صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / خونه مجردی اسميه که تو ايران براش می ذارن!!! همه هم تا می شنون کلی ذوق می کنن..حالا از چه نوعی خدا عالمه!
نویسنده پیام
# : 13 Jul 2006 16:21


خونه مجردی اسميه که تو ايران براش می ذارن!!! همه هم تا می شنون کلی ذوق می کنن..حالا از چه نوعی خدا عالمه!

به هر حال خونه اجاره ای کنار دانشگاه٬ کادوی قبولی من..با اينکه پدرم قلبا راضی نبودن شايد بيشتر از طرح اين مطب خودشون که: عزيزم هر چی تو بخواهی!!! ولی من حقا نمی تونستم ديگه زخم زبونهای خانم پدرمو تحمل کنم!! پس من به جای ماشين! طلا يا هزار تا چيز ديگه خونه اجاره ای را ترجيح دادم. با اينکه می دونستم شروع خوبی برای ورود به دانشگاه نيست!

با ورود به اين خونه به پدرم نزديک و نزديک تر می شدم. هر روز تلفنی با هم تماس داشتيم و هقته ای يکبار هم با هم بيرون می رفتيم! لااقل اوايل اينطوری بود.

با ورود به مرحله جديد زندگيم تنها دوستمو از دست دادم. با اينکه برای راحله واقعا خوشحال بودم ولی دوريش برام خيلی سخت بود. هم رشته نبودنمون هم دليل دوم دوريمون بود.

خريدن وسائل مورد نياز..چيدن خونه٬ غذا درست کردن تو قابلمه های خودم ..اوايل جالب بود و بعدها به تاريخ پيوست..

بدتر از اونی که فکر می کردم بود. محيط دانشگاه رو می گم. دخترها با شنيدن اينکه سالهای آخر دبيرستان نمی رفتم برخوردشون صد و هشتاد درجه عوض می شد و بعد ها سلام ها به پچ پچ ها و غيبتهای دخترونه تبديل شد.

بعضی وقتا دلم می خواست فرياد بزنم! منم دلم می خواست از استادا يا پسرای کلاس حرف بزنم..بخندم..مهمونی برم..گروهی بيرون برم..ماجرا داشته باشم..وراجی کنم..ولی من مثل هميشه جزامی جامعه بودم..پس بالاخره مثل هميشه تسليم شدم..دو ترم گذشت و من با هيچکس حرف نمی زدم!! می رفتم و می اومدم..وجودم و نمره هام جز فحش برای روی نمودار نرفتن نمره ها ارزش ديگه ای برای کسی نداشت.

يک روز پائيزی ..لخ لخ کنان از در کلاس بيرون اومدم..از زير نگاههای سنگين دخترا بيرون اومدم..باد خنک پائيز صورتمو قلقلک داد..سبک شدم..دلم خواست بخندم..سبک بودم و خنديدم..شايد بلند..

- کجاش خنده داره؟

يک نفر با من بود؟ برگشتم..نه احتمالا اشتباه کردم..ولی جز من کسی نبود؟؟ البته به جز اشکان..محبوب همه! داشت کتابهاشو از زمين جمع می کرد..

- عذر می خوام با من بوديد؟

- نه با برگای روی زمين بودم..

خم شدم..چند تا کاغذ برداشتم و به طرفش دراز کردم..

- نمی خواد..حالا وجدان درد نگير..

- چی درد؟

- خنديدی بهم خوب!!!

بی حوصله گفتم: نه به برگای روی زمين و خش خشون خنديدم!!!

خنديد..بيا برسونمت..

-ممنون خونم نزديکه..

-چيه درگيری اخلاقی داری؟

- بله؟

- شوهر آينده داری؟

- سرمو انداختم پائين و راهمو ادامه دادم..اگه منو باهاش می ديدن..همين حالا کلی مشکل داشتم..می دونستم خيلی ها از اشکان خوششون مياد..هميشه يک اکیپ بزرگ دنبالش بودن و با هم درس می خوندن..کوه می رفتن..سينما می رفتن..

- کجا؟؟ بابا نمی خورمت دختر..تو چرا از همه فرار می کنی؟

موندم..عصبانی شدم..نفسم داشت تنگ می شد..با بداخلاقی گفتم..علاقه ای به رفت و آمد با احمقها رو ندارم..بعد نفسم به شماره افتاد..اومد جلو..

- حالت خوبه؟ حالا چرا عصبانی شدی؟؟

- بيشتر خجالت کشيدم..گفتم..خوبم..حساسيت فصليه..روی زمين نشستم..

- آب می خوای؟

با دست اشاره کردم که نه..

گفت بيا تو ماشين..اينجا همه می بينن..حراست هم اگه ببينه که واويلا است..

با زور خودمو کشيدم تو جیپش! را ه افتاد..به زحمت گفتم: کجا می ری؟ - هيچی اگه واستم جلب توجه می کنيم..حالم بهتر می شد..گفت: خونتون کجاست؟ می خوای زنگ بزنم خانواده ات؟ يا بريم دکتر؟

- نه..خوبم..ببخشيد داری دور می شی از خونمون..آدرس که دادم خنديد..

- هی چطوری تعين رشته کردی؟ ديدی دانشگاه نزديکه گفتی اينجا..جواب ندادم..دم خونه کليد انداختم..گفت: تنهئی؟ با اين حال نرو خونه ..بيا بريم يک جا بشينيم..گفتم نه..ممنون..

فردا خجالت می کشيدم برم دانشگاه..ساعت اولو نرفتم..ساعت دوم ..تو حياط بود..از گروه جدا شد و گفت: هی ترسونديم..خيال داشتم بيام درخونتون! هر چند نمی دونستم که می شه يا نه..نگاه دخترا مثل تير تو قلبم می رفت..سرمو انداختم پائين..ممنون..و اومدم برم تو کلاس..تو پيله!!!

گفت: ببين: ما چهار شنبه می ريم سينما. ميائی؟ فوری گفتم: من چهارشنبه ها با پدرم بيرون می رم..و خواستم از حرف راحت شم پس قدمامو تند کردم...گفت: خوب پنج شنبه می ريم..هنوز به همه نگفتيم ..نه بچه ها؟

مليحه با عشوه گفت: اشکان..به خاطر يک نفر ؟

گفتم: نه به خاطر من قرارو بهم نزنين باشه يک وقت ديگه..مليحه گفت: نه جونم..حالا چه فرقی می کنه..ما ها ديگه دانشجوئيم..روز بيرون رفتنمون برامون مهم نيست..حسابمون از بزرگترامون جدا است و لبخند زد..داغ شدم. .

اشکان گفت: پس تصويب شد هان؟ ماشين نداری که؟ من ميام دنبالت..جواب ندادم و دويدم تو کلاس..

بعد از کلاس مليحه اومد پهلوم..با لبخند گفت ببين ميائی با هم بريم بوفه و دستمو محکم کشيد....تو بوقه خيلی جدی گفت: جنده کوچولو..بی خود خوتو به ما نچسبون..خودت مثل بچه آدم پنچ شنبه نميائی..از اشکانم بکش بيرون..حرفی نزدم..رومو برگردوندم..صورتمو برگردوند..هی با توام..نگاش کردم..نمی دونستم چی بگم. حوصله درگيری را نداشتم..گفت.با توام! گفتم: خوب..با شلوغ شدن بوفه از فرصت استفاده کردم و بيرون اومدم...
دلم نمی خواست برم و دلم می خواست برم..با خودم کلنجار می رفتم..بار بايد کوتاه بيام يا بايد قوی باشم..چطوره به اشکان بگم؟ نه اون که هنوز منو نمی شناسه..باور نمی کنه!!! بهانه بيارم؟؟؟درمونده و افسرده منتظر روز موعود. تا اون روز ديگه با مليحه برخوردی نداشتم..دير سر کلاس می رفتم و زود بيرون ميومدم تا با اشکان برخوردی نداشته باشم..تصميمو چهارشنبه وقتی گرفتم که پدرم صبح زنگ زدن و گفتن چون مهمون دارن نمی تونن بيان منو ببينن...به روی خودم نياوردم ولی ته دلم با اينکه عذاب وجدان داشتم از چشم نامادريم می ديدم..تصميم گرفتم اصلا پنج شنبه دانشگاه نرم...و نرفتم..

ساعتی که قرار بود بريم سينما نشستم جلوی ماهواره ..ماهواره های قديمی..با کانال های مسخره...شيشه مشروب را سر می کشيدم و سيگار روشن کردم..اشکهام بی اراده رو گونه هام رو خيس می کرد و من از اشکها بيشتر حرص می خوردم تا بی عرضگيم از بی زبونيم..کم کم رو مبل داشت خوابم می برد که صدای زنگ در بلند شد..

بی حوصله و آشفته در رو باز کردم..اشکان بود..از ديدم قيافه ام شوکه شده بود منم از ديدن اون!‌باورم نمی شد به هر حال دنبالم اومده باشه..گفت: در پائين باز بود..حرف بی ربطی بود..گفتم: آهان...با کنکجکاوی تو خونه را نگاه کرد..تنهائی..جواب ندادم...

-حالت خوبه؟

- اوهوم.

- چرا حاظر نيستی؟

داشت خودش می شد...

- نميام..مريضم..

- منم مشروب زياد بخورم سيگار بکشم و شايد چيزای ديگه قاطيش مريض می شم...برای اين دانشگاه نيومدی خره؟؟؟ منو بگو نگرانت شدم..پاشو کاراتو بکن بريم...

- مشروب منو گرفته بود..سرم گيج می رفت..جوابی ندادم..سرمو انداختم پائين و بدون اينکه حتی تعارفش کنم که بياد داخل رفتم و روی مبل نشستم..

در واقع روی مبل گلوله شدم...داخل خونه شد در و بست..هيچی نگفتم..چند دقيقه ای بالای سرم ايستاد..مونده بود بايد چيکار کنه..گفت: منم نمی رم..تو اصلا حالت خوب نيست...مادرت اينا کی ميان؟؟؟

- نه..اشکان برو...همه منتظرتن..

- نه ...

- خانواده ات کی ميان؟؟؟

- خنديدم...خانواده؟

چيزی نگفت..نشست کنارم..

- حالا مثلا که چی؟؟؟

- چی که چی؟؟؟

-اينکارات؟؟؟

-کدوم؟؟؟

- اين کارات؟؟؟
بی حال خنديدم. بغلم کرد.

- می خوای باهام بخوابی آ‌ره..

جواب نداد. با وجود مستی می فهميدم که تعجب کرده اونم خيلی. حرفمو تکرار کردم..ايندفعه جوابمو داد.

- خفه شو!

بغلم کرد و برد تو اتاق جدی گفت: خوب سنگينی..رو تخت گذاشتمو پتو رو کشيد روم. خيلی سرد و خشک گفت : فردا با هم حرف می زنيم. رفت بيرون و در رو بست.

سعی کردم خوب گوش بدم..صدای در ورودی را نشنيدم يعنی هنوز تو خونه بود يا رفته بود؟ کم کم خوابم برد.

ساعت ۵ از خواب بيدار شدم. سرم از مشروب شب قبل درد می کرد. از جام بلند شدم که برم آشپزخونه. از ديدن اشکان که رو مبل مچاله شده بود ترسيدم و جيغ زدم. خوابالود چشماشو ماليد..

- هان سوسک ديدی مگه!

جريانای شب قبل مثل پتک می خور توی سرم! روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم اگه می شد اين مشروب لعنتی را نخورم..

خودمو با چای دم کردنو و نون گرم کردن مشغول کردم. اشکانم رفت دست شوئی ..

ـ چرا زود از خواب پاشدی ؟ می خوای بری نماز جمعه؟

خنديدم..

ـ هی حالا ظهر که میائی نهار بريم بيرون يا باز می خوای بچسبی به می و شراب نابو..

خنديدم. می و شراب يکيه!

- نه حالا جدی؟

گفتم: ببين اشکان جون؛ بچه های دانشگاه از من خوششون نمياد شايدم حق دارن. خودتون برين..

نگاهش نمی کردم. پشتم بهش بود؛ با حرص چای خشک را تو قوری بهم می زدم. از پشت بغلم کرد.

-ته قوری در اومد.

خشکم زد. تکون نمی خوردم. در گوشم آروم گفت: کی گفت با سر خر بريم بيرون؟ خودم و خودت. حالا آره يا نه..

بدنم يخ کرده بود. يک حس تازه. شهوت همراه با خجالت.

ـ آره يا نه؟

با صدائی که از ته چاه ميومد گفتم: اين يعنی چی؟

برم گردوند..نفسشو رو صورتم حس می کردم. پوستمو می سوزوند. خودمو کشيدم عقب..

ـ نترس..مکث کرد..جدی معنی حرفمو نفهميدی؟ يادت رفته دوست داشتن چجوريه؟

ازش دور شدم...عصبی گفت: ببخشيد فکر کردم..گمانم اشتباه کردم..

درو باز کرد. گفتم : اشکان..کجا؟ صبحانه..درو بست..

بغض گلومو فشار می داد..
قلبم از سينه داشت بيرون می پريد شايدم دلم می خواست بيرون بپره..منتظر بودم يا شايدم اميدوار بودم که بهم زنگ برنه..دو بار تلفن زنگ زد ولی اون نبود بی حوصله هر دو رو جواب کردم ..می ترسيدم زنگ بزنه و اشغال باشه تلفن.شب شده بود بازهم اميدوار بودم. با اينکه ته دلم می دونستم زنگ زدنی در کار نيست. تا صبح نخوابيدم. فکر فردا..با هم کلاس داشتيم. بايد چيکار می کردم نمی رفتم؟ اصلا کاش حدف ترم کنم. چطور می تونستم نگاههای سنگين بقيه را تحمل کنم؟ صبح داغون و خواب آلود رفتم دانشگاه..سر کلاس نيومد..بايد خوشحال مي شدم ولی حالم بدتر شد نيمکتها و همه چی منو می خوردن..زدم بيرون بی هوا تو خيابون می گشتم. بی خودی گريه می کردم..بی دليل حتی خاطراتمم مرور نمی کردم ..دلم برای خودم تنگ شده بود..هوا تاريک شده بود خسته يک تاکسی دربست گرفتم..با زور کليدو تو در چرخوندم..در بازبود..صبح با اون حال خراب يادم رفته بود در رو ببندم....کورمال کورمال رفتم تو اتاق..چراقو روشن نکرده با روپوش پريدم رو تخت. زدم زير گريه بلند بلند..برام مهم نبود همسايه ها بشنون يا نه!!!حس کردم يکی نوازشم می کنه جيغ کشيدم..خنديد..نترس کوچولو..از ترس لکنت گرفته بودم..در باز بود..من ساعت دوم اومدم دانشگاه ديدم نيستی..بچه ها گفتن خوب نبودی ترسيدم..اومدم دم در ديدم در بازه..کجا بودی..چرا گريه ميکنی؟ هيستريک شده بودم..شروع کردم مشت زدن بهش ..ازت متنفرم..از همتون متنفرم..همتون آدمو واسه يک چيز می خواين..خودتونم ميائين و خودتونم می رين..يک بند جيغ می زدم کتک می زدم..و گريه می کردم..تا اون موقع اينقدر حالت روانی از خودم نشون نداده بودم!
اون در عوض می خنديد دستامو گرفته بود که بيشتر حرصم می داد..بعدم بغلم کرد راست می گی عزيزم..محکمتر بغلم کرد..مغنعه ام را درآورد..رو موهامو دست کشيد. حالم داشت بد می شد..نفسم داشت تنگ می شد حمله عصبی..با زور خودمو کشيدم ازبغلش بيرون..با تعجب و وحشت نگاهم می کرد..باز اومد جلو..آروم بغلم کرد..تو گوشم آروم حرف می زد..هيچی نيست..الان خوب می شی..هيس..هيس..برام جالب بود که نمی خواد منو ببره دکتر يا از ترس نمی ذاره بره..بهتر شدم...- آب می خوای..جواب ندادم..دلم نمی خواست ار بغلش دربيام..سرمو گذاشتم رو پاش..آروم با موهام بازی می کرد چشمامو بستم..گفت: از کی غذا نخوردی رنگ و روت عين گچه. گفتم: نمی دونم ولی هيچ جا نرو..گفت: نمی رم..ولی بذار يک تلفن کنم پيتزا بيارنباهاش رفتم تو سالن..يک سبد رو ميز بود..گفتم اين چيه؟ کلمو کردم تو سبد يک موجود کوچولو توش وول می خورد. ذوق کردم..خنديدم. اين از کجا اومده..خنديد..گفت: گربه همسايه چند وقته فارغ شدن بعد شوهرشون رفتن آلواتی تعداد بچه هاشونم زياده گفتم شايد بخوائی يکيشو نو به فرزندی قبول کنی..گفتم..وای چه نازه..اسمش چيه؟ گفت: نه ديگه بچه تو‌ئه!گفتم: دختر يا پسره؟- پسر گمانم.خنديدم..پس اسمشو می زاريم پنجول.
******

# : 14 Jul 2006 18:59


سلام امیدوارم حالتون خو ب باشه از داستانی که نوشتین خیلی خوشم اومد دست به قلمت حرف نداره بر عکس من چند تا نکته هست که دوست دارم بدونی
1: به نظر اگر یه نفر تنها باشه نمیتونه زندگی کنه و طبق خواسته هایی که داره اونا رو عملی کنه؟
2: وقتی هر انسانی کاری رو شروع میکنه باید تا اخرش بره حالا فرقی نمیکنه خو ب باشه یا بد انرو دیگه تو میدونی که به کودوم طرف ببری منضورم اهدافی هست که داری
3: نمیخام نا امیدت کنم ولی بعضی مواقع چیز هایی که خیلی به کمکت میومدن برات مشکل ساز میشن به نظر من همیشه سعی کن اول از همه خودت باشی نه کسه دیگه
4: خیلی خوب نوشتی ولی یه مشکل خیلی کوچیک من میبینم و او اینکه اسم تمامی افراد هست جز خودت خوشهال میشم با هم بیشتر اشنا بشیم البته در صورت تمایول

# : 17 Jul 2006 10:01


ممنو از لطف و نظر شما
شهلا 23 تهران ایرانپارس
sheva_bahal@yahoo.com

جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB