اين امير خوشم نمياد ... يكم عوضيه ...
-- نه بابا پسر خوبيه من مواظبم كه دست از پاخطا نكنه ... پس بهت زنگ ميزنم ... باشه ؟
+ باشه منتظرم ...
-- پس فعلا خدا حافظ .... راستي .... سميرا تروخدا مواظب خودت باش ... من خيلي نگرانتم ...
+ عليرضا خفه شو ! ... خدا حافظ .
( اين "تروخدا مواظب خودت باش" هم باز از اصطلاحات برو بچه هاي ماست ... ما اونقدر از اين چيزا داريم كه بعضي وقتا فكر ميكنم اگه يه قريبه بشينه پاي صحبت ما هيچي دستگيرش نميشه .... اينا رو يادتون باشه ... واسه ماجراهاي بعدي بكارتون مياد )
امير پريد و پيشم روي تخت نشست و سريع پرسيد ...
امير : خب چي شد ...
-- هيچي بعد از ظهر ميان اينجا ....
امير : بابا خيلي كارت درسته ... راستي ... پس كتي اينا رو چيكار كنيم ؟
-- من درستش ميكنم ... ولي بايد مثل بچه آدم بشيني سرجات ... از كس و كون هم خبري نيست ...
امير : خب بابا خودم بلدم ...
دروغ گفتم :)
|
|
|
چه مسافرت پربركتي بوده
|
|
|
|
|
خیلی توپ مینویسی. خیلیییییییی.
معمولا همه تو داستاناشون فقط کس شعر میگن. من نمیدونم اینارو از کجاشون در میارن. ولی مال تو فرق داره. خیلی باهال مینویسی. واقعا آدم مجذوب میشه. راستی آخرش واسه یک بار هم که شده تونستی با آیت باشی یا نه. هر چی باشه اون عشق اصلیت بوده.
|
|
|
MR Psychologist
vaghean ke ghashang minevisi ... a-val .. damet garm ... 2 in site khelia hastan ke mian o minevisan ... vali tedade oonaei ke ghashang o gira minevisan ... angosht shomare ... u ham yeki az oonaei ... merc
plz edame bede .. ma montazerim
I have realized that God owes US his life
|
|
|
# : 15 Sep 2006 14:26 | ویرایش بوسیله: Psychologist
دست همگي درد نكنه ... بالاخره اين مخ ما به يه دردي خورد
ادامه ماجرا ...
امير : بابا خيلي كارت درسته ... راستي ... پس كتي اينا رو چيكار كنيم ؟
-- من درستش ميكنم ... ولي بايد مثل بچه آدم بشيني سرجات ... از كس و كون هم خبري نيست ...
امير : خب بابا خودم بلدم ...
همه اهل خونه بعد از اون روز پرماجرا يكم استراحت كردن ... منم كه تا بعد از ظهر همش داشتم كابوس ميديم ... با سر و صداي امير از خواب بيدار شدم ... يادم نيست چه خوابي ميديدم ولي هرچي بود باعث شده كه تا از خواب بيدار شدم ياد شيما افتادم !!! ... نكنه شماره منو كتي بهش داده بوده ؟؟؟ ... تو اين فكرو خيالا بودم كه رفتم دوش گرفتم و سريع آماده شدم ... رفتم تو آشپزخونه ديدم آيت داره اونجاها ميچرخه ... يه نگاه به دورو برم انداختم و رفتم پهلوش واستادم ...
-- سلام ... خوب خوابيدي ؟ ... همه چي مرتبه ؟
آيت : ا .. سلام .. ترسيدم ... آره همه چي مرتبه ...
كتي هم كه مارو تو آشپزخونه ديده بود اومد پيش ما ...
-- سلام كتي ... تو چطوري ؟ ... از بيخ گوشمون گذشتها ...
كتي : سلام ... اينجا چقدر سرد شده ... يخ كرديم ...
-- چرا خودتو ميزني به اون راه ؟ ... داشتي سر هممونو به باد ميدادي ...
كتي : من ؟ نكنه ميخواي بگي كه تو بي تقصيري ؟
-- من كه اومده بودم گوشيمو بردارم ...
كتي : واسه همين اونجوري تلمبه ميزدي ...
كتي و آيت هردوشون بلند زدن زير خنده ...
-- عجب خريه ! صداتو بيار پائين ...
آيت : كتي به تو هم كه همچين بد نگذشت ...
-- آره .. حالا بگو ببينم كير من بهتره يا كير وحيد ؟
كتي : زهر مار ... نيشتونو ببنديد ... معلومه وحيد بهتره !
-- آهان ... باشه ... دلمو شيكوندي ...
كتي : خوبه ديگه .. خودتو لوس نكن ...
-- آهان اومده بودم اينو بگم ... امروز قراره اين دادشتونو با يكي دوست كنم ... واسه همين وسط خريد ... منو امير ميپيچونيم ، بر ميگرديم ويلا ...
كتي : كثافت همين امروز صبح كردي ... بسته .. حالا ميخواي بري سراغ اون دختره و خواهرش...
-- اي بابا ... گفتم ميخوام دوستشون كنم ! ... تازه صبح هم فقط جنابعالي حال كردي ... نه من آبم اومد ... نه آيت ...
آيت : حالا دختره چه جوريه ؟ امير دوستش داره ؟
با خنده گفتم ...
-- والا خواهرش كه بهتر از شما نباشه خوب چيزيه .... خودشو نميدونم ...
كتي : علي خيلي پرروئي جلو ما وستادي ... از اون دختره تعريف ميكني ...
-- اي بابا ... من تاحالا دستم بهش نزدم ... تيپ و قيافشو ميگفتم ... حالا چه واسه من غيرتي هم ميشه ...
آيت : خلاصه بلائي سر داداش كوچيكه ما نياري !
با خنده گفتم ...
-- آره ... امير هم كه حساس !!!! .... ممكنه تو روح لطيفش تاثير بد بذاره ... خودم ميدونم ... نگران نباش ...
برگشت ديدم پسرا هم آماده شدن و توي هال مشغول صحبت هستن ... رفتم پيششون و بعد از اينكه يكم صحبت كرديم ... دوتا ماشين شديم و راه افتاديم ... براي خريد از شهرك زديم بيرون ... يكمي چيز ميز خريديم البته من هرچي اصرار كردم كتي اينا نذاشتن حساب كنم ... خلاصه وسطاي خريد ، اميرو كشديم كنار و گفتم ... بريم ؟؟ ... اونم خنديد و گفت بريم ... يجوري كه همه بشنون گفتم ... پس من و امير ميريم تو شهر ، آب آلبالو بگيريم ... پيمان و وحيد كه انگار منتظر شنديدن اين خبر از من بودن با خوشحالي كار منو تائيد كردن ....
وحيد : آخ قربون دستت ... زياد بگير كه زود تموم نشه ...
پيمان : آره يه چيز درست و حسابي هم بگيريد ...
يه نگاه معني دار به كتي كردم و گفتم ...
-- باشه ... پس تو ويلا ميبينمتون ... خداحافظ ...
امير هم خداحافظي كرد و پريديم تو ماشين ... مثل برق رفتم جائي كه هميشه ازش مشروب ميگرفتم ... يكم چونه زديم و خلاصه يه پك ويسكي قوطيئي گرفتيم و حركت كرديم به سمت شهرك .. تو راه به سميرا زنگ زدم و بهش گفتم كم كم آماده بشن ... هروقت رسيدم بهش خبر ميدم ...
رسيديم خونه و يكم جمع و جور كرديم و سرو وضعو مرتب كرديم ... بهش زنگ زدم و گفتم بيان ... درو براشون باز گذاشته بوديم ...
دروغ گفتم :)
|
|
|
# : 15 Sep 2006 15:58 | ویرایش بوسیله: Psychologist
تو اين فاصله كه سميرا و ساناز داشتن ميومدن ... يكم چيز ياد امير دادم كه به ساناز بگه و بهش گفتم ...
-- امير اين قرار اوله ها ... يه وقت نپري رو دختر مردم ، آبروريزي كني ...
امير : اي بابا ... بچه كه نيستم ... خودم بلدم ...
خلاصه تو همين صحبتا بوديم كه ديدم سميرا و خواهرش .... زود اومدن تو ويلا و درو پشت سرشون بستن ...
هردو ، دوتا مانتوي تنگ سفيد نازك پوشيده بودن كه زيرش قشنگ معلوم بود و دوتا شلوار سوپر برمودا ( سوپر برمودا يعني خيلي برمودا يه چيز تو مايه هاي لب زانو و اينا ... )
-- سلام ! خوبي سميرا ؟ .... سال نو مبارك ... چقدر خوشكلتر شدي .... نشناختمت ... تو چطوري ساناز جون ... چقدر بهم شبيه هستين ... اينم امير ، پسردائيمه ...
درحالي كه هردو نفس نفس ميزدن با من و امير سلام و احوال پرسي كردن ...
امير : سلام ... عيدتون مبارك خيلي خوش اومدين ... بفرمائيد بشينيد ....
مانتو هاشونو ازشون گرفتم و آويزون ( www.avizoon .com ) كردم و بعد كه نشستن رفتم تو آشپزخونه ... چهارتا ليوان پر يخ كردم و دوتا قوطي هم برداشتم و ريختم تو ليوانا و آوردم ... مشغول تعارف كردن به بچه ها بودم و زير چشمي هم داشتم سميرا و خواهرشو ديد ميزدم ...
-- بچه ها ببخشيد ... هنوز خريد نكرديم ... چيزي ديگه اي جز مشروب كه اونم از واجبات زنديگه نداريم ...
سميرا : علي زحمت نكش ... اومديم يه دقيقه ببينيمتونو بريم ...
امير : علي اين كه خيلي تنده ... خالي نميشه خورد ...
تودلم گفتم ... خوب بيا با كير من بخور ! .. يكمي خوردم و گفتم ...
-- نه بابا فقط يكم گرمه ... صبر كن خنك بشه ... خوب ميشه ...
سميرا : آره گرمه ...
خلاصه نشستيم به صحب كردن و خوردن ... قوطي سوم رو هم خالي كرده بودم كه ديدم حال دخترا يكمي بهم ريخته ... مشغول ورق بازي بوديم .... گفتم خب ديگه شما نخوريد ... بايد برگرديد خونه ... تابلو ميشه ... دوتا ليوان براي خودم و امير ريختم ... امير كثافت هم داشت ليوانشو ميداد به ساناز بخوره ... از زير ميز يه لگد محكم نثارش كردم كه اشتباهي خورد به پايه ميز و گروپ صدا داد ...
-- اا... ببخشيد مثل اينكه منو هم گرفته ...
همه خنديدن ... امير هم هر هر ميخنديد ... يه چشم غره بهش رفتم و رفتم تو آشپزخونه كه دستمال بيارم و ميزو تميز كنم ... ديدم سميرا هم تلو تلو خوران اومد تو آشپزخونه ...
سميرا : واااي ... مثل اينكه خيلي خوردم ... الان كه پاشدم تازه فهميدم ....
-- مواظب باش نخوري زمين ...
درحالي كه به امير و ساناز اشاره ميكردم گفتم ...
-- مثل اينكه اون دوتا هم با هم جور شدن ...
سميرا : من نميدونم ساناز از چي اين پسره خوشش مياد ...
-- خب همه كه مثل من نميشن ...
سميرا : آره خب !!!....
داشتيم تو آشپزخونه صحبت ميكرديم و منم داشتم حسابي از ديد زدن هيكل خوش تراش سميرا لذت ميبردم كه آيت برام مسيج فرستاد كه دارن بر ميگردن ...
-- پچه ها پاشين كه كميته داره مياد ...
سميرا : كميته چيه ؟ از كجا فهميدي ؟
-- هيچي .... ديگه الانا وقتشه كه خواهراي امير با شوهراشون برسن ... ما رو اينجا نبينن بهتره ...
ساناز : سميرا من حالم خوب نيست ... چيكار كنم ؟ ...
-- چيزي نيست پاشين بريم قسمت جنوبي شهرك .... يه هوائي بخوريم تا حالمون يكم بهتر بشه ...
دخترا تلو تلو خوران لباساشونو پوشيدن و راه فتاديم ... امير و ساناز عقب نشسته بودن و ساناز تو آسموناداشت سير ميكرد ... امير هم كه مشروب همه حرفاي منو از يادش برده بود ، گاهگداري يه سيخونك به ساناز ميزد و صداي خنده ساناز بلند ميشد ... صداي موزيك رو زياد كردم تا سميرا متوجه نشه ... وارد قسمت جنوبي شديم ... قسمت جنوبي معمولا شبا خلوت بود ... يه كوچه تاريك و خلوت پيدا كردم و نگه داشتم ... به سميرا گفتم كه بيا پياده شيم و يكم قدم بزنيم ... تقريبا رسيده بوديم سر كوچه كه ديدم يه صداهاي عجيبي از تو ماشين مياد ... به سميرا گفتم تو همينجا باش من الان ميام ... دويدم سمت ماشين و ديدم كه بله ... امير خان مشغول شير خوردنه ! .... هردوشون مست بودن .... ترسيدم تو عالم مستي بزنه سانازو از دختري بندازه ... درعقبو باز كردم و يه پس گردني محكم بهش زدم ... اونم كه مست بود شروع كرد به اربده كشيدن ... يقشو گرفتم و از ماشين كشيدمش پائين ....
امير : ولم كن علي... چيكارم داري ؟؟ بذاز كارمو بكنم ....
-- خفه شو و خوب گوش كن ببين چي ميگم .... واي به حالت اگه بفهمم كه پردشو زدي ...
امير : اااااااه خودم ميدونم بابااااا .... ولم كن .....
-- خيلي خب زود تمومش كن ... سر و صدا هم بلند نكن ... راستي ...صندلي ماشينم كثيف نكن كه مجبورت ميكنم خودت بشيني و بليسيش ...
درهاي ماشينو بستم و برگشتم سر كوچه ... تو راه با خودم ميگفتم ... ايكاش يه جائي پيدا ميشد كه منو و سميرا هم بتونيم باهم تنها باشيم ... سميرا روي جدولها نشسته بود و داشت به من نگاه ميكرد ...
بلندش كردم و دستمو انداختم دور كمرش و شروع كرديم به راه رفتن ...
سميرا : چي شده بود ؟
-- هيچي سويچ رو ماشين بود ... ترسيدم امير با اين حالش ماشينو برداره و يه بلائي سر خودشون بيارن ...
سميرا : چيكار ميكردن ؟ هيچي داشتن باهم صحبت ميكردن ....
حسابي از قاطي كردن خواهر سميرا با امير پشيمون شده بودم ...
يكم كه حال سميرا بهتر شد .. برگشتيم طرف ماشين ... تودلم خدا خدا ميكردم كه همه چيز مرتب باشه ... از سر كوچه ديدم امير واستاده كنار ماشين و داره سيگار ميكشه .... دلم يهو ريخت پائين ... رسيديم دم ماشين و ديدم كه ساناز هم حالش بهتر شده و نشسته ... سميرا سوار ماشين شد و من رفتم طرف امير ...امير ناراحت بود ...
-- چي شده ؟ چرا ناراحتي ؟
امير : پدرمو در اورد ... اصلا نذاشت هيچ كاري بكنم ....
تو دلم گفتم آفرين ساناز ... خوب حقشو گذاشتي كف دستش ...
-- حالا كونت پاره شد ؟ بهت گفتم كه تو قرار اول ازكس و كون خبري نيست ... حالا بشين بريم ... بعدا واسم تعريف كن ...
وارد قسمت شمالي شديم و دخترا رو دوتا كوچه اونور تر پياده كرديم و خودمونم رفتيم طرف ويلا ...
وارد ويلا شديم و بهونه اورديم كه سرمون سنگين شده بود و رفتيم لب ساحل يه هوائي بخوريم ...
ايت منو كشيد كنار و گفت ...
آيت : ريختو پاشتونم من جمع كردم تابلو ! ...
با خنده گفتم...
-- ببخشيد يكم اوضاع ار كنترل خارج شده بود ...
اونشب يكم با سميرا صحبت كردم و امير هم ماجرا رو برام تعريف كرد و بعد از يكم چرخيدن تو شهرك همه رفتيم بخوابيم ...
هر كاري ميكردم خوابم نميبرد ... حالا كه ترسم ريخته بود از فكر آيت نميتونستم بيام بيرون ... سكس نصفه و نيمه با آيت و لباسهاي سكسي كه بعد از ظهر پوشيده بود حسابي حريصم كرده بود و آقاي كير دوباره فرمانو بدست گرفته بود ...
داشتم پيش خودم ميگفتم يعني هنوزم آيت پايست ؟ تو اين فكرا و خيال پردازيها بودم كه ديدم از تو آشپزخونه صدا مياد ... فكر كردم دزد اومده .. بي سر و صدا رفتم نزديك آشپزخونه ... ديدم آيت با يه لباسخواب جديد سكسي سرشو كرده تو يخچال ... با خودم خيلي كلنجار رفتم كه بيخيال شم و برم تو اطاق ... ولي لباس سكسي آيت هوش از سرم برده بود ...
دروغ گفتم :)
|
|
|
# : 15 Sep 2006 19:20 | ویرایش بوسیله: pari_chehr
دختر داييات فكر كنم فقط يه چمدوت لباس خواب براي خودشون اورده بودن
بعدم اينكه من فكر مي كنم اين مدل نوشتن خيلي جالب تر باشه تا اينكه فقط بخواي از سكس بنويسي
|
|
|
|
|
واقعا محشر مينويسي. خيلي قشنگه. شما بايد داستان نويس بشي
|
|
|
# : 16 Sep 2006 15:08 | ویرایش بوسیله: Psychologist
مرسي بچه ها بعضي وقتا كه حال نوشتن ندارم ، فقط تشويقها و نظرات شما باعث ميشه كه بنويسم ...
Quoting: pari_chehr دختر داييات فكر كنم فقط يه چمدوت لباس خواب براي خودشون اورده بودن
خب آره ديگه ... توي مسافرت كه نميشه آدم يه لباسخواب ببره و يه هفته هم همونو بپوشه
هر چند كه اگه نظر منو بخواي از لباس خواب اصلا موقع خوابيدن خوشم نمياد و ترجيح ميدم طرف اون يه تيكه لباسخوابم نپوشه
ادامه ماجرا ....
ديدم از تو آشپزخونه صدا مياد ... فكر كردم دزد اومده .. بي سر و صدا رفتم نزديك آشپزخونه ... ديدم آيت با يه لباسخواب جديد سكسي سرشو كرده تو يخچال ... با خودم خيلي كلنجار رفتم كه بيخيال شم و برم تو اطاق ... ولي لباس سكسي آيت هوش از سرم برده بود ... آقاي كير فرمان ميداد "برو جلو" .... منم كه با ديدن اون صحنه جذاب عقلي تو سرم نمونده بود ....
آروم رفتم تو آشپزخونه .. آيت هنوز داشت از توي يخچال خوراكي برميداشت ... پيش خودم گفتم اگه الان منو ببينه دوباره ميترسه و شروع ميكنه به جيغ كشيدن و همه اهل خونه ميريزن بيرون ... يهو يه فكر احمقانه به سرم زد .... آروم رفتم پشت سرش و با يه حركت سريع دستمو محكم گرفتم جلوي دهنش ... اونم كه حسابي ترسيده بود ، شروع كرد به دستو پا زدن ... فهميدم كه بدجور گند زدم ... ولي نميتونستم دستمو از جلو دهنش بردارم چون همينجوري هم كه دهنش بسته بود داشت جيغ ميزد ... رفتم جلوي نور يخچال و به زور سرشو جوري برگردوندم كه بتونه منو ببينه ...
-- هيسسسس ... آروم باش آيت ... منم .....
آروم دستمو از روي دهنش برداشتم .... داشت نفس نفس ميزد و كم مونده بود بزنه زير گريه ... خيلي از كارم پشيمون شدم ... پيش خودم گفتم آدم كه عقلشو بده دست كيرش بهتر از اينم نميشه ...
آيت : علي چرا اينكارو كردي ؟... فكر كردم دزد اومده تو خونه ... داشتم ميمردم از ترس ...
و زد زير گريه .... رفتم جلو و سرشو گذاشتم رو سينم و محكم بغلش كردم ... مثل سگ از كارم پشيمون شده بودم ...
-- من معضرت ميخوام آيت ... ترسيدم منو كه ببيني، بترسي و جيغ بكشي ... حالا ترو خدا گريه نكن ... من طاقت ديدن اشكاتو ندارم ...
بدن ظريفش زير دستام داشت ميلرزيد ... بي اختيار شروع كردم به نوازش و بوسيدنش ...
-- چيزي نشده عزيزم ... من اينجا هستم نترس ... نميذارم كسي اذيتت كنه ...
چند دقيقه گذشت ...اشكهاشو پاك كردم ... ديگه نميلرزيد ... گريه هم نميكرد ... ولي مثل دختر كوچولوها كه باباهاشونو بغل ميكنن ، محكم به من چسبيده بود ... پيش خودم گفتم الانه كه يكي بخواد بره دستشوئي يا خلاصه صدامونو بشنوه و تابلو بشيم ... و ايندفعه ديگه كارمون تمومه ...
خواستم از اين حال بياد بيرون ... همونطور كه نسشته بوديم و سرش روي سينم بود، سر صحبت رو باز كردم ...
-- حالا چرا اينوقت شب اومده بودي تو آشپزخونه ...
آيت : خوابم نمي برد ... پيمان هم كه خوابه ... تو چرا بيداري ...
-- منم خوابم نمي برد ... راستش از فكر تو و ماجراي صبح نميتونستم بيام بيرون ...
( تو دلم گفتم عليرضا خفه شو .... اين مزخرفات چيه داري ميگي ... )
آيت : راستش منم تو فكر تو بودم ... اين پيمان هم كه مثل بچه ها از صبح تا شب بازي ميكنه ... شب كه ميشه مثل مرده ها ميافته رو تخت ... خب منم آدمم ... اومده بودم پائين يه چيزي پيدا كنم با يكم مشروب بخورم ... شايد خوابم ببره ...
ديگه فكم داشت ميخورد به زمين ... دوباره ترس و دلهره گرفته بودم ... منم تو فكر تو بودم ؟؟؟؟؟ ... پيش خودم گفتم من اگه شوهرش بودم هيچوقت همچين كار احمقانه اي نميكردم ... اصلا نميتونستم براي خودم اين حركات پيمان رو معني كنم ...دلم ميخواست بشينم و تا صبح باهاش صحبت كنم و به دردو دلش گوش كنم ... ولي ديگه بيشتر از اين نميتونستم اين ملاقت شبونه رو كشش بدم ... در حالي كه داشتم بلند ميشدم .. اونم از رو زمين بلند كردم ...
-- ناراحت نباش ... اونم كه احمق نيست ... حتما اين چند روز ،خسته بوده ... وگرنه كيه كه بتونه از تو بگذره ... بيا ... اينجا قرص آرام بخش داريم ... بخور و برو بخواب ...
قرص رو بهش دادم و خورد ... وقتي كه ميخواست بره بالا ... رفتم جلو و پيشونيشو بوسيدم ... گفتم تروخدا منو ببخش امروز خيلي اذيتت كردم .... يه نگاه بهم كرد و خنديد ... پريد محكم بغلم كرد ... منم كه آمادگيشو نداشتم تعادلم بهم خورد و همينطور از پشت رفتم تو ديوار ... يه صداي وحشتناك بوووم تو خونه پيچيد ... دستو پامو گم كردم و بهش گفتم بدو برو بالا تا كسي نيومده ... اونم تو يه چشم بهم زدن رفت ... يكمي گوش واستادم ولي خبري نشد... مثل اينكه همه بدجوري خواب بودن ... ديگه كامل خواب از سرم پريده بود و كلي فكر تو سرم بود كه بايد ازشون يه نتيجه اي ميگرفتم .... رفتم يه قوطي از توي پك برداشتم و با يه ليوان رفتم نشستم رو كاناپه ... يه سيگار هم از توي پاكتي كه روي كانتر بود و نفهميدم مال كيه ، برداشتم و روشن كردم ... حسابي فكرم مشغول بود...
ازيه طرف آقاي كير ميگفت ... ديگه چي ميخواي احمق جون ؟؟؟ ... ديگه چجوري بايد حاليت كنه كه ميخواد بكنيش ؟؟؟؟ .... كم مونده علنن بياد و جلو همه بگه ... توهم كه هميشه خواب اين روزو ميديدي ... ازدستش نده ... تقصير شوهر احمقشه ... شما كه گناهي ندارين ....
ازيه طرف خودم ميگفتم .... نه درست نيست ... ناسلامتي من با پيمان رفيق شدم ... اونم بهش نمياد همچين آدم سردي باشه ... ازهمه اينا گذشته ... مثل اينكه يادت رفته دفعه پيش داشتي ميشاشيدي تو خودت ؟؟؟ ... مگه همونجا نگفتي ديگه گه بخورم از اين كارا بكنم ؟؟؟ ....
خلاصه اينقدر خوردم و سيگار كشيدم و با خودم كلنجار رفتم كه ديگه همه چي رو داشتم دوتا ميديدم ... آخرش به آقاي كير گفتم ... فعلا كه موقعيتش نيست ... اصلا هرچه پيش آيد خوش آيد ... اگه موقعيتش پيش اومد ، اونوقت يه فكري ميكنم ....
به زور خودمو كشوندم تو اطاق و ولو شدم رو تخت ...
دروغ گفتم :)
|