صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / شوخی و سرگرمی / ضرب المثل های ایرانی به همراه شرح
. 1 . 2 . 3 . 4 . >>
نویسنده پیام
# : 5 May 2007 18:41


به نظرم جای این بخش هم خالی میمومد
امیدوارم از این بخش کیف لازم را ببرید


# : 5 May 2007 19:15


الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها.................که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل‌ها

اولین ضرب المثل :
با سلام و صلوات وارد شدن یا وارد کردن:
کنایه از تجلیل و بزرگداشتی است که هنگام ورود شخصیتی ممتاز به مجلس یا شهر و جمعیتی نسبت به آن شخصیت به عمل می­آید

در مثل می­گویند: «فلانی را با سلام و صلوات وارد کردند»
یا به اصطلاح دیگر: «از فلانی با سلام و صلوات استقبال به عمل آمد»

ریشه تاریخی این مثل:
اخلاق و عادات و سنن جوامع بشری در احترام به یکدیگر از قدیمی­ترین ایام تاریخی، همیشه متفاوت بوده است و هم اکنون نیز این احترام متقابل در میان ملل و اقوام جهان به صور و اشکال مختلفه تجلی می­کند. بعضی­ها در موقع برخورد و ملاقات با یکدیگر درود و سلام می­گویند. برخی ضمن درود گفتن با یکدیگر دست می­دهند، که در حال حاضر این سنت و رویه در همه جا و تقریبا تمام کشورهای جهان معمول و متداول است.
هندی­ها کف دست­ها را به هم می­چسبانند و آن­ها را محاذی صورت نگاه می­دارند.
ژا پنی­ها خم می­شوند و تعظیم می­کنند.
بعضی اقوام در خاور دور بینی­ها را به هم می­مالند
در ایران قدیم بر طبق نوشته­های مورخین یونانی، احترام به یکدیگر با وضع حاضر تفاوت فاحشی داشت.
هرودوت درباره­ی اخلاق و عادات ایرانیان قدیم می­گوید : «وقتی در کوچه­ها به یکدیگر می­رسند از کردار آن­ها می­توان دانست که طرفین مساوی­اند یا نه، زیرا درود با حرف به عمل نمی­آید بل آن­ها یکدیگر را می­بوسند، و هرگاه طرفی از طرف دیگر خیلی پست­تر باشد به زانو در آمده پای طرف دیگر را می­بوسد.»
محقق معاصر آقای «علیقلی بهروزی» ضمن نامه­ی محبت آمیزی راجع به ریشه­ی تاریخی سلام و صلوات، نظر و عقیده­ی دیگری اظهار داشته­اند که عینا درج می­گردد :
«... از قرن­ها پیش هرگاه کسی به مکه و یا یکی از اعتاب مقدسه مشرف می­شد - و این توفیق عظیمی بود - وقتی که به شهر خودش برمی­گشت بیرون شهر اقامت می­کرد ویا قبلا به خانواده­ی خود روز ورود خویش را خبر می­داد و لذا عده­ی زیادی از اقوام و اقارب و دوستان و حتی اهل محل به پیشواز او می­رفتند. در شهرها کسانی بودند که آن­ها را «چاوش» می­نامیدند. یکی از این چاوش­ها را هم با خود می­بردند. این چاوش از همان­جا شروع می­کرد به اشعار مذهبی با صدای بلند و آواز خواندن. بعد از هر بیت مردمی که با او بودند صلوات می­فرستادند. این جمعیت با چاوش زائر را جلو انداخته تا خانه­اش او را با سلام و صلوات می­بردند. این ضرب المثل با سلام و صلوات از این رسم پسندیده که هنوز هم در روستاها و بعضی شهرک­ها رواج دارد گرفته شده است.»

# : 5 May 2007 19:21


باهمه بله با من هم بله ؟
ضرب المثل بالا ناظر بر توقع و انتظار است. دوستان و بستگان به ویژه افرادی که خدمتی انجام داده منشا اثری واقع شده باشند همواره متوقع هستند که طرف مقابل به احترام دوستی و قرابت و یا به پاس خدمت، خواستشان را بدون چون و چرا اجابت نماید و به معاذیر و موازین جاریه متعذر نگردد وگرنه به خود حق می­دهند از باب رنجش و گلایه به ضرب المثل بالا استناد جویند.

ریشه تاریخی این مثل:
در حدود پنجاه سال قبل (یعنی نیمه­ی اول قرن چهاردهم هجری قمری) یکی از رجال سرشناس ایران (که از ذکر نامش معذوریم) به فرزند ارشدش که برای اولین بار معاونت یکی از وزارتخانه­ها را برعهده گرفته بود از باب موعظه و نصیحت گفت: «فرزندم ! مردمداری در این کشور بسیار مشکل است زیرا توقعات مردم حد و حصری ندارد و غالبا با مقررات و قوانین موضوعه تطبیق نمی­کند. مرد سیاسی و اجتماعی برای آن­که جانب حزم و احتیاط را از دست ندهد لازم است با مردم به صورت کجدار و مریز رفتار کند تا هم خلافی از وی سر نزند و هم کسی را نرنجانده باشد. به تو فرزند عزیزم نصیحت می­کنم که در مقابل پاسخ هر جمله با نهایت خوشرویی بگو: «بله، بله». زیرا مردم از شنیدن جواب مثبت آن قدر خوششان می­آید که هر اندازه به دفع الوقت بگذرانی تاخیر در انجام مقصود خویش را در مقابل آن بله می­شمارند.»
فرزند مورد بحث در پست معاونت (و بعد ها کفالت) وزارتخانه مزبور پند پدر را به کار بست و در نتیجه قسمت مهمی از مشکلات و توقعات روزمره را با گفتن کلمه «بله» مرتفع می­کرد. قضا را روزی پدر یعنی همان ناصح خیر خواه راجع به مطلب مهمی به فرزندش تلفن کرد و انجام کاری را جدا خواستار شد. فرزند یعنی جناب کفیل وزارتخانه بیانات پدر بزرگوارش را کاملا گوش می­کرد و در پاسخ هر جمله با کمال ادب و تواضع می­گفت: «بله، بله قربان !» پدر هر قدر اصرار کرد تا جواب صریحی بشنود پسر کماکان جواب می­داد : «بله قربان. کاملا متوجه شدم چه می­فرمایید. بله، بله!» بالاخره پدر از کوره در رفت و در نهایت عصبانیت فریاد زد: «پسر، این دستور العمل را من به تو یاد دادم. حالا با همه بله با من هم بله ؟!»

# : 5 May 2007 19:25


نان و انگور و این همه جنجال ؟

هر وقت چند نفر سخن همدیگر را نفهمند و بر سر موضوعی واحد با هم جدال کنند کردها گویند : «نان و انگور و این همه جنجال ؟»

ریشه تاریخی این مثل:
روزی سه نفر همسفر که اولی کرد بود و دومی فارس و سومی ترک، به شهری رسیدند. هر سه نفر زبان همدیگر را نمی‌فهمیدند، قرار بود ناهار بخورند. اولی به کردی گفت : «من نان و تری اخوم»
دومی نیز به فارسی گفت : «من نان و انگور می‌خورم»
و سومی هم به ترکی گفت : «من اوزوم چورک ییرم»
ولی اولی نفهمید که دومی همان نان و انگور را می‌خواهد و دومی هم نفهمید که سومی مایل به خوردن نان و انگور است. درنتیجه کارشان به نزاع و مجادله و زد و خورد رسید. چند نفر که زبان هر سه را بلد بودند میانجی شدند و به آنان فهماندند که هر سه نفر یک حرف می‌زنند

حضرت «مولانا جلال‌الدین محمد بلخی» در مثنوی معنوی حکایتی آورده است با این عنوان :
«بیان منازعات چهار کس جهت انگور با همدگر به علت آن­که زبان یکدیگر را نمی‌دانستند»
که با این ابیات آغاز می‌شود :

چارکس را داد مردی یک درم هر یکی از شهری افتاده به هم
فارسی و ترک و رومی و عرب جمله با هم در نزاع و در غضب
فارسی گفتا از این چون وارهیم هم بیا کاین را به انگوری دهیم
آن عرب گفتا معاذ الله لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا
آن یکی کز ترک بد گفت ای کزم من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم
آنکه رومی بود گفت این قیل را ترک کن خواهم من استافیل را

# : 5 May 2007 19:29


تو بدم، بمیر و بدم :
پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند، استاد گفت : «دم آهنگری را بدم !»

شاگرد مدتی ایستاده، دم را دید، خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بنشینم و بدمم ؟»
استاد گفت : «بنشین»
باز مدتی دمید و خسته شد، گفت : «استاد ! اجازه میدی دراز بکشم و بدمم !»
گفت : «دراز بکش و بدم»؛
بعد از مدتی باز خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بخوابم و بدمم ؟»
استاد گفت: «تو بدم، بمیر و بدم»

# : 5 May 2007 19:33


تعارف شاه عبدالعظیمی :
علامه دهخدا : «دعوت کردن کسی را به چیزی بی­ارزش، چون آب خزینه حمام را به تازه وارد اهدا کردن ... تعارف شاه عبدالعظیمی است.»
این­که به زبان گوید به منزل آیند، یا فلان متاع از شما باشد و از دل راضی نیست.
به طور کلی هرگونه تعارف غیر عملی را که از دل بر نیاید تعارف شاه عبدالعظیمی گویند.


حضرت «عبدالعظیم حسنی» که در شهر ری مدفون است و هم اکنون زیارتگاه بزرگی برای مردم ایران محسوب می­شود بعد از چهار پشت به امام دوم شیعیان امام حسن مجتبی متصل می­شود. مزار حضرت عبدالعظیم که در اصطلاح عمومی «شاه عبدالعظیم» گفته می­شود پیوسته مطاف معتقدان و شیعیان مومن و علاقه­مند بوده است.
چون شهر ری در چند کیلومتری و نزدیک تهران قرار دارد لذا در قدیم معمول بوده است که زائران تهرانی علی الاکثر شب را در شهر ری توقف نمی­کنند و به تهران باز می­گردند.
اگر کسی از ساکنان شهر ری طوعا یا کرارا درمقام دعوت از زائرتهرانی برمی­آمد وتعارف می­کرد به اصطلاح معروف :
« تو را به این حضرت شب را در بنده منزل بمان» پیداست که چون دعوت شونده ناگزیر از مراجعت بود لذا تعارف آن شاه عبدالعظیمی جنبه­ی عملی نداشت و نمی­توانست مورد قبول تهرانی واقع شود.

# : 6 May 2007 22:30


Quoting: sexnasa2008
به نظرم جای این بخش هم خالی میمومد

واقعاًهم جاش خالی بود.
خیلی هم جالب وسرگرم کننده هستش.
ممنون ازتاپیک خوبت،من هم سعی می کنم چندتاازشعرضرب المثل های معروف روبرای تاپیک بذارم.



# : 6 May 2007 22:52


خیلی وقت هاشاعریانویسنده درسخن خودازضرب المثلی استفاده می کندیابخشی ازسخن اوآنقدرمعروف می شودکه به صورت ضرب المثل به کارمی رود،چندنمونه ازاین شعرهارو درزیربراتون می آورم:

به آب می بَرَدوتشنه بازمی آرد/هزارتشنه جگرراچَهِ زنخدانش
((معادل ضرب المثل:آدم راتشنه تالب آب(دریا)می بردوبرمی گرداند.))


زلیخامُردازاین حسرت که یوسف گشت زندانی
چراعاقل کندکاری که بازآردپشیمانی


گیرم پدرتوبودفاضل
ازفضل پدرتوراچه حاصل


بی گمان دیوارطبع پست خاک آلودماست
گربودکوتاهتردیواری ازدیوارما
((سیمین بهبهانی))


هردم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
درکارخیرحاجت هیچ استخاره نیست


یااین بیت مولانا((نی نامه))که امروزه به عنوان ضرب المثل به کارمی رود:
هرکسی ازظن خودشدیارمن
وزدرون من نجست اسرارمن



# : 8 May 2007 17:35


alixxx2005
واقعا ممنونم خیلی لطف کردی دوست عزیزم همچنین از مطالب زیبایت هم ممنونم
معذرت دیر جواب دادم alixxx2005 جان یه مقدار گرفتار کار پایان نامم هستم کم فرصت کردم بیام اینجا برایه همین نتونستم

# : 8 May 2007 17:42


گندم خورد و از بهشت بیرون رفت :
کسی که صرفا به مصالح شخصی پای‌بند باشد و پس از نیل به مقصود، از دوستان و ‏آشنایان خاصه آن­هایی که وی را در اجابت مسئول یاری کرده‌اند یاد نکند و بر اسب مراد ‏آن چنان بتازد که حتی واپس ننگرد در چنین مواردی به ضرب المثل بالا استناد کرده از ‏باب طنز و کنایه می‌گویند :
فلانی گندم خورد و از بهشت بیرون رفت. ‏



یداست که فرجام کار این دسته مردم غافل که وسواس شیطانی آنها را از مراتب حق ‏شناسی و سپاسگزاری باز می‌دارد همان خواهد بود که دامنگیر قهرمان اصلی این ‏داستان یعنی جد بزرگوار ما بابا آدم (آدم ابوالبشر) شده است ! ‏
چون خلقت بابا آدم (آدم ابوالبشر) از طرف پروردگار پروردگاران به انجام رسید و همچنین ‏همسرش حوا نیز زیور هستی یافت در سرای شادمانی به زندگانی مرفه و سبكبار ‏پرداختند . ‏
خدای متعال آن دو را با استفاده از کلیه نعمتها و میوه‌های بهشتی مجاز فرمود مگر میوه ‏یک درخت که همان گندم باشد.‏
ابلیس که به علت سرپیچی از فرمان الهی و سجده نکردن به بابا آدم (آدم ابوالبشر) از ‏وارد شدن به بهشت محروم شده بود در مقام انتقام برآمد و با حیله و نیرنگ که در کتب ‏تاریخی و مذهبی شرح داده شده است به بهشت درآمد و در لباس پندگویی دلسوز ‏چندان وسوسه کرد که آدم و حوا به خوردن گندم راغب شدند و از آن خوردند: یعنی از ‏گندم بهشت خوردند و عورتهایشان نمودار شد . به ناچار از برگهای بهشتی خود را ‏پوشانیدند و سترعورت کردند . ‏
آری سركشی و نافرمانی آدم از پروردگارش موجب زیان و ضرر گردیده است. خدای ‏تعالی ایشان را از نعمت بهشت محروم ساخت و ندا داد که: آیا شما را از این جهت نهی ‏نکردم و نگفتم که شیطان شما را دشمنی آشکار است ؟ ‏
در این هنگام آدم و حوا از کرده خود پشیمان شدند و زبان به توبه گشودند . ‏
خدای تعالی توبه آنها را قبول کرد و آن دو را آمرزید. آدم و حوا از پذیرش توبه امیدوار ‏گشتند که حتماً در بهشت می‌مانند و از نعمتهایش کامیاب خواهند شدند ولی فرمان ‏خدا برخروج آنها از بهشت و نزول به زمین صادر گردید و به ایشان خبر داد که این ‏دشمنی میان آدم و شیطان همچنان ادامه خواهد داشت ولی باید از اندیشه‌های بد ِ ‏شیطان به دور باشند و هدایت الهی را هیچ گاه از نظر دور ندارند تا رستگار شوند :« پس ‏درخت طوبی شاخه‌های خود را به هم آورده آدم و حوا را بر گرفت و از بهشت بیرون ‏انداخت. آدم به کوه سر اندیب در هندوستان فرود آمد و صد سال درآنجا گریست تا توبه ‏او قبول شد .» ‏
روایت است که آدم ابوالبشر (بابا آدم) پس از خروج از بهشت به پیرا گَردی (طواف) ‏خانه‌ی آباد (بیت المعمور) که موضع آن همین خانه کعبه است مامور گردید و به انجام ‏نیایگاهان (مناسك) حج پرداخت . ‏
آن گاه به اشارات پروردگار نیرومند به کوه عرفات شتافت و در طلب حوا به تجسس ‏پرداخت . ‏
اتفاقاً حوا نیز از جده به آن حدود آمده بود . هر دو در زیر آن کوه یکدیگر را دیدند ولی ‏نشناختند . جبرئیل امین سبب معرفت و آشنایی آنها شد و بدین جهت آن کوه را کوه ‏عذفات و آن شهر را به مناسبت نزول و مدفن حوا که جده آدمیان است شهر جده گویند . ‏
آدم و حوا سپس به جانب سر اندیب به راه افتادن و به زندگانی زناشویی و بقای نسل ‏پرداختند. هربار که حوا حامله می‌شد یک پسر و یک دختر می‌زایید که آدم به موجب ‏وحی آسمان، دختر بطنی را با پسر بطن دیگر در سلک ازدواج می‌کشید و این امر ‏موجب تکثیر نسل و تشکیل جوامع بشری گردید . ‏
در خاتمه برای مزید اطلاع خواننده محترم لازم است این نکته را متذکر شود که به گفته ‏فقیه دانشمند شادروان سید محمود طالقانی : ‏
‏«... این بهشت که آدم در آغاز در آن می‌زیست نباید بهشت موعود باشد ... چون کسی ‏که اهل این بهشت گردید از آن بیرون نمی‌رود و محیط وسوسه شیطان نمی‌باشد به ‏این جهت عرفای اسلامی برای بهشت نخستین و فرو افتادن آن توجیهاتی نموده به ‏تاویلاتی پرداخته‌اند ... ‏
چنان که در روایت معتبر آمده است:« این بهشت از باغهای زمین بوده و آفتاب و ماه بر آن ‏می‌تافته. اگر بهشت جاودانه بود هیچ گاه از آن بیرون نمی‌رفت و ابلیس داخل آن ‏نمی‌شد .» تا آنجا که بعضی از مفسرین برای تعیین و سرزمین آن بهشت بحث ‏نموده‌اند. ‏

بقول حافظ شیرازی:

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت ‏ ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

. 1 . 2 . 3 . 4 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB