صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / گفتگوی آزاد / برگزیده هایی از نامه ای به قلبم (( فریادی از جنس تنم ))
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
نویسنده پیام
# : 18 Jun 2008 03:05 | ویرایش بوسیله: omid_hi


قلب من من هرگز تو را سرزنش ومحکوم نخواهم کرد .هرگز از آنچه میگویی احساس شرم نخواهم کرد. می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد
قلب من من به تو ایمان دارم من طرفدار تو هستم و همواره برایت دعا میکنم دعا میکنم که به کمک وحمایتی که احتیاج داری برسی
قلب من من به تو ایمان دارم معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد معتقدم که راه من راه توست وما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم
از تو میخواهم به من اعتماد کنی بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری به تو بدهم
هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکن


شروین
# : 18 Jun 2008 03:07


omid_hi
شروین خان خیلی قشنگ بود

غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست
# : 18 Jun 2008 03:08


کلمه ها ناتوانند. این را قلبی به من گفت که روز و شب می تپد و با تپش او هزاران ستاره بیدار می

شوند.راست می گوید...
کلمه ها صدایی ندارند خاموشند و اگر کسی دهان به ترنم آنها باز نکند فراموش می شوند. من خیلی از کلمه ها را از یاد برده ام و بعضی از کلماتی را که در کودکی بر زبان می آوردم کنار گذاشته ام اما تپش قلبها را نمی توان از یاد برد.این صدای دگرگون کننده از تمام موسیقی ها شنیدنی تر و زیباتر است.
کلمه ها ناتوانند وگرنه برای گفتگوهای جاودانه به نگاه حاجتی نبود. نمی توان حتی از عمق یک نگاه به قلمرو یک قلب پی برد.کلمه ها نمی توانند حرفی را که فراتر از این دنیای خاکی است بیان کنند. کدام کلمه می تواند تو را معنا کند؟؟
همیشه فرصت برای نوشتن هست اما برای دیدن و شنیدن فرصت کم است. عمر می گذرد و ناگهان در می یابیم چه رنگین کمان هایی را که ندیده ایم و چه صداهایی را که نشنیده ایم و چه حرف هایی را که هیچ وقت بر زبان نیاورده ایم. من آن قدر حرف در دل دارم که اگر هفت بار دیگر هم به دنیا بیایم همه دفترهایم را پر خواهم کرد . من نمی خواهم هیچ حرفی را ناگفته بگذارم. مگر برای از تو سرودن چقدر وقت دارم؟؟؟
کلمه ها ناتوانند وگرنه حرف های قلبم را برایت معنا می کردم و از آینه های بکر می خواستم که احساسم را به تو نشان دهند...


شروین
# : 18 Jun 2008 03:09


Quoting: n1m4
شروین خان خیلی قشنگ بود

مرسی عزیز

شروین
# : 18 Jun 2008 03:10


از كه شكايت كنم و به چه كسي پناه برم و از چه سخن برانم مگر اجازه سخنوري دارم يا با سرنوشت خود مخالفت ميتوانم كرد.به انجائيكه من پناه برده ام مسكن تبعيد شدگان راه سعادت است .
انجا پناهگاه رانده شدگان زندگي پر اسرار عالم است انجا اموزشگاه نيستي و سكوت است انجا جايگاه مطرودين عشق و مقبره عاشقان گيتي پر گناه است انجا زندان تاريك و بيصداي شوريدگان رنج كشيده دنياي درون است.
انجا سرزمين گناه .دزدي.جنايت و دروغ گوئي و محل ريزش اشكهاي نااميدشدگان جهان فاني است.
انجا خانه مرگ جوانان ناكام است.انجا كه روح از ان بيزار و جسم از ان گريزان است . ولي :
باز هم مرتبا ميشنوم كه اين قلب كوچك اين لخته گوشت خونين با هر طپش خود همواره فرياد ميزند پس كو عشق من ....؟
نميدانم از كه شكايت كنم و نزد چه كسي پناه برم و از چه سخن برانم مگر اجازه سخنوري دارم يا با سرنوشت خود مخالفت ميتوانم كرد ؟
كاري از پيش نميبريم من نيز چون قلب رنجديده و جريحه دارم پيوسته فرياد ميزنم :

پس كو عشق من ..؟

كجاست صياد دلم ..؟


شروین
# : 18 Jun 2008 03:11


پروردگارا!

به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقّع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
وقتی صداقت مایه دردسره!


شروین
# : 18 Jun 2008 03:36 | ویرایش بوسیله: omid_hi


همه چيز منجمد می شود

حتی قلبهای اتش گرفته از عشق پسرانه

همجنسم خودت را ميازار
و اندام ناموزونت را عرضه مکن
که در اين ديار خريدارت نيست

پيچک در پيچک تو بر توی عشق
همزادت را سزاست
نه مرا واو را وهرکس را
که دير اشنايان کوی تواند

وفا در وفای او بجوی و از خويش مرنج
که حتی اگر کريهترينی
خواهانت هموست
قدمی بردار
تا بشتابدت

اشارتی کن
تا به سر ايدت
هان ای همجنس همرنگم
رو که وقت تنگ است
و در تنگی گشايشهاست


شروین
# : 18 Jun 2008 03:39


پر شده است از ریا .... اطرافم . اطرافم را نمی خواهم ...

همهمه ... همهمه ... همهمه ... همهمه...

نه سکوت می کنند که با ابهامشان غرق شوم ...

نه کلامی خوب می شنوم که در آن فرو روم .

دعوا ... بحث ... جدل ... طعنه ... بازار شلوغی ست

همه خوب حرف می زنند ... دریغ از یک کلمه حرفِ خوب !

پس از سالها اولین باریست که دوباره از اینگونه خلقتم ، خسته ام .

سالها قبل که خیال می کردم من تنها مردی هستم که اینگونه ام ، افسرده بودم ...

کشوری با پرچم رنگین کمان منتهای آرزوهایم بود .

امروز از این همه همهمه ....

از اینکه در میان آدمهایی که همگونه اند با من اما نا همگون ، خسته ام .

از این همه حرف و حدیث و طعنه و ........

کاش دیگرگونه نبودم ... کاش دیگر اینگونه نبودم .

کشوری با پرچم رنگین کمان .... کابوس این روزهای من است


شروین
# : 18 Jun 2008 03:40


همجنس من از جنس تو می نویسد ...

از جنس تویی که در انزوای تنهایی هایت ، کارت از گریه هم عبور کرده ... خنده نمی دانی .

از جنس تو که بلور نازک تنت را هر شب تجاوزگاه جنــسی بیگانه قرار می دهی ، که نه می خواهی اش ... نه می فهمدت .

خودفروشی یی ناخواسته به سنت و مذهب ... مورد تجاوز قرار داده است تو را ... تو را ... تو را که غربت همیشه گی لحظه هایت را می شناسم . تو را که دردت را می فهمم . در ژرف ترین ژرفای قلبم ، شفاف حس می کنم تو را ... با همه ی وجود خاکسترینــــــم .

انگار که خطهای کف دستم ... انگار که چروک پیشانی ... انگار که در خاطرات من پینه بسته ای .

تو را می شناسم که در مشت روزگاری که شاید روزگاری ، خوش نبود ، ذره ذره شکسته ای و حتی فراموش کرده ای روزگاری آرمانهایی داشتی که در حراجی یکطرفه ، سنتی اجباری به یغما برد .

همجنس من ، هم جنس توام و تو را می خواهم نه با همه ی وجود که با روحم که در گذر این متمادی روزگار ناملایم ، صیقل خورده و پاک و راسخ گشته .

شاید وقت آن است که پیله ات را فروشکافی و از این چهارراه از هر سو بن بست برای همیشه بیرون روی و نعره برآوری :

(( همجنس من ، تنهایی هایت ، بی کسی هایت ، اشکـــهایت تقدس دارد ، اما دیگر گریه در انزوا را مجالی نیست . خود سانسوری ات را برای همیشه به فراموشی بسپار و با من بمان که از جنس توام و در کنارت . ))


شروین
# : 18 Jun 2008 03:41


سنگ را که پرتاب کردی ، از میان خاطراتم زخمی به خاطرم نشست . یادآوری دردهای آشنا شیرین است ، بزن .

خوشم که با درد غریبه نیستم ، خوشم که ستم را به بند بند احساسم ، احساس می کنم .

ناسزا می شنوم ، سزا نیست می دانم .

پس گردنی یی بر پشت غرور ازهم پاشیده ام می نشیند .

لگد می خورم .

چرایش را ، چرایش را ، چرایش را نمی دانم .

سکوت می کنم ، اما نه عیسی وار ، که از ناچاری .

نمی دانم چرا تمام دنیا با بودن من تنگ می شود ... انگار میان اینهمه حیران تنها حیرانی من مهجور است .

هجر ، هجران ، هجرت ... غربت ... غربت ... غربت . همه ی دنیا غریب است . غریبه ای برای همه ی دنیا . حتی با آنها که احساس آشنایی داری .

سوزش را بر پشتم می بینم ، قلبم هق هق وار آتش می گیرد ، آه می کشم نه از درد سوختن ، که از آتش قلبم و می دانم یکروز صبح که از خواب برمی خیزم تمام تنهایی هایم را ، دردهایم را ، بی کسی هایم ، اشکهایم ، ناسزا شنیدنهایم ، تحقیر شدنهایم را تف می کنم بر صورت روزگاری که دیگرگونه بودنم را با هیچ چیز نبودن خود تاب نمی آورد . و فریاد می زنم : آری من همجسنگرایم ، هر کس نمی خواهد من را ببیند ، لطفا چشمهایش را برهم بگذارد .


شروین
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB