صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / من و منشی شرکت ساختمانی
. 1 . 2 . >>
نویسنده پیام
# : 13 Aug 2006 12:45


سلام دوستان
می خوام براتون امروز یکی از خاطراتم رو بنویسم
این خاطره بر میگرده به یک سال پیش که من باید میرفت توی یک شرکت ساختمانی و در اونجا دوره ی کار آموزی میدیدم
من با معرفی پدرم به اون شرکت رفتم
روز اول وقتی در رو زدم یک صدای جیگر گفت کیه؟
من گفتم ..... هستم برای کار آموزی اومدم
اون هم در رو باز کرد و من به داخل رفتم وقتی رفتم داخل دیدم دو تا دختر اونجا هستند که یکی منشی بود و یکی هم طراح نقشه کشی بود
از منشی پرسیدم ببخشید آقای ..... نیستند
اون گفت فعلا نه ولی بشنید خودشون می یاند
من هم روی مبلی که اونجا بود نشستم و منتظر مهندس شدم
توی همون زمان من حسابی توی کف اون دو تا دختر بودم البته منشی باحال تر و توپ تر از اون یکی بود
بزارید یک خورده از منشی براتون تعریف کنم
دختر زیبا با کمری باریک و کونی بزرگ و صورت واقعا قشنگ که با دیدنش زدن کف دستی بر هر جوونی حلال خواهد بود
خلاصه من حسابی توی کف این خانوم منشی بودم و اون هم همش از خودش حرکت هایی در می آورد که جلب توجه کنه و همش با صدایی حشری اون یکی دختره رو صدا میکرد و باهاش حرف میزد
تا اینکه مهندس اومد و من مجبور شدم باهاش برم سر یک ساختمون
فرداییش دوباره اومدم و دوباره خانوم منیشی عزیزم رو دیدم و حسابی داشتم از هیکل زیباش حال میکردم که یکدفعه ای چشمم به حلقه ی توی دستش افتاد که حسابی ناراحت و غمگین و افسرده شدم
و با خودم گفتم خیلی حیف شد این که شوهر داره بس لقمه دهن من نیست ولی نمی تونستم از فکرش بیرون برم خلاصه مهندس اومد و به من گفت از این به بعد دیگه نیاز نیست بیای دفتر ، شما فقط برو سر همون ساختمونی که باهم رفته بودیم من هم که مجبور بودم قبول کنم
خلاصه همینطوری 27 یا 28 روز گذشت که من برای آخرین روز باید میرفتم پیش مهندس تا بدم برگه ی کارآموزیم رو امضاء کنه
پدرم هم گفت من هم باهات می یام تا برم با رفیق قدیمیم یک سلام و علیکی هم بکنم
خلاصه با همدیگه رفتیم دفتر آقای مهندس و منتظر موندیم تا مهندس برسه و فقط خانوم منشی اونجا بود و هیچکس دیگه ای نبود ، همینکه اومدم بشینم چشمم افتاد به سینه ی خانوم منشی که مشخص بود سوتین نپوشیده و نوک سینه اش کاملا مشخص بود و مانتوش انقدر تنگ بود که داشت سینه هاش می ترکید یکدفع ای توی دلم قند آب شد و گفتم وای خاک بر سرم اگه من این آخرین روز نتونم اینو بکنم
ولی چشمم خورد به بابام که درست نشسته بودم بقلم و هیچ راهی نداشت که بتونم از دست اون خلاص بشم
خلاصه مهندس رسید و با بابام 2-3 ساعت صحبت کرد و به بابام گفت که بیا با هم بریم سر ساختمونی که دارم می سازم
بابام هم قبول کرد و ما 3 تایی از شرکت زدیم بیرون من هم گفتم کار دارم نمی تونم بیام و از دستشون جیم زدم
طرف در شرکت 2-3 ساعت کیشیک کشیدم تا ببینم خونه ی این خانوم منشی کجاست و می خواد کجا بره
اون بعد از چند ساعت در اومد و داشت در رو می بست که من رفتم جلوی بستن در رو گرفتم بهش گفتم
سلام خوبی شما؟
-ممنون آقای.... شما خوبی؟
ممنون به لطف شما
-آقا مهندس الان نیست باهاش کار داشتید؟
نه
-پس چی؟
من ب ب ب ب با خو ددددد تون کار داشتم
-با من؟ خوب بفرمایید
توی همون لحظه تلفن شرکت به صدا در اومد و اون گفت ببخشید تلفن داره زنگ میزنه
رفت داخل شرکت و تلفن رو برداشت
من هم پشت سرش رفتم داخل ، حسابی داشتم سکته میکردم و کاملا آب دهنم خشک شده بود و گوش هام هم قرمز بودند
اون بعد از جواب دادند به تلفن به من گفت خوب امرتون رو بفرمایید
من همون لحظه به آرومی دستاشو گرفتم و گفتم نمی دونی من نسبت به تو چه احساسی دارم و من عاشق تو هستم تو همونی هستی که من همیشه دنبالش بودم و درجا یک بوسه به لباش زدم
اون هم بلافاصله دستاش رو کشید و گفت آقای محترم من شوهر دارم این چه کاریه کردید؟
گفتم میدونم ولی ...
همون لحظه کمرش رو گرفتم و به خودم نزدیکش کردم و لباش رو خوردم
وای چه قدر شیرین و خوشمزه بود تا حالا چیز به اون شیرینی نخورده بودم
دستم رو گذاشتم روی سینه هاش و مالوندم
اون داشت کم کم رام میشد ولی حمش میگفت نه نه با من این کار رو نکن تو رو خدا ولی مشخص بود که خوشش می یاد
خلاصه کم کم مانتوش رو در آوردم و یک تاپ سفید زیرش پوشیده بود و اون رو هم در آوردم و با سینه های خوشگل و خوش فرمش روبرو شدم و انقدر خوردم تا نخوردن شیر دوران بچه گیم رو جبران کردم
اون چشمهاش رو بسته بود و چیزی نمیگفت من هم از خدا خواسته همش سینه هاش رو می خوردم و همجای شکمش رو می لیسیدم
تا اینکه پیراهنم و شلوارم رو کندم و بهش گفتم ببینم چی کار میکنی اون هم محکم گرفت پسرم رو و از روی شرت واسم می مالوندش
تا اینکه شرتم رو کشیدم پایین و اون هم روی دو زانو نشست و کیرم رو می خورد یک جوری که انگار تا حالا غذا نخورده بود و انگار داشت بستنی می خورد
من نمی خوام بگم جنبه ام زیاد هست ولی می تونم بگم که دیگه با یک ساک زدن آبم نمی یاد
اون هم همش می خورد و با تخم ها بازی میکرد
تا چند ثانیه بعدش گفتم پاشو بسته دیگه
اون هم بلند شد و من با کمک خودش شلوار و شرتش رو در آوردم
عجب کس نازی داشت وای عجب کونی داشت من تا حالا برامدگی باسن از این باحال تر ندیده بودم
خوابوندمش روی مبل و گفتم پاهات رو باز کن و اون هم که انگار داخل خواب و بیداری بود پاهش رو برد هوا و روی دو تا شونه هام گذاشت و من هم شروع به خوردن کسش کردم
عجب بویی می داد ، اصلا یک دونه مو هم انگار نداشت بدنش واقعا توپ بود
انشا ا... نسیب شما هم بشه ، البته من ناعب الزیاره شما هم بودم مطمئن باشید
خلاصه من می خوردم و اون هم می گفت بخور بخور تا اینکه حدود 2 دقیقه شد به من گفت تو رو خدا من رو بکن ، لطفا من رو بکن ازت خواهش می کنم من رو بکن
گفتم پس آماده اون گفت آره
من هم بلند شدم و کیرم رو دوباره کردم دهنش و بیشتر خیسش کردم
تا اینکه پسرم رو گذاشتم دم کسش و روی سوراخ کسش می مالوندم تا اینکه اصلا داشت با دادهای حشری من رو مست میکرد
همینکه کیرم رو انداختم داخل کسش یک جیغ کشید ( وااااااااااااااایییییی) من هم گفتم چیزی نیست خوب میشه
خلاصه اولش شروع کردم به آرم تلمبه زدن بعد از 5-6 دقیقه دیدم اصلا حال نمیده و یک نواخت شده بود باید یک کار جدید می کردم واسه همین از روش بلند شدم و گفتم من میشینم تو بخواب روم
اون هم همینکار رو کرد و درست جاهامون برعکس شد و ایندفع دیگه اون هم کمر می زد
دیگه حسابی سینه و شکمش خیس خیس شده بودند انقدر خورده بودمشون
احساس کردم داره دیگه آبم می یاد بهش گفتم ابم داره می یاد چی کار کنم؟
گفت بزار دستمال می یارم بریز اونتو گفتم باشه ولی توی دلم گفتم کسکش می خوای بچه هام رو بریزم توی دستمال؟؟؟ عمرا"
همینکه دستمال آورد بهش گفتم ساک بزن
گفت آخه گفتی که آبت داره می یاد که
گفتم بزن هر موقعه اومد خبرت می کنم
اون هم شروع به ساک زدن کرد و من هم دیگه دیدم آبم داره می یاد گفتم صبر کن نزن کار دارم
کیرم رو به دست گرفتم و جلغ زدم و آبم رو روی سینه هاش ریختم
اون هم انگار آب روی گربه ریخته باشی چشمماش رو از روی ترس بست و گفت این چه کاری بود کردی
من هم وسط حرف زدنش یک تیر از آبم رو ریختم توی دهنش و گفتم بخور و کمتر حرف بزن
اون هم خورد و دم نزد ؛ انگار از مزه ی آبم خوشش اومده بود
خلاصه من هم رفتم از اونجا بیرون و الان یک ساله که دیگه از خانم منشی خبری ندارم
ولی خیلی دوست دارم یک بار دیگه هم ببینمش و یک بار دیگه بکنمش
چون واقعا حال داده بود

بچه ها حتما" نظراتتون رو بگید
بای

# : 13 Aug 2006 14:32


فکر کنم خالی بندی باشه

# : 13 Aug 2006 14:53




# : 13 Aug 2006 15:02


بابا شما ها هم که حال آدم رو میگیرید

من این داستان رو با کمال صداقت نوشتم

حالم رو گرفتی :(

# : 13 Aug 2006 18:00


خوب حالا به دل نگیر

اخه یه جوریه!!!کجا یه زنی به این راحتی کمرش رو میده خدمتتون و بعد لب هم میده و لابد بعد هم کوس

# : 14 Aug 2006 08:52


خیلی عالی بود اینا نه خودشون نکردن هههههههه

# : 14 Aug 2006 15:54


Quoting: mamadkiri
فکر کنم خالی بندی باشه

اقا داره لاس ميرنه

# : 15 Aug 2006 00:06


كس نگو جوجه خالي بستن هم بلد نيستي

# : 9 Sep 2008 05:18


لوله
تیر آهن H
میلگرد

پروفیل
نبشی
پروفیل Z

تسمه
ناودانی
ورق

بولت
تیر آهن


.
.
.
.
همه به کون آدم دروغ گو.

پاینده باد ایــــــــــــــران
# : 9 Sep 2008 08:44


چرا این اجسام سخت رو حواله کردی
کیرم من 35 سانت طول و 7 سانت عرض داره این تو کون اول و آخر کس شعر گو

. 1 . 2 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB