صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
قسمتي از زندگي من .....
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
34
.
35
.
>>
نویسنده
پیام
Psychologist
اعضا
#
: 10 Sep 2006 14:20
قبل از اينكه اين ماجرا رو براتون بنويسم بايد بگم كه اسمها رو (البته بجر اسم خودم) توي اين ماجرا عوض كردم و اگه از لهجه تندي براي بيان بعضي قسمتهاش استفاده ميكنم ، قبلا از همه معذرت ميخوام .
ماجرا مال عيد امسال بود و از اون موقع از سرم بيرون نميره شايد يجوري هم عذاب وجدان داشته باشم واسه همين ميخوام براي شما هم اين ماجرا رو تعريف كنم
تاحالا چند باري شده كه با زنهاي شوهردار روبرو شدم و هميشه سعي كردم تو اين يه مورد جلوي خودمو بگيرم ، ولي اين يكي فرق ميكرد نميدونم چرا نتونستم جلوي خودمو بگيرم شايدم نخواستم كه جلوي خودمو بگيرم .
خلاصه داستان به يكي از روزهاي عيد امسال برميگرده . ما معمولا هرسال از روز اول عيد با يه عده از دوستام جمع ميشديم و تا آخر تعطيلات ميرفتيم شمال . ولي امسال روز اول عيد شده بود و هنوز خبري از بچه ها نبود يكي رفته بود دبي ، يكي تركيه ... خلاصه همه پخش و پلا بوديم واسه همين امسال با پافشاري خانواده و از روي ناچاري به عيد ديدني و ديد و بازديد تن دادم .
خلاصه يه مدتي به ديد و بازديد گذشت تا نوبت رسيد به دائي و بچه هاش كتي و آيت و امير . آيت و كتي تازه ازدواج كرده بودن و سر ازدواج جفتشون من طبق معمول مسافرت بودم واسه همين ميخواستم آقايون دومادا رو ببينم
دل تو دلم نبود ، خيلي عصبي بودم ، اونروز يكي از ليوانهاي عتيقه پلو خوريمونم شيكوندم كه كلي باعث ناراحتي شد . دليل اين عصبي بودن ماجراهائي بود كه قبلا بين ما اتفاق افتاده بود و بخاطر همين ماجراها من يجوري از دختردائيهام فراري شده بودم .
ماجرا بر ميگرده به دوران كنكور . من درسم توي دبرستان تموم شده بود و مشغول درس خوندن براي كنكور بودم ولي از پس كه تو فيزيك معلم مزخرفي داشتيم من هيچي از فيزيك ياد نگرفته بودم . بعد از يه مدت به پيشنهاد بابا اينا قرار شد كه من يه روز برم خونه دائي تا زن دائي كه معلم فيزيك بود باهام فيزيك كار كنه ( اون وقتا خيلي باهاشون رفت و آمد داشتيم و تقريبا هر هفته ميديدمشون ) منم كه يجوري پنهوني عاشق آيت دختر دائيم بودم پيش خودم گفتم چه بهتر هم فيزيك ياد ميگيرم و هم آيتو ميبينم .
آيت و كتي از من بزرگتر بودن و امير از من كوچيكتر . اون روزا آيت 23 سالش بود و كتي 25 سالش كلا خونواده خيلي راحتي داشتن و دخترا هم حسابي خوشكل و قرتي بودن، ولي آيت آرومتر و مهربونتر از كتي بود واسه همينم من خيلي دوستش داشتم ، كتي هم خيلي بي كله بود .
خلاصه من يه روز بعد از ظهر رفتم خونه دائي كه زن دائي باهام فيزيك كار كنه ولي از شانسم نه كتي خونه بود نه آيت و نه امير . فقط من بودم و دائي و زن دائي . مشغول ياد گردفتن فرمولهاي فيزيك به كمك زن دائي بودم كه تلفن زنگ زد اونوروز خوب يادمه انگار همين ديروز بود ....
زن دائي گوشي رو برداشت ... يهو جيغ زد كه واي پاي امير تو بسكتبال شكسته ( آخه اونروزا صبح تا شب بسكتبال ) و هراسون شروع كرد به لباس پوشيدن و دائي هم بدنبالش ، منم نگران شده بودم و گفتم منم ميام ولي گفت كه عليرضا جون تروخدا تو بمون مواظب خونه باش و من وقت ندارم همه جا رو چفت و بست كنم و از اين حرفا . گفتم آخه تا شما بخواهين برين كرج و برگردين كه صبح شده ! دائي منو كشيد كنار و گفت اشكال نداره دخترا هم يواش يواش برميگردن و درحالي كه يواشكي به من چشمك ميزد گفت مشروب رو هم كه جاشو بلدي خودتو سرگرم كن تا دخترا بيان . من و دائي خيلي باهم رفيق بوديم اون موقع هم بااينكه خونوادم نميذاشتن مشروب بخورم ( ميگفتن تو همينجوري هم حواست سرجاش نيست چه برسه به اينكه مشروب هم بخوري دم كنكوري ) ولي هروقت ميرفتم اونجا يه ته استيكان بهم ميداد . خلاصه رفتن و من تنها شدم اولش غرغر ميكردم ولي بعدش كه ياد حرف دائي افتادم پريدم رفتم سر يخچال . سريع چشمم افتاد به شيشه ويسكي، برداشتمش و پريدم يه ليوان پر يخ كردم و تا لب پرش كردم ( آخه ازبس كه توي دوران كنكور نميذاشتن بخورم واسم عقده شده بود
) خلاصه نفهميدم كه ليوان اول رو چجوري خوردم . ديدم كه هنوز يخورده جا دارم يه نصف ليوان ديگه هم ريختم . توپ توپ شده بودم پيش خودم ميگفتم چه فيزيكي خونديم
ضبطو روشن كرده بودم و واسه خودم داشتم با موزيك حال ميكردم يه ساعتي گذشت و من همينطور مشغول خوردن و موزيك گوش كردن بودم كه يهو ديدم كتي با تعجب روبروم ايستاده .....
دروغ گفتم :)
masoud1352
اعضا
#
: 10 Sep 2006 14:38
ادامه بده البته يه كم اوايلش گنگه ولي خوبه دستت درد نكنه
Psychologist
اعضا
#
: 10 Sep 2006 15:58 | ویرایش بوسیله: Psychologist
من تو اون حالم تا چشم به قيافه متعجب كتي افتاد بي اختيار زدم زير خنده....
اون كه متوجه شيشه ويسكي و ليوان تو دستم شده بود با نگراني گفت : پاشو علي خودتو جمع كن بگوببينم چي شده .
- يكم خودمو جمع و جور كردم و يه قيافه نگران به خودم گرفتم گفتم زنگ زدن گفتن پاي امير شكسته دائي انيا رفتن خونه دوستش كه بيارنش خونه .
كتي گفت شما پسرا هم كه هميشه يه جائيتون زخميه و همرو تو دردسر ميندازيد .
آهي كشيد و گفت داشتم سكته ميكردم .
گفتم پس چي ميخواي مثل شما دخترا خاله بازي كنيم ؟ ( يهو ياد اولين ماجراي سكسي زندگيم افتادم و زدم زير خنده )
كتي هم فهميد كه من ياد اون ماجرا افتادم و با خنده گفت خودتم كه خاله بازي ميكردي .
( ماجرا مال دوران بچگيم بود من و امير و كتي و آيت هميشه باهم سرگرم بوديم . يه روز كه اونا اومده بودن خونه ما ، بعد از شام ما سه تا تو اطاق من بوديم و امير هم كه هنوز شامشو تموم نكرده بود مشغول فرار كردن از دست زن دائي بود ولي زن دائي به زور داشت شامشو بهش ميداد . خلاصه مشغول ماشين بازي و اينجور كارا بوديم كه يهو كتي يه چيزي در گوش آيت گفت و اونم يه خنده اي كرد منم كه نفهميده بودم قضيه چيه خنديدم . بعد كتي گفت خب يه بازي جديد منم كه اونروزا عاشق بازيهاي جديد بودم گفتم زود بگو بازي كنيم . اونم گفت اسمش خاله بازيه و خلاصه براي راجع به اينكه هركي يه نقشي داره و... توضيح داد . من گفتم خب حالا تو نقشت چيه ؟ گفت من دكترم ، آيت هم پرستار گفتم پس من چي گفت تو بايد مريض باشي . منم قبول كردم و يكم كه از بازي گذشت كتي خواست شلوارمو از پام در بياره منم تو عالم بچگي گفتم نه زشته ولي اون گفت كه نه واسه دكترا اشكال نداره منم مثل احمقا گفتم باشه
خلاصه شروع كردن به ور رفتن يه كير و خايه ما منم كه قلقلكم ميومد هي ميخنديدم تا اينكه كتي به آيت گفت حالا مثل اون فيلمه راستش ميكنم و خنديدن . منم كه همچنان مثل احمقا ميخنديدم . بعد شروع كرد به ليس زدن و ساك زدن كير من . بايد بگم كه تو همون حال بچگي يا دمه كه يه جورائي ميشدم و مثل برق كيرم راست شد . وقتي كه اشت راست ميشد اون دوتا همچين با دقت و ذوق و شوق داشتن نگاه ميكردن كه انگار يه واقعه مهم داره اتفاق ميافته خلاصه منم كه ديگه نميخنديدم داشتم به كير خودم نگاه ميكردم و يكم از اتفاقاتي كه افتاده بود ترسيده بودم . بد كتي به آيت گفت چقدر بزرگه اونم گفت آره ..... منم كه ديگه حسابي ترسيده بودم يهو زدم زير گريه و شلوارمو كشيدم بالا و تا خواست بگيرنم از اطاق پريدم بيرون و رفتم پيش مادرم . اونا كه ترسيده بودن من چيزي بگم زود اومدن دستمو گرفتن كه ببرن ولي منم حسابي لج كرده بودم و چسبيده بودم به مادرم . خلاصه مادرم پرسيد كه چي شده و بله ديگه منم گفتم كه اينا به من ميگن دودولت بزرگه يهو همه ساكت شدن.... من كه فك ميكردم خيلي چيز بدي اتفاق افتاده دوباره زدم زير گريه و رفتم تو حياط . خلاصه فرداي اونروز جاتون خالي پدرمو در اوردن . بعدا خبر كتي و آيت هم به گوشم رسيد كه حسابي ادبشون كرده بودن )
منم كه افتاده بودم رو دور كل كل گفتم نه مگه يادت نيست همش تقصير تو بود
اونم كه حالا ديگه لباساشو عوض كرده بود و يه تاپ كوتاه ( كه بيشتر به سوتين ميخورد تا تاپ ) و شلوارك تنگ پوشيده بود، نشست و يه ليوان ويسكي هم براي خودش ريخته بود .
گفت آخه خنگ خدا مگه كير گنده هم گريه داره
منم كه درحال خوردن مشروب بودم نفهميدم كه اون قلپ آخرو چجوري قورت دادم . گفتم چي گفتي ؟ با خنده گفتم ميبينم كه دور از چشم دائي اينا حرف زدنتم برگشته
= چيه مگه ؟ چشمك زنون گفت نكه تو هنوز دودول صداش ميزني ؟
يكم خودمو گرفتم و گفتم نه ولي جلو همه هم كير صداش نميزنم .
= يعني ميخواي بگي خيلي مودبي و اصلا تو اين باغا نيستي .
-- مگه بده ؟
= واسه همين الان جلو من سكستو انداختي بيرون .
يهو متوجه طرز بد نشستنم شدم . خودمو جمع و جور كردم .
دستپاچه شده بودم شيشه مشروب رو برداشتم و بازم ريختم .
صحبت رو عوض كردم و يكم از آيت پرسيدم . كتي درحالي كه از كيفش يه نخ سيگار بيرون مي آورد يه چيزي تو جوابم گفت .
سيگارو كه ديدم ديگه بقيه حرفاش رو متوجه نشدم . درحالي كه زل زده بودم به سيگار گفتم ديونه الان دائي اينا ميان .
= نه بابا خودم بلدم چيكار كنم . خالي خالي كه مشروب حال نميده .
-- اينا همش خيالاته پس چطور به بقيه بدون سيگار حال ميده .
= اين حالش فرق داره .
مشغول كشيدن سيگار بود و از قيافش معلوم بود كه داره حال ميكنه . منم تو دلم داشتم به حرفش فكر ميكردم ( اين حالش فرق داره ) تو همين فكرا بودم و زل زده بودم بهش كه يهو گفت بيا توهم يه پك بزن منم از شدت فضولي ديگه نميتونستم خودمو نگه دارم بي اينكه چيزي بگم تلو تلو خرون رفتم جلو و سيگارو گذاشتم لب دهنم و يه پك گنده زدم . تا دادم تو شروع كردم به سرفه درحال سرفه كردن بودم كه يهو احساس كردم همه جا داره دور سرم ميچرخه احساس خوبي بود ولي زياد طول نكشيد چون مجبور شدم برم دستشوئي و بالا آوردم . به زور كثافت كاريمو تو دستشوئي تميز كردم و در دستشوئي رو باز كردم كه بيام بيرون ولي حالم خيلي خرابتر از اين بود كه بتونم راه برم . افتادم روي پاركت . كتي هم كه حالش خوب بود خنده كنان اومد طرفم و در حالي كه زير بغلمو ميگرفت گفت به .... آقاي دودول گنده با ادبو ببين چه كرده به خوش .
-- كتي شوخي نكن حالم خوب نيست .
= اشكال نداره عوضش الان ديگه توپ توپي
-- خودمو ول دادم رو كاناپه زياد حاليم نبود كه چي دارم ميگم . يهو گفتم حالا از كجا فهميدي كه گنده بود ؟
= بعد از اينكه كلي از خنده ريسه رفت گفت آخه سر دوتا بچه ديگه هم پياده كرده بوديم .
-- گفتم زياد از اون روزا چيزي يادم نيست بيشتر كتك بعدش يادم مونده .
= به حرفم توجهي نكرد . درحالي كه به كيرم اشاره ميكرد گفت مثل اينكه هنوزم گندست .
-- چشامو بستم و حرفي نزدم
= درش بيار ببينم .
-- من كه چشامو بسته بودم يهو انگار كه شوك بهم داده باشن يه تكوني خوردم و فكر سكس با كتي و مالوندن اون سينه هاي خوشگلش مثل برق ار سرم گذشت . پيش خودم گفتم تاحالا با بزرگتر از خودم سكس نداشتم ( اون موقع يه دوست دختر داشتم كه بعضي وقتا به هم يه نيمچه حالي ميكرديم )
= چرا منو نيگا ميكني ؟ ميگم درش بيار !
-- پيش خودم گفتم نه مثل اينكه خودشم بدش نمياد :
. گفتم ولمون كن بابا من حوصله دردسر ندارم . با خنده گفتم اگه ايندفعه موقع ساك زدن ببيننت ديگه به يه كتك خوردن ختم نميشه .
= نه مثل اينكه 4 تا حرف بزرگونم بلدي . نترس من از همينجا ميبينم .
-- پيش خودم گفتم آره جون خودت حالا بهت ميگم . آروم زيپ شلوارو با خنده تا نصفه كشيدم پائين ( اونم زل زده بود به زيپ شلوار ) زيپو ول كردم گفتم خب حالا چه مزه اي بود ؟
= علي خفه شو كارتو بكن
-- نه اينجوري نميشه فكر كردي مثل اون موقعها خنگم ؟ چي به من ميرسه ؟
يهو ليوان ويسكي رو گذاشت كنار و پاشد اومد طرفم . من تو فكر بودم كه الان ميخواد چيكار كنه ؟ بعد تو يه چشم بهم زدن پاچه هاي شلوارمو گرفت و شلوار هم كه از اين لي هاي كاغذي بود كه بالاش كش داره با يه حركت از پام اومد بيرون . از شانس من وسطاي راه شرتم هم بهش گير كرد و تا نصفه اومد پائين . من تا خواستم از جام بلند شدم و شرتو بگيرم اون زودتر و گرفتشو و در حالي كه اونم با يه حركت در آورد گفت ديدي هنوزم همونقدر خنگي ؟
دروغ گفتم :)
kambiz_nikzad
اعضا
#
: 10 Sep 2006 17:17
خيلي جالب بود ...
لطفاَ ادامه بده ... زودتر
Psychologist
اعضا
#
: 10 Sep 2006 17:27
من تو حال مستي از اينكه نتونستم از پسش بر بيام حسابي حالم گرفته شد ولي واسه اينكه كم نيارم دستمو گذاشتم رو كير خايه و گفتم پس بفرما ببين البته اگه چيزي معلوم بود .
يهو كتي زد زير خنده و گفت نه خوب بزرگه .
من با تعجب يكم بلند شدم و نيگا كردم ببينم از زير دست من چيو ديده كه ميگه بزرگه . بعد ديدم كه نميدونم كي كيرم راست شده و از اونور دستم زده بيرون .
پيش خودم گفتم اگه الان اين كيرو نخوابونم تا شب مكافات دارم . يه فكري به سرم زد .
خودمو زدم به مريضي و وانمود كردم دوباره ميخوام بالا بيارم كتي هم كه حال منو ديد زود پريد كه منو بيره دستشوئي منم به تلافي اون كارش ، تاپشو كه بند هم نداشت با دست گرفتمو كشيدم پائين . در اين ميون براي يه لحظه نرمي سينه هاي درشتشو زير دستم احساس كردم
ديگه داشتم ميتركيدم . بهش گفتم اينم تلافي اون كارت و بدون معطلي موهاشو كه تا روي سينه هاش اومده بود زدم كنار و مشغول خوردن سينه هاش شدم . مشروب باعث شده بود كه سينه هاش داغه داغ بشه ، بوي عطرش داشت ديونم ميكرد ....
= علي نكن داره قلقلكم مياد .
= بس كن ديگه ....
و ديگه اونم حرفي نزد . نفسش تند شده بود ، ضربان قلبشو ميتونستم بشنوم . آروم نشوندمش كنار خودم و با يه خنده معني دار بهش گفتم حالا چطوري خانوم دكتر ؟ حرفي نزد اونم يه لبخند معني دار زد ... اومد جلو و آروم لبشو گذاشت رو لبام . من اولش با تمام چيزائي كه بلد بودم و شنيده بودم خواستم كلاس كارو حفظ كنم و شروع كردم آروم با لباش بازي كردن و بوسيدنش . پيش خودم مثل آدماي كودن داشتم فكر ميكردم كه يعني اين تاحالا باكسي سكس داشته ؟ يهو ديدم كه هلم داد روي كاناپه و اومد بالا ... شهوت داشت از چشاش ميباريد ....منم به نفس نفس افتاده بودم ... تيشرتمو از تنم در آورد و نشست رو شكمم .. منم كه ديدم اينجوره شروع كردم به باز كردن دكمه هاي شلواركش از اين مدلا بود كه بجاي زيپ دكمه داشت . خدا لعنتشون كنه دهنم سرويس شد تا همه دكمه ها رو باز كردم ... شرت سفيد رنگش كه غنچه هاي رز قشنگي روش بود نمايان شد .... آروم لبه شرتو كشيدم پائين يكم مو اومد بيرون ..... يكم خورد توحالم پيش خودم گفتم با اين هم قرتي بازي پشماي كسشو سالي يه باز ميزنه .... بعد به خودم گفتم ما كه با عقب كار داريم ..... بعدكه يكم ديگه دادم پائين ديدم كه نه از پشم خبري نيست فقط يه خط باريك خوشكل گذاشته ... انگار كه داشتم خواب ميديدم بلند شدم و شلوارك و شرتشو در آوردم يه شرت لامبادائي خوشكل بود .... بعد كه يه نيگا به بالا انداختم چشمم افتاد به كون گرد و ژله ايش كه هنوز داشت مي لرزيد... جاي مايو روش مونده بود .... دستمو دراز كردم و گذاشتم روي كسش .... آروم شروع كردم به ماليدن ... داشت از فرط شهوت ناله ميكرد .... ديگه كيرم داشت ميتركيد تااون موقع اونطوري راست نكرده بودم . خوابوندمش رو كاناپه و خودم اومدم بالا و يكم ديگه شروع كردم به خوردن سر و سينش و در اين ميون آروم كيرمو مي ماليدم به كسش اونم با يه دستش محكم لبه كاناپه رو گرفته بود و فشار ميداد ، بايه دست ديگه هم پهلوي منو گرفته بود .... آروم برش گردوندم ...فرم خشكل كونش داشت ديونم ميكرد ..... خواستم كيرمو بذارم دركونش كه يهو برگشت .... بهم اشاره كرد كه خم بشم .... انگار ميخواست درگوشم چيزي بگه ... گفت بذارش تو كسم ! .... من يه نگاه با تعجب بهش كردم .... آروم گفتم نترس پرده ندارم .... من هنوز تو فكر بودم كه بكنم يا نكنم ؟ راست ميگنه يا نه ؟ كه دستشو دراز كرد و كيرمو آروم گذاشت تو كسش .... من تا اون موقع كس نكرده بودم نميتونم بگم چه احساسي بهم دست داده بود .... خيلي بدجور نفس نفس ميزدم... هردومون خيس عرق شده بوديم ... آروم شروع كردم به عقب و جلو كردن ... تو حال خودم نبودم انگار داشتم پرواز ميكردم ... كس تنگ و نمناكش حسابي هوش از سرم ميبرد ... از قيافش معلوم بود كه اونم داره حسابي حال ميكنه ... زياد نتونستم تو اون حال دووم بيارم ... گفتم كه داره آبم مياد ...
خواستم كيرمو در بيارم كه يهو پاشو حلقه كرد دور كمرم ... من كاري نتونستم بكنم ... فقط داد بلندي زدم و آبمو ريختم توي كسش ... گوشام داشت سوت ميكشيد ...داشتم ميلرزيدم ... احساس كردم نميتونم خودمو كنترل كنم ... همونطوري كه خم شدم روش و توي بغلش خوابم برد .... يجوري توي خواب و بيداري بودم بعضي وقتا صداهاي دور و برم رو ميشنيدم و گاهي هم رويا ميديدم ... احساسش وصف شدني نيست فقط ميتونم بگم كه يكي از بهترين لحظات زندگيم بود .
وقتي كه حالم بهتر شد و حواسم اومد سرجاش ديدم رو تخت امير خوابيدم ساعت يازده و نيم بود صداي آيت رو شنيدم .... يهو يادم اومد چي شده .. پتو زو زدم كنار و سريع لباسامو پوشيدم ... يكم سر و وضعمو درست كردم بعد اومدم بيرون . كتي كه دوش گرفته بود يه حوله دور موهاش پيچيده بود و آيت هم رو كاناپه نشسته بود و داشت تلويزيون نگاه ميكرد ...
دروغ گفتم :)
30naa
اعضا
#
: 10 Sep 2006 17:43
میگن تعارف اومد نیومد داره شیشه ویسکی رو که خالی کردی سایکول
Psychologist
اعضا
#
: 10 Sep 2006 17:53
هنوز فكرمو خوب نميتونستم متمركز كنم ....
سلام آيت توهم اومدي ؟ چطوري ؟
+ با يه خنده معني دار گفت به به علي آقاي دودول گنده بهتر شدي ؟
پيش خودم گفتم اي بابا حالا نوبت اين يكيه !!!
+ كتي اذيتت كرده بود ؟ اي كتي بد !
بعد جفتشون شروع كردن قاه قاه خنديدن ! حالم گرفته شده بود يجوري احساس بچگي ميكردم ولي برو خودم نياوردم ...
-- پس حالا فهميدم كه چجوري رو تخت امير سر در آوردم ... تو به كتي كمك كردي ...
+ آره ولي خيلي سنگين بودي ...
كتي خنده كنان از تو آشپزخونه گفت خودش كه وزني نداره سنگينيش مال چيز ديگس و دوباره زدن زير خنده ....
+ كتي بسه ديگه چيكارش داري ....
خودمو زدم به نشنيدن ولي كفرم درآومده بود داشتم تو دلم ميگفتم باشه من كه حالمو كردم هرچي ميخواهي بگو ....
-- از امير چه خبر ؟
+ زنگ زدم خونه دوستش پاشو گچ گرفتن ... دارن با بابا اينا ميان خونه .
= بازم ميگم اين پسره حقشه از ديوار راست ميره بالا .
يكم با آيت صحبت كردم آخه خيلي آيتو دوست داشتم هم خوشكلتر از كتي بود و هم مهربونتر.... خلاصه بعدش رفتم تو آشپزخونه ... كتي داشت غذا درست ميكرد ... آروم بهش گفتم ديونه اين كسخل بازيا چي بود در آوردي ؟ با تعجب گفتي چي ؟ گفتم چرا نذاشتي كيرمو در بيارم ؟ يكم صداشو برد بالا و خنده كنان گفت آخه اينجوري حالش بيشتره .... من كه ديگه از اين خندهاعصباني شده بودم گفتم كس خل پس فردا حامله ميشي ! گفت نه كوچولو دخترا بعضي وقتا توشم بريزي حامله نمي شن ( البته من معني اين حرفشو بعدا فهميدم ) .
خلاصه اونشب دائي اينا اومدن و كسي بوئي نبرد ولي ازبس تيكه به من انداخته بودن كه ديگه تا يه مدت اونطرفا نرفتم تا اينكه هردوشون با يه ماه اختلاف عروسي كردن و رفتن خونه خودشون
و اما ماجراي عيد امسال ...
دروغ گفتم :)
Psychologist
اعضا
#
: 10 Sep 2006 17:57
Quoting: 30naa
میگن تعارف اومد نیومد داره شیشه ویسکی رو که خالی کردی سایکول
به قول بچه ها ميگن مفت باشه كوفت باشه
دروغ گفتم :)
shabro
اعضا
#
: 10 Sep 2006 20:57
افرين ادامه بده
Freedom
اعضا
#
: 10 Sep 2006 22:09
دست به قلمت حرف نداره فقط زياد كش نده كه لوئس نشه
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
34
.
35
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB