| نویسنده |
پیام |
|
|
Anymore
When she was younger
Stood staring at the door
Waiting for the day that she knew would surely come
Tied bows in her hair
Dressed as she thought you'd like
But as time ticked away
Promises fade one by one And now she's all grown
Made it through on her own
Now strong enough to see
That you've been where you want to be No longer dying inside
I will not let you define
Everything I am by one thing that I don't have
Cause I'm more than that
I will not be made to hide
These tears won't fall for you this time
I will not be ashamed
Of my name
Anymore Sometimes she wonders
Imagines what you're like
The emptiness inside that made you miss her life
The ocean's widen
With all your silence
Leaves the daydreams behind
Childish fantisies unwind And now she knows
You're not coming home
Take the bows from her hair
She's been waiting twenty years No longer dying inside
I will not let you define
Everything I am by one thing that I don't have
Cause I'm more than that
I will not be made to hide
These tears won't fall for you this time
I will not be ashamed
Of my name
Anymore No longer dying inside
I will not let you define
Everything I am by one thing that I don't have
Cause I'm more than that
I will not be made to hide
These tears won't fall for you this time
I will not be ashamed
Of my name
Anymore I will not
I will not
I will not
Anymore
Anymore
Anymore
I will not
Anymore
Inside Man - There is one thing stronger than all the armies in the world; and that is an idea whose time has come -
|
|
|
" بداغ نامرادی سوختم، ای اشک طوفـانی بتنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ جولانی"
بیا ای ابر رحمت ...
بیا ای صبح امیدم که دل رانیست درمانی سراسر غم گرفته دامنم را نیست پایانی
درین وادی که ازهر سو تگرگ مرگ میبارد جهان ما منو رکن، گره بکشا به آ ســانی
غرور سرزمین برباد رفت و خاک و یران شد فروبشکست کاخ کشور و اورنگ سلطانی
زمام مملکت دردست نا اهلان چسان افتاد که هرسو سر برا و ردند، کفتار وشغا لانی
صدای مرگ می آید وخون از آ سمان بارد رمه بی سرپرست و تار و مار و نیست چوپانی
دلم بگرفت زین بی بندو باریها، مدد یارب! به قدرت تابکی باشند، این افــراد نادانی
زبان بکشوده هرکس ازصداقت دمزند لیکن بدارالملک ایمان کی رسدسفاک شیطانی
صدای طفل و پیروبیوه زن تاآسمان بالاست که تااین بوم وبر گردیده یارب همچو زندانی
گداز درد طوفـان میکند، آه و فغان بشنو تماشاکن بهرجـا رنگ زرد وچشم گریانی
فقیر وخوار وزار افتاده هرسو مردم کشور ندا رند ا زخدا وند آرزو، جز یک لب نانی
بزیرآ فتاب و خیمه ی سوزان وطندار است رزنـج مردم ما ای خداوندا ! تو می دانی
مسلمان زادگان بیمروت سخت مغرو رند عجب آید مرا از نام اسلام و مسلمانــی
زپستان ستم نوشیده اندشیر این ستمکاران کجارحمی بدل دارند، ناپاکان بد نامی
به گرداب فلاکت مردم ما سخت درگیرند بساحل کی رسدکشتی درین دریای طوفانی
همه سرگرم تاراجند وسرشار خیانت ها ازین دون فطرتان هرگز نباشد فکر انسانی
چنان بی بند وباری هرطرف بیداد میدارد که هرسو چور وتاراجست امانیست پرسانی
یقین دارم که روزی این مصیبت دامنت گیرد مشو غافل ازان روزی که باز آرد پشیمانی
فلک تاکی تماشا میکنی بیداد نا مردان یکی دربستر سنجاب و دیگرخفته عریانی
تمام روز و شب درداست ورنجست وپریشانی زمین و آسمان غم، هرطرف غم نیست پایانی
بیا ای ابر رحمت! ز ود تر در آسمــان ما ببار ازلطف خود بر مملکت باران نیسانی
بگذار تا بگويند ما بي غمان مستيم-------در گوشه ي خرابات پيمانه را شكستيم
|
|
|
امشب به خاطر غزل آخرم بخند امشب كه از هميشه شاعر ترم بخند تا پر شود نگاه من از رنگ زندگي تا حس بودنت بشود باورم بخند بالنده شو هر آينه ققنوس كوچكم خوش حال باش و بر تل* خاكسترم بخند زيبا! شكوفه هاي شكرخنده هات را هرقدر هم گران بدهي مي خرم بخند گفتي كلاغ پر همه پر و به خاطرت تا ارتفاع پست قفس مي پرم بخند امشب به خاطر دل غميگن مادرت زيبا من گلم، غزلم، دخترم بخند
باد آمد و همه ی رؤیاها را با خود برد...با این همه اما من باید آوازی بخوانم.
|
|
|
|
|
با توام ای لنگر تسکین ای تکانهای دل! ای آرامش ساحل! با توام ای نور! ای منشور! ای تمام طیفهای آفتابی! ای کبود ارغوانی! ای بنفشآبی! با توام ای شور! ای دلشوره ی شیرین! با توام ای شادی غمگین! با توام ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هرچه هستی باش! اما کاش . . . نه، جز اینم آرزویی نیست: هرچه هستی باش! اما باش!
اشکهای نیامدنت روی گونه هایم خشکیده****نبوس نمک گیر میشی!!!
|
|
|
چیزهایی که نگفتم
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم : عزيزم ، اين كار را نكن . نگفتم : برگرد و يك بار ديگر به من فرصت بده . وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم. نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقّصر بودم. نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاريم ، چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است. گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي ، من آن را سد نخواهم كرد. حالا او رفته و من تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم نگفتم : اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود. فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد. اما حالا ، تنها كاري كه مي كنم گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم. نگفتم :باراني ات را درآر... قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم. نگفتم :جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست. گفتم : خدانگهدار ، موفق باشي ، خدا به همراهت . او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم. شل سیلور استاین
سبكباران ساحلها نديدند.... به دوش خستگان باري است دنيا.... مرا در موج حسرتها رها كرد .....عجب يار وفاداري است دنيا
|
|
|
تكامل
آنگاه در لباس گل از جو در آمدي شب بود پس به هيات شب بو در آمدي
مي خواستي بپيچي گل كافيت نبود با باد صبحدم به تكاپو در آمدي
آهويي آمد آب بنوشد تو را گرفت با عطر خويش در تن آهو در آمدي
پس دشت دشت دشت گذشتي و ظهر با، آب از رگان مرده ي آهو در آمدي
من سنگ بودم آب كه آمد مرا گرفت با جان من به شكل پرستو در آمدي
در آسمان - گرفت كسي مان شكار كرد ابري دهان گشود و تو آن تو در آمدي
من بر زمين چكيدم و تو سالها گذشت تا باهجوم مه به هياهو در آمدي
عصري مهت نشاند دوباره به كتف من با دست رشد كردي با مو در آمدي
وقت غروب باز من و تو جد ا شديم با جنگل مبارك گردو در آمدي
با شاخ و برگ درد شدي در د سر شدي با ميوه ات به شيشه ي دارو در آمدي
شب شد، درخت ماندي نه مه شدي نه ماه نه در لباس يك گل شب بو در آمدي
باد آمد و همه ی رؤیاها را با خود برد...با این همه اما من باید آوازی بخوانم.
|