صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
فرهنگ و ادبیات و داستان
/
×××××اشعار زیبا×××××
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
>>
نویسنده
پیام
lolipup
اعضا
#
: 25 Aug 2008 06:45
morpheus
خیلی زیبا بود
. شاعرش کی بود؟؟؟؟
morpheus
اعضا
#
: 25 Aug 2008 14:56
lolipup
یادم نیست الان عزیزم
Call my name and save me from the dark
Discrete
اعضا
#
: 26 Aug 2008 12:21
اندازه غول باشم اگر
يا قد بادام كوچولو
وقتي چراغ خاموش بشه
هم قد همديگه مي شيم
پولدار باشیم مثل يه شاه
فقير باشیم مثل گدا
وقتي چراغ خاموش بشه
ارزشمون يكي مي شه
سياه و قرمز و بنفش
نارنجي و زرد و سفيد
وقتي چراغ خاموش بشه
همه يه رنگ ديده مي شيم
شايد بهتر باشه خدا
براي درست كردن كارا
چراغ ها رو خاموش كنه
هر کس بد ما به خلق گوید ما صورت او نمی خراشیم - ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
ooShimaoo
اعضا
#
: 29 Aug 2008 13:07
پرچین راز
بیراهه ها رفتی، برده گام، رهگذر راهی از من تا بی انجام،
مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر!
در تمام باغ نا تمام تو، ای کودک! شاخسار زمرد تنها نبود
بر زمینه هولی می درخشید
در دامنه لالایی، به چشمه وحشت می رفتی، بازوانت دو
ساحل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود.
فریب را خندیده ای، نه لبخند را، ناشناسی را زیسته ای،
نه زیست را.
و آن روز، و آن لحظه، از خود گریختی، سر به بیابان یک
درخت نهادی، به بالش یک وهم.
در پی چه بودی، آن هنگام، در راهی از من تا گوشه گیر
ساکت آیینه، در گذری از میوه تا اضطراب رسیدن؟
ورطه عطر را بر گل گستردی، گل را شب کردی، در شب
گل تنها ماندی، گریستی.
همیشه بهار غم را آب دادی،
فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی، بر تب شکوفه
شبیخون زدی، باغبان هول انگیز!
و چه از این گویاتر، خوشه شک پروردی.
و آن شب، آن تیره شب، در زمین بستر بذر گریز افشاندی.
و بالین آغاز سفر بود، پایان سفر بود، دری به فرود،
روزنه ای به اوج.
گریستی، « من » بیخبر، بر هر جهش، در هر آمد، هر رفت.
وای « من » کودک تو، در شب صخره ها، از گود نیلی بالا چه می خواست؟
چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز، گرفته نور.
و تو تنها ترین « من » بودی.
و تو نزدیک ترین « من » بودی.
و تو رساترین « من » بودی، ای « من » سحر گاهی، پنجره ی
بر خیرگی دنیاها سرانگیز
"سهراب سپهری"
کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
morpheus
اعضا
#
: 31 Aug 2008 15:12
ooShimaoo
Discrete
lolipup
Call my name and save me from the dark
jako_jonevar
اعضا
#
: 23 Oct 2008 01:42
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود بازآمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود.
سبكباران ساحلها نديدند.... به دوش خستگان باري است دنيا.... مرا در موج حسرتها رها كرد .....عجب يار وفاداري است دنيا
nnegar
اعضا
#
: 23 Oct 2008 01:51
اتفاق است این که با یک شعر،آنکه با یک نگاه می افتد
می زند زل به چشم غمگینی... و به روز سیاه می افتد
سالها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت
حال روی جنازه ی غمگینش روزها عکس ماه می افتد
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند
بعد تو آمدی و دنیا دید عشق هم به گناه می افتد
خواستم انتهای غم باشی،شعر خواندم عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت؛چاه کن توی چاه می افتد
عشق مثل دونده ای گیج است،گاه در راه مانده می بازد
گاه هم پشت خط پایانی توی یک پرتگاه می افتد
دست می لرزد از...عقل شک می کند به بودن خویش
من منم،تو تویی،تو من،من تو...بعد به اشتباه می افتد
مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد
می دود سمت...دور می گردد..می رود سوی...آه می افتد
زندگی ایستگاه غمگینی است،اول جاده های خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده،اتوبوسی که راه می افتد
باد آمد و همه ی رؤیاها را با خود برد...با این همه اما من باید آوازی بخوانم.
jako_jonevar
اعضا
#
: 23 Oct 2008 02:05
پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که تو هيچوقت عاشق نشدي
سبكباران ساحلها نديدند.... به دوش خستگان باري است دنيا.... مرا در موج حسرتها رها كرد .....عجب يار وفاداري است دنيا
nnegar
اعضا
#
: 23 Oct 2008 02:18 | ویرایش بوسیله: nnegar
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند تا زندانی ات کند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای می شود که قربا نی ات کنند
باد آمد و همه ی رؤیاها را با خود برد...با این همه اما من باید آوازی بخوانم.
jako_jonevar
اعضا
#
: 23 Oct 2008 02:19
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود وتاراج باد
من آهسته دردود شب، رو نهفتم
و درگوش برگی
که خاموش خاموش می سوخت
گفتم:
- مسوز این چنین گرم درخود، مسوز!! –
- مپیچ این چنین تلخ برخود، مپیچ!! –
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ!!!
سبكباران ساحلها نديدند.... به دوش خستگان باري است دنيا.... مرا در موج حسرتها رها كرد .....عجب يار وفاداري است دنيا
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB