صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / قسمتي از زندگي من .....
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 34 . 35 . >>
نویسنده پیام
# : 11 Sep 2006 02:33


منم خيلي از طرز نوشتنت خوشم اومد اميدوارم طولاني تر و سريع بنويسي

# : 11 Sep 2006 14:06


مرسي از همه به خاطر تشويقها و راهنمائيهاتون

و اما ادامه ماجرا ...

خلاصه اونروز قرار بود كه دائي و زن دائي به اتفاق كل خونواده بيان خونه ما ... بالاخره همه اون انتظارها و نگرانيها تموم شد و زنگ درو زدن و من درو باز كردم با دائي و زن دائي احول پرسي كردم ، امير رو هم كه هر دوسه هفته يه بار ميديدم ، با اونم به سبك خودمون احوال پرسي كردم ( تو مايه هاي چطوري كسكش و از اين چيزا ... ) بعد از امير اول آيت وارد شد .... واي چقدر خوشكل شده بود .. بيني شو عمل كرده بود و قيافش از قبل هم خوشكل تر و سكسي تر شده بود .... بوي عطرش فضا رو پر كرده بود .. شوهرش هم از پشت سرش نمايان شد ... يه پسر خوشتيپ .. يكم قدش كوتاه بود ولي هيكل پر و چهار شونه اي داشت .... به هم ميومدن ...تو همين ميون كتي اينا هم اومدن ...اونم دماغشو عمل كرده بود ولي فكر كنم يكم زياد سربالاشده بود ... اما خوشكلتر شده بود ...شوهرش هم تقريبا هم قد من بود خيلي شيك و اتوكشيده .... من رفتم جلو و شروع كردم به احوال پرسي ...

به به آيت خانوم تبريك ميگم چقدر به هم ميائين و از اين چيزا ...

كتي از اون پشت بلند گفت ببين چه هيكلي واسه خودش بهم زده ! چطوري عليرضا ؟ عيدت مبارك !

پيش خودم گفتم عليرضا ؟؟؟ مثل اينكه جلو شوهرش مودب ميشه ؟!؟!

گفتم مرسي كتي جون ... باخنده گفتم ماشالا آقايون دومادا يكي از يكي خوشتيپ ترن به شما هم تبريك ميگم .

باپسرها هم احول پرسي كردم ... تو همون صحبت اول از جفتشون خوشم اومد البته از وحيد بيشتر ( شوهر كتي ) پيمان هم خوب بود و يكم خجالتي .

خلاصه همه باهم احول پرسي كردن و نشستيم به ميوه خوردن و چائي و از اين كارا ...

كتي گفت چه عجب ما تورو ديديم ! چي شده امسال اكيپ اراذل و آوباش دور هم جمع نشدن ؟ ( امير براشون از بچه هاي ما گفته بود و دورادور از من خبر داشتن ... منم يه چيزائي در مورد دخترا و بيشتر شوهراشون ازامير شنيده بودم )

آهي كشيدم و گفتم نه بابا همينجوري بيخودي يهو همه ريختيم به هم و اصلا نفهميدم كي كجا رفت امسال ...

حرفم تموم نشده بود كه امير گفت علي حالا كه بيكاري بيا بريم شمال ( وسطاي سال قبل توي يكي از تعطيلات اونم باما اومده بود و خلاصه خيلي بهش خوش گذشته بود ...مخصوصا با دختراي شهرك )

تودلم داشتم ميگفتم كه بدم نگفت ... به سينا و پيام هم ميگم بيان... امسال يكم خودموني تر برگزار ميكنيم ....

يهو كتي گفت آره خوردني و نوشيدني هم باما !

من يه لحظه همه اتفاقات اون روز كذائي اومد جلو چشام . تودلم داشتم ميگفتم اي كتي دهنتو #@$@#$؟!!! ....

كه يهو همه شروع كردن به تائيد حرف امير و كتي ... پدرم گفت آره شما جوونا برين ما هم واسه خودمون اينجا مشغوليم ... ميخواستم بگم نه بابا اتفاقا شما هم بيائين بهتره كه دائي هم حرف بابا رو تائيد كرد ...

ديگه داشتم قاطي ميكردم .... بعد يهو به فكرم رسيد كه نه همه چي مرتبه چون اونا با شوهراشون ميان و خلاصه امير هم اونجاست و ...

فردا قرار بود بريم ... صبح با خنده به پدرم گفتم حالا كه اينجوره بي زحمت بيا ماشينا عوض ! آخه يكي دوماهي بود كه بابا ماكسيما خريده بود و من با شتابش خيلي حال ميكردم ( ماشين قبليشو تركونده بود ... وقتي ميگم تركونده بود يعني من كه رفتم ماشينو ديدم نفهميدم اين ژيانه ؟ زانتياست ؟ آهن پارست ؟ ) خواست بهونه بياره گفت آخه اين ماشين تو امنيت نداره بعدشم ...حرفشو قطع كردم و درحالي كه كليدو بر ميداشتم گفتم نه اتفاقا هم ايربگ داره هم اي بي اس، هم هر كوفت و زهرمار ديگه اي كه مربوط به امنيت ميشه ... خداحافظ !

خلاصه رفتم دم خونه دائي اينا .. همه جمع بودن بعد از سلام و احوال پرسي و توصيه هاي ايمني امير اومد پيش من و كتي و آيت هم به همراه شوهراشون حركت كردن ... كتي اينا پرشيا داشتن و آيت اينا هم 206 ... خلاصه تا آخر راه با اين ماشين پك و پهن دهنم سرويس شد.. اونا با اون ماشيناي تند و تيز هي سبقت ميگرفتن و هر سوراخ موشي گير مياوردن ميچپيدن توش ولي من بايد اندازه يه تريلي جا خالي پيدا ميكردم تا برگردم تو لاين خودم ... ولي آخر هراز كه جاده يه طرفه شد درسي بهشون دادم كه ديگه ما رو دستكم نگيرن ...

خلاصه همينجور كل كل و مسخره بازي رو ادامه داديم تا وارد شهرك شديم و من با يه ترمزدستي رديف جلوي ويلا برنامه رو خاتمه دادم ... دو تا خونه اونورتر ويلاي سميرا اينا بود ... پدرش از اون ارتشيهاي زمان شاه بود خودشم كه ديگه نگو قد بلند و كمر باريك و خلاصه بنظر من كه خيلي خوب بود .... دوسري بود كه باهاش صميمي شده بودم .. سري آخر هم كار به لب و ماچ و بوسه كشيده بود ولي من ادامه نداده بودم و تو خماري گذاشته بودمش ... اومدم پائين يه نيگا به اونور انداختم .. ديدم در ويلاشون باز شد .... پيش خودم گفتم الانه كه سميرا بياد جلو و احول پرسي كنه، من يه كلاسي جلو اينا بذارم ... يهو ديدم باباش با زيرپوش ركابي پريد بيرون و شروع كرد داد و بيداد كه ما از دست شما آسايش نداريم و از اين چيزا ... منم مونده بودم چي بگم ديدم امير رفته طرف راننده نشسته و داره به ماشين ور ميره پريدم طرف ماشين و يه پس گردني محكم بهش زدم ... همينطور كه داشت ميرفت تو فرمون گفت .. علي خوارتو گائيدم ( آخه من خواهر ندارم ... ديگه بين همه رفقا اين قضيه خواركسده بودن من جا افتاده بود ... ) خلاصه رفتم جلو و يه قيافه بزرگونه به خودم گرفتم و گفتم من شرمندم آقاي #### جوونه ديگه من قول ميدم ديگه مزاحم شما نشه ... اونم يكم غرغر كرد و رفت تو ...

وقتي برگشتم ديدم همه دارن از خنده ريسه ميرن و امير هم كه داشت سرشو مي ماليد وقتي كه داشتم از كنارش رد ميشدم گفت كونت پارس ... باخنده بهش گفتم غصه نخور يه حالي بهت ميدم كه جبران بشه ... گفت جون من ؟ مگه ساناز هم اومده ...(امير تو كف ساناز خواهر سميرا بود ... تا اونجا كه من فهميده بودم ساناز هم بدش نمي اومد) جوابشو ندادم و همه رفتيم توي ويلا و مشغول جابجا كردن وسايل شديم ....

دروغ گفتم :)
# : 11 Sep 2006 15:02 | ویرایش بوسیله: Psychologist


وسايلو كه جابجا كرديم .. من پريدم سمت آشپزخونه و چندتا ليوان پر يخ كردم و با پر روئي تمام يجوري كه همه بشنون گفتم خب مشروبا رو بيارين ... يهو همه يكم به من نيگا كردن و بعد كتي با يه حالت شرمنده اي گفت علي ساقي ما نبود واسه همين گفتيم بيائيم از همينجا بگيريم ....

انگار دنيا رو سرم خراب شد ولي ظاهر كارو حفظ كردم و گفتم آهان .... خوب باشه من زنگ ميزنم ببينم طرفم اين دوروبر هست يانه ... داشتم ليوانا رو خالي ميكردم كه وحيد اومد كنارم گفت حالا واسه اينكه خستگيت در بره يه چيز رديف برات درست ميكنم ... با يه لحن عجيبي گفتم باچي وحيد جون ... گفت اينجا شربت اسپكتورانت دارين ؟ با يه حالت متعجبي گفتم فكر كنم تو كابينت يكم دارو و قرص داشته باشيم .... رفتيم سر كابينت و يه شيشه پيدا كردم ... گفت بده به من واست رديفش ميكنم .... منم كه فكر ميكردم سر كاريه گفتم اين تو و اينم كابينت و رفتم كه دوش بگيرم ... 3 سوت مثل برق دوش گرفتم و اومد بيرون ... مشغول رسيدن به سر و هيكل بودم كه وحيد با اون شيشه تو دستش اومد تو اتاق گفت بيا بزن ! ... در حالي كه داشتم شيشه رو از دستش ميگرفتم با تعجب گفتم اسپكتورانت بزنم ؟؟؟؟؟؟؟ گفت تو چيكار داري ؟ فقط نصفشم واسه من نيگه دار ... ديگه به بقيه نميرسه .... منم پيش خودم گفتم حتما يه چيزي بارشه ديگه آخه هرچي باشه دادشمون دكتره و فوق تخصص گرفته ! نصف شيشه رو خوردم ... مزه تلخ شربت اذيتم ميكرد ... رفتم تو آشپزخونه آب خوردم ... داشتم برميگشتم تو اتاق كه احساس عجيبي بهم دست داد ... احساس سبك بالي ميكردم ...خيلي احساس خوبي بود... يكم هم سرم سنگين شده بود .... پيش خودم گفتم بابا دمش گرم اگه ميدونستم اسپكتورانت اينقدر خوبه كل شيشه رو ميخوردم ! رفتم بقلش و آروم گفتم خيلي كارت درسته .... چي قاطيش كردي ؟.... گفت حالا بعدا ميگم ( آخرش هم نگفت ...) اومديم از اطاق بيرون .. ديدم آيت و كتي خودشونو ديگه از خوشتيپي خفه كردن .. يه لحظه پيش خودم رو به شوهراشون گفتم كوفتتون بشه ! خواستيم بريم بيرون كه ديديم اون دوتا هم همينطور با تيشرت و شلوار دارن ميان .. برگشتم رو بهشون گفتم خانوما اينجا لوس آنجلس كه نيست بذارين شب اولي رو تو ويلاي خودمون بخوابيم ... من حوصله كلانتري ندارم ...وحيد هم كه حالش خوب بود گفت بابا بيخيال تو شهرك كه خبري نيست ... خلاصه راه افتاديم و اونشب يه خودي نشون داديم و بالاخره منم تونستم چندتا شيشه مشروب از بچه هاي شهرك قرض بگيرم تا فردا خودمون بريم بگيريم ... برگشتيم ويلا و يكم مشروب خورديم و رقصيديم ...وقت خوابيدن شد ... طبقه بالا 2 تا اطاق خواب داشت كتي و آيت به همراه شوهراشون رفتن بالا ... من و امير هم تو يكي از اطاقهاي پائين ولو شديم .... امير كه مثل خرس خوابيده بود ... ولي من خوابم نميبرد يهو به سرم زد برم تو شهرك بدوم ( فكر كنم اين كسخل بازيا از اثرات همون اسپكترانت بود ! )
خيلي احساس شادابي و سرحالي ميكردم ... خلاصه يه شلوار ورزشي و يه آستين حلقه اي چسبون پوشيدم و اونشب اونقدر لب ساحل دويدم تا كونم پاره شد ... حدوداي 4 بود كه همچنان شاداب و خندان .. ولي خسته برگشتم ... ايندفعه ديگه منم تا ولو شدم و خوابم برد ... همينطور داشتم خواباي خوب ميديدم كه يهو يه صداي بنگ ! اومد و من يهو پريدم .. ديدم امير جلوم واستاده و داره هر هر ميخنده ... فهميدم كه يه كيسه رو باد كرده و وقتي خواب بودم درگوشم تركونده ... به ساعت نگاه كردم ديدم 9 صبحه ... امير گفت عوضي ديشب كودوم گوري رفته بودي ؟.... منم براي اينكه اذيتش كنم گفتم رفته بودم پيش سميرا اينا ... با ناراحتي گفت خيلي نامردي علي ... حرفشو قطع كردم و گفتم نترس باباخوابم نميبرد .. رفته بودم قدم بزنم

-- چرا لباس پوشيدي ؟

امير : همه داريم مي ريم لب آب ...

-- همه ؟ كيا ؟

امير : من و وحيد و پيمان

-- دخترا كجان ؟

امير باخنده گفت هنوز خوابن ... توهم اگه خوابت مياد بخواب .. فقط خواستم بيدارت كنم بگم ما ميريم ساحل ...

پيش خودم گفتم آره امير جون .. حتما با اون دوتا جونور ميمونم تو ويلا !!!

سريع پاشدم و گفتم واسين منم بيام ... نفهميدم چجوري لباس پوشيدم ... پريدم تو ماشين وحيد و گفتم سلام ... بريم ...

خلاصه رفتيم لب ساحل و مشغول صحبت شديم ... حوس كرديم يه تني به آب بزنيم ... هوا بد نبود و ميشد رفت تو آب ... تو آب بوديم كه احساس سرما كردم .. گفتم بچه ها سرد داره ميشه ... وحيد گفت واسه اينه كه مثل ما خودتو نساختي ... فهميدم كه اونا مشروب خوردن و سرما حاليشون نيست ... گفتم آوردين ... يهو امير گفت اه يادم رفت ... يكم سر امير غر غر كردم و در حالي كه ميرفتم به سمت ساحل گفتم من برم يه شات بزنم .. تازه گوشيمم جا گذاشتم بايد يه زنگ به اون بابا بزنم ببينم چيزي تو دستو بالش هست يانه ... وحيد داد زد با ماشين برو ... گفتم نه صندلي ماشينت خيس ميشه ... نصفه نيمه خودمو خشك كردم و لباس پوشيدم و راه افتادم به سمت ويلا ....ويلا نزديك بود 10 دقيقه اي رسيدم ... خواستم زنگ بزنم يادم افتاد كه دخترا خوابيدن .. پيش خودم گفتم عجب خرييتي داشتم ميكردم .. همون بهتر كه خوابيدن ... با كليد درو باز كردم و پريدم تو .....

دروغ گفتم :)
# : 11 Sep 2006 16:02 | ویرایش بوسیله: Psychologist


مثل برق رفتم طرف هال كه از اونجا برم سمت اطاقم ... پريدم تو هال كه يهو صداي جيغ آيت بلند شد ... تازه از خواب بيدار شده بود و همونطور با لباس خواب نشسته بود رو كاناپه ... من تا آيت رو توي اون لباس خواب سكسي ديدم بلند گفتم SHIT !!! ( این شت گفتن هم از دوران دانشجوئی روم موونده هروقت که عصبی میشم نا خودآگاه میگم )

آیت : علی سکته کردم چرای اینجوری میکنی ؟؟؟

-- اا...آهان چيزه ... من فكر كردم كه شماها .....

داشتم براش توضیح میدادم که یهو کتی از توی دستشوئی، مسواك بدست با یه لباس خواب سکسی تر از اون یکی پريد بيرون ....

كتي : چي شده چرا جيغ زدي ؟؟؟؟

-- SHIIIIIIIIIIIIIIIT !!!!!!!!!!!!

كتي : چته علي ؟ چرا داري بال بال ميزني ؟ لباسات چرا خيسه ؟

-- هيچي ولش كن اومدم گوشيمو بردارم ... ( shit..shit..shit..shit..shit..shit .....)

سرمو انداختم پائين و رفتم به سمت اطاق توي راه شايد 100 بار تو دلم اين كلمه رو مثل ديوونه ها تكرار كردم ....( هنوزم هر وقت ياد اون صحنه مي افتم خندم ميگيره )

بچه ها يه كاري واسم پيش اومده بايد برم بقيشو بعدا تعريف ميكنم ......

دروغ گفتم :)
# : 11 Sep 2006 18:21


سر و تهشو يجوري هم آوردم

ادامه ماجرا ...

وقتي كه رفتم تو اطاق... يكم باخودم چيزائي رو كه ديده بودم مرور كردم ..... پيش خودم گفتم وااااااي چرا من از ديدن اين دوتا سير نميشم ..... نگاه كردم به كيرم و گفتم خفه ميشي صدات هم در نمياد ! زن شوهر دار اونم جفت جفت ؟؟؟ يادته كه آخرين بار كه از اين كارو كردم چه كوني ازم پاره شد ؟ من ديگه نيستم ! .....

همينطور اينا رو داشتم با خودم زمزمه ميكردم و دنبال گوشيم ميگشتم كه يهو كتي از پشت محكم بادست زد در كونم ... شلوار هم كه خيس شده بود ....شترق صدا داد و يكم دردم اومد ..... برگشتم ديدم گوشيم دستشه ...

كتي : دنبال اين ميگردي ؟

يه نيگا از بالا تا پائين بهش كردم ... دلم داشت ريش ريش ميشد ...تمام هيكل سكسيش رو ميتونستم از زير لباسش ببنيم ... پيش خودم گفتم با گوشي يا بي گوشي همين الان بايد بزنم بيرون ....

تو يه حركت گوشي رو از دستش قاپيدم ( خيلي با خودم حال كردم ) در حالي كه داشتم فلنگو ميبستم گفتم مرسي ..... خداحا...... يهو پام به ساك امير كه اون وسط ولو بود گير كرد ..... اي امير دهنتو !@#!@# و بوووم خوردم زمين ..... آرنجم خيلي درد گرفته بود ..... برگشتم بالا رو نگاه كردم ديدم آيت هم دم در اطاق بالا سرم واستاده و داره ميخنده .... براي يه لحظه از رو زمين واز پائين لباس خوابش نگاهم به كس صورتيش كه از زير شرتش معلوم بود افتاد ..... ديگه داشتم قاطي ميكردم .... ناله كنان از زمين بلند شدم ....

كتي : هنوزم كه دستو پا چلفتي هستي علي آقاي .....

ديگه كفرم در اومده بود ..... حرفشو قطع كردم و گفتم ...

-- آخه لامذهبا جفتتون لخت پريدين جلو من حالا ميخوائين دستو پامم گم نكنم !

آيت كه ديد اينجوريه اومد جلو و دستمو گرفت ...

آيت : حالا تو خودتو ناراحت نكن ... كتيه ديگه حرفاش نيش داره .... بذار ببينم دستت چي شده ؟

كتي هم در حالي كه داشت ميومد جلو تا دستمو ببينه گفت ...

كتي : من چيكارش دارم ... بدون اينكه در بزنه پريده تو خونه .... حالا هم يه چيز طلب كاره ...

خواستم يه چيز رديف جوابشو بدم كه يهو كتي گفت ...

كتي : هي آيت اينجا رو ببين چه سينه هائي بهم زده ... ( لباسم خيس شده بود و چسبيده بود به تنم .... ازدوران دانشجوئي يكم بدنسازي كار ميكردم و يكم رو فرم اومده بودم )

-- بابا ولم كنين چيزيم نشده ... بايد برم .....

كتي : نه بذار دستتو چسب بزنم ... تو بشين الان ميام ... جاي چسب كجاس ....

-- تو كابينت اولي تو آشپزخونه ....

من كه دردم گرفته بود و كلافه شده بودم .... نشستم رو تخت .... آيت هم همونطور ايستاده خم شده بود و مشغول ماساژ دادن آرنجم بود ... يهو از بالاي لباسخوابش چشمم افتاد به سينه هاي درشتش كه زير آفتاب برنزه شده بودن .... ديگه نميتونستم تحمل كنم ... خواستم پاشم و فرار كنم كه كتي هم با چسب از راه رسيد و مشغول پانسمان شد .... جفتشون اون سينه هاي خوشكل و خوش فرمشونو گرفته بودن زير دماغم .... يهو ياد اون روز افتادم و اينكه چقدر سينه هاي كتي سفت و دوست داشتني بودن .... نا خودآگاه دستم تا وسطاي راه اومد بالا كه بگيرمشون ولي خودمو نگه داشتم .... داشتم ديونه ميشدم .... اين صحنه از هر شكنجه اي برام بدتر بود ...

تو همين فكر و خيالا بودم كه يهو ديدم آيت در حالي كه با خنده داره به كيرم اشاره ميكنه به كتي ميگه اينو ببين ....

پيش خودم گفتم تف تو روحت آخر راست شدي ؟؟

كتي با خنده گفت ... آره واست كه تعريف كرده بودم ..... علي يه دقيقه درش بيار .... آخه باورش نميشه ...

ديگه كف كرده بودم داشتم ديوونه ميشدم .... خودمو يكم جمع و جور كردم و صدامو بردم بالا ...

-- خفه شو كتي .... مگه شماها شوهر نكردين ....

كتي : اين گه خوريا به تو نيومده .... فقط ميخوام نشونش بدم ...

داشت دستشو ميبرد طرف شلوار ..... بلند شدم كه برم ولي رو هوا كير و خايه رو گرفت تو دستش ...

-- آااي فشار نده بابا تخمم تركيد ....

كتي : كجا ؟؟ فكر كردي ميذارم بري ؟ بايد كيرتو ببينم ...

باخنده گفت آخه دلم براش تنگ شده .... آيت هم با خنده گفت آره منم بايد ببينم ....


هردوشونو هل دادم كنار ...

-- شماها ديوونه ايد بابا ..... باشه واستين عقب ...... خودم نشونتون ميدم ....

زيپ شلوارو كشيدم پائين... هنوز مايو پام بود .... لب مايو رو كشيدم پائين ... كيرم كه مثل سنگ شده بود سريع پريد بيرون ...

كتي گفت ديدي گفتم .... آيت هم گفت آره راست ميگي ......

زود جمعش كردم و زيپ رو خواستم بكشم بالا كه از شانس تخميم مايو گير كرد لاي زيپ ...

هنوز كيرم نصفه نيمه از زير مايو بيرون بود ... داشتم به زيپ ور ميرفتم كه يهو ديدم كتي جلو واستاده .... تا خواستم چيزي بگم بادستش كريمو گرفت و شروع كرد به مالوندن ....

خم شدو درگوشم گفت ...

كتي : دلم برات تنگ شده بود ....

-- منم ...... ولي كتي الان ديگه نميشه ... وحيد .....

كتي : خفه شو بابا ... تازه دو سه روزه كه نه من كس دادم ... نه آيت ....

يه نيگاه به آيت كردم ... همونجا دم در اطاق واستاده بود و لبخند ميزد ..... يكم صدامو بردم بالا و گفتم .... بابا خرييت نكنين زندگيتونو به باد ميدين .... تازه من چجوري تو روي امير و....

حرفم تموم نشده بود كه لبشو گذاشت رو لبام ... طعمش برام آشنا بود ... همون لبهاي گوشتي كه هوش از سر همه ميبرد ....

پيش خودم گفتم .... ديگه برام هيچي مهم نيست .... من بايد طعم اون سكس رو يه بار ديگه وقتي هوش و حواسم سر جاشه بچشم .....

محكم بغلش كردم .... با تمام وجود داشتم مي بوسيدمش ..... لبهاش چقدر شيرين و خوردني بودن ..... با دستهام تمام بدن خوش فرمشو داشتم لمس ميكردم .... سينه هاي درشتش داشت به سينه ام فشار مي آورد .... فكر اين كه آيت داره اين صحنه رو نگاه ميكنه بيشتر تحريكم ميكرد ..... يه نيگا تو چشاش كردم و گفتم خيلي دلم برات تنگ شده بود ....شروع كردم به بوسيدن گردن و شونه هاش .... هز از چندگاهي صدائي به نشونه لذت بردن از كار من ، از خودش در مياورد و منو حريص تر ميكرد ... يه لحظه چشم به آيت افتاد ... اونم با ديدن ما حالش خراب شده بود .... يه سيگار روشن كرده بود و زل زده بود به ما .........

دروغ گفتم :)
# : 11 Sep 2006 18:45


داستانت خيلي جالبه ... ادامه بده لطفا

# : 11 Sep 2006 22:50 | ویرایش بوسیله: Psychologist


Quoting: kambiz_nikzad
داستانت خيلي جالبه ... ادامه بده لطف


مرسي كامبيز جان

راستش حالا كه شروع كردم به نوشتن خودمم خيلي از نوشتن خوشم اومده .... بازم براتون مينويسم .

ادامه ماجرا ......

يه لحظه چشم به آيت افتاد ... اونم با ديدن ما حالش خراب شده بود .... يه سيگار روشن كرده بود و زل زده بود به ما .... همونطور كه داشتم گردن و شونه هاي كتي رو مي بوسيدم آروم بند هاي لباس خوابشو از رو شونه هاش دادم پائين و با يه تكون لباسش افتاد روي زمين ... چيزي زير لبس خواب نپوشيده بود ... خم شدم و آروم يه دستمو گذاشتم پشت زانوهاش و از زمين بلندش كردم ... چشماشو بسته بود و نفس نفس ميزد آروم گذاشتمش روي تخت ... تيشرتمو در اوردمو شروع كردم به بوسيدن و لمس كردن سينه هاش كه از هميشه سفت تر و بزرگتر شده بودن ... مشغول خوردن سينه هاي بزرگ و گوشتي كتي بودم كه گرمي نفسهاي آيت رو روي پشتم احساس كردم ... زير چشمي يه نگاه به اونور اطاق كردم ...سيگارش هنوز روشن بود و لباس خوابش روي درآور بود .... فهميدم كه طاقت نياورده و اومده پيش ما ... يهو دستاشو محكم دور شكمم حلقه كرد و سرشو گذاشت رو پشتم ... سينه هاي تپل مپل و داغشو ميتونستم رو پشتم احساس كنم .... بي اختيار يه گاز محكم از سينه كتي گرفتم .... كتي دادش دراومد و چشماشو باز كرد ... با صداي لرزون به آيت گفت چيكارش كردي پدرمو درآورد ... من يه لبخند بهش زدم و به كارم ادامه دادم آيت هم هيچي نگفت ... انگار كه رو پشتم خوابيده بود ... گاهي نوازشم ميكرد .... همونطور كه مشغول بوسيدن و لمس كردنش بودم آروم اومدم رو شكمش تا رسيدم به همون خط باريك و خشگل .... كتي پاهاشو خم كرد و آروم پائين تنشو اورد بالا ... رنگ صورتي پر رنگ كسش خيلي برام جذاب بود .... شروع كردم به بوسيدن و بازي كردن با چوچولش .... كم كم صداها و ناله هاي آرومش داشت به جيغ تبديل ميشد .... گاهي صداهائي هم از پشت سرم ميشنيدم ... معلوم بود كه آيت هم خيلي تحريك شده ... كم كم اونم شروع كرد به بوسيدن و بازي كردن با كمرم ... تاحالا كسي اين كارو برام با اون همه مهربوني و علاقه انجام نداده بود .... حسابي داغ كرده بودم ... فكر كنم صورتم سرخ شده بود ... حرارتو تو صورتم احساس ميكردم .... دستاي آيت روي بدنم كه هنوز خشك نشده بود ليز ميخورد و يه احساس خوبي از قللقك ايجاد ميكرد ....
كتي داشت جيغ ميكشيد و پاهاي بلند و كشيدش داشتن ميلرزيدن .... ديگه نميتونست خوب خودشو بالا نگه داره .... آخر به حرف اومد و گفت علي اون كيرتو در بيار .. داري ديوونم ميكني .... اروم بلند شدم و مايو و شلوارو در آوردم .... خواستم برگردم سرجام كه آيت خم شد و با دستش كيرمو گرفت .. بهش نگاه كردم .... بدجوري نفس نفس ميزد ... صورت خوشكلش يه فرمي بخودش گرفته بود انگار كه داره گريه ميكنه ... يكم اومد جلوتر و دهن كوچيك و خوشكلش رو باز كرد ... كيرمو گذاشت تودهنش ... پيش خودم گفتم الانه كه ميزه بد آب دريا حالشو بد كنه .... ولي عكس العملي نشون نداد و بكارش ادامه داد .... زبون كوچيكش كيرمو قلقلك ميداد ... موهاي بلندش روي صورتش رو پوشونده بودن .... به كتي نگاه كردم ديدم داره به خودش ميپيچه .... كيرمو از توي دهن آيت درآوردم و دستمو بردم زير چونش و سرشو آوردم بالا ... با دست ديگم موهاشو زدم كنار ... خم شدم و يه بوسه حسابي از اون لبهاي قرمز خوشكلش گرفتم ... پيش خودم ميگفتم اين همون آيته كه من هميشه عاشقش بودم .... انگار داشتم بال در مياوردم .... توي چشماش نگاه كردم و لبخند معني داري بهش كردم .... فهميد كه بايد به كتي برسم ... از جلوي كتي اومد كنار و دوباره اومد پشت سرم ... آروم پاهاي لرزون كتي رو كه مرتب داشت ناله ميكرد باز كردم و كيرمو گذاشتم دم كسش .. چشماش نازشو باز كرد و گفت فقط توي كه ميتوني منو بگائي ... تودلم يكم خندم گرفته بود ... برو خودم نياوردم و كيرمو آروم كردم توي كسش كه حالا ديگه خيس آب شده بود .... پيش خودم گفتم ايندفعه ديگه سر پنج دقيقه تمومش نميكنم .... شروع كردم به عقب و جلو كردن ... داد زد محكمتر .... ضربه بعدي رو محكمتر زدم ... بازم با صداي لرزون داد زد محكمتر شيما رو هم همينجوري ميگائيدي ؟ .... ( اون موقع نفهميدم چي ميگه پيش خودم گفتم شايد امير احمق براشون گفته ولي بعد فهميدم كه شيما خواهر دوست كتي ايناست و اون باعث دوستي ما شده ) .... سينه هاي ژله ايش كه حالا از عرق خيس شده بودن با هر ضربه من ميلرزيدن و بالاو پلئين ميرفتن .... يكم به اين كار ادامه دادم ... دلم پيش آيت بود .... دستشو گرفتم و گذاشتم روي سينه هاي كتي ... يه نگاه تو چشمام كرد و منظورمو فهميد ... اونم خم شد وشروع كرد به ماليدن و بوسيدن سينه هاي خواهرش .... كون گردو قلمبش زده بود بيرون و اينور اونور ميرفت .... براي چند لحظه حواسم به كل رفته بود پيش قنبل خوش فرم آيت و شرت سكسي و نازي كه پاش بود .... كتي بعضي وقتا اونچنان جيغ ميزد كه ميترسيدم صداش بره بيرون ... يكم گذشت... خيلي بلند جيغ مي كشيد .... احساس كردم داره ارضا ميشه .... داد زد عوضي بهت ميگم تند تر .... پيش خودم گفتم اين كه دفعه اوله به من ميگه تندتر ؟!؟! .... تندتر و محكم تر از قبل تلمبه ميزدم .... مثل ديوونه ها سرشو اينور و اونور ميكرد و فرياد ميزد .... آيت و زدم كنارو افتادم روش .. يهو چشماشو بازكرد ... فرياد زد داره ميااااد ... من تا اونجا كه ميتونستم تندتر و محكم تر تلمبه ميزدم بعد از چند لحظه يه فرياد بلند و طولاني كشيد و با دستاش كه دوطرف كمرم بودن منو محكم چسبيد ... خيس عرق شده بودم و نفس نفس ميزدم ... مثل مجسمه خشك شده بود .... فشار عضلات كسش رو دور كيرم احساس ميكردم ... بعد از چند ثانيه نفسشو كه تو سينه حبس كرده بود داد بيرون و آروم ولو شد رو تخت ...........

دروغ گفتم :)
# : 12 Sep 2006 00:15


گفت نه كوچولو دخترا بعضي وقتا توشم بريزي حامله نمي شن ( البته من معني اين حرفشو بعدا فهميدم بگو ما هم متوجه شيم

# : 12 Sep 2006 00:34


Quoting: ali66reza
گفت نه كوچولو دخترا بعضي وقتا توشم بريزي حامله نمي شن ( البته من معني اين حرفشو بعدا فهميدم)

بگو ما هم متوجه شيم


باشه ولي اين مربوط به قسمت آموزشي ميشه نه خاطره

توضيح مختصر اينكه دخترا در كل طول دورشون براي بچه دار شدن آمادگي ندارن

وقتي كه حدودا وسطاي دورشون تخمك گذاري توي رحم انجام ميشه ، اونموقع اگه اسپرم مرد توي رحم باشه نطفه تشكيل ميشه و بچه دار ميشن .

از اونجا كه عمر تخمكها و اسپرم محدوده، يه سري فرمول هست كه با استفاده از اونا روزهائي كه براي سكس خطرناك نيست يا به عبارتي " دوره امن " رو مشخص ميكنن .
اينم بگم كه اين دوره امن براي طول دوره هاي مختلف فرق ميكنه و براي بعضيها هم كه دوره نا منظم دارن اين روش به هيچ عنوان پيشنهاد نميشه .

البته اين حدس من بود در مورد دختر دائيم . شايدم از قرص استفاده ميكرد... به هر حال تاحالا ازش نپرسيدم

دروغ گفتم :)
# : 12 Sep 2006 03:22


دمت گرم ...
انصافا كه قلم گيرايي داري..

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 34 . 35 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB