| نویسنده |
پیام |
|
|
در نمازم خم ابروی توبا یاد امد ..........حالتی رفت که محراب به فریاد امد یارب این نوگل خندان که سپردی به منش ...........می سپارم به تو ازچشم حسود چمنش به ادب نافه گشایی کن از ان زلف سیاه ........... جای دلها عزیز است به هم بر مزنش شهر حافظ همه بیت الغزل معرفت است ........... افرین بر نفس دلکش ولطف سخنش
یه شبی بود و شبی لحظه ای بود و تبی قصه ی غم زدگی دردای پرزدگی همه تاریکیه شب حق حقه گریه رو لب اینه اون غصه غم...............
|
|
|
jako_jonevar

یه شبی بود و شبی لحظه ای بود و تبی قصه ی غم زدگی دردای پرزدگی همه تاریکیه شب حق حقه گریه رو لب اینه اون غصه غم...............
|
|
|
Golden_Eagle مرسی ارشک جون اونایی که اسم شاعرشم میدونی بی زحمت بنویس 
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
|
|
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام بيزارم از خموشي تقويم روي ميز وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد از حال من مپرس كه بسيار خسته ام
محمدعلی بهمنی 
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه
|
|
|
mostafa_74 
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است .
مهدی اخوان ثالث 
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
اي مردم حج رفته، كجاييد؟ كجاييد؟ سرگشته در اين راه چراييد؟ چراييد؟ در تيه از اين بيش ممانيد! ممانيد! معشوقه همينجاست، بياييد! بياييد! ما زان شماييم، شما راست بگوييد، بيشائبه، كذاب كهراييد؟ كهراييد؟ گز ز آنكه ز هستي و خودي هيچ نداريد، در باز گشاده است، درآييد! درآييد! ور زانكه به خودتان نظري هست، درين كوه ره نيست شما را كه گداييد! گداييد! ميگفت «علاءالدوله»: اگر مرد خداييد، از خود چو الف راست جداييد! جداييد! ـ خوش گفت عزيزي كه در اين راه سفر كرد كاي مردم حج رفته، كجاييد؟ كجاييد؟ در باديه سرگشته چراييد؟ چراييد؟ معشوقه هم اينجاست بياييد! بياييد

|
|
|
|
|
lolipup

با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
تو سفر خواهی کرد با دو چشم مطمئن تر از نور با دو دست راستگو تر از همه ی اینه ها خواب دریای خزر را به شب چشمانت می بخشم موج ها زیر پایت همه قایق هستند ماسه ها در قدمت می رقصند من ترا در همه ی اینه ها می بینم روبرو در خورشید پشت سر شب در ماه من تو را تا جایی خواهم برد که صدایی از جنگ و خبرهایی کذایی از ماه لحظه هامان را زایل نکند من ترا از همه آفاق جهان خواهم برد س همسفر با منی تو سفر می کنی اما تنها صبح صادق و همه همهمه ی دستان ره توشه ی تو این صمیمی هر ستاره پسته ی خندان راه تو باد جفت من سفری می کنیم اما دست های خود را به بهاری بخشیم که همه گل های تنها را با صداقت نوازش باشد چشم خود را به راهی بخشیم که برای طرح بی بک قدم ها ستایش باشند تو سفر خواهی کرد من تو را در نفسم خواهم خواند وقتی آزاد شوند از قفس کهنه کبوترهایم در جوار همه ی گنبدها به زیارتگاه چشمانت می ایم و در آن لحظه ماه در دستم خواهد خواند زندگی در فراسوی همه زنجیر ست روح من گسترده ست تا قدم بگذاری در خیابان صداقت هایش و بکاری کاج دستانت را در هزاران راهش روح من گسترده ست تا که آغاز کنی فلسفه ی رخصت چشمانت را به همه ضجه ی جاوید برادرهایم تا که احساس کنی برگی دستانم تا که آگاه شوی از قفس واژه که آویزان است ؟ سوختن نزدیک است تو سفر خواهی کرد من تو را از صف این آدمکان چوبی خواهم برد

آدم ها فقط در يك چيز مشتركند : متفاوت بودن .
|