صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / گفتگوی آزاد / برگزیده هایی از نامه ای به قلبم (( فریادی از جنس تنم ))
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
نویسنده پیام
# : 19 Jun 2008 19:26


این شب ها کابوس ِ هميشه اي دارم. همه اش خواب ِ چمدان خالي مي بينم كه از دست تو مي افتد... خواب ِ بي چمدان رفتنت را... اين چند شب چند بار مرده ام. همه اش دارم خواب ِ مردنم را ميبينم. خواب ِ مردن توي ماشين ِ تو... خواب ِ له شدن زير هزار تا بطري ايستك هلو كه از آسمان آوار مي شود روي سرم... خواب ِ دست و پا زدن توي يك كپه سيم خاردار كه همه جاي بدنم را جر مي دهد و هيچ خوني نمي آيد. اين شب ها اصلا حال و روز خوبي ندارم. تب دارم. چشم هايم مي سوزد. بدنم درد ميكند. پيغام فرستادم كه درمانم پاشويه ي آب انار ِ آن باغ ِ بي در و ديوار است... پيغام فرستاد كه ريشه هاشان از برف امسالي خشكيده... باغ انارمرده است ديگر.

شروین
# : 19 Jun 2008 19:27


دلم برای روز های تنهایی ام تنگ شده است. برای روز هایی که تنها بودم، اما هنوز طعم گس تنها شدن را نچشیده بودم. روز هایی که شیرینی اش توی آغوش او گم شد...

چیزی که این روز ها دلم می خواهد؛ یک جاده ی باریک و بی انتهاست که ارام و متین روی چند تا تپه ی آبی که در یک امتداد تکرار میشوند – مثل دریای مواجی که ایستاده باشد وراهی از میان آن به سمت افق کشیده باشند – خزیده باشد و آن دور دست ها روی آخرین تپه برسد به یک درخت فربه ی پیر با برگ های قرمز آتشین. دلم می خواهد، بین تپه ها را گندم زار های رسیده ای پر کرده باشد. ابتدا و انتهای گندم زارها ، افتاب گردان کاشته باشند. آسمان نیلی باشد وبنفش. خورشید داغ نتابد. دلم می خواهد تمام مسیر جاده بشود صدای آبی را شنید که آن دور دست ها دارد جایی شرّه میکند.

دلم می خواهد، صبح که نمازم را خواندم؛ رنگ چسب مویم را با رنگ چشم هایم و تیشرت نازک تابستانی ام سِت کنم؛ کوله پشتی ام را بردارم و صبحانه نخورده پایم را با احتیاط بگذارم روی خاک نرم جاده ام، اول پای راست و بعد چپ... بروم، انگار که آخر نداشته باشد. ببینم و گوش کنم. به هر گندم زاری که میرسم ان تکه هایی از روحش که در من جا گذاشته است را بکنم از خودم وبین گندم ها گم شان کنم و آن تکه هایی از روح ام که پیش او جا مانده است را بی خیال شوم.

آرام بروم تا برسم به تپه ی بعدی، به گندم زار بعدی. تا غروب بروم ویادم باشد برای مترسک ها دست تکان بدهم. دم غروب برسم به درخت ام که تازه رویش نم بارانی زده است. سر خوش، قاصدک هایی که پای تنه اش به اسمان سقوط می کنند را بگیرم ونوازش کنم. زیرش بنشینم و تا آسمان روشن است راهی که آمده ام را تماشا کنم. بعد دو تا دیازپام بهشتی ام را بخورم و هفت روز تمام با روح تکه تکه ام بخوابم. روز هفتم، تن به تن ِ اولین فرشته ای که به خوابم می آید، بدهم. بیدار که شدم، مثل همیشه توی اتاقم باشم، تنها و دیگر چیزی یادم نباشد.


شروین
# : 19 Jun 2008 19:27


این نامه را مینویسم. این نامه ی درد را... نه برای سلام و خداحافظ. نه برای گفتن دوستت دارم یا بیان دلتنگی. این را مینویسم برای یک دل حرف ِ نگفته... حرف هایی که آنقدر نگفتم؛ گفتن شان را دیگر بلد نیستم... حرف هایی که این سکوت سرد ِ بی پدرومادر را گریبان گیرم کرده است. به دزد ِ خنده هایم. این حرف ها؛ این حرف های لعنتی ِ درد که تا می آیند روی زبانم جاری شوند، اشک می شوند در چشم هایم. آخر چه طور میشود این لباس ِ درد را که تو تن ِ برهنگی ِ معصوم ِ خوشبختی ام کردی، من به تن نحیف این واژه ها بپوشانم؟ چطور می شود آستین خیس ِ همیشه اش را نوشت!؟ چطور بگویم، بنویسم؛ این "من" درد دارد... بوسه هایم درد دارد... نوک انگشتان ِ نوازشم درد دارد... نگاهم درد دارد... آغوشم درد دارد... تمام پسرها و دختر های وجود من درد دارند... تمام پسر ها و دختر های وجودم مشت می کوبند به دیوار های اتاق تنهایی ام؛ ناخن می کشند... فریاد می زنند و همه ی این ها می شود امتداد ِ سکوت من... این درد را از دیوار های زخمی اتاق من بشناس، از ناخن های کبود ِ روح من...می دانم... می دانم... درمانی نیست... اما تسکین... می دانم هست... این نوشتن... نجاتم می دهد... این روز ها... روزی، آن نامه را می نویسم. آن نامه ی درد را...

شروین
# : 19 Jun 2008 19:30


یادت هست!؟ آن جمعه، دلم را دادم به جوی بار تن ات - که کنارم جاری بود – برد. آن جمعه که آب شدی، باریدی روی برهوت ِ تشنه ی من؛ جاری شدی روی شیار کمرم مثل ناودانی که به پای سپیداری شره کند... یادت مانده هنوز!؟ آن ظهر ِ جمعه که تن ِ مذاب ات روی انجماد تنم جوشید و من آن را تا عصر شنا کردم... میدانی دلم آن روز کجا رفت!؟ آن جمعه که لب هایت روی تمام تنم، از تمام بلندی ها جاری شدند و دست هایت خزیدند روی تمام برهنگی ِ تنی که می خواستی... یادت آمد!؟ آن جمعه که چشم هایت آرام آرام از تمام افق های بدنم طلوع کردند و یکباره پشت ِ سایش ِ نرم ِ لب های مان غروب... همان جمعه که من غرق ِ بدن ات شدم، آخر...

من تنم نمی خواست، دل ببازم به طغیان تن ِ تو؛ اما تو بهتر بودی، قوی تر بودی از بند ِ نازک ِ دل ِ من. بند ِ دلم رفت آخر...

هان!؟ یادت آمد!؟ خوب... دلم حالا کجاست!؟ خیلی دور نرفته باشد؛ خدای نکرده!

آهای نهنگ هایی که می روید برای کشتن خودتان؛ دل ِ من، حتما تا حالا رسیده است به دریاها. شماها ندیده اید آن دل کوچک ِ بر آب رفته را!؟


شروین
# : 20 Jun 2008 02:56 | ویرایش بوسیله: omid_hi


در دلم صدها – شاید هزار ها – دالان تودرتو هست. دالان هایی که میروند و انگار به هیچ نمی رسند. گاهی این دالان ها به هم می پیچند؛ یکی می شوند و ادامه پیدا می کنند.

بعضی شان می رسند به در هایی که سخت قل وزنجیر شده اند؛ طوری که اصلا به باز شدن شان امیدی نیست. احتمالا تا آخر عمر هم بسته می مانند و معلوم نمی شود که پشت شان چه خبر بوده است!

بعضی دیگر میروند و میرسند به جایی شبیه به آسمان ها، دشت های فراخ و یا حتی دریا ها... در دلم دنیایی دارد زندگی می کند؛ این را خوب می دانم.

آن آخرهای دلم دالانی هست که می رسد به یک در. آن طرفش پسری زندگی می کند که تنهاست. اسمش را گذاشته ام: پسر ِ دل.


شروین
# : 20 Jun 2008 02:57


در دلم صدها – شاید هزار ها – دالان تودرتو هست. دالان هایی که میروند و انگار به هیچ نمی رسند. گاهی این دالان ها به هم می پیچند؛ یکی می شوند و ادامه پیدا می کنند.

بعضی شان می رسند به در هایی که سخت قل وزنجیر شده اند؛ طوری که اصلا به باز شدن شان امیدی نیست. احتمالا تا آخر عمر هم بسته می مانند و معلوم نمی شود که پشت شان چه خبر بوده است!

بعضی دیگر میروند و میرسند به جایی شبیه به آسمان ها، دشت های فراخ و یا حتی دریا ها... در دلم دنیایی دارد زندگی می کند؛ این را خوب می دانم.

آن آخرهای دلم دالانی هست که می رسد به یک در. آن طرفش پسری زندگی می کند که تنهاست. اسمش را گذاشته ام: پسر ِ دل.


شروین
# : 20 Jun 2008 02:57


پسرک روزها در اتاقش می ماند. می نشیند و فکر میکند. گاهی هم چیز هایی می نویسد. تنها چیزی که در اتاق پسرک به چشم می اید یک صندلی است که وسط اتاق گردش گذاشته. همان جا می نشیند و می نویسد. این تمام کاری است که روز ها انجام می دهد. البته زندگی در یک اتاق گرد اصلا اسان نیست!

شب ها، پسرک کوله پشتی اش را پر از شمع میکند و می رود به ان تاریک ترین دالان ها. ترانه های های شاد می خواند و شمع روشن می کند.


شروین
# : 20 Jun 2008 02:58 | ویرایش بوسیله: omid_hi


گاهی اگر گوشه ای پیدا کند، می نشیند و ذل می زند به شمع های روشن اش و فکر می کند. پسرک گوشه ها را دوست دارد اما اتاقش فقط وسط دارد!

یکی از همین شب ها، چیز عجیبی دید؛ تکه نوری از آسمان سقوط کرد... و آن لحظه ای بود که او رو به دلم گفت سلام، با خاص ترین واژه ها.

وبعد...

پسرک آن عاشقانه ها را نوشت و من دلم را دیدم. دشت هایش که پر شدند از لاله های سرخ. دریا هایش را که هزاران هزار ماهی قرمز به آن رسیده بودند. من آسمان دلم را با یک جفت لک لک سفید پرواز کردم...


شروین
# : 20 Jun 2008 02:59 | ویرایش بوسیله: omid_hi


پسرک روز ها را نوشت و حتی شب ها را... که دیگر نیازی به شمع نبود؛ دالان ها همه روشن بودند...

اما...

یک روز باد های سردی وزید. باد های سرد آخر زمستان... کاغذ ها، عاشقانه هایش را باد برد. پسرک دلش شکست. من هم...

دالان ها یکی یکی تاریک شدند...

حالا پسرک باز شب ها خسته و دل شکسته می رود و شمع روشن می کند؛ روز ها، غم انگیز می نویسد...


شروین
# : 20 Jun 2008 16:33


omid_hi
نمیدونم کدوم یکی رو کوات کنم
همه زیبا هستن و دلنشین
بهت تبریک میگم

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB