صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / چشماني دنبال رويا ( قسمت اول)
. 1 . 2 . >>
نویسنده پیام
# : 8 Jul 2006 01:02


سلام به همه دوستان
مدت ها بود كه مي خواستم از خاطرات فراوان سكسيم براتون بنويسم ولي چون بيشتر دوست داشتم خاطرات سكسي رو بخونم از نوشتن خودداري مي كردم اما بلاخره تصميم گرفتم بنويسم. بگذريم.
ماجرا از دانشگاه شروع شد. من تو يكي از دانشگاه هاي معتبر تهران پزشكي مي خونم. در بين هم كلاسي هام دختري بود به نام ليلا. كه از قضا عاشق دوستم امير بود و چون من با ليلا خيلي راحت بودم قضيه خاطرخواهي امير رو براش شرح دادم كه اونجا بود متوجه شدم ليلا هم كم عاشق امير نيست. خلاصه به هر زحمت ما اين دو كبوتر عاشق رو به هم رسونديم. من و ليلا تقريبا با هم خيلي راحت برخورد مي كرديم. دست و ماچ و بوسه از لوازم اوليه كار ما بود و بعد از ازدواج با امير هم كه ديگه بهش مي گفتم زن داداش. روز عروسي امير و ليلا رسيد. من تو عروسي اين دوتا تازه متوجه شدم از چه نعمتي غافل بودم ( اخه معمولا دختراي خوشگل به زحمت بتونن از دست من در برن) بله اون حوري بهشتي كه تو عروسي ديدم رويا بود خواهر ليلا. البته بعدا امير بهم گفت. و برام جالب بود كه همين رويا خانم كه دو سال از من و ليلا كوچكتر بود توي دانشگاه ما مهندسي شيمي مي خوند و من اصلا متوجه حضور اون تو دانشگاه نبودم. به كمك امير تونستم بفهمم چه رشته اي درس مي خونه و كي كلاس داره و ...
يكي دو روزي آمارش رو گرفتم. و بعد تصميم گرفتم مخش رو بزنم. جدا بدجوري عاشقش شده بودم آخه خدا تو خلقت رويا چيزي كم نگذاشته بود. ( اينو از همين سايت ياد گرفتم) اين بود كه با امير ترتيب رفتن به جاده چالوس رو داديم . من و رويا و امير و ليلا. امير هم ماموريت داشت تا مخ ليلا و رويا رو بزنه تا هردوشون بيان. پنج شنبه ساعت 10 شب بود ديدم زنگ تلفن خونه به صدا در اومد تا برداشتم ديدم امير. گفتم چيه؟ چه خبر؟ گفت بچه كوني رديفه؟ گفتم آره بابا تو چي؟ گفت منم مخشونو زدم هردو پاكار اومدن هستن. باهاش قرار گذاشتم و صبح رفتم سراغشون. ساعت 6 صبح درب خونه اشونو زدم ديدم اول ليلا اومد بعد امير منم تو ماشين منتظرشون نشسته بودم. گفتم به خشكي شانس پس عشق ما كو؟ كه يهو ديدم خانم خانما تشريف آوردن. واي ست مانتو آبي و شلوار لي آبي و روسري سفيد با راهاي چهارخونه آبي و موهاي مشكي. تو دلم عروسي بود. امير هم تا اومد بشينه گفت من و عشقم ( ليلا) عقب مي شينيم آخه خانمم نازيش كم شده. همگي خنديديم و درب عقب ماشين رو باز كردن و سوار شدن و رويا خانم رو به اجبار فرستادن جلو. ليلا اصلا متوجه قضايا نبود چون امير حسابي داشت بهاش عشق بازي مي كرد و فكر كنم فقط و فقط امير رو مي ديد و خواهرش رو به كلي فراموش كرده بود. خلاصه هر جوري بود راه افتاديم.
ادامه دارد...

# : 8 Jul 2006 10:49


ادامه رو اينجا ميزارم كه خوندن داستان راحت باشه
ممنون از داستان لطف كن داستانهاي بعديت رو تو يه تاپيك دنبال كن... اينجوري خواننده ها سردرگم نمي شند

========
ادامه:
هر جوري بود راه افتاديم. تو راه حواسم بهش بود مي ديدم هي خيره مي شه بهم تا نگاش مي كردم لبخند مي زد و جلو رو نگاه مي كرد منم آخرش چشمك مي زدم و يا تا خوابش مي برد مي زدم به دستش. چند بارم باهاش شوخي كردم ولي فقط خنده تحويلم مي داد. تا اينكه رسيديم. امير يه سري وسايل رو برداشت و به كمك ليلا رفتن تا يه جاي مناسب پهن كنن. رويا هم رفت از صندوق عقب ماشين بقيه وسايل رو بر داره و ببره. من تا رفتم طرف رويا ديدم سر رويا توي صندوق عقب و حسابي كون رو داده بالا واي كه چه صحنه اي بود. آروم دستمو گذاشتم رو كمرش گفتم رويا جان شما چرا؟ من مي برم عزيزم. طفلكي يهو هل شد تا اومد سرشو بياره بالا سرش خورد به درب صندوق عقب. منم سريع بغلش كردم و سرش رو به آغوش گرفتم( عين مادرا) و يه كمي با دست نازش كردم و سرشو ماليدم. بعد بهش گفتم خيلي درد گرفت؟ آروم لبخند زد و گفت نه. مهم نيست. تو همين حين بود كه ديدم امير و ليلا زل زدن به ما و دارن ما رو نگاه مي كنن. يهو گفتم چرا اينجوري نگاه مي كنيد؟ چيزي شده؟ يكدفعه به خودم اومدم ديدم سر رويا تو بغل منه و دارم نازش مي كنم. واي نمي دونيد چقدر هل شدم. گفتم ببخشيد. حواسم نبود. آخه سرش خورد و ... كه يهو هر چهارتايي زديم زير خنده.
اون روز حسابي داشت خوش مي گذشت. من و رويا هر ثانيه بيشتر به هم نزديك مي شديم . ديگه با هم آب بازي مي كرديم و در كل همون جوري كه با ليلا راحت بودم حالا با رويا هم راحت شده بودم. بعد ناهار امير به ليلا گير داد كه تو اين هوا قدم زدن مي چسبه و از اين حرفا. همين شد كه ليلا رو با خودش برد. واي از اين بهتر نمي شد منو و رويا تك و تنها. حالا همه چيز آماده بود. اما چطوري بايد بهش مي گفتم؟ سر صحبت رو باز كردم. گفتم رويا جان سرت چطوره؟ درد كه نمي كنه؟ خنديد و گفت نه. ولي معراج دكترم دكتراي قديم. اينجوري مي خواي به داد مريضا برسي؟ گفتم چطور؟ گفت لااقل بيا نگاه كن ببين چيزي نشده باشه ورمي چيزي؟ من همين جور كپ كرده بودم واي خداي من يعني بيدارم؟ منم از فرصت استفاده كردم بهش گفتم بيا سرتو بزار رو پاهام تا نگاه كنم. تا روسريش رو باز كردم ديدم همون مانكني كه هميشه تو خيالم بود دختري با هيكل مانكن و سينه هاي توپ و موهاي مشكي اونم بلند كه من عاشق اين قسمت از ماجرام. ديدم موهاي بلندش رو بسته گفتم رويا اينجوري نمي شه بايد بازش كنم گفت خوب بازش كن. آقاي دكتر شما هر چي بگي مريضت گوش مي ده. منو مي گي تا ديدم اوضاع اين جوريه گفتم رويا پس بيا بريم تو ماشين اينجا كنار جاده است ديد داره خوب نيست آخه غيرتم خوب چيزه. خنديد و گفت بريم. جاتون خالي پرده ماشين رو كشيدم رفتيم عقب موهاشو باز كردم سرشو خوابوندم رو شونه هام دست مي كشيدم لاي موهاش بعد گفتم رويا مي خواي كلي معاينه ات كنم؟ لبخند زد و گفت ميل خودته من حاضرم. آخ ديگه من رفتم رو ابرا دكمه هاي مانتوش رو باز كردم يه تاپ سفيد خوشگل زيرش بود زدم بالا و شلوارشم كشيدم پايين. واي خداي من دخترا با سوتين و شرت بي نظير مي شن( البته دختراي ايراني قربونشون برم) ديگه چيزي نفهميدم و افتادم به جونش كلي ازش لب گرفتم. ديدم از رو شلوار دست مي كشه به كيرم. گفتم رويا جان عسلم آزادش كن بزار نفس بكشه داره جون مي ده. خنديدو دكمه هاي شلوار رو باز كرد و شلوار و شرت رو با هم كشيد پايين . يه چند دقيقه دست كشيد روش نگاش كرد. به شوخي گفتم افتخار مي دي ببوستت؟ خنديد گفت نه معراج از ساك زدن بدم مي ياد گفتم بي خيال. دستمو كشيدم رو سينه هاش با نوكش بازي مي كردم زبونمو كشيدم به نوكش واي سينه هاش سفت سفت شده بود. خوابوندمش رو صندلي و از گردنش شروع كردم ليس زدن و كم كم اومد پايين تر سينه . ناف. واي اصلا نفهميدم كي و چه جوري سوتينشو در آوردم ولي شرتش يادمه با دندون كشيدم پايين. ديدم يه كس اصلاح شده بدون مو. معلوم بود خانم خانما برنامه داشتن و مي دونستن.( پدر تجربه بسوزه) منم تا ديدم تر و تميزه شروع كردم به خوردن. زبونمو مي كشيدم به جوجولش و لباي كسش رو باز كرده بودم و حسابي ازش لب مي گرفتم. ديگه داشت دست و پا مي زد. دستم رو سينه هاش بود و زبونم رو كسش. ديگه طاقتش تموم شده بود هي مي گفت معراج بزار توش واي آه آه آه جرم بده. مال خودت. اما بهش فهموندم كه دختري و من نمي خوام الان افتتاحت كنم و مايه آبرو ريزي بشه هر طوري بود منظورم رو بهش رسوندم كه بايد از عقب بكنمش. اونم كه ديگه طاقتش بريده بود سريع برگشت اما مگه تو مي رفت. سوراخ كونش تنگ تنگ و كير ما مردونه و غيرت عرب. مونده بودم چه جوري بفرستمش تو. يه خورده با انگشت باهاش بازي كردم ديدم نمي شه. با اين وضع هم كه نمي شه از ماشين بيرون رفت كيف رويا هم كه صندوق عقب بود. يه تف زدم در كونش و سر كيرمم با وجود دوست نداشتن رويا از اين كار يه خورده ساك زد و به زحمت كردم تو و با دستم جلوي دهنش رو گرفتم كه ديدم اشكاش جاري شد. گفتم رويا اگه بخواي گريه كني تموم مي كنم با سر اشاره كرد كه نه راحت باش و ادامه بده. شروع كردم تلمبه زدن. از اونجايي كه اسپره نزده بودم يه 5 دقيقه نشد ديدم آبم راه افتاد گفتم چيكار كنم داره مي ياد. گفت بريز تو كونم معراج . آه آه واي منم همشو خالي كردم تو كونش. بعد از پشت بغلش كردم و بوسيدمش و زير گوشش گفتم عشق مني دوست دارم. ببخشيد دردت گرفت. لبخند زد و گفت فداي سرت من خيلي وقت بود منتظر همچين روزي بودم. گفتم چطور؟ گفت آخه تو دانشگاه پيش خواهرم ديده بودمت و خيلي ازت خوشم اومده بود ولي روم نمي شد پيشت بيام تا عروسي كه ...
منم بوسيدمش و گفتم پس فعلا بايد بگم دوستيمون مبارك. و قرار شد فردا تو دانشگاه ساعت 12 همديگرو ببينيم.
منتظر داستان هاي بعدي منو رويا باشيد.
نويسنده : معراج

تازه امروز اولین روز از باقیمونده عمرته... کی میره این همه راه رو!
# : 8 Jul 2006 11:24


مرسی از کمکت. به این می گن کم تجربگی. این یه دونه رو شرمنده دفعه بعد درست می شه. مرسی

# : 8 Jul 2006 18:28


جالب بود
ادامه بده

# : 8 Jul 2006 18:36


شایان جان امروز یه دونه جدید نوشتم فرستادم تیترش اینه یه لحظه خوشی
اونو بخون نظر بده خوشحال می شم
در ضمن پیشنهاد و نظراتتون برام خیلی مهمه و نقایص کار رو می تونم جبران کنم پس کمک کنید تا ماجراهارو شیرین تر و جذاب تر بیان کنم هر چند که همین جوری که اتفاق افتاده و خود واقعیت قشنگتره
در هر صورت ممنون

# : 9 Jul 2006 18:13


:dاما خیلی سریع با هم سیب زمینی شدید منطقی نیست

# : 9 Jul 2006 23:24


تو اینجا نمی شه کلیات رو توضیح داد وگرنه اون قضیه چالوس از صبح ساعت 6 بود تا غروب
مرسی که نظر دادی

# : 11 Jul 2006 17:29


اینم ایمل و آی دی من
Mail: meraj_ashkan_85@yahoo.com
ID: meraj_ashkan_85
متشکرم

# : 12 Jul 2006 20:59


منتظر نظرات سایر عزیزان هم هستم
برای نظرات خصوصی هم می تونید میل بزنید
متشکرم

# : 21 Jul 2006 13:51


سلام به همه دوستان
دوستان خواهشا کم لطفی نکنید خاطرات رو می خونید آخرش نظرتون رو بنویسید خوشحال می شم
متشکرم

. 1 . 2 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB