| نویسنده |
پیام |
|
|
مهرداد و خاله مهديه
من مهرداد هستم 18 سالمه و يک خاله دارم اسمش مهديه است و 33 سال داره و قد نسبتا بلندي داره و اندام خيلي قشنگي داره.
موضوع از اين جا شروع ميشه که من تو دانشگاهي نزديکي ميدان ونک قبول شدم و خودم و خانوادم تصميم گرفتيم که من پيش خالم بمونم چون خونشون نزديک دانشگام بود.
منم که خيلي خوشحال شدم چون از بچگي خالمو خيلي دوست داشتم و اين را بطه دو طرفه بود.به هر حال من وسايلمو بستم رفتم سمت خانه خالم.وقتي رسيدم زنگ زدم و خالم در باز کرد بعد از دست دادن و رو بوسي اتاق سابق دختر خالم هدي را نشون داد.
من و خالم از همون روز اول خانه تنها بوديم جون شوهر خالم کارش طوري بود که 3 ماه را تو شيراز بود و يک ماه تهران و هدي هم 2 ماهي ميشد ازدواج کرده بود و همين موضوع بيشتر منو تحريک کرد.
روز به روز خالم نسبت به من راحتر مي شد و کمتر از گذشته بدنشو مي پوشاند تا جايي رسيد که ديگه جلوي من با تاپ و شلوارک مي گشت و روز به روز من تحريکتر مي شدم.
يک روز که از مسابقه واليبال برگشتم(در ضمن واليبالست خوبي هستم) يک راست رفتم حمام تا خودمو بشورم.5 دقيقه اي نگذشته بود که خالم در زد گفت مي خواي بيام پشتت کيسه بکشم منم از خدا خواسته در را باز کردم و خاله مهديه آمد تو( البته شرت پام بود) شلوارکشو تا زد ...حالا قشنگ ديگه ران پاهاش معلوم بود بعد کيسه را برداشت شروع کرد به کشيدن پشتم.
حالا من بودم و يک کير شق شده که به زور لاي پاهم قايمش کرده بودم...
هر بار که پاهاي خاله مهديم به پشتم مي خورد کيرم بيشتر از قبل شق مي شد.
اون روز گذشت تا يک روز که خالم رفته بود حمام رفتم در زدم گفته خاله مهديه بيام پشتت کيسه بکشم!؟ اولش امتنا کرد ولي بعد که من اسرار کردم قبول کرد و در باز کرد.
وقتي رفتم تو ديدم خالم با يک شرت و کرست که پشتش به منه نشسته... ديگه به خودم گفتم بايد همين امروز بکنمش!!
تو همين فکرا بودم که خاله مهديه گفت کجايي نيومده رفتي تو فکر وخيال!! اين حرفش يک مقدار قلقلکم داد.
کيسه را يرداشتم شروع کردم کيسه کشيدن و با دست ديگه آروم آروم بدن خالمو لمس مي کردم و يواش يواش داشتم به شرتش نزديک مي کردم که گفت: مهرداد اگه مي خواي بند کرستمو باز کن تا راحتر کيسه بکشي ..منم از خدا خواسته سريع باز کردم ولي سينه هاشو نمي ديدم چون پشتش به من بود.
بعد دوباره شروع کردم به کيسه کشيدن و دست چپمو از پشت به سينه هاي خالم نزديک مي کردم که با عکس العمل خالم مواجه شدم بعد به خالم گفتم تموم شد حالا مي خوام تمام بدنتو ليف بکشم اونم قبول کرد ..سريع پريدم جلوي خالم که ليفو بردارم که نگاهم به سينهاش افتاد...واي چي بود نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم ..تو همين موقع خالم گفت مهرداد شلوارت د ر بيار خيس نشه...منم سريع در آوردم که يهو خالم گفت : اون زير چه خبره گفتم هي چي بعد ليفو صابوني کردم و رو به خالم کردم گفتم اول مي خوام سينه هاتو ليف بزنم شروع کردم به ليف زدن.. ولي چه ليفي دستم رو سينه هاي خالم داشت بازي مي کرد بعد ليف بردم نزديک شرت خالم و شروع کردم از روي شرت نوازش ...به خالم گفتم مي خوام شرتت در بيارم ...منتظر جوابش نشدم سريع در آوردم واي نميشد ديگه تحمل کرد يک کس خوشگل بي مو تازه تراشيده که حالا براي من بود .
به خالم گفتم مي خوام امروز شوهرت باشم...اونم قبول کرد
سريع لبامو نزديک لباش کردم و شروع کرديم به خوردن لباي هم و با دست راستم داشتم کسش نوازش مي دادم
بعد از اينکه لبامون حدود 3-4 دقيقه تو لباي هم قفل بود رفتم سراغ سينه هاي خالم شروع کردم به خوردن.. با دندونام سر پستوناش گاز مي گرفتم..صداي دادش به مراتب بيشتر مي شد بعد خالم گفت مهرداد ميخوام ببينم خواهرم چي بدنيا آورده.. بعد از اينکه از روي شرت کيرمو حسابي ماليد شرتمو پايين کشيد ...همين که ديد گفت واي يعني مي خواد بره تو کسم... ديگه منو خالم جفتمون لخت رو يه روي هم بوديم.
خالم با مهارت تمام شروع کرد به ساک زدن حالا صداي من حمام را گرفته بود
آخ که چقدر ماهر بود. خيلي با ولع اين کار رو مي کرد.خيلي خوب اين کار رو انجام مي داد و معلوم بود خيلي دوست داره.
بعدش به اون گفتم مي خوام بکنمت و اون در حالي که يه لب ازم گرفت به صورت طاق باز خوابيد. خودش کيرم رو به داخل کسش هدايت کرد. خيس خيس بود و خيلي داغ. خاله مهديه هم که از بس جيغ مي زد داشت نفسش بند مي اومد و غرق لذت بود. کم کم سرعتم رو تند کردم و همينطور اون رو مي بوسيدم. که گفت : حالا تو بخواب و من بشينم روت. اين کارو کردم.
اين طوري هم خيلي حال مي داد. کيرم تا ته مي رفت توي کسش و مثل قبل همش قربون صدقم مي رفت.
يه دفعه بدنش شروع کرد به لرزش و در حالي که من رو تو بغلش گرفته بوداز فرط شهوت جيغ مي زد و بعدش آروم شد که فهميدم ارضاء شده.
يه کم بعدش به خاله گفتم: من کم کم داره آبم مي ياد و اون از روم بلند شد و در حالي که سريع برام ساک مي زد تمام آبم رو روي سينهاش خالي کردم و بعدش روي هم افتاديم.
بعد از اينکه جون گرفتيم بلند شديم و بدن همديگرو شستيم!! و از هم لب مي گرفتيم...کارمون که تموم شد از حموم اومديم بيرون و رفتيم شام بخورديم...در حين شام خوردن خالم گفت : مهرداد تو ديگه شوهر دوم مني...هر وقت حامد(شوهر خالم) نبود من و تو براي هم هستيم..منم که خيلي خو شحال شدم بلند شدم و رفتم از خاله مهديه لب گرفتم و دوباره کارمون شروع شد...بعد از اون تا صبح تو بغل همديگه خوابيديم.
منتظر داستان هاي بعدي من باشيد چون تو اون مي خوام از سکس با خالم وهدي براتون بگم.
|
|
|
جالب بود... مرسی که تمام داستان را یکجا نوشتی...
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
|
|
|
dar zemn en dastan ra az ye siti gereftam .male khoooodam nust
|
|
|
|
|
ابم اومد بابا
|
|
|
سلام
همشو بنويس ديگه از كون هم خالتو كردي. ميشه يك عكس از اون و هدي بذاري. مرسي
|
|
|
عكسشو نداري ؟
|
|
|
eyval
|
|
|
chi begam bad nabod ama be nazer meraseh ke ya khai basti ya kopi kardiiiii

|
|
|
|
|
به نظر شما داستان ایراد نداره ؟ چطوری خاله سی و سه ساله دختری داره که ازدواج کرده
|
|
|
خیلی کس شعر بود
|