صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / علم و فناوری / نشانی از عشق
<< . 1 . 2 . 3 . 4 .
نویسنده پیام
# : 13 Jul 2008 20:56


تراشه‌ای که می‌بیند
از روش‌های قدیمی دست باید شست،رایانه‌ها را جور دیگر باید ساخت!
موجود عجیبی است. به امعا و احشای یک رایانه می‌ماند که همه را بیرون کشیده‌اند و همین طوری روی هوا ول کرده‌اند. پنج تا تخته مدار که با مقادیر معتنابعی سیم به هم وصل شده‌اند، پیکر یا شاید مغز او را تشکیل می‌دهد. آفرینده این مخلوق "کوابنا بواهن" نام دارد. آفریده او با چشمی از حدقه درآمده که در واقع یک عدسی است، به آفریدگار خود خیره خیره نگاه می‌کند. این عدسی به یکی از تخته مدارها وصل است و به هر چه چشم می‌دوزد، تصویر آن پس از طی چند خوان الکترونیک بر صفحه نمایشی نمایان می‌شود. بر روی صفحه نمایش حرکت سر و ایما و اشاره کوابنا، انگار که از پس یک شیشه بخار گرفته، به چشم می‌خورد.
ظاهرن ریزتراشه‌هایی که بر روی تخته مدارهای این موجود یا دستگاه یا هر چیز که بتوانی بنامی‌اش به کار رفته، از جنس همان‌هایی است که از یک جعبه موسیقی همراه تا بک ابررایانه را بر پایه همان‌ها می‌سازند. اما شباهت به همین جا ختم می‌شود. از این ماشین نمی‌توانید توقع داشته باشید که متنی را پردازش کند و یا برای شما نامه الکترونیک بفرستد؛ اما او کاری می‌تواند بکند که رایانه‌های معمولی ما از انجام آن به صورت زنده و هم‌زمان با وقوع عاجزند:"او می‌تواند ببیند."
طبعن شاید نتوان آن را صاحب هشیاری قلمداد کرد، اما توانایی‌اش را هم نباید دست کم گرفت. این ماشین قادر است خطوط و حدود پیرامونی هر یک از اشیایی را که در میدان دیدش قرار می‌گیرد، از طریق سازماندهی و پردازش محرک‌های نوری ساده‌ای که به چشم آن وارد می‌شود، تشخیص دهد. نتیجه کار هم تصویری قابل قبول و کارآمد است؛ گویی آن را در ذهن خود-از آنچه بدان می‌نگرد- آفریده است.
در عوض بلعیدن وهضم کردن انبوهی از اعداد بدون ذره‌ای فکر کردن، که کار رایانه‌های معمولی است، تراشه‌های به کار رفته در این دستگاه تلاش می‌کنند تا مشابه یاخته‌های عصبی بخش اولیه "قشر بینایی مغز" رفتار کنند، بخشی از مغز که تقریبن به انداره دو تای کف دست یک نوزاد است.
اما این کار، کار بزرگی است. انگار که یکی از شاخه‌های درخت تکامل رایانه‌ها به موجودی شبیه به انسان خواهد انجامید و موجودی که ما می‌بینیم، یکی از نخستین نیاکان آن انسان‌نماها است.
هدف کوابنا بواهن از ساختن چنین دستگاهی، مطالعه نحوه کارکرد مغز بوده است. او که اکنون در دانشگاه استنفورد در کالیفرنیا مشغول است، تا چندی پیش در دانشگاه پنسیلوانیا در فیلادلفیا بود و ساخت دستگاه را نیز به همراهی همکاران خود در همان دانشگاه آغاز کرده بود. دانشمندان علوم اعصاب که با مغز موجودات زنده سروکار دارند، آرزویشان این است که بتوانند به همین راحتی و آزادی با مغز واقعی کار کنند که بواهن و یارانش با دستگاه دست‌سازشان انجام می‌دهند. بر روی مغز یک پستاندار نمی‌توان هم‌زمان فعالیت چندین تک یاخته عصبی را درست در زمان فعالیتشان شناسایی،ردیابی و پابیش کرد. یا نمی‌توان ارتباطات میان هزاران یاخته عصبی را دست کاری کرد و بعد به بررسی نتیجه کار پرداخت. ولی ماشین ساخته‌ی بواهن همه‌ی اینها را برای پژوهشگر ممکن می‌سازد و چه بسا بیش از این هم دست او را باز می‌گذارد. بواهن اما آرزوهایی بزرگ‌تر را در سر می‌پروراند:"من می‌خواهم تمام زیروبم و ته‌وتوی مغز را در آورم و آن قدر خوب بشناسمش که خودم بتوانم مغزی بسازم!"
تا کنون خیلی‌ها چنین خیالی در سر داشته‌اند. همین الان هم غیر از بواهن و گروهش،دیگران هم دست‌اندرکار ساخت شبکییه‌ی مصنوعی بوده‌اند.اما این کارها دست گرمی محسوب می‌شود. هدف چیز دیگری است. گام‌های بعدی در حکم حرکت‌های انقلابی خواهند بود. بواهن که از حالا برای کسب مقام قهرمان قهرمانان عزمش را جزم کرده است. او می‌خواهد بر مبنای کاربردی که از تراشه‌های خود گرفته است، رفته رفته مجموعه‌ای بیافریند که به مانند قشر کامل مغز عمل کند. او می‌خواهد مغزی از جنس سیلیکون بسازد. تراشه‌های او باید بتوانند مثل قشر مغز از پس کارهای زیادی بربیایند؛ چهره‌ها را شناسایی کنند، قادر به تکلم و پردازش زبانی باشند، و حافظه خود را چون انسان به کار گیرند. راهی که او پیش گرفته، به ساخت بافت مصنوعی عصبی و با کمک آن، تولید اندام‌های مصنوعی عصبی منتهی می‌شود. مسیر او درست به نظر می‌رسد و هدف آن هم مشخص است. نهایتن کسانی که مغزشان از هر نوع جراحت یا بیماری آسیب دیده است، چشم امید به محصول تلاش‌های او خواهند داشت. برای بسیاری از دانشمندان لحظه‌ای لذت‌بخش‌تر و زیباتر از درمان یک بیمار وجود ندارد. لحظه‌ای که کسی پس از یک عمر حسرت راه رفتن بر پایهای خود گام نخست را بر می‌دارد، نابینایی که چشم به جهان روشن می‌گشاید، پدربزرگی که نوه‌ی دوست‌داشتنی‌اش را پس از مدت‌ باز می‌شناسد، یا بیمار سکته‌ی مغزی که قوه‌ی جهت‌یابی‌اش را به دست می‌آورد و دیگر در خیابان‌ها سرگردان نخواهد بود. اگر قادر باشیم با کاشت یک تراشه سیلیکونی در مغز، ارتباط با توده لطیف،حساس و زنده‌ی یاخته‌های عصبی را برقرار کنیم، آنگاه چنین صحنه‌هایی هر لحظه دل مردمان را به وجد خواهد آورد. این گام اول است در گام بعدی می‌توان روزگاری را تصور کرد که با کمک کاشت تجهیزات و بافت شبه عصبی در مغز یک انسان سالم، بتوانیم توانایی‌ها او را چندین برابر قوت بخشیم.
اين رشته سر دراز دارد
چندين سال است كه چنين انديشه‌اي در نظر دانشمندان به حيات خود ادامه داده است و تلاش آنها در شبیه‌سازی عملکرد شبکه‌های عصبی،مسبوق به سابقه است. اکنون از دل آن افکار و آرزوها، نهال نورس امید برای مشابه‌آفرینی سخت‌افزاری مغز قد بر کشیده است. پس از چند دهه که همگان در پی این بوده‌اند که یاخته‌های عصبی ما چگونه کار می‌کنند و چگونه عملکرد‌های مغز ما بر مبنای کنش گروهی آنها حاصل می‌شود، امروز به جایی رسده‌ایم که بخواهیم همان کارکردها را بر روی تراشه‌ها شیه‌سازی کنیم. چندی پیش پژوهشگران برای تقلید فعالیت‌های یاخته‌های عصبی به الگوهای ریاضی رو آوردند تا بر مبنای آنها، ساختارهایی طراحی کنند که خروجی‌هایشان همان خروجی‌های شبکه‌های عصبی باشد. آنها تا امروز دستاورد‌های ساده‌ای هم داشته‌اند. در ساخت وسایلی که هر روز در دستان ما به کار می‌آیند، از همین دانش استفاده شده است. امکاناتی از قبیل تنظیم خودکار عدسی دوربین‌های عکاسی دیجیتال، از آن جمله‌اند.
اما اگر کار به همین‌جا ختم شود که دستاورد چشم‌گیری نخواهیم داشت علت این بضاعت اندک تا امروز، شاید این بوده است که گاهی عجول بودن دانشمندان یا مشتریان باعث می‌شود بخواهند در مسیری که ذاتن به دلیل دانش اندک بشر به کندی طی می‌شود، هر چه زودتر نتایجی ملموس عایدشان شود. از این رو،بسیاری از جزئیات را از قلم می‌اندازند و پاره‌ای کارها را حدودی و از روی تخمین انجام می‌دهند. البته با این کار شاید تا حدودی خیالشان راحت می‌شود که کارشان ثمربخش است؛ اما آنچه بدست می‌آورند طبعن ساده و مقدماتی خواهد بود. حال اگر بخواهیم به روش معمول رایانه‌ها، مهارت یاخته‌های عصبی (پی یاخته‌ها) را عینن شبیه‌سازی کنیم، چاره‌ای نخواهیم داشت جز اینکه در مصنوع دستمان توانی را به ودیعت بگذاریم که بتواند صدها میلیون معادله را در هر ثانیه حل کند. کاری که از رایانه‌های معمولی امروزی و شاید از ابررایانه‌ها هم به دشواری بتوان انتظار داشت.
مسئله، از تفاوت پردازش اطلاعات در مغز انسان و رایانه‌های رقمی (دیجیتال) ناشی می‌شود. مطابق سنتی که اکنون چند دهه قدمت دارد، رایانه‌ها بر مبنای بیت (Bit) کار می‌کنند؛در اصل،بر مبنای دنباله‌هایی متشکل از بیت که هر یک از این بیت‌ها می‌توانند مقادیر صفر یا یک به خود بگیرند.ورودی‌های یک رایانه به صورت همین دنباله‌های صفر ویک رمزبندی می‌شوند و خروجی آن نیز از این قاعده مستثنا نیست.اما در دل هر رایانه ریز تراشه‌هایی جا خوش کرده‌اند و آجرهای به کار رفته در بنای ساختمان هر یک از این واحدهای ساختمانی ترانزیستورها هستند. هر یک از این واحدهای ساختمانی در حکم یک کلید الکترونیک است و آنچنان عمل می‌کند یا وضعیت خاموش به خود می‌گیرد و یا وضعیت روشن و این خود بر مبنای خاموش یا روشن بودن ترانزیستورهای دیگری است که ورودی آن را تامین می‌کنند. همین دو وضعیت خاموش یا روشن ترانزیستورها،نماینده صفرها و یک‌هایی هستند که در تشکیل رشته‌های اطلاعاتی و در پردازش اطلاعات به کار می‌روند. پس این کلیدهای کوچولوی الکترونیک بر مبنای ورودی صفر و یکی که می‌گیرند، رفتاری دوگانه و حالتی ایده‌آل دارند یا روشن هستند که نمایانگر خروجی یک خواهد بود و یا خاموش‌اند که به معنای خروجی صفر است.
همه اینها به کنار، یک رهبر نیز در هر رایانه مشغول هدایت و هماهنگ کردن اجزا است؛مانند یک رهبر ارکستر که ضرباهنگ نواختن سازها را یکسان می‌کند. این عضو ارشد باید فعال باشد تا طراح رایانه مطمئن شود که همه عملیات‌ها به موقع و منظم انجام می‌گیرند. با تپش‌های خود،قطع و وصل شدن ترانزیستورها را هاهنگ می کند. بد نیست بدانید که رایانه پنتیوم دو گیگاهرتزی که این روزها روی میز کار بسیاری از ما جا خشک کرده،ساعتی دارد که در هر ثانیه دو میلیارد ضربان دارد و بر بستر همین ضربان‌های دائمی است که فعالیت ترانزیستور‌های رایانه نیز، هرگاه که عمل می‌کنند،با هم هماهنگ است خوب این خیلی عالی است و نهایت دقت و وضوح را به ما می‌دهد. محاسبات رایانه هم همگی، از واژه‌پردازی گرفته تا محاسبات ریاضی پرسرعت،همگی نیاز به همین دقت و چهارچوب مشخص و تنظیم شده دارند. اما همین مبنای خط‌کشی شده کار رایانه، هر گاه که با فعالیت‌ها و توانایی‌هایی پیچیده‌ی مغز انسان طرف می‌شود، به هیچ کاری نمی‌آید؛توانایی‌هایی که آنچنان در ذهن ما پرسرعت عمل می‌کنند که انگار هیچ فاصله‌ای میان تاثیر گذار و تاثیرپذیر وجود ندارد؛می‌بینیم و بلافاصله می‌شناسیم، در میان هیاهو یک صدای خاص را تمیز می‌دهیم، و از این دست مثال‌ها فراوان است. همه اینها از آنجا بر می‌خیزد که مغز ما روشی را برای پردازش اطلاعات به کار می‌گیرد که با روش رایانه‌ها فرق دارد. پس از مدتی که از ساخت رایانه‌ها به دست بشر می‌گذشت، در اواخز دهه 1980 میلادی دانشمندی خوش‌فکر به نام کارور مید متخصص ریزتراشه‌ها از کلتک (موسسه فناوری کالیفرنیا) در شهر پاسادنا،نظری انقلابی را مطرح کرد. او گفت اگر ما می‌خواهیم رایانه‌های ما نیز به مانند مغزمان درست هم‌زمان با وقوع وقایع و همچون موجودی زنده رفتار کنند،چرا مدام به سراغ طراحی نرم‌افزارهای چنین و چنان برویم و سخت‌افزار را به حال خود رها کنیم؟ در نتیجه،پیشنهاد کرد که سخت‌افزاری همانند و بر مبنای طرز کار یاخته‌های عصبی مغز بسازیم.
مید به این نکته پی برده بود که می‌تواند این کار را درست با همان ترانزیستورهایی که کاربرد آنها در ساختن رایانه‌های دیچیتال معمول است. انجام دهد. در اینجا باید یادآوری کرد که جدای از خروجی صفر و یکی که ترانزیستورها به ما می‌دهند، کارکردشان نیز دو حالت متفاوت دارد و به عبارتی قادرند دو نقش مختلف را بازی کنند. یکی مربوط به هنگامی است که تحت یک ولتاژ معین (که از حد و آستانه مشخصی بیشتر باشد) ترانزیستور به مانند یک کلید عمل کرده، به یکی از دو وضعیت خاموش یا روشن تغییر وضع می‌دهد (و پیش‌تر به کاربرد آن در رایانه‌ها اشاره کردیم) اما نقش دوم ترانزیستورها،عملکرد آنها به عنوان یک تقویت کنند در ولتاژهای کوچک‌تر است. در چنین شرایطی ترانزیستور در قبال دریافت یک جریان کوچک ورودی، یک جریان بزرگ‌تر و تقویت شده از خود بیرون می‌دهد که اندازه‌اش متناسب با انداره ولتاژ ورودی است. یعنی ترانزیستور در این حالت با مقادیر پیوسته‌ی ورودی سروکار دارد و مقادیر پیوسته‌ی خروجی نیز تولید می‌کند؛ پس ابزاری قیاسی(آنالوگ)خواهد بود.
خرق عادت از نوع آهسته وپيوسته
کارور مید ترارنزیستورها را در نقش دوم به کار گرفت، در نتیجه توانست مدارهایی بسازد که رفتار الکتریکی آنها همانند یاخته‌های عصبی واقعی بود. تا زمانی که سیگنال‌های ورودی با فاصله‌ای در حدود چند هزارم ثانیه از یکدیگر از راه می‌رسیدند، مدار آن ترانزیستوری که قرار بود عملکرد یاخته‌های مغزی خاصی را تقلید کند، ورودی‌های مذکور را با هم جمع می‌کرد. اگر مجموع آنها از مقدار معینی می‌گذشت، خیزشی در خروجی ترانزیستور رخ می‌داد؛درست همانند پی‌یاخته‌های مغز انسان،در این حالت، ساعت مرکزی نیز دیگر نقشی بازی نمی‌کرد و بر اثر آن،مصرف نیرو به نحو چشمگیری کاهش پیدا می‌کرد. بواهن ماجرا را چنین وصف می‌کند؛در طول چهل سال گذشته،رایانه‌های خود را به سبک و سیاق دیگری ساخته‌ایم و اکنون راهی در پیش گرفته‌ایم که با روش گذشته کاملا بیگانه است.
نخستین یاخته‌های عصبی سیلیکونی که مید ساخته بود، چندان دقیق و کامل عمل نمی‌کردند؛اما به هر حال رفتار آنها به تقریب مانند رفتار الکتریکی یاخته‌های واقعی بود. از آن هنگام تلاش‌های بسیاری صورت گرفت تا نوبت به بواهن و همکارانش رسید که توانستند بر پایه تجزیه و تحلیل دقیق و بر روی مرکز بینایی در مغز جانوران گوناگون، تراشه‌هایی سیلیکونی بسازند که کار شبکیه و بخش اولیه‌ی قشر بینایی مغز پستاندران را به خوبی و با دقت و جزئی‌نگری بسیار بیشتری نسبت به ساخته‌های پبیشین، تقلید می‌کنند. جدیدترین تراشه‌ی شبکیه‌ی مصنوعی ساخته‌ی آنها، می‌تواند با وضوح 96 در 60 سلول تصویری(پیکسل) تصاویر را ببیند. آنچنان که بواهن خود می‌گوید،توانایی این تراشه هنوز هم 200 بار از دقت و ظرافت شبکیه‌ی انسان کمتر است؛اما آن‌قدر هست که چهره‌ی یک انسان را تشخیص دهد و حتی گاه بتواند دو چهره را از هم تمیز دهد.
این شبکیه‌ی دست‌ساز، از ترانزیستورهای حساس به نور تشکیل شده است که بر روی سطح آن قرار گرفته‌اند. این ترانزیستورها نور تابیده به سطح را دریافت کرده، هر یک سهم خود را به ولتاژی اندازه‌پذیر تبدیل می‌کند. اندازه این ولتاژ متناسب است با شدت نوری که دریافت شده،و مادام که تابش نور ادامه یابد،ولتاژهای خروجی نیز برقرار خواهند بود. این سیکنال‌های تولید شده،سپس به درون صفوف مرتب یاخته‌های عصبی شبکیه‌ای (البته باز هم از نوع مصنوعی آن)، که در چند ردیف به مانند صافی‌هایی قرار گرفته‌اند، وارد می‌شوند و البته با تعامل با یکدیگر، پذیرا و پردازشگر سیگنال‌های ورودی هستند. اینجا همان جایی است که حرکت‌ها و نیز تضاد در میزان درخشش نور، یا سایه روشن‌ها، تشخیص داده می‌شود واین خود به معنای تشخیص لبه‌های اشیا در صحنه‌ی رویت شده است. اما باید در نیرو و زمان، که بسیار ارزشمندند،نهایت صرفه‌جوی به عمل آید. پس تنها همین بخش دست‌چین شده و به دردبخور اطلاعات است که به مرحله‌ی بعد راه می‌یابد؛ و این فقط بخشی کوچک از کل اطلاعاتی است که به سطح شبکیه‌ی مصنوعی رسیده است. سپس این بخشی که از صافی گذشته،راه رسیدن به پردازشگاه بعدی را پیش می‌گیرد؛ جایی که تراشه‌های شبه عصبی تقلیدگر قشر بینایی مغز در انتظار آن هستند این تراشه‌ها چندین هزار بار کمتر نیرو مصرف می‌کنند، اما همان کاری را می‌کنند که یک نرم‌افزار مقلد رفتار یاخته‌های عصبی، برای همان تعداد یاخته، در یک رایانه‌ی دیجیتال انجام می‌دهد.
برای ساختن این تراشه‌ها، از بخش اولیه‌ی قشر بینایی مغز الگوبرداری کرده‌اند. به این ترتیب این تراشه‌ها نیز مانند همان بخش مغز، اطلاعات مربوط به حاشیه‌ی اشیا و حرکت‌هایی را که در صحنه‌ی پیش رو واقع می‌شود، پردازش می‌کنند و سیگنال‌های ورودی را سر هم می‌کنند تا طرح کلی و خطوط اصلی اشیا را شکل دهند. از قرار معلوم در آخرین تراشه‌های بینایی ساخت دست بواهن و رفقا، در گستره‌ی کوجکی از سیلیکون(معادل 10 میلی‌متر مربع)، هشت هزار یاخته‌ی عصبی مصنوعی جا داده شده است. هم‌زمان که شبکیه‌ی مصنوعی، شکلی(مثلا یک دایره) را می‌بیند، تراشه‌های شبه عصبی هم کناره‌های آن را تشخیص می‌دهند و این درست همان کاری است که قشر بینایی ما عهده‌دار آن است.
اين تازه اول راه است
در این راه، گام اول خیلی استوار و بلند برداشته شده است. اما هدف اصلی، که تحقق آن دشوار خواهد بود، پیش بردن این فناوری تا جایی است که بتوانیم بر روی این تراشه‌ها نسخه‌ی سیلیکونی همه منظوره‌ای از قشر مغز بسازیم، چرا که قشر مغز دارای آن عامل حاسابگر و سنجشگری است که می‌تواند بنا به تشخیص خود به مشغولیت‌های مختلفی رو بیاورد و در آن بماند؛ از تماشاچی بودن گرفته تا تشخیص چهره‌ی مردم و یا حتی نشستن و فکر کردن به این که هر روز غذای باب میل شخص برای ناهارش چه باشد. گفته‌ای که نقل شده از رادنی داگلاس است، دانشمندی که در موسسه‌ی داده‌ورزی عصبی در زوریخ کار می‌کند. وی اضافه می‌کند که هر بخش از قشر مغز،صرف‌نظر از عملکردی که بر عهده می‌گیرد،همان ساختار کلی را دارد که دیگر بخش‌ها . اما در مقابل، ساختار تراشه‌های شبه عصبی امروز ما بر مبنای وظیفه و عملکردی که انجام می‌دهند، با یکدیگر فرق می‌کند. این تفاوت از آنجا ریشه می‌گیرد که هنوز دانشمندان علوم اعصاب نتوانسته‌اند زبان مکالمه‌ی پنهانی یاخته‌های عصبی در قالب سیکنال‌های الکتریکی را بفهمند، در آینده اگر سر از رمز و راز نجوای آرام این یاخته‌های پرهنر در آوریم، احتمالا خواهیم توانست تراشه‌های قشری همه منظوره‌ای بسازیم که قادرند وظایف و کارهای متنوعی را به عهده بگیرند.
اما این نیز پایان راه نخواهد بود. کافی نیست که صرفن وظیفه‌ای را که یک یاخته‌ی عصبی واقعی انجام می‌دهد، بر روی تراشه‌ها مدل سازی کنیم. یک چیز دیگر را هم باید به تراشه‌های شبه عصبی افزود. آنها باید بتوانند در عین حال که رفتار قشر مغز را تقلید می‌کنند، مدام وضعی داشته باشند که میان پی‌یاخته‌های سیلیکونی واقع بر آنها، برقراری پیوندهای نو مسیر باشد و ارتباط‌های تازه شکل بگیرد. در واقع، سر رشته‌ی اصلی قابلیت جالب توجه مغز برای تغییر عملکردهایش و پذیرش وظایف جدید، درانعطاف‌پذیری و تغییرپذیری خیل انبوه ارتباط‌های میان یاخته‌های عصبی نهفته است.هرگاه ما در قشر مغز یک انسان، جراحی کاشت بافت شبه عصبی انجام دهیم و کاشته‌ی خود را جایگزین بخش‌های آسیب دیده‌ی مغز وی کنیم تا هماهنگ با سایر بخش‌های مغز به کار بپدازد، نمی‌توان آن را مانند رایانه‌های معمول برنامه‌ریزی کرد. بر عکس، این کاشت مغزی باید آنچنان باشد که پویا و زنده به ارتباط‌های تازه (هم در درون خود و هم با یاخته‌های مغزی پیرامون) دامن بزند و متناسب با شرایط و یادگیری‌های تازه، خود را تغییر دهد. این فرایند درست به مانند مغز یک کودک در حین رشد و یادگیری است؛ همچنان که کودک به تعامل با جهان خارج می‌پردازد، مغز او نیز رشد می‌کند و شکل می‌پذیرد.
تراشه‌هايی که خودشان را تکميل می‌کنند
تراشه‌ی قرار گرفته در مغز بيمار، چند ماه اول را مانند دوران كارآموزی طی خواهد كرد و در این مدت كار را از ياخته‌های واقعی مجاور فرا خواهد گرفت. درون کاشته‌ی شبه عصبی با توجه به سیگنال‌هایی که از این یاخته‌های همسایه دریافت می‌کند، باید خود را با اوضاع وفق دهد. در این اثنا، میان یاخته‌های سیلیکونی ارتباط‌هایی شکل می‌گیرد تا تراشه بتواند وظیفه‌ای را که برایش مقرر شده و پیش‌تر به عهده همان بخش آسیب‌دیده‌ی مغز بود، انجام دهد. به تعبیر دانشمندی،این فرایند مانند آن است که شرکت اینتل پردازشگری به شما بدهد که مثلن فقط 80 درصد مدارهای آن کامل است و باقی مانده‌ی 20 درصدی آن در یک رایانه‌ی شخصی، یک رایانه‌ی مکینتاش و یا هر وسیله‌ی دیگری کار بگذارید، شکل خواهد گرفت. واقعن که چه فناوری معرکه‌ای خواهد بود!
خبر بد این است که امروز و با سخت‌افزارهای رایج در دنیای ما،احتمالن این کار ناممکن است. ما با موانعی جدی روبرو هستیم. مثلن این که در هر میلی‌متر مکعب از قشر مغز چهار کیلومتر! آسه (اکسون) کشیده شده است. (این آسه‌ها زائده‌های گاه بسیار طویلی هستند که یاخته‌های مغزی از آنها برای ارسال پیام به راه‌های دور استفاده می‌کنند.) یا مثلن این که هر یاخته‌ی عصی مغز با حدود 10 هزار نفر از همسایگان خود ارتباط برقرار می‌کند.(واقعا که اینها موجوداتی عجیب اجتماعی هستند!) با این حساب،تراشه‌ای که بر آن 10 هزار یاخته‌ی سیلیکونی قرار گیرد، به حدود 100 میلیون پیوند بالقوده میان یاخته‌هایش نیاز خواهد داشت و شاید مدارهای آن صدها متر سیم بخواهد و همه‌ی اینها به یک سوی پیوندهای بین یاخته‌ای مذکور باید تغییرپذیر بوده، به مرور زمان با شرایط منطبق شوند.
احتمالن کسی منکر این نخواهد شد که این مسئله واقعن از نوع مسایل بغرنج است و البته تا کنون هم کسی را یارای حل آن نبوده است. هم اکنون آنچه بواهن و امثال او انجام می‌دهند، این است که در حاشیه‌ی کارشان یک رایانه‌ی دیجیتال(رقمی) معمولی را هم به کار می‌گیرند تا از طریق آن، بانک اطلاعاتی حاوی تمام ارتباط‌های یاخته‌های سیلیکونی را تحت نظر داشه باشند و به محض اینکه هر کدام از این یاخته‌های مصنوعی سیگنالی ارسال کند، ناظر دیجیتال نگاهی به بانک اطلاعاتی می‌اندازد و مشخص می‌کند که این سیگنال به طرف کدام یاخته‌ها باید گسیل شود. سپس این نقل و انتقال از طریق شبکه‌ی سیم‌های ارتباطی که به هر یاخته‌ای (از جمله یاخته‌های درگیر در این کار)منصل است، به انجام می‌رسد. در نتیجه هر گاه قرار شود ارتباط‌های میان یاخته‌ها تغییر کند، بانک اطلاعاتی یاد شده نیز باید به روز شود.
بواهن با اسقرار ترتیباتی این چنین، قصد تقلید از دوران رشد جنینی را داشته است که دستگاه بینایی انسان در طی آن، ارتباط‌های یاخته‌های عصبی خود را تغییر می‌دهد و سازماندهی می‌کند. در این دوران، همچنان که مغز رشد می‌کند، یاخته‌های عصبی در یکی از مقدماتی‌ترین نواحی بینایی که آن را "ناحیه‌ی سقفی" (تکتوم) می‌نامند، ترشح هورمونی به نام نوروتروبین را آغاز می‌کنند. این هورمون توجه آسه‌های یاخته‌های عصبی شبکیه را (که رشد کرده‌اند و تا همان حوالی رسیده‌اند) جلب می‌کند، و آن جستوجوگران را که در پی برقراری پیوند آمده‌اند، به سوی خود و در نتیجه به سوی یاخته‌های صحیح (یعنی همان ترشح کنندگان هورمون در ناحیه‌ی تکتوم) راهنمایی می‌کند نهایتن پیوندهای لازم با آنها برقرار شود. این فرایند، مشابه رفتار جفت‌یابی جانداران است که خوجودی در پی بوی ساطع شده از موجود دیگر می‌رود. به این ترتیب، به مرور ارتباط‌های موثر بر حس بینایی به نحو درست شکل می‌گیرند تا تصویر هر آنچه در برابر دیدگان ما قرار می‌گیرد، بی‌آنکه در هم ریختگی و اختلالی در آن پدید آید، در کام مغز فرو رود.
بواهن تلاش کرده است مشابه این فرایند را در دست‌ساخته‌ی خود نیز آزمایش کند. این دانشمند دستگاه خود را به نحوی طراحی کرده است که یکی از تراشه‌های آن در حکم ناحیه‌ی سقفی مغز یا تکتوم عمل کند. یاخته‌های سیلیکونی آن هر گاه که بتپند و سیگنالی ارسال کنند، یک بار الکتریکی کوچک نیز از آنها به بیرون نشت خواهد کرد. این بار الکتریکی در حکم همان هورمون ترشح شده در مغز واقعی است. بر روی تراشه‌ی مذکور، ساختار مشبکی از سیم‌ها خوابانده‌اند که بار الکتریکی تولید شده همچون لکه‌ای بر آن می‌نشیند. سپس تراشه بار الکتریکی پدید آمده را در چندین نقطه در سطح صفحه‌ی مشبک سیمی امتحان می‌کند تا بتواند منشا آن را تعیین کند؛ و آنچه می‌یابد همان یاخته‌ی سیلیکونی هدف خواهد بود که باید به عنوان گیرنده‌ی سیگنال ارسال شده از یاخته‌ی شبکیه‌ای شناسایی و سپس اتصال با آن برقرار شود. بواهن اندیشه خود را در بوته‌ی آزمون آورد؛ به این شکل که اتصالات بین دو تراشه (تراشه‌ی شبکیه‌ای و تراشه‌ی تکتوم) را به نحوی دست‌کاری کرد که نظم قبلی حاکم بر ارتباط‌های میان یاخته‌های مصنوعی آن دو تا حد زیادی به هم بریزد. آنگاه شبکیه‌ را در معرض برق زدن و درخش پرتوهای نور قرار داد و آن را تحریک کرد. این کار موجب شد که تراشه‌ی تکتوم نیز به نوبه‌ی خود تحریک شود. همان گونه که پژوهشگران پیش‌بینی کرده بودند، دو تراشه خود به خود توانستند اتصالات میانشان را از نو سازماندهی کنند.
تلاش‌های بواهن و همکارانش مهر تاییدی بوده است بر این که ما می‌توانیم انعطاف‌پذیری را به ساختار‌های شبه عصبی دست ساخته‌ی خود ببخشیم. احتمالن در هیچ کجای دنیا جراحی یافت نمی‌شود (و نخواهد شد) بتواند یک درون کاشت مغزی را چنان دقیق در مغز کسی بنشاند که هر یک از یاخته‌های سیلیکونی آن درست با یاخته‌ی مغزی تعیین شده اتصال پیدا کند. تنها راه چاره شاید همان باشد که تراشه‌ای بسازیم که خودش بتواند در اصلاح پیوند‌هایش و برقراری مسیرهای تازه و درست برای آنها بکوشد.
يك مشگل هميشه بيش از يك راه حل دارد
در موسسه فناوری جورجیا در آتلانتا، پل هاسلر به راه حل دیگری برای ایجاد انطباق‌پذیری و انعطاف می‌اندیشد تا نیاز به بانک اطلاعاتی را منتفی کند. او فرض را بر این واقعیت شناخته شده قرار می‌دهد که هر گاه پیوند دو یاخته‌ی مغزی (که آن را همایه یا "سیناپس" می‌نامیم) زیاد مورد استفاده قرار گیرد، آن همایه تقویت می‌شود و قوام می‌یابد. اما اگر بیکار و معطل بماند، تضعیف و سست می‌شود. هاسلر تصمیم گرفت این رفتار همایه‌ها را شبیه‌سازی کند، و با همین انگیزه ترانزیستورهایی ساخت که بسته به این که طی زمانی مشخص چند بار جریان برق از آنها عبور کند، یا تقویت می‌شوند (جریان بیشتری را از خود عبور می‌دهند) و یا تضعیف می‌شوند (جریان کمتری را می‌گذرانند).
هاسلر درست از همان خاصیت دردسر ساز ترانزیستورها، که مهندسان رایانه‌های دیجیتال از آن بیزارند، به نفع خود بهره گرفت. انگار شکستن چهارچوب‌ها می‌تواند ناگهان همه‌ی چیزهای بد و مزخرف را به چیزهای خوب و خواستنی تبدیل کند و شاید این‌‌چنین است که گاهی به یکباره زندگی شیرین می‌شود! اما آن خصوصیت چیست؟
در نوع خاصی از ترانزیستورها (که آنها را ترانزیستورهای "اثر میدان" می‌نامند) هنگامی که جریان برق جاری می‌شود، چند الکترونی هم سرخود بر روی الکترود "دریچه" میجهند. این الکترون‌ها بر روی دریچه انباشته و سبب می‌شوند. جریان بیشتری از میان ترانزیستور بگذرد. می‌توان گفت که هر چه بیشتر از این ترانزیستورها استفاده شود، توان انها فزونی می‌گیرد و سیگنال حاصله از آنها بزرگ‌تر می‌شوند؛ و این وضع درست مانند رفتاری است که همایه‌های طبیعی از خود بروز می‌دهند.
حال اگر ترانزیستور یبیکار بماند و به حال خود رها شود، الکترون‌های جمع‌شده پراکنده می‌شوند و سیگنال خروجی آن ترانزیستور رو به ضعف می‌گذارد؛ و این نیز درست به مانند همایه‌ای است که برای مدتی معطل مانده باشد. بر طبق مشاهدات هاسلر، مدارهای سیلیکونی جمع‌وجوری در حد یکی دو یاخته‌ی عصبی مصنوعی، به بهترین نحو این خصوصیت را از خود نشان می‌دهند. اما او درباره‌ی مجموعه‌های بزرگ‌تر هنوز مردد است؛ آیا اوضاع به آشفتگی و بی‌نظمی کشیده نخواهد شد؟ هاسلر هم‌اکنون سر گرم آزمودن همین قضیه است تا اطمینان یابد که انعطاف‌پذیری به وجود آمده را می‌توان در یک مجموعه‌ی پر شمار از یاخته‌های سیلیکونی نیز حفظ کرد.
چشم اندازي كه پيش رو است
اگر اکنون صبحگاه نجات آنان است که مغزشان دچار صدمه‌ای شده (و نغمه‌های دل‌انگیز در گوشه‌وکنار خبر از رسیدن فصلی نوین در ساخت اندام‌های مصنوعی دارد). وسوسه‌ی فردای ما به راه انداختن جنبش فناورانه و علمی دیگری خواهد بود تا شاید برای هر کس از بیمار و غیر بیمار، بتوانیم تجهیزات و وسایل شبه‌عصبی جانبی و اضافه‌ای تدارک دیده، به مغزشان متصل کنیم، و ساختار عصبی آنها را بهبود بخشیم و گسترش دهیم. پس اگر در آینده توانستیم به کسی توان جهت‌یابی فوق‌العاده زیاد بخشیم و یا قدرت بینایی فردی را چندین برابر کنیم، کسی نباید حیرت کند؛ چرا که در مورد شخص اول کاری خواهیم کرد که مغزش اسبک بزرگ‌تری را صاحب شود، و برای دومی هم شبکیه‌ای سیلیکونی کار می‌گذاریم که مثلن گیرنده‌های نوری آن ده برابر چشم خود او باشد. به هر حال، اینها رویاهایی است که شاید در آینده پای در عرصه‌ی واقعیات بگذارند. اما سوالی که پیش می‌آید این است که آیا این چنین مصنوعاتی به خودی خود و بدون نیاز به ایجاد تغییراتی در مغز ما کار خواهند کرد؟ مثلن این که آیا اعصاب بینایی ما و نیز قشر بینایی مغز برای آنچنان شبکیه‌ای که گفتیم آمادگی دارند یا نه؟ برخی از دانشمندان علوم اعصاب بر این عقیده‌اند که توان و گنجایش بخش‌های مختلف مغز در طی روند تکامل چنان پیش رفته است که با دیگر بخش‌ها سازگار و جور باشد. اگر چنین باشد، دشوار خواهد بود که بتوانیم قابلیت‌های ادراکی مغزمان را تقویت کنیم و تنها یک یا دو بخش از مغزمان را نیرو بخشیم و به باقی کاری نداشته باشیم، و یا بعید است که بخش‌های دیگر در پی دست‌کاری‌ها و درون کاشت‌های ما تحت تاثیر قرار نگیرند.
اکنون نوبت آن است که از "ماریانو سیگمن" که در دانشگاه بوئنوس آیرس بر روی محدودیت‌های ادراکی انسان مطالعه می‌کند، یادی کنیم. او گمان دارد که حافظه‌ی فعال انسان از جمله‌ی همان جنبه‌هایی از ذهن ما است که محدودند اما می‌توان روی آنها کار کرد و با یاری جستن از فناوری‌های نوین کاری کرد تا قوی‌تر و کامل‌تر شوند. این دانشمند دلخوری خود را از ضعف برخی قابلیت‌های ما چنین ابراز می‌کند؛ کارهای خیلی ساده‌ای در دنیا وجود دارد که هر ماشین حساب نادانی از پس آنها برمی‌آید، اما ما انسان‌ها در مقابلشان عاجزیم!!. مثلن ضرب دو عدد بزرگ این واقعن کار شاقی نیست! اما این ضعف از آنجا ناشی شده که اکثر ما نمی‌توانیم اعداد لازم برای کامل کردن ذهنی یک عمل ضرب بزرگ را در حافظه‌ی فعال خود نگه داریم. حال اگر حافظه‌ی فعال خود را به کمک اندام‌واره‌های شبه‌عصبی بسط دهیم، شاید به سادگی از پس چنین عملیاتی براییم.
اما ای خوانندگان این مقاله!!! زیاده از حد هیجان زده نشوید. همین الان هم آدم‌های زیادی با بواهن مدام تماس می‌گیرند و ای‌میل می‌فرستند که ما بیمار هستیم یا بیمار صدمه‌‌دیده مغزی در خانواده داریم و چنین و چنان، و از او کمک می‌خواهند و می‌پرسند که چه زمانی درون کاشت‌های شبه عصبی او به شکل اندام‌های مصنوعی برای آنها قابل استفاده خواهد بود و به بازار خواهد آمد و او همواره پاسخی بسیار محافظه‌کارانه و محتاطانه، و البته ناامیدکننده، به آنها می‌دهد: "این خواسته در طول عمر شما محقق نخواهد شد."
متاسفانه هر کدام از ما ممکن است آن‌قدر عمر کرده باشیم که بهره‌مندی از امکانات فوق‌العاده‌ای که این فناوری برای انسان به ارمغان خواهد آورد،به باقی عمر ما قد ندهد. در این میان دانشمندی به نام "رابرت شانن" می‌گوید اندام‌واره‌های به کار رفته برای تقویت نیروهای ذهنی، زمانی بهترین نتیجه را خواهند داد که در دوران کودکی روی مغز انسان سوار شوند. مثلن کودکان ناشوایی که برای آنها درون‌کاشت مجرای حلزونی گوش قرار می‌دهند تا تحریکات لازم به عصب شنوایی‌شان وارد شود، عمومن نتایج بهتری را در مقایسه با بزرگسالان نشان می‌دهند؛ و این شاید به سبب آن باشد که هنوز مداربندی‌های قشر مغز آنها انعطاف‌پذیری بسیار بیشتری دارد و خود را با شراط نو بهتر انطباق می‌دهد.
هم اکنون کوابنا بواهن، مرد سیه چرده زاده غنا، و یارانش، سرگرم ساختن نوع دیگری از بافت عصبی انسان بر روی تراشه‌های سیلیکونی هستند. آنها سرگرم درست کردن تراشه‌هایی جدید، با حساسیتی بسیار بالا و زیاد، برای استفاده در درون کاشت بخش حلزونی گوش هستند که قدرت ان در تمیز دادن زیر و بم اصوات 15 برابر درون کاشت‌های فعلی خواهد بود. در کنار آن، یاخته‌های عصبی مصنوعی مخصوصی را نیز در دست ساخت دارند که تقلیدگر کار یاخته‌های "نهنج" (تالاموس) خواهند بود که فرمان تمرکز و توجه ذهنی ما را در دست دارد. و نیز علاوه بر همه‌ی اینها، تلاش می‌کنند که اسبک را نیز مشابه‌آفرینی کنند و البته فعلن عملکردی از این عضو مغز را مدنظر قرار داده‌اند که در کار جهت‌یابی و مسریابی انسان است و او را یاری می‌دهد تا با به کارگیری حافظه‌اش راه خود را بیابد.
این دانشمندان در کرانه‌های دور دست فناوری توسعه‌ی مصنوعی مغز قدم برمی‌دارند، و آنها هستند که هر آن ممکن است گام خود را فراتر گذارند و مرزهای دانش بشری را بیشتر و بیشتر بگسترانند.
برگرفته از مجله علمی دان
نویسنده:داگلاس فاکس
مترجم: فرزین آقازاده
تحریر:ab_z

تحت تاثير بحران فلج مي‌شويد يا به حركت در مي‌آييد
# : 4 Sep 2008 11:39 | ویرایش بوسیله: ab_z


Masdar city، شهری برای آینده
/upload/th21/259446-77K37.jpg
چندی پیش و در منطقه خشک و کم آب دوبی کلنگ احداث پروژه‌ای بر زمین زده شد که گفته می‌شود نماد بارز آرمان شهر فناوری‌های نوین و مظهر استثنایی استفاده از منابع انرژی نو و پاک برای ایجاد منطقه‌ای در جهان با میزان آلایندگی صفر است. این شهر بالغ بر 50 هزار سکنه را در خود جای خواهد داد و پیش‌بینی شده است 1500 فرصت شغلی تجاری نیز برای آنها مهیا شود. اما این تمام قضیه نیست. در این شهر از حداقل انرژی ممکن استفاده می‌شود و حتی همین میزان انرژی نیز از منابع تجدیدپذیر تامین می‌شود. سازندگان این شهر امیدوارند نسخه‌ای حتی مدرن‌تر از Silicon Valley آمیریکا، در قلب آب و هوای خشک و سخت دوبی ایجاد کنند که در آن تنها از انرژی‌های تجدیدپذیر استفاده می‌شود. (Silicon Valley منطقه‌ای در آمریکا است که بسیاری از شرکت‌های بزرگ فناوری از جمله مایکروسافت و گوگل در آن قرار دارند)
این شهر که پیش‌بینی می‌شود با هزینه هنگفت 22 میلیارد دلار ساخته شود، طیف گسترده‌ای از فناوری‌های نوین از جمله صفحات خورشیدی باریک را در بر می‌گیرد که از آنها برای ساخت پشت‌بام‌ها و سر در ورودی ساختمان‌ها استفاده می‌شود. در سراسر شهر که Masdar City نام دارد، حسگرهایی برای کنتر بهره‌برداری از انرژی نصب می‌شود. در کنار این فناوری‌ها خودروهای بدون راننده که نتها با استفاده از باتری‌های ویژه حرکت می‌کنند، نیاز حمل‌ونقل و احتیاجات خودرویی شهر را تامین می‌کنند.
در حقیقت بنیان گذاران این شهر امیدوارند این پروژه عظیم با موفقیت همراه باشد تا از آن به عنوان نخستین گام محکم برای طراحی و ساخت شهرهای مشابه در سراسر جهان و در نهایت کاهش گازهای گلخانه‌ای الگوبرداری شود.
این شهر تقریبن هیچ‌گونه آلایندگی زیست محیطی ندارد و قرار است در نزدیکی ابوظبی و به عنوان از پروژه‌ای موس.م به Masdar Initiative ساخته شود. این پروژه عمدتا با این هدف ارائه می‌شود تا دولت امارات از آینده خود مبنی بر این که به منابع نفتی متکی نخوهد بود، مطمئن شود.
رهبران این پروژه می‌گویند این طرح استثنایی موجب می‌شود امارات جایگاه یک کشور پیشرو را در عرصه استفاده از انرژیهای تجدیدپذیر پیدا کند. سلطان اجابر، مدیر عامل این پروژه می‌گوید:در صورتی که طرح با موفقیت همراه شود، در راس پروژه‌های مشابه خود در سراسر جهان قرار خواهد گرفت.
در ساخت این شهر ابتکارات قابل توجهی به خرج داده شده است؛مثلا به جای استفاده از مواد ساختمانی رایج از سلول‌های خورشیدی برای ساخت سر در و نمای خارجی ساختمان‌ها استفاده شده است. در تنیجه هزینه استفاده از انرژی خورشیدی در این شهر به میزان قابل توجهی،کاهش می‌یابد.
انرژی مورد نیاز برای سرمایش ساختمان‌های این شهر به واسطه کنترل و در نظر گرفتن مکانی که ساختمان قرار است در آنجا ساخته شود، و همچنین طراحی مورد نظر برای ساختمان‌ها،خیابان‌ها و فضاهای سبز،کاهش می‌یابد و در نتیجه تعادلی میان سایه و نور خورشید ایجاد شده که در نهایت گردش هوای طبیعی افزایش می‌یابد. سیستم‌های حمل‌ونقل الکتریکی با راندمان کاری بالا، خدمات گسترده‌ای همچون حضور یافتن در درب منزل و آپارتمان‌ها خواهند داشت. ساکنان شهر تنها باید محل دقیق حضور خود را اعلام کرده تا در کوتاه‌ترین زمان ممکن سیستم حمل و نقل مدرن و هوشمند به در منزل آنها مراجعه کرده و فرد را به صورت خودکار به نقطه مورد نظرش منتقل کند. نیروی لازم برای راه‌اندازی این سیستم حمل‌ونقل به وسیله باتری‌ها تامین می‌شود.
بتازگی نخستین پیشنهادهای کارشناسی در خصوص ارائه این سیستم حمل‌ونقل مطرح شده است که احتمالا از خودروهای مبتنی بر باتری و سیال بر روی خطوط ویژه استفاده می‌شود. همچنین مباحثی نیز در خصوص استفاده از سیستم‌های خودرویی شناور مغناطیسی مطرح شده است که پیش‌بینی می‌شود پس از پایان بررسی‌های کارشناسانه، بلافاصله وارد مرحله عملیاتی شوند.
اما بی‌شک در خصوص چنین شهری مصرف آب و این که با حداقل مصرف ممکن همراه باشد، نکته‌ای مهم انرژی مورد نیاز برای شیرین‌سازی آب است. در سرایر شهر حسگر‌هایی نصب خواهد شد که به سامنان اطلاعاتی در خصوص میزان مصرف انرژی‌شان می‌دهد. در صورتی که ساکنان شهر بیشتر از استاندارد تعیین شده آب مصرف کنند، مجبور به پرداخت جریمه خواهند شد.
با توجه به تمامی نکاتی که مطرح شد، طراحان شهر جدید مارات پیش‌بینی می‌کنند در مقایسه با شهر‌های فعلی با همین ابعاد و جمعیت، در شهر Masdar City تا 75 درصد انرتژی کمتری صرف شود.
انرژی‌ای که در این شهر مصرف خواهد شد تا حد زیادی از خورشید تامین می‌شود. در کنار این منبع عظیم، طراحان شهر استفاده از انرژی باد و الکتریسیته تولید شده از تبدیل زباله‌ها به سوخت را نیز مد نظر دارند.
این شهر تا همین اواخر در حد یک تئوری بوده است، اما اکنون پروژه ساخت آن آغاز شده است. یکی از اهداف اصلی از ساخت چنین شهری،بررسی این نکته است که چه ایده‌ها و نظریه‌هایی قابل تبدیل شدن به واقعیت بوده و کدام‌ها نه. این بررسی‌ها حتی پس از اتمام ساخت این شهر ادامه خواهد یافت. پیش‌بینی بر این است که شهر Masdar City‌ در مدت 8 سال ساخته شود. پس از ساخته شدن شهر، در مراکز تحقیقاتی یک سری فناوری‌های نوین و کاربردهای آنها مورد بررسی قرار می‌گیرد که برخی از آنها در موسسه علوم و فناوری Masdar  ارائه شده‌اند. این موسسه با همکاری دانشگاه MIT در دوبی راه‌اندازی شده است.
از کل 22 میلیارد دلار هزینه پیش‌بینی شده برای ساخت این شهر فوق مدرن، دولت محلی ابوظبی تنها 4 میلیارد دلار آن را پرداخت خواهد کرد و باقی بودجه از جانب سرمایه گذاری‌های خارجی تامین می‌شود.
در مجموع، به نظر می‌رسد طراحان این شهر با اشراف بر اهمیت بحران انرژی در جهان، به فکر ابداع و استفاده از فناوری‌های نوین در قالب شهری با استانداردهایی فراتر از معیارهای فعلی افتاده‌اند.
/upload/th21/259448-41b6y.jpg /upload/th21/259445-47j1U.jpg /upload/th21/259447-17x7f.jpg /upload/th21/259444-83T9n.jpg
برگرفته از مجله دانشم
پیروز و موفق باشید

تحت تاثير بحران فلج مي‌شويد يا به حركت در مي‌آييد
# : 4 Sep 2008 13:14


در جست‌وجوی گذرگاه شرقی
‎[red]‎کرانه‌های یخ و مه‎[/red]‎
روایت اول:
در سال 1453 میلادی،شهر پرآوازه‌ی قسطنطیه به دست سلطان محمد فاتح سقوط کرد؛ بساط حکومت روم شرقی توسط عثمانیان برچیده شد و ارتباط زمینی اروپاییان با قاره‌ی بزرگ آسیا مختل گردید. از آن پس،یکی از آرزوهای بازرگانان و دریانوردان اروپایی، یافتن گذرگاهی بود که بتوان از طریق آن، راه نزدیک‌تری را برای رسیدن به سرزمین‌های آسیایی دور دست نطیر هندوستان و چین پیمود. آنان این گذرگاه را در آن‌سوی آب‌های شمال شرقی و شمال غربی اروپا، و در محدوده‌ی سردسیر قطبی جست‌وجو می‌کردند.
در ابتدا، گروهی از بازرگانان انگلیسی راه دریایی شمال شرقی را در پیش گرفتند. در آن روزگار، اطلاعات کنونی ما درباره‌ی سایر سیارات منظومه‌ی شمسی بود، و بسیاری از نواحی کره‌ی گیتاشناختی جزو مناطق ناشناخته یا به اصطلاح مناطق سفید محسوب می‌شدند. این تجار انگلیسی چنین می‌اندیشیدند که سرزمین چین در سمت راست بخش اروپایی روسیه قرار دارد، و اطمینان داشتند که می‌توانند در شمال شرقی اروپا،مسر کشتی‌رانی مناسبی را بدان سو بیابند. از جمله اطلاعت مهمی که آنان به دست آورده بودند. این بود که در آب‌های هند، کرم‌هایی هست که بدنه‌ی چوبی کشتی‌ها را می‌جوند و انها را متلاشی می‌کنند! و بر اساس همین مفروضات بود که آنها بدنه‌ی سه فروند از کشتی‌های خود را با لفافی از چرم پوشش دادند و سرانجام در سال 1553، رهسپار گذرگاه ناشناخته‌ی شمال شرقی شدند.
یک سال بعد، ماهیگیران روس در کرانه اسکاندیناوی قطعات خرد شده‌ی دو کشتی و اجساد سرنشینان آنها را پیدا کردند. با این حال کشتی سوم این گروه که فرماندهی به نام ناخدا "چنسلور" داشت، اقبال بهتری یافت و سرنشینان آن موفق شدند به سوی شمل برانند. آنان به سرزمینی رسیدند که در آن هیچ‌گاه روز به شب نمی‌رسید و در تمام اوقات، نوری جاودان بر پهنه‌ی دریاها می‌تابید. این افراد، سپس به کرانه‌های روسیه رسیدند و از راه خشکی روانه‌ی مسکو شدند. در مسکو "ایوان مخوف" تزار روسیه، به گرمی از استقبال کرد و چنان که در تاریخ ثبت شده است، به سختی تحت تاثیر ریش انبوه و بلند یکی از اعضای گروه به نام "کیلینگزورت" که درازای آن به 155 سانتی‌متر با مقیاس‌های کنونی می‌رسید، قرار گرفت. چنسلور و همراهان وی نظر تزار را به انعقاد یک قرارداد بازرگانی پرسود جلب کردند و تا چند سال زمینه‌ی تجاغرت پارچه، پوست،خز و عاج سنگواره‌ای ماموت‌ها را که سیبری به فراوانی یافت می‌شد، فراهم آوردند.
پس از این سفر، انگلیسی‌ها تلاش‌های بی‌ثمر دیگری را نیز برای کشف گذرگاه شمال شرقی انجام دادند و سرانجام، ناامیدانه از این کار دست کشیدند. در این راه، دیگر ملل اروپایی نیز بیکار ننشستند و از جمله در فاصله‌ی سال‌های 97 1596 ناخدا "بارنتر" هلندی، که هم‌اکنون دریای شمال شبه جزیره‌ی اسکاندیناوی نام وی را بر خود دارد، موفق به کشف مجمع‌الجزایر "سوالبارد" (به معنای کرانه‌ی سرما) در 570 کیلومتری شمال نروژ شد. بزرگ‌ترین جزیره این مجموعه "اسپیتز برگن" (به معنای کوهستان‌های بلند) نامیده می‌شود، سرزمینی وحشی و پوشیده از یخ و برف با منابع گران‌بهای زغال‌سنگ و فلزات مختلف و زیستگاهی غنی برای انواع جانداران قطبی بود. بارتنر با استفاده از جریان دریایی گرم "گلف استریم" و در امتداد آن، تا درون مناطق قطبی پیش رفت و پس از دور زدن اسپیتز برگن، به جزیره دیگری رسید که آن را "نوایازملیا" یا سرزمین نو نامیدند. در اینجا، گلف استریم به پایان راه خود می‌رسید و عملن یش رفتن با کشتی در میان یخ‌های قطبی، غیر ممکن می‌شد. در این سفر، ناخدا بارنتز جان خود را از دست داد و پس از او، بازرگانان هلندی که مضرر شده بودند، دیگر رغبتی به ادامه‌ی جست‌وجوی گذرگاه شمال‌شری نشان ندادند. آنان در سال 1600 میلادی کرانه‌های باختری قاره‌ی آفریقا را پیمودنهد و با دور زدن دماغه‌ی امیدنیک، ‌مسیر تجارتی جدیدی را با هندوستان باز کردند.
با این حال، اکتشافات بارنتز برای هلندی‌های چندان هم بی سود نبود. پیش از رواج یافتن استخراج و کاربرد نفت، نهنگ‌های غول‌پیکر که هر کدام صاحب ذخیره‌ای چندین تین از روغن بودند، به منزله‌ی چاه‌های نفت متحرک محسوب می‌شدند و دریاهای دست نخودره‌ی قطبی، جولانگاه بزرگ آنان محسوب می‌شد. دیری نپایید که اسپیتزبرگن به صحنه‌ی جنب‌وجوش دیوانه‌وار مردانی بدل شد که در پی یافتن بهترین منطقه‌ی صید نهنگ، بدان هجوم آوردند. به تدریج، بر عرصه‌ی یخ بسته‌ی این جزیره قطبی شهرهای کوچک و پررونقی نظیر سکونت‌گاه هلندی "اشمیرنبرگ" پا گرفتند که در واقع، محل سالخی نهنگ‌های بی‌دفاع و روغن‌کشی از آنها بودند. در این شهرک‌ها، در سارسر روز آتش در آتشدان‌ها می‌سوخت؛ و روغن معطر وال در دیگ‌های غول‌پیکر مسین می‌جوشید و فضای یخ بسته‌قطبی را با رایحه‌ی خود می‌آکند. شکوفایی تجاری اسپیتزبرگن مدتی در حدود نیم قرن و تا زمانی که نهنگ‌ها در این نبرد آغشته به چربی و خون، عرصه‌ی دریاهای سرد شمالی را تهی کنند، ادامه یافت. پس از آن،شهرهای روغن‌کشی به شهرهای ارواح بدل شدند وقصابان نهنگ تاسیسات خود را بار کشتی‌ها کردند و در جست‌وجوی شکار، آواره‌ی دریاها شدند. به تدریج، ناخدایان کشتی‌های صید نهنگ اطلاعات فراوانی درباره‌ی دریاهای یخبندان شمالی به دست آوردند و آنها را به کاشفان و بازرگانان منتقل ساختند.
در سال 1655 میلادی، یک قزاق بی‌باک به نام "سیمون داژتف" با قایقی که از به هم پیوستن الوار با تسمه‌های چرمی ساخته شده بود، مسیر رود بزرگ "کولیما" را در امتداد کرانه‌های سیبری به سمت شرف پیمود، و پس از دور زدن شبه جزیره "چوکچی" در دورترین نقطه‌ی شمال غربی کامچاتکا، ثابت کرد که آب‌های اقیاوس منجمد شمالی به اقیانوس آرام راه دارند. سال‌ها بعد، پطر کبیر، تزار روسیه، تصمیم گرفت بفهمد که آیا روسیه و آمریکا از طریق خشکی به یکدیگر مرتبطند یا نه. در آن زمان، مناطق این بخش از کره‌ی زمین هنوز بر روی نقشه‌ی جغرافیا سفید بودند. در سال 1724 "ویتوس یوهانسن برینگ"، دریانورد دانمارکی به نیروی دریایی روسیه پیوسته بود، مامور سافتن پاسخ این پرسش شد. سه سال طول کشید تا او و همراهانش توانستند مسیر بسیار سخت سیبری را طی کنند،به کامچاتکا برسند و قایق‌های مورد نیاز خود را از الوار درختان سبز تایگا بسازند.
آنان در اه جولای سال 1728، به سوی شمال بادبان کشیدند و از تنگه‌ای که امروز به افتخار ناخدا برینگ، نام وی را بر خود دارد، تا 67 درجه و 18 دقیقه عرض شمالی در دریای "چوکچی" پیش رفتند. وقتی برای برینگ،ژ مسلم شد که آسیا و آمریکا از راه خشکی ارتباطی با هم ندارند، راه بازگشت را در پیش گرفت،در واقع، سفر برینگ در مناطق حدفاصل دو قاره آمریکا و آسیا صورت گرفته بود؛ ولی شرایط آب و هوایی مه آلود، مانع از آن شد که او کرانه‌های دو قاره را به چشم ببیند، و بنابراین در نیافت که در حد فاصل دو قاره،تنگه‌ای هست که آنها را از یکدیگر جدا می‌کند.
تنگه برینگ معبر باریکی به عرض 86 کیلومتر است. برینگ تنها دو جزیره را مشاهده کرد که آنها را جزایر "سنت دیومد" نامید. این دو جزیره کوچک در مرکز تنگه برینگ و تنها به فاصله 5 کیلومتر از یکدیگر قرار گرفته‌اند، و به عنوان نقاطی که از آنها کشورهای روسیه و آمریکا می‌توانند خاک یکدیگر را با چشم غیر مسلح بینند، مشهورند. دیومد کوچک متعلق به آمریکا، و دیومد بزرگ جزو خاک روسیه است. برینگ به مسکو برگشت ولی اربابان روس که توقعات بیشتی در آن مناطق داشتند، بار دیگر وی را روانه‌ی دریاهای سرد ساختند. برینگ این بار توانست با یک هیئت علمی، به کشف جزایر و کرانه‌های غبی آلاسکا و نقشه‌برداری از آنها بپردازد. سرانجام کشتی بریگ در راه بازشت، بر اثر طوفان در هم شکست و او با همراهانش در حالی که به اسکوروی و ناخوشی‌های مختلف دیگر مبتلا بودند، بدون غذا و تجهیزات کافی، مجبور به اقامت زمسانی در جزیره‌ای نزدیک به کامچاتکا شدند. شرایط آن‌قدر دشوار شد که عده‌ای از اعضای گروه جان دادند. خود بریگ نیز در هشتم دسامبر سال 1741 از دنیا رفت.
در اگوست سال 1991، گروهی از باستان‌شناسان روسیه و دانمارک در عملیاتی مشترک، محل اقامت آنان در جزیره برینگ را حفاری کردند و بدین ترتیب، شش اسکلت یافت شد که یکی از انها در تابوتی قرار داشت. این اسکلت، متعلق به ویتوس برینگ بود. بقایای اجساد پس از مطالعات کامل، مجددن با تشریفات رسمی به خاک سپرده شد.
سی و شش سال پس از مرگ برینگ، "جیمز کوک" ناخدای مشهور برینانیایی و کاشف سرزمین‌های استرالیا و هاوایی، پس از ترک لندن و دور زدن آمریکای جنوبی، رهسپار آب‌های سخبندان شمال شد و سرانجام در روزی صاف و درخشان، توانست آنچه را که برینگ موفق به دیدن ان نشده بود، شماهده کند. در دوسوی آب‌های میانی تنگه‌ای باریک، منظره‌ی خشکی‌های امریکا و اسیا هم‌زمان دیده می‌شد. کوک به راه خود ادامه داد ولی دریای یخ در مسافت کوتاهی از تنگه برینگ، کشتی او را متوقف ساخت و کوک ناچار به بازگشت شد.
این آخرین سفر کوک بود، زیرا او در میانه‌ی راه به دست اهالی بومی جزایر هاوایی کشته شد. ولی با این سفر، مردم جهان آگاه شدند که آسیا و آمریکا را آب از هم جدا می‌کند و در حدفاصل آنها، گذرگاهی قابل کشتیرانی هست که از طریق آن، اقیانوس منجمد شمالی به اقیانوس آرام می‌پیوندد؛ و این همان گذرگاه افسانه‌ای شمال شرقی بود.

تحت تاثير بحران فلج مي‌شويد يا به حركت در مي‌آييد
# : 29 Sep 2008 05:51



مرسی

ز مرگم هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد...از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوید!!!
# : 1 Oct 2008 16:32


Quoting: dokhtareaftab
مرسی

خواهش می‌کنم
کاش می‌گفتی کدام مقاله رو خوندی و از کدام یکی خوشت اومده
و یا نظرت چیه
در هر صورت از اینکه لطف کردی و اومدی ممنونم

تحت تاثير بحران فلج مي‌شويد يا به حركت در مي‌آييد
# : 22 Oct 2008 00:42


روایت دوم:
استعمار در اقیانوس هند
جزیره‌ای که بی‌دفاع مانده بود



"آفونسو دو آلبوکرک" در سال 1453 میلادی در "آلهاندرا" نزدیک لیسیون متولد شد. پدرش "گنزالوو دو آلبوکرک" در دربار "آلفونسوی پنجم"، پادشاه پرتغال، منصب مهمی داشت. او دوران کودکی خود را در همین مکان گذراند و به آْموختن ریاضیات و زبان لاتین پرداخت. ظاهرن پس از مرگ آلفونسوی پنجم، آلبو کرک را برای خدمت در "آرزیلا"، مدتی به مراکش فرستادند و سپس به میرآخوری "خوان دوم" منصوب کردند.

او در سال 1503 عازم نخستین ماموریت دریایی خود به مشرق زمین شد. آلبوکرک در این سفر، دماغه‌ی امیدنیک را دور زد و به هندوستان رسید. در هند، پرتغالی‌ها به پادشاه "کوچین" در سواحل جنوبی آن سرزمین، کمک کردند تا بر تخت بنشیند و پایه‌های حکومت خود را مستحکم سازد، و در عوض اجازه یافتند تا در این منطقه برای خود قلعه‌ای بنا کنند. بعد‌ها، قلعه‌ی پرتغالی کوچین به سرپل استعمار پرتغال در سرزمین‌های شرقی بدل شد.

آلبوکرک در جولای سال 1504 میلادی به موطن خود بازگشت و مورد استقبال "مانوئل اول"، پادشاه وقت پرتغال قرار گرفت. مانوئل این بار او را به فرماندهی اسکادرانی متشکل از پنج کشتی متعلف به ناوگان ناخدا "بریستائو دو کانها" گمارد و به عنوان نایب‌اسلطنه‌ی متصرفات خاوری پرتغال برگزید. آنان در سال 1506 با شانزده کشتی عازم هندوستان شدند و در مسیر خود، به حمله و قارت شهرهای عربی سواحل شرق آفریقا پرداختند. آلبوکرک به عنوان حکمران پرتغالی هند، مصمم بود تا با نسلط بر خلیج فارس و دریا سرخ، سلطه‌ی کشورش را بر سراسر اقیانوس هند وراه‌های دریایی آن مسلم سازد؛ و چون می‌دانست که این اقدام باعث ورود سایر دولت‌های اروپایی به عرصه‌ی رقابت و رویارویی با آنان خواهد شد، بر آن گردید تا پیشاپیش در نواحی مختلف اقیانوس هند، دریای سرخ و خلیج فارس،پایگاه‌های مستحکم بنا کند.

بدین ترتیب، آلبوکرک در میانه‌ی راه از ناخدا تریسائو جدا شد و با یک کشتی اضافه بر اسکادران خود، رهسپار خلیج‌فارس گردید. او در این مسیر، ابتدا جزیره‌ی "سوقطر" را به تصرف درآورد و سپس به "مسقط" که بخشی از قلمرو حکومت هرمز محسوب می‌شد، حمله برد. قوای آلبوکرک پس از غارت و به اتش کشیدن شهر و کشتی‌ها و ارتکاب فجایعی نظیر بریدن گوش و بینی اسرا، متوجه "صحار" و "مطره" شدند و چونه مردم بی‌دفاع،قبلن شهر را ترک کرده بودند، به سهولت آنجا را تسخیر کردند. چنین مقرر شد که خراج پرداختی به حاکم هرمز، از آن پس تسلیم دولت پرتغال شود.

سرانجام، در سال 1506 میلادی، پرتغالیان به جزیره‌ی هرمز رسیدند.

در آن روزگار، هرمز به مفهوم واقعی کلمه چهار راه تجارت بین‌المللی بود؛ و آثار خاک سرخ آن را که بر بسته‌های امتعه‌ی حمل شده از بندر تجاری پرآوازه بر جای می‌ماند، در سرزمین‌های دور دست به عنوان نشان اصالت کالاهای وارداتی تلقی می‌کردند. بسیاری از مورخان، مسیر دریایی خلیج‌فارس به هندوستان، خاور دور و چین را با اهمیت‌تر از جاده‌ی معروف ابریشم و یا مکمل مهم آن دانسته‌اند، و در انی مسیر، هرمز از جایگاهی استثنایی برخوردار بود. "جورج ناتانیل کرزن" در این باره می‌تویسد: "جهانگردان، آزاد از هر قوم و نژاد، آن‌قدر یک صدا درباره‌ی این شهر تعریف کرده‌اند که ناچار باید پذیرفت که در سابق، از شکوه و شهرتی عالمگیر برخوردار بوده است. "ابن بطوطه‌ی" مراکشی که در سال 1331 میلادی از هرمز بازدید کرده است، آن را وسیع و زیبا توصیف می‌کند و "آبه‌رینال" در کتاب تاریخ خود راجع به هند شرقی، درباره‌ی آن به هنگامی که در اوج شهرت و ترقی قرار داشت، می‌گوید:

به هنگام ورود بازرگانان بیگانه به هرمز، این شهر بیش از همه‌ی دیگر بلاد مشرق زمین با شکوه و دلپذیر می‌نماید. مردم تمامی اقطار جهان، با حسن سلوک فراوانی که در سایر نقاط نمی‌توان همتایی برای آن یافت، با یکدیگر ارتباط دارند و دادوستد می‌کنند.این سبک و آداب، خاص تجار شهرهای ساحلی است به دیگران نیز سرایت کرده و تاثیر گذاشته است. طرز کلام و نظم نیکوی مدنی، همراه با انواع گوناگون سرگرمی و تفنن که در این شهر فراهم است، به پیشفت کار تجارت کمک کرده و موجب تشویق بازرگانان شده است، تا آنجا را کانون پیشه و فعالیت خود قرار دهند. کف کوچه‌ها با حصیر و در برخیث مناطق با قالی فرش شده است و از فراز بام‌ها، پارچه‌هایی کتانی فرو می‌اندازند که مانع تابش افتاب و ناراحتی می‌شود. قفسه‌های هندی با ظرف‌های زرین و چینی، که با گل و مواد خوشبو زینت یافته‌اند، در خانه‌های مردم دیده می‌شوند. شترهای حامل آب در میدان‌ها آماده ایستاده‌اند. نوشیدنی‌های ایرانی، انواع عطر و همه نوع تنقلات به وفور بر سفره‌ها یافت می‌شوند و بهترین موسیقی مشرق زمین فراهم است."

هنگامی که پرتغالی‌ها به هرمز رسیدند، با هفت کشتی آن را به محاصره درآوردند. در انی هنگام، "شاه اسماعیل صفوی" که درگیر جنگ با قوای عثمانی بود، نتوانست به دفاع از جزیره برخیزد. بنابراین،حکومت محلی هرمز که به نیابت از حکمران نوجوان آن، "سیف‌الدین"، در دست مردی کاردان و مدیر به نام "خواجه عطا" قرار داشت، در برابر قوای مجهز مهاجمان تنها ماند و در نهایت در 25 دسامبر سال 1507 میلادی، تسلیم شد. حکومت هرمز به ناچار متعهد شد تا علاوه بر پرداخت غرامت که معادل پنج هزار زرافین تعیین شده بود، هر سال خراجی برابر با پنزده هزار زرافین نیز به پرتغالی‌های بپردازد، و علاوه بر آن، کالاهای آنان را از عوارض گمرکی معاف کند و بی‌اجازه‌ی حکومت پرتغال، دادوستد دریایی انجام ندهد.

پس از این رویداد، شاه اسماعیل درباره‌ی رفتار دولت پرتغال خواستار توضیح شد. آلبوکرک پیغام فرستاد که "ما این جزیره را نیروی نظامی خود متصرف شده‌ایم و بنابراین خراجی به دولت ایران نخواهیم پرداخت، و پس از اتمام کار بنای قلعه‌ی هرمز، سایر مناطق خلیج‌فارس را نیز به نام پادشاه پرتغال تصرف می‌کنیم."

تسلط پرتغالی‌ها بر دهانه‌ی خلیج فارس در همان سال کامل شد و آنان به گسترش دامنه‌ی نفوذ خود پرداختند. آنها در ساحل مقابل جیزره‌ی هرمز، یعنی بندر گمبرون، یک مرکز تجاری برای دادوستد با سرزمین اصلی ایران تاسیس کردند و در تمام دوران پادشاهی شاه اسماعیل، دولت صفوی به علت درگیری با گرفتاری‌های داخلی و نبرد با عثمانیان، مجال رسیدگی به مسائل خلیج فارس را نیافت. تسلط پرتغالیان بر این خطه از ایران، تا زمان شاه عباس کبیر ادامه یافت. و حتی با وجود معاهده‌ای که در سال 1514 در میناب میان دو دولت منعقد شد تا در ازای چشم‌پوشی ایران از حکومت بر هرمز، دولت پرتغال متحد و هم‌پیمان آن در مبارزه با ناآرامی‌های داخلی و مقابله با نیروهای عثمانی باشد، آنان با نقض عهد، در سال 1520 به بحرین یعنی ساحل "الحسا" و جزایر مجاور آن حمله کردند و این بخش از خاک ایران را نیز به تصرف خود در آوردند.

آلبو کرک پس از تسخیر هرمز، با اسکادرانی که اکنون سه کشتی دیگر نیز بدان افزوده شده بود، در پایان سال 1508 به ساحل "مالایار" رسید و بی‌درنگ حکم انتصاب خود به عنوان جانشین پیشین، فرانسیسکو دوآلمدیا ارائه داد. وی آلمدیا اعتبار حکم را نپذیرفت و او را به زندان انداخت. سه ماه بعد، زمانی که ناوگان بزرگی همراه با فرمانه‌ی سپاه پرتغال به منطقه رسید، آلبوکرک آزاد شد و آلمدیا به اروپا بازشت. آلبوکرک به سرعت روحیه فعال و سرسخت خود را ظاهر ساخت. او ابتدا در ژانویه سال 1510 به "کالیکوت" حمله کرد و پس از آن که توفیقی نیافت، "گوا" را منصرف شد. ولی از آنجا که می‌دانست قوای او برای حفظ شهر کفایت نمی‌کند، آن را ترک کرد و سه ماه بعد با نیرویی تقویت شده بازشت. این بار گوا به طور کامل سقوط کرد و تا 450 سال بعد در تصرف استعمار پرتغال در ساحل مالایار و از جمله گوا شد.

هدف بعدی آلبوکرک، "مالاکا"بود که آن را نیز پس از مقاومتی شدید، در 24 آگوست سال 1511 توسط 1200 سرباز و هفده یا هجده کشتی به تصرف درآورد. او که حملات متقابل مالایی‌ها بیمناک بود، یک سال در شهر ماند و به تحکیم مواضع نیروهای خود پرداخت.

آلبوکرک فرمان داد تا مسلمانانی را که تن به آئین مسحیت نمی‌دادند، قتل عام کنند سپس در سال 1512 مسر سواحل مالایار را در پیش گرفت. در این سفر، توفانی شدید کشتی او را که "فلوردومار" نام داشت و حامل گنجینه‌ای عظیم از ثروت‌های تصاحب شده بود، به قعر آب‌های اقیانوس هند فرستاد خود آلبوکرک نیز به سختی توانست از این مهلکه جان به در برد.مدتی بعد، او از طرف دولت پرتغال فرمان یافت تا ضمن سفر به دریای سرخ، مقدمات تسلط انحصاری پرتغال بر آن منطقه را فراهم سازد. بدین ترتیب، آلبوکرک که سودای چیرگی بر ساسر سزمین‌های اسلامی و تسلط بر شبکه‌ی تجارت ادویه را در سر می‌پروراند، ابتدا در سال 1513 "عدن" را به محاصره درآورد و پس از آن که در این اقدام شکست خورد، رهسپار دریای سرخ شد. این سفر که نخستین ماموریت دریایی یک ناوگان اروپایی در آن منطقه محسوب می‌شد، به نتایج مهمی نینجامید. گفته‌اند آلبوکرک که دچار عقده‌ی شکست مسیحیان در جنگ‌های صلیبی و سیطره‌ی آنان بر سرزمین‌های مقدس بود، نقشه‌ی اهانت به مزار پیامبر اکرم(ص) و بیرون راندن مسلمانان از بیت‌المقدس را داشت و درصدد بود تا با تغییر دادن مسیر رود نیل، سرزمین مصر را نابود کند، ولی سرانجامی خفت بار به رویاهای او خاتمه داد.

آلبوکرک در آخرین سفر خود، بار دیگر راهی هرمز شد و چون شنید که امیر انی جزیره باز هم به اطاعت پادشاه صفوی گردن نهاده است، درصدد تنبیه وی برآمد. از این زمان (سال 1515) تا سال 1622 میلادی، هرمز در مدت بیش از یک قرن در تصرف پرتغالی‌ها باقی ماند و چنان که گفته شد، آلبوکرک در میناب عهدنامه‌ای را با سفیر شاه اسماعیل منعقد کرد که با نقض پیمان توسط دولت پرتغال، جندان دوام نیافت.

آلبوکرک در دربار پادشاه پرتغال و در میان هم‌وطنان خود نیز دشمنان فراوانی داشت که از هیچ فرصتی برای تحریک بدبینی و حسادت "شاه مانوئل" علیه او کوتاهی نمی‌کرد.

در این میان، رفتار خودکامانه و سبکسری‌های او نیز بهترین فرصت را برای به ثمر رسیدن توطئه بدخواهان فراهم آورد. در سال 1515 و در بازگشت از هرمز، آلبوکرک در مدخل بندرگاه گوآ با کشتی‌ای مواجه شد که به تازگی از لیسبون رسیده بود. ناخدای کشتی با خود حکم عزل وی و انتصاب دشمن شخصی‌اش، "لوپو سوآرش دوآلبرگاریا" را به نیابت سلطنت در متصرفات آسیایی همراه آورده بود. این رفتار اهانت‌بار، ضربه‌ی هولناکی بر او وارد ساخت. شاه اسمایل صفوی با آگاهی از این تصمیم دولت پرتغال، برای آلبوکرک پیغام فرستاد که در صورت مقاومت وی رد برابر شاه مانوئل، به پشتیبانی از لو بر خواهد خاست. ولی آلبوکرک فرمان پادشاه پرتغال را گردن نهاد و طی نامه‌ای احترام‌آمیز کوشید تا خود را از موارد اتهام تبرئه کند واز مانوئل بخواهد تا القاب و افتخارات وی را به فرزندش "براز" یا "بلاسیوس" انتقال دهد. او پس از نگارش این نامه‌ی رسمی، در روز شانزدهم دسمبر سال 1515 میلادی در نزدیکی گوآ بر روی دریا به مرگی مشکوک از دنیا رفت و پادشاه پرتغال کوشید تا با عمل به آخرین در خواست این گرگ دیاهای مشرق‌زمین، به استمالت از پسر وی که پس از مرگ پدر "آفونسو" نامیده شد، برخیزد.

تحت تاثير بحران فلج مي‌شويد يا به حركت در مي‌آييد
<< . 1 . 2 . 3 . 4 .
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB