صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
قسمتي از زندگي من .....
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
34
.
35
.
>>
نویسنده
پیام
Psychologist
اعضا
#
: 12 Sep 2006 12:12
خيلي خسته شده بودم ولي فكر كس و كون آيت نميذاشت آروم بگيرم .... آروم يه لب از كتي گرفتم .... بلغش كردم و از رو تخت بلندش كردم .... بردمش بالا تو اطاق خودشون و خوابوندمش رو تخت ....
برگشتم پائيين ...رفتم يكم آب خوردم و تو اين فاصله آقاي كير هم يه استراحتي كرد .... پشتم خيلي ميسوخت ... پيش خودم گفتم حتما كار كتيه با اون ناخوناي بلندش ... رفتم تو اتاق ... از تو آينه روي دراور يه نگا به كمرم انداختم ... مثل بروسلي چهارتا خط اينور كمرم افتاده بود و چهارتا هم اونور ... تو دلم گفتم به جهنم بعدا يه فكري به حالش ميكنم .... آيت رو تخت خوابيده بود وبا اون لباي خوردنيش نفس نفس ميزد ... كنارش نشستم و يه لبخند خوشكل بهش زدم ... خم شدم و شروع كردم به لب گرفتن ... يكم گذشت كه يهو لبامو زد كنار انگار كه ميخواد چيزي بگه ... گوشمو بردم دم دهنش ... گفت از اونروز خيلي دلم ميخواست يه بار باهم تنها باشيم .... تو دلم خيلي خوشحال شده بودم ... پس اونم همنطور كه من عاشقش بودم منو دوست داشت .... سرمو آوردم بالا و آروم تو گوشش زمزمه كردم ... پس نميذارم بهت بد بگذره و باهاش مشغول عشق بازي شدم .... خيلي نگران بودم ...دير شده بود ... دلشوره گرفته بودم كه نكنه پچه ها سر برسن ... اصلا دلم نميخواست زندگي دخترا رو بهم بريزم ... بكارم ادامه دادم ... ميدونستم كه ايندفعه ديگه زياد نميتونم دووم بيارم ... كتي پدرمو در اورده بود ... پيش خودم گفتم بايد اول حسابي حشري بشه وگرنه وسط كار گند ميزنم و خيلي حال گيري ميشه .... بدن ظريفش ( آيت ظريفتر و قد بلندتر از كتي بود) زير دستم مثل حرير نرم و لطيف بود .... صداي قلب كوچيكش گوشمو نوازش ميداد و بوي عطري كه تو موهاش ميپيچيد مستم كرده بود ... رفتم شراغ شرتش و اونو از پاش در آوردم ... دستمو بردم طرف كس خوش رنگش و شروع كردم به بازي كردن باهاش ... حسابي خيس شده بود ولي هنوز وقتش نبود ... آروم دوتا از انگشتامو كردم تو كسش كه حالا حسابي ليز شده بود و شروع كردم به ماليدن جي اسپاتش ( من هنوز معادل فارسي جي اسپات رو نميدونم اگه كسي ميدونه مارو هم بي نصيب نذاره
)
معلوم بود كه خيلي داره حال ميكنه ... بعضي وقتا پاهاشو جمع ميكرد و من مجبور ميشدم دوباره بازشون كنم ... يكم همينطور گذشت كه يهو با اون صداي شيرين و دوست داشتنيش گفت عليرضا بسه ...بيا بالا ... اومدم بالا و داشتم جامو درست ميكردم كه يهو زنگ درو زدن ..... داد زدم SHIIIT ... آيت هم كه اصلا تو اين دنيا نبود ... مخم كليد كرده بود ... همه دنيا داشت دور سرم ميچرخيد ... دلم ميخواست همونجا فيلمو نگه دارم و بقيشو نگاه نكنم ... پيش خودم گفتم ديدي آخر اين كير سرتو به باد داد ؟ جواب بچه ها رو چي بدم ؟ به دائي اينا چي بگم ... همينجور حاج و واج مونده بودم كه صداي زنگ دوم اومد ... امير از پشت در داد ميزد بابا يكي اين درو باز كنه !!!
دروغ گفتم :)
roya63d
اعضا
#
: 12 Sep 2006 12:46
ai baba ridi ba jai gheseh goftan man ke hoslam sar raft az dastan goftnet
Psychologist
اعضا
#
: 12 Sep 2006 14:09
Quoting: roya63d
ai baba ridi ba jai gheseh goftan man ke hoslam sar raft az dastan goftnet
خب نخون عزيز جان
والا كون دادن هم زوري نميشه .. چه برسه به قصه خوندن ، مجبور كه نيستي خودتو اذيت كني ؟
دروغ گفتم :)
Psychologist
اعضا
#
: 12 Sep 2006 15:23 | ویرایش بوسیله: Psychologist
و اما ادامه ماجرا .... ( فقط اونائي كه با داستان گفتنم نريدم بهشون بخونن
)
امير از پشت در داد ميزد بابا يكي اين درو باز كنه !!!... ديگه داشتم از ترس سكته ميكردم ... توفكر اين بودم كه حالا چه غلطي بكنم كه ديدم كتي با حوله اومد تو اطاق ( تو اين فاصله دوش گرفته بود و يكم سر و وضعشو درست كرده بود )... گفت من درو باز ميكنم ... گفتم پس من چه گهي بخورم ... خيلي خونسرد گفت تو همون گهي رو كه داشتي ميخوردي بخور من رديفش ميكنم ... در حالي كه در اطاقو ميبست گفت ... درو از پشت قفل كن ... مثل برق پريدمو در و قفل كردم و پشت در گوش واستادم .... كتي در حالي كه داد ميزد اومدم رفت و درو باز كرد ....
امير : كجائي بابا مرديم از بس پشت در واستاديم ....
وحيد : به به مثل اينكه خانوما تازه از خواب بيدار شدن ...
امير : اين علي كدوم گوري رفته ... مارو پيچوند كه بياد گوشيشو برداره ... من كه ميگم رفته ويلاي سميرا اينا .
كتي : نمي دونم ما كه خواب بوديم ...
پيمان : پس آيت كجاس ...
از شدت ترس موهام به بدنم سيخ شده بود ... محكم بادست زدن تو سرم و هراسون رو به آيت گفتم اينكه گند زد ... آيت يكم حالش بهتر شده بود و داشت خودشو جمع و جور ميكرد.... جوابي بهم نداد ... پريدم و موبايلو خاموش كردم از ترس اينكه يه وقت زنگ بزنه و تابلو بشم.
كتي به پيمان گفت ... حالش خوب نبود تو اطاق امير اينا خوابيده ... احساس كردم پيمان داره مياد طرف در اطاق ... ديگه كم مونده بود بشاشم تو خودم ... كتي يهو داد زد آهاي كجا.. امير پاشو با پيمان برين يه چيزي بگيرين بخوريم اينجوري حال آيت هم بهتر ميشه ...
امير : بابا ولمون كن له شديم از بس شنا كرديم ... من كه حال ندارم
پيمان : مگه آيت چش شده ؟
كتي : هيچي با شيكم خالي مشروب خورده حالش ريخته بهم ...
وحيد : كتي پاشو يكم آب ليمو بهش بده ...
كتي : نداريم
وحيد : امير پاشو ديگه من حال ندارم... واسه همه پيتزا بگير ...
پيمان : پاشو امير فعلا كه افتاده گردن ما ...
در حالي كه داشت دور ميشد داد زد ... آيت چي ميخوري ...
كتي : آروم بابا شايد خوابيده ...
امير : باشه واسه اونم پيتزا ميگيرم ...
صداي بسته شدن در اومد ...
يه نفس راحتي كشيدم ... كتي همونطور كه با وحيد داشت حرف ميزد نزديك اطاق شد ...قفل درو بي سر و صدا باز كردمو پريدم رفتم پشت ديوار ... كتي درو باز كرد و اومد تو و پشت در واستاد و با خنده گفت شانس اوردينا ... من با صداي لرزون گفتم كتي جون من به تو خيلي مديونم .. نجاتمون دادي ... يه نيگا به آيت كرد و گفت خوبي ؟ ... آيت هم كه حالا زانوهاشو بغل كرده بود و نشسته بود روي تخت خيلي خونسرد گفت آره ... پيش خودم گفتم عجب جيگري داره ... من از ترس كيرم فر خورده و اونوقت اين همينطور گرفته نشسته ! ...
كتي: حالا ميتوني از پنجره بري بيرون ؟...
در حالي كه داشتم همون لباسها و مايوي خيس رو ميپوشيدم گفتم آره ... يعني فكر كنم ...
پنجره رو باز كردم و يه نگاه به بيرون انداختم ... برگشتم پيش آيت ... خم شدم و پيشونيشو بوسيدم ... گفتم منو ببخش اگه اذيتت كردم ... يه لبخند تحويلم داد ... به آيت گفتم تو همينجا دراز بكش تا بچه ها بيان.... كتي گفت تو زود گورتو گم كن .. ما خودمون بلديم چيكار كنيم ... درحالي كه داشتم از پنجره ميرفتم بيرون رو به جفتشون گفتم ...بازم ممنون ... پريدم توي محوطه ويلا و تا اونجا كه ميتونستم دويدم .... رفتم لب ساحل و خودمو انداختم روي شنها ... هنوز نميتونستم درست فكر كنم ... خيلي ناراحت بودم ... همش به خودم ميگفتم نزديك بود همه چيو بريزم بهم ... يكم كه آرومتر شدم پاشدم و راه افتادم به سمت ويلا ...توي راه به هيچ چيزي جز ماجراهائي كه اتفاق افتاده بود فكر نميكردم ... همشون داشتن مثل فيلم از تو سرم ميگذشتن ... رسيدم دم در و با كليد درو باز كردم ... صداي امير بلند بود كه داشت كس شعر ميگفت ... پيش خودم گفتم حالا من چجوري تو روشون نگاه كنم ... رفتم تو حال ...
-- سلام بچه ها
امير : به به بالاخره موبايلتو پيدا كردي ...
وحيد : چرا اينجوري شدي ؟ سرو كلت چرا پر شنه ؟
يهو يادم افتاد كه من حالا چي سرهم كنم تحويل اينا بدم ؟ ... خلاصه هركي يه چيزي ميگفت ... جوابشونو ندادم ... رفتم طرف آشپزخونه ... كتي و آيت نشسته بودن پشت كانتر و آيت هم داشت غذا ميخورد ... يه سلام هم تحويل اونا دادم و يه راست رفتم سراغ يخچال ... هنوزم دلشوره داشتم ... همش فكر ميكردم الان يكي يه سوتي ميده و همه چي خراب ميشه ... در يخچالو باز كردمو شيشه مشروب رو برداشتم و هر چي كه تهش مونده بود يه ضرب خوردم .... امير كه دنبالم راه افتاده بودو اومده بود تو آشپز خونه داد زد .... هوووووو چه خبرته ... يه سيگار از تو پاكت برداشتم و روشن كردم ( تو دوران دانشجويي سيگاري هم شده بودم . البته الان ديگه فقط با مشروب ميكشم ) ... نشستم روي كاناپه و يه داستان بي سر و تهي سر هم كردم كه توش از بزن بزن داشت تا دوستاي دوران دانشگاه و خلاصه واقعا كس شعر بود ... بيشتر همه ازم سوال ميكردن و منم مجبور ميشدم يه كس شعري بهش اضافه كنم ... آخر اونروز به خير گذشت و پسرا كه يكم با شك داستانمو باور كرده بودن ، پيش خودشون فكر كرده بودن كه من احتمالا رفته بودم ولاي سميرا اينا ... ولي توي اون يه هفته كه اونجا بودم فقط كارم اين شده بود كه ميرفتم لب دريا مي نشستم و به ماجراهاي اونروز فكر ميكردم ... از عيد تا الان دو بار با امير تلفني صحبت كردم ( بيشتر به بهونه اين كه ببينم اوضاع مرتبه يا نه ) ... هنوزم وقتي يادم مي افته از بعضي كارا و حرفاي اونروز خندم ميگيره ولي آخرش همون احساس ترس و عذاب وجدان مياد سراغم ...........
دروغ گفتم :)
kambiz_nikzad
اعضا
#
: 12 Sep 2006 17:25
يعني تموم شد ؟
pari_chehr
اعضا
#
: 13 Sep 2006 01:25
من خيلي نوشتنتو دوست دارم! تاره افتاده بودي رو دور!!! نمي خواي بگي كه تموم شد
؟
Psychologist
اعضا
#
: 13 Sep 2006 13:19 | ویرایش بوسیله: Psychologist
بچه ها ممنونم از توجهتون ...
راستش اينجا سه حالت پيش مياد
اول اينكه اون بلاهائي كه به سرم اومده بود رو براتون گفتم .. پس ميشه ماجرا رو تموم شده فرض كرد .... و يه ماجراي جديد براتون تعريف كنم ...
يا اينكه بازهم از اتفاقاتي كه توي اون مدت شمال بودنمون افتاد بگم
يا اينكه اصلا زياد حال نكردين و بريم دنبال زندگيمون ...
( چقدر دارم با اين شكلكها حال ميكنم
اينم يدونه از اون خوشگلاش
)
دروغ گفتم :)
poorya2005
اعضا
#
: 13 Sep 2006 18:11
اول اتفاق شمال رو کامل تعریف کن بعد برو سراغ بقیه
kosmikh
اعضا
#
: 13 Sep 2006 23:58
جالب بود ....
Psychologist
اعضا
#
: 14 Sep 2006 00:21 | ویرایش بوسیله: Psychologist
بابا چهارتا نظري..فحشي..چيزي نثار ما كنيد ما تكليفمونو بدونيم
به هر حال داستان شمالو ادامه ميدم چون فكر ميكنم هنوز اتفاقات جالب براي گفتن داره منم كه نميدونم چرا مخم اينجوريه كه اينجور چيزا ، خيلي خوب با تمام جزئيات يادم ميمونه ولي بعد دوسال هنوز شماره تلفن دفترمونو حفظ نيستم
...
امير كه دنبالم راه افتاده بودو اومده بود تو آشپز خونه داد زد .... هوووووو چه خبرته ... يه سيگار از تو پاكت برداشتم و روشن كردم ... نگام كه به پسرا ميافتاد دستو پام بي اختيار شروع ميكردن به لرزيدن ...
امير (رو به حميد و پيمان ): داداشمون شيشه ويسكي رو سر كشيد...
حميد : چي شده علي ؟ دستت چرا زخميه ؟ ( مخم كار كرده بود و تو راه چسبو كنده بودم )
( كتي كارشو خوب بلد بود ... هم براي اينكه تابلو نشه بعضي وقتا يه سوالائي ميپرسيد و هم بعضي جاها كه گير ميكردم بهم ميرسوند ... مثل اين يكي ... )
كتي : نكنه دعوا كردي ...
-- آره ... اومدم لب دريا دنبال شماها ... كه با دونفر دعوام شد ...
امير از جاش بلند شد : كيا بودن ؟ پاشين بريم دهنشونو سرويس كنيم ...
-- ( به زور يكم خنديدم و گفتم ) دوتا پسر الوات بودن ... خودم خدمتشون رسيدم ... تازه تو يكي همون يه باري كه تو دعوا اومدي كمك بسه برات ...
يكي از روزاي زمستون سال پيش تو خيابون ايران زمين سر پرت كردن گلوله برفي با چند نفر دعوامون شده بود و امير خان حتي از ماشين پياده هم نشد ... نشسته بود و كركر ميخنديد ...
امير : نه جدي ميگم پاشين بريم ...
پيمان : امير جون بشين غذاتو بخور ... سر ظهري از كجا پيداشون كنيم ...
امير ( در حالي كه داشت مينشست سر جاش) : آهان يادم اومد كثافت ( چون جلو خواهراش بود به كثافت بسنده كرد ... وگرنه چيز ديگه اي جاش ميگفت ) اين دفعه دومه كه منو ميپيچوني ... بازم رفته بودي شير بخوري ؟ ( اين شير بخوري هم بين بچه هاي ما رايج بود .. امير هم ياد گرفته بود .. يعني همون خونه دختر رفتن )
-- خفشه بابا تو هم كه گائيد... ا ببخشيد يعني دهن منو سرويس كردي !
بچه ها از اين سوتي من زدن زير خنده ... ولي خودم اصلا حال خنديدن نداشتم ... كم كم مشروب داشت منو ميگرفت .. خدا خدا ميكردم كه يكم حالم بهتر بشه ...
-- گوشي رو كه برداشتم تو راه يكي از پسراي دانشگاهو ديدم كه با دوتا ديگه از بچه ها قاچاقي اومده بودن تو ... نشستم به صحبت با اونا ... واسه همين دير شد ...
امير باخنده گفت من كه باورم نميشه ... رو به پيمان و حميد گفت ... شما چي ؟ ... حرفي نزدن و خنديدن ...
تودلم گفتم به تخمم كه باورت نميشه ... آره ... اگه بهت بگم داشتم خارتو ميگائيدم حتما باورت ميشه ... تازه كلي هم خوشحال ميشي كه تورو نپيچونده بودم و تنهائي نرفته بودم ويلاي سميرا اينا !!!
پيمان : پاشو بيا براي توهم گرفتيم ... سرد شد ...
-- مرسي الان ميام بذار سيگارم تموم بشه ... ( برگشتم روبه دخترا ) شماها از صبح چيكار كردين ؟ من كه اومدم گوشيمو بردارم هنوز خواب بودين ...( تودلم دعا ميكردم كه همين داستانو براشون تعريف كرده باشن )
آيت : تازه بيدار شديم ... تو اين ويلاتونم كه هيچي واسه خوردن پيدا نميشه ...
كتي : آره بابا.. با شيكم خالي مشروب خورده بود و حالش بد شده بود ... حتي يه شيشه آبليمو هم تو يخچال نبود ...
نفس راحتي كشيدم و گفتم ... ببخشيد سري پيش يخچالو خالي كرده بوديم ... خب روز اوله ديگه بعد از ظهر ميريم خريد ... الان كه حالت خوبه ؟... آيت كه تيكه آخر پيتزا رو هم گذاشته بود تو دهنش سرش رو به علامت بله تكون داد ...
بلند شدم و پيتزا رو برداشتم و مشغول خوردن شدم ... شنهاي توي سرم ميريخت رو پيتزا ... ولي اصلا تو فاز نظافت و تميزي نبودم ... همنطوري بي شن و باشن نصفشو خوردم و گفتم بقيشو دست نزدم .. اگه كسي نميخواد بذارم تو يخچال ...
امير : بيار اينجا بابا ما از صبح شنا كرديم ..الان يه گاو هم بذاري جلوم ميخورم ...
پيتزا رو دادم بهش و درحالي كه ميرفتم به سمت اطاق گفتم ... بچه ها من برم يكم بخوابم ... دعوا ، يكم اعصابمو ريخته بهم ... خواستين برين خريد منم صدا كنيد .....
فعلا تا اينجا رو داشته باشيد تا فردا ......
دروغ گفتم :)
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
34
.
35
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB