صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / ×××××اشعار زیبا×××××
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . >>
نویسنده پیام
# : 16 Jul 2008 03:37


دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد

قيصر ‌امين ‌پور

سبكباران ساحلها نديدند.... به دوش خستگان باري است دنيا.... مرا در موج حسرتها رها كرد .....عجب يار وفاداري است دنيا
# : 20 Aug 2008 05:16


با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شده​ام از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مرو
زنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوش
این مغز مرا پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعله رو
دو چشم مرا دو مشعله کن
ای موسی جان شبان شده​ای
بر طور برو ترک گله کن
نعلین ز دو پا بیرون کن و رو
در دست طوی پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را یله کن
فرعون هوا چون شد حیوان
در گردن او رو زنگله کن

"مولانا"

کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
# : 21 Aug 2008 08:11


در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غم زده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازش بار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد ساکت زیبایی
سرشار ‚از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان

"فروغ فرخزاد"

کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
# : 23 Aug 2008 08:55


چشم فرو بسته اگر وا کنی
در تو بود هر چه تمنا کنی
عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته طبیب تو نیست
از تو بود راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو
همدم خود شو که حبیب خودی
چاره خود کن که طبیب خودی
غیر که غافل ز دل زار تست
بی خبر از مصلحت کار تست
بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل خویش باش
چشم بصیرت نگشایی چرا ؟
بی خبر از خویش چرایی چرا ؟
صید که درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است
تا ره غفلت سپرد پای تو
دام بود جای تو ای وای تو
خواجه مقبل که ز خود غافلی
خواجه نه ای بنده نا مقبلی
از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود آیی به خدایی رسی
یر تهی کیسه بی خانه ای
داشت مکان در دل ویرانه ای
روز به دریوزگی از بخت شوم
شام به ویرانه درون همچو بوم
گنج زری بود در آن خکدان
چون پری از دیده مردم نهان
پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم ورنج بود
گنج صفت خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج کهد ر خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
ای شده نالان ز غمو رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشک سحرگاه تو
مایه امید مدان غیر را
کعبه حاجات مخوان دیر را
غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
ز آنکه د لی رابدلی راه نیست
خواهش مرهم ز دل ریش کن
هر چه طلب می کنی از خویش کن

"رهی معیری"

کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
# : 23 Aug 2008 16:20


ooShimaoo


سبكباران ساحلها نديدند.... به دوش خستگان باري است دنيا.... مرا در موج حسرتها رها كرد .....عجب يار وفاداري است دنيا
# : 24 Aug 2008 09:18


ازدرخت شاخه در آفاق ابر،
برگ های ترد باران ریخته !
بوی لطف بیشه زاران بهشت،
با هوای صبحدم آمیخته !

نرم و چابک، روح آب،
می کند پرواز همراه نسیم
نغمه پردازان باران می زنند،
گرم و شیرین هر زمان چنگی به سیم!

سیم هر ساز از ثریا تا زمین
خیزد از هر پرده آوازی حزین
هر که با آواز این ساز آشنا،
می کند در جویبار جان شنا!

دلربای آب، شاد و شرمناک،
عشقبازی می کند با جان خاک!
خاک خشک تشنه دریا پرست،
زیر بازی های باران مست مست!
این رود از هوش و آن آید به هوش،
شاخه دست افشان و ریشه باده نوش!

می شکافد دانه، می بالد درخت،
می درخشد غنچه همچون روی بخت!
باغ ها سرشار از لبخند شان،
دشت ها سرسبز از پیوندشان ،
چشمه و باغ و چمن فرزندشان!

با تب تنهائی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش
شرمسار ازمهربانی های او،
می روم همراه باران کو به کو

چیست این باران که دلخواه من است؟
زیر چتر او روانم روشن است
چشم دل وا می کنم
قصه یک قطره باران را تماشا می کنم

در فضا،
همچو من در چاه تنهائی رها،
می زند در موج حیرت دست و پا،
خود نمی داند که می افتد کجا!

در زمین،
همزبانانی ظریف و نازنین،
می دهند از مهربانی جا به هم،
تا بپیوندند چون دریا به هم!

قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند
هر حبابی، دیدهای در جستجوست،
چون رسد هر قطره، گوید: دوست! دوست ...
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهر ورزان همرهی!

با تب تنهائی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا می کند،
قطره دل میل دریا می کند،
قطره تنها کجا، دریا کجا،
دور ماندم از رفیقان تا کجا!

همدلی کو ؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جا که خاطرخواه او !
شاید از این تیرگی ها بگذریم
ره به سوی روشنائی ها بریم
می روم، شاید کسی پیدا شود،
بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟

"فریدون مشیری"

کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
# : 24 Aug 2008 10:11 | ویرایش بوسیله: ooShimaoo


سحرست خیز ساقی مکن آنچه خوی داری....سر خم برگشادی برسان شراب ناری
چه شود اگر ز غیبی دو سه مرده زنده گردد...خوش و شیر گیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو بدور اندر آید....برهد ز جان تیره ز شب و ز شب شماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت....که حیات مرغزاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب ارغوانی....چو سر خمار ما را بکف کرم بخاری
که ز فکرت دقیقت خلل است در شقیقت....تو روان کن آب حیوان بگشا در مجاری
همه آتشی تو مطلق بر ما شد آن محقق....که هزار دیگ سودا به تفی بجوش آری
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان....همه رخت خود فروشان خوش شان همی فشاری

"شمس تبریزی"

کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
# : 24 Aug 2008 11:43


پنجره ای در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بیرون پرید
میان بیداری و خواب
پرتاب شده بود
بیراهه فضا را پیمود،
چرخی زد
و کنار مردابی به زمین نشست
تپش هایش با مرداب آمیخت،
مرداب کم کم زیبا شد
گیاهی در آن رویید،
گیاهی تاریک و زیبا
مرغ افسانه سینه خود را شکافت:
تهی درونش شبیه گیاهی بود
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند
وجودش تلخ شد:
خلوت شفافش کدر شده بود

چرا آمد؟

از روی زمین پر کشید،
بیراهه ای را پیمود
و از پنجره ای به درون رفت.

مرد، آنجا بود
انتظاری در رگ هایش صدا می کرد
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
سینه او را شکافت
و به درون رفت
او از شکاف سینه اش نگریست:
درونش تاریک و زیبا شده بود
به روح خطا شباهت داشت
شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند،
در فضا به پرواز آمد
و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت

مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود
وزشی بر تار و پودش گذشت:
گیاهی در خلوت درونش رویید،
از شکاف سینه اش سر بیرون کشید
و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد
زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت
اوجی صدایش می زد
گیاه از شکاف سینه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند
بال هایش را گشود
و خود را به بیراهه فضا سپرد

گنبدی زیر نگاهش جان گرفت
چرخی زد
و در معبد به درون رفت
فضا با روشنی بیرنگی پر بود
برابر محراب
وهمی نوسان یافت:
از همه لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود
و همه رؤیاهایش در محرابی خاموش شده بود
خودش را در مرز یک رؤیا دید
به خاک افتاد
لحظه ای در فراموشی ریخت
سر برداشت:
محراب زیبا شده بود
پرتویی در مرمر محراب دید
تاریک و زیبا
ناشناسی خود را آشفته دید

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و محراب را در خاموشی معبد رها کرد


زن در جاده ای می رفت
پیامی در سر راهش بود:
مرغی بر فراز سرش فرود آمد
زن میان دو رؤیا عریان شد
مرغ افسانه سینه او را شکافت
و به درون رفت.
زن در فضا به پرواز آمد

مرد در اتاقش بود
انتظاری در رگ هایش صدا می کرد
و چشمانش از دهلیز یک رؤیا بیرون می خزید
زنی از پنجره فرود آمد
تاریک و زیبا
به روح خطا شباهت داشت
مرده به چشمانش نگریست:
همه خواب هایش در ته آنها جا مانده بود
مرغ افسانه از شکاف سینه زن بیرون پرید
و نگاهش به سایه آنها افتاد
گفتی سایه پرده توری بود
که روی وجودش افتاده بود

چرا آمد؟

بال هایش را گشود
و اتاق را در بهت یک رؤیا گم کرد

مرد تنها بود

تصویری به دیوار اتاقش می کشید
وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود
وزشی ناپیدا می گذشت:
تصویر کم کم زیبا می شد
و بر نوسان دردناکی پایان می داد
مرغ افسانه آمده بد
اتاق را خالی دید
و خودش را در جای دیگر یافت
آیا تصویر
دامی نبود
که همه زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟

چرا آمد؟

بال هایش را گشود
و اتاق را در خنده تصویر از یاد برد

مرد در بستر خود خوابیده بود
وجودش به مردابی شباهت داشت
درختی در چشمانش روییده بود
و شاخ و برگش فضا را پر می کرد
رگ های درخت
از زندگی گمشده ای پر بود
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود
از شکاف سینه اش به درون نگریست:
تهی درونش شبیه درختی بود
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند،
بال هایش را گشود
و شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت

درختی میان دو لحظه می پژمرد
اتاقی به آستانه خود می رسید
مرغی بیراهه فضا را می پیمود
و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود.

"سهراب سپهری"

کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
# : 24 Aug 2008 12:38 | ویرایش بوسیله: lolipup


مادر موسی، چو موسی را به نیل .... در فکند، از گفته‌ی رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه ..... گفت کای فرزند خرد بی‌گناه
گر فراموشت کند لطف خدای ..... چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت بیاد ..... آب خاکت را دهد ناگه بباد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است ..... رهرو ما اینک اندر منزل است
پرده‌ی شک را برانداز از میان ...... تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی ...... دست حق را دیدی و نشناختی
در تو، تنها عشق و مهر مادری است ...... شیوه‌ی ما، عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق، خود را مباز ..... آنچه بردیم از تو، باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است ..... دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان میکنند .... آنچه میگوئیم ما، آن میکنند
ما، بدریا حکم طوفان میدهیم ..... ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
نسبت نسیان بذات حق مده ..... بار کفر است این، بدوش خود منه
به که برگردی، بما بسپاریش ..... کی تو از ما دوست‌تر میداریش
نقش هستی، نقشی از ایوان ماست ..... خاک و باد و آب، سرگردان ماست
قطره‌ای کز جویباری میرود ..... از پی انجام کاری میرود
ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم ..... ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم
میهمان ماست، هر کس بینواست ...... آشنا با ماست، چون بی آشناست
ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند ...... عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند
سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت ..... زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت
پروین اعتصامی

# : 24 Aug 2008 22:44


بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت


Call my name and save me from the dark
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB