صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / ×××××اشعار زیبا×××××
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 .
نویسنده پیام
# : 17 Nov 2008 07:27


Anymore

When she was younger

Stood staring at the door

Waiting for the day that she knew would surely come

Tied bows in her hair

Dressed as she thought you'd like

But as time ticked away

Promises fade one by one
And now she's all grown

Made it through on her own

Now strong enough to see

That you've been where you want to be
No longer dying inside

I will not let you define

Everything I am by one thing that I don't have

Cause I'm more than that

I will not be made to hide

These tears won't fall for you this time

I will not be ashamed

Of my name

Anymore
Sometimes she wonders

Imagines what you're like

The emptiness inside that made you miss her life

The ocean's widen

With all your silence

Leaves the daydreams behind

Childish fantisies unwind
And now she knows

You're not coming home

Take the bows from her hair

She's been waiting twenty years
No longer dying inside

I will not let you define

Everything I am by one thing that I don't have

Cause I'm more than that

I will not be made to hide

These tears won't fall for you this time

I will not be ashamed

Of my name

Anymore
No longer dying inside

I will not let you define

Everything I am by one thing that I don't have

Cause I'm more than that

I will not be made to hide

These tears won't fall for you this time

I will not be ashamed

Of my name

Anymore
I will not

I will not

I will not

Anymore

Anymore

Anymore

I will not

Anymore

Inside Man - There is one thing stronger than all the armies in the world; and that is an idea whose time has come -
# : 21 Nov 2008 19:29


‏" بداغ نامرادی سوختم، ای اشک طوفـانی ‏
بتنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ جولانی" ‏

بیا ای ابر رحمت ...‏

بیا ای صبح امیدم که دل رانیست درمانی ‏
سراسر غم گرفته دامنم را نیست پایانی ‏

درین وادی که ازهر سو تگرگ مرگ میبارد ‏
جهان ما منو رکن، گره بکشا به آ ســانی ‏

غرور سرزمین برباد رفت و خاک و یران شد ‏
فروبشکست کاخ کشور و اورنگ سلطانی ‏

زمام مملکت دردست نا اهلان چسان افتاد ‏
که هرسو سر برا و ردند، کفتار وشغا لانی ‏

صدای مرگ می آید وخون از آ سمان بارد ‏
رمه بی سرپرست و تار و مار و نیست چوپانی ‏

دلم بگرفت زین بی بندو باریها، مدد یارب!‏
به قدرت تابکی باشند، این افــراد نادانی ‏

زبان بکشوده هرکس ازصداقت دمزند لیکن‏
بدارالملک ایمان کی رسدسفاک شیطانی ‏

صدای طفل و پیروبیوه زن تاآسمان بالاست ‏
که تااین بوم وبر گردیده یارب همچو زندانی

گداز درد طوفـان میکند، آه و فغان بشنو ‏
تماشاکن بهرجـا رنگ زرد وچشم گریانی ‏

فقیر وخوار وزار افتاده هرسو مردم کشور ‏
ندا رند ا زخدا وند آرزو، جز یک لب نانی ‏

بزیرآ فتاب و خیمه ی سوزان وطندار است ‏
رزنـج مردم ما ای خداوندا ! تو می دانی ‏

مسلمان زادگان بیمروت سخت مغرو رند ‏
عجب آید مرا از نام اسلام و مسلمانــی ‏

زپستان ستم نوشیده اندشیر این ستمکاران ‏
کجارحمی بدل دارند، ناپاکان بد نامی ‏

به گرداب فلاکت مردم ما سخت درگیرند
بساحل کی رسدکشتی درین دریای طوفانی

همه سرگرم تاراجند وسرشار خیانت ها ‏
ازین دون فطرتان هرگز نباشد فکر انسانی

چنان بی بند وباری هرطرف بیداد میدارد
که هرسو چور وتاراجست امانیست پرسانی ‏

یقین دارم که روزی این مصیبت دامنت گیرد ‏
مشو غافل ازان روزی که باز آرد پشیمانی ‏

فلک تاکی تماشا میکنی بیداد نا مردان ‏
یکی دربستر سنجاب و دیگرخفته عریانی

تمام روز و شب درداست ورنجست وپریشانی ‏
زمین و آسمان غم، هرطرف غم نیست پایانی ‏

بیا ای ابر رحمت! ز ود تر در آسمــان ما ‏
ببار ازلطف خود بر مملکت باران نیسانی

بگذار تا بگويند ما بي غمان مستيم-------در گوشه ي خرابات پيمانه را شكستيم
# : 22 Nov 2008 02:33


امشب به خاطر غزل آخرم بخند
امشب كه از هميشه شاعر ترم بخند
تا پر شود نگاه من از رنگ زندگي
تا حس بودنت بشود باورم بخند
بالنده شو هر آينه ققنوس كوچكم
خوش حال باش و بر تل* خاكسترم بخند
زيبا! شكوفه هاي شكرخنده هات را
هرقدر هم گران بدهي مي خرم بخند
گفتي كلاغ پر همه پر و به خاطرت
تا ارتفاع پست قفس مي پرم بخند
امشب به خاطر دل غميگن مادرت
زيبا من گلم، غزلم، دخترم بخند

باد آمد و همه ی رؤیاها را با خود برد...با این همه اما من باید آوازی بخوانم.
# : 26 Nov 2008 09:47


با توام
ای لنگر تسکین
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشآبی!
با توام ای شور! ای دلشوره ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هرچه هستی باش!
اما کاش . . .
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش!
اما باش!

اشکهای نیامدنت روی گونه هایم خشکیده****نبوس نمک گیر میشی!!!
# : 7 Dec 2008 03:17


چیزهایی که نگفتم

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزيزم ، اين كار را نكن .
نگفتم : برگرد
و يك بار ديگر به من فرصت بده .
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ،
رويم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
نگفتم : عزيزم متاسفم ،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاريم ،
چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.
گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي ،
من آن را سد نخواهم كرد.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم
نگفتم : اگر تو نباشي
زندگي ام بي معني خواهد بود.
فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.
اما حالا ، تنها كاري كه مي كنم
گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.
نگفتم :باراني ات را درآر...
قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.
نگفتم :جاده بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست.
گفتم : خدانگهدار ، موفق باشي ،
خدا به همراهت .
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم.

شل سیلور استاین


سبكباران ساحلها نديدند.... به دوش خستگان باري است دنيا.... مرا در موج حسرتها رها كرد .....عجب يار وفاداري است دنيا
# : 10 Dec 2008 18:27


تكامل

آنگاه در لباس گل از جو در آمدي
شب بود پس به هيات شب بو در آمدي

مي خواستي بپيچي گل كافيت نبود
با باد صبحدم به تكاپو در آمدي

آهويي آمد آب بنوشد تو را گرفت
با عطر خويش در تن آهو در آمدي

پس دشت دشت دشت گذشتي و ظهر با،
آب از رگان مرده ي آهو در آمدي

من سنگ بودم آب كه آمد مرا گرفت
با جان من به شكل پرستو در آمدي

در آسمان - گرفت كسي مان شكار كرد
ابري دهان گشود و تو آن تو در آمدي

من بر زمين چكيدم و تو سالها گذشت
تا باهجوم مه به هياهو در آمدي

عصري مهت نشاند دوباره به كتف من
با دست رشد كردي با مو در آمدي

وقت غروب باز من و تو جد ا شديم
با جنگل مبارك گردو در آمدي

با شاخ و برگ درد شدي در د سر شدي
با ميوه ات به شيشه ي دارو در آمدي

شب شد، درخت ماندي نه مه شدي نه ماه
نه در لباس يك گل شب بو در آمدي

باد آمد و همه ی رؤیاها را با خود برد...با این همه اما من باید آوازی بخوانم.
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 .
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB