Quoting: lili naze
والا اگه بخوام اولین باره اولین بارش رو که معمولا خودم به حساب نمیارمش رو بگم باید بگم
کلاس اول ابتدایی بودم
یه دوستی داشتم که قرار بود چون مامان و بابام میخواستن یه سفری برن و زمان امتحانات بود خونه اونا بمونم
نصفه شب
بیدار شدم برم دستشوئی دیدم تلویزیون هال روشنه
یه لحظه فقط دیدم یه صحنه مبتذل بودش ولی سریع رفتم دستشوئی
خیلی بدم اومده بودش
خیال میکردم کاره بد میکنن
توی تاریکی دونفر رو هم میدیدم که سیاه بود سایه اشون و وول میخوردن زیر پتو
یحتمل مامان و بابای دوستم بودن