| نویسنده |
پیام |
|
|
از بچگی دوست داشتم به پای خانم ها بیافتم و بردگی اون هارو بکنم :
18 سالم بود خدمت سربازیم می گذروندم تو یکی از تیم های نظامی فوتبال بازی می کردم الن 2 سال از اون جریان می گذره
ارباب میترا همسر یکی از فامیلامون بود . خیلی باز بود اصلیتشون رشتی بود یکی 2 دفعه برادرم باهاش یه نیمه سکسی داشته . همسر ارباب میتر فامیل نزدیکمون به خاطر همین رفت و آمد زیاد داریم . یه روز اتفاقی عکسی از اینترنت گرفتم یه مسابقه ان خوری تو ژاپن بود .تو این مسابقه آقایون ان خانم هارو می خوردن میترا عکس و دید و
گفتش : اه............ چه باهال اینجاست که میگن ریدم تو دهنت
من از همون لحظه یه حسی نسبت به میترا پیدا کردم هر دفعه میترا رو می دیدم بهش می گفتم من یه کاری باهات دارم میگفت الان نمی شه فکر می کرد من ازش سکس می خوام این قضیه 6 ماه ادامه داشت تا یه روز میترا زنگ زد خونمون با مادرم کار داشت مامانم نبود من تنها بودم گفت تو چی کار داری هر وقت می رسی به من میگی کارت دارم گفتم کار واجب باهات دارم گفت الان تنهایی گفتم آره گفت : می تونی حرف بزنی گفتم : آره گفت بگو پس
من با کلی لکنت و دردسر و تهدیدای میترا مبنی بر اینکه من قطع میکنم اگه نگی توضیحات مختصری درباره میسترس و اسلیو بهش گفتم می خندید گفت من نمی تونم گفتم من به خاطر این حس زندگیم تو خطره فوتبالم از همه بدتر بدیش این بود که من نمی تونم خود ارضایی کنم چون ضعیف میشم با کلی التماس گفت: حالا روش فکر می کنم . خداحافظی کردیم 3 روز بعد زنگ زد با مادرم کار داشت گفتم کاری برا ما نکردی گفت نه
تا یه روز دعوت بودن خونه ی ما
تا منو دید گفت می خوام یه حال اساسی بهت بدم گفتم کی گفت خبر می دم باید تو خماریش بمونی پسرا هر چی می خوان باید مجبورشون کنی یه زره التماس کنن گقتم التماستم می کنم رفت تو حیاط دنبالش رفتم اومدم به پاش بیافتم پاش و کشید گفت یکی میاد دستوراش یواش یواش شروع شد بلند شو درو ببند سر سفره غذاش و نمی تونست بخوره به من می گفت عرفان جان قضای منو می خوری یه چشم غره هم چاشنیش می کرد منم می گفتم آره بده می خورم ته مونده ی قضاش و می خوردم تا یه روز تو خیابان منتظر ماشین بودم دیدم میترا با ماشید اومد من و دید زد رو ترمز سوارم کرد سر کوچمون خواست پیادم کنه آروم خم شدم دستش و رو دنده بوسیدم گفتم مرسی ارباب سگتون و از خیابان جمع کردین یه خنده ای کرد و گفت بهت زنگ می زنم گفتم مرسی منتظرم .........
ادامه دارد .....
|
|
|
اگه خوشتون اومد بگید تا ادامه ی خاطره را تعریف کنم
|
|
|
اگه خوشتون اومد بگید تا ادامه ی خاطره را تعریف کنم و در ضمن هر کی از این دسته خاطرات (میسترس و اسلیو ) حدالمقدور واقعی داره همینجا بنویسه که همه استفاده کنیم
|
|
|
|
|
edameh bede
|
|
|
ادامه بده
|
|
|
اون روز گذشت و ميترا خانم زنگ نزد .
تا 1 ماه بعد روز مادر بود مادر بزرگم تازه فوت كرده بود همه مي خواستن برن سر قبر تا فاتحه به عنوان نو عيد ميترا خانم هم اومده بود منم بودم از اون جا همه اومديم خونه ي خالم براي خوردن ناهار.
من رفتم بيرون تا تو محل يه چرخي بزنم نمي تونستم موقعي كه ميترا اونجاست من اونجا باشم
وقتي برگشتم ناهار را خورده بودن همه مي خواستن بخوابن به خاطره همين ناهار من و دادن گفتن برو طبقه ي بالا پهلو پسر خاله هات خانم ها مي خوان بخوابن . من رفتم
ميترا هم گفت من خوابم نمي آد منم مي رم بالا با بچه ها مي شينيم بيدار شدين صدام كنين تا بيام چايي بخوريم . ( ميترا 32 سال سن داره و يه دختر داره كه اول راهنمايي به اسم نغمه ) به خاطر همين كسي بهش شك نمي كرد . من اومدم برم بالا ميترا پشت سرم گفت كجا مي ري ؟
من كه سر اون قضيه كه زنگ نزده بود تصميم داشتم ديگه سر سنگين باشم به اصطلاح پسرا ديگه كس ليسيش و نكنم گفتم مي رم ناهارم و ميل كنم .
ديدم ميترا زد پس كلم و گفت تو گه مي خوري برو تو پارگينگ من الان ميام منم گفتم باشه .
رفتم تو پاركينگ منتظر شدم ديدم اومد . اون روز يه شلوار لي آبي پاش بود با يه بلوز سفيد يه صندل هم پاش بود ولي ناخناش و لاك نزده بود . اومد پايين من رو يه مبل خراب كه قرار بود بندازن دور تو پاركينگ نشسته بودم . گفت بلند شو من بشينم يالا . من بلند شدم و نشست
گفت : تو مي خواستي چيه من بشي من يه پوز خند زدم يهو از كوره در رفت بلند شد كشيد زير گوشم . گفت دوباره مي پرسم ولي دفعه سومي در كار نيست . پرسيد منم با من من گفتم مي خوام سگت بشم مي خوام عين كرم زير پات له بشم .............
خنديد و گفت سگاي الان رو دو پا واي ميستند ؟
منظورشو فهميدم چهار دست و پا شدم . ناهارم برداشت و گفت گشنته گفتم بله خانم گفت به من چه ناهار و برد دم در ريخت تو جوي آب .
اومد تو نشست رو مبل گفت قلادت كو ؟
سريع كمر بندم وا كردم دادم دستش گفت تو هنوز رام نيستي تو قلاده نداري مي دوني به سگاي وحشي چه جوري قلاده مي زنن .
گفتم نه ارباب خواهش مي كنم يادم بدبد گفت درد داره ها گفتم به جون مي خرمش .
بلند شد با لگد زد تو پهلوم .
زانوش و مماس دماغم كرد و من و حول داد عقب تا رفتم كنج ديوار .
پاش و بلند كرد و گذاشت رو صورتم و فشار داد عين ان خوردم زمين .
پاشنه ي صندلش صورتم و داشت صوراخ مي كرد بي اختيار گفتم آخ گفت كوفت پاشنه صندلش و هول داد تو دهنم وضعيت بهتر شده بود كه يهو با د رو شكمم حالا ديگه عين كرم زير پاهاش بودم با خونسردي شروع كرد كمر بند و آماده كردن در همين حال گفت حواست باشه تكون بخوري من ت جر مي خوره بعد من كونتم جر مي دم حالا فكرم اين بود كه تعادل ارباب با دستام حفظ كنم هر از چند گاهي مي خواستم داد بزنم اما كفش ارباب كه تو دهنم بود اجازه نمي داد دولا شد كمر بند و كرد تو گردنم و سفت كرد اومد پايين اون با خنده گفت حالا سگ شدي قلادم و كشيد و رفت رو مبل نشست
گفت از صبح بهشت زهرا پاهام خاكي شده تميزشون كن سگ من گفتم چشم و شروع به ليسيدن كردم
گفت احساس خوبي بخواي و نخواي ديگه سگ مني از اين به بعد .
گفت امروز زياد وقت نيست ولي بلدم باهات چي كار كنم . سوارم شد و گفت برو طرف پله ها
منم رفتم پياده شد گفت درست 15 دقيقه بعد من مياي بالا بشقابت هم بيار گفتم چشم
داشت مي رفت برگشت گفت راستي اينم برا اينكه سر گرم بشي
گفت سرت و بزار رو زمين تا نگفتم نگاه نكن گفتم چشم
بعد 2 دقيقه ديدم قلادم و مي كشه به طرف مبل فكر كردم هوس كرده پاهاش بليسم ولي رفت پشت مبل ديدم بعلههههههههههههههه خانم ريدن رو زمين سر منو گرفت روش گفت اينم غذات تا سير بشي نياي بگي گشنمه شروع كردم التماس كردن كه بي خيال شه اما يهو پاشو گذاشت رو سرم بفروم كرد تو انش .
گفت 10 تا ليس خوشگل مي زني من ببينم بقيش پا خودت مي خواي بخور مي خواي نخور ولي
بايد تميزش كني . گفت ولي 10 تا ليس و جلو خودم مي زني . ديدم مجبورم شروع كردم
1 - 2- -3 ..... درست ليس بزن كل زبونت كشيده بشه .......... 4 - 5- 6 - 7- 8- 9 - 9-9--9-9-9-مي خنديدو هي مي گفتم 9 نزديك به 8 بار گفت 9 بعد گفت 10 . پاش و گذاشت رو سرم و فشار داد تو انا .
بعد رفت منم خودم و تميز كردم اونجا هم شستم دهنم و با صابون شستم ولي به اندازه 20 ليس از انشو خورده بودم . رفتم بالا ديدم نشسته داره چايي مي خوره .....................
ادامه دارد ............................
|
|
|
من خیلی دوست دارم یه پسر رو برده خودم بکنم و از این داستان ها لذت می برم
|
|
|
سلام سحر64
حالشو داری کمی با هم گپ بزنیم؟
Faith_rainyy@yahoo.com
|
|
|
|
|
سلام سحر64
حالشو داری کمی با هم گپ بزنیم؟
Faith_rainyy@yahoo.com
|
|
|
سلام سحر64
حالشو داری کمی با هم گپ بزنیم؟
Faith_rainyy@yahoo.com
|