صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / ((آنــــــــــــــــــتوان چخــــــــــــــــــوف))
. 1 . 2 . >>
نویسنده پیام
# : 16 Jun 2008 21:26 | ویرایش بوسیله: sexnasa2008


سپاسگزار

ايوان پترويچ يك بسته اسكناس به طرف ميشابوبوف ، منشي و قوم و خويش دور خود ، دراز كرد و گفت:

ــ بگير! اين سيصد روبل ، مال تو! برش دار! … مال خودت … نمي خواستم بدهم اما … چه كنم؟ بگيرش … فراموش نكن كه اين ، براي آخرين دفعه است … بايد ممنون زنم باشي … اگر اصرار او نبود ، غير ممكن بود … خلاصه ، زنم متقاعدم كرد …

ميشا پول را گرفت و چندين بار پلك زد. درمانده بود كه به چه زباني از ايوان پترويچ تشكر كند. چشمهايش سرخ و پر از اشك شده بود. دلش ميخواست ايوان پترويچ را بغل كند اما … كجا ديده شده است كه آدم ، رئيس خود را به آغوش بكشد؟

آقاي رئيس بار ديگر گفت:

ــ تو بايد از زنم تشكر كني … او بود كه توانست متقاعدم كند … قيافه ي گريانت ، قلب مهربان او را چنان متأثر كرده بود كه … خلاصه بايد ممنون او باشي.

ميشا پس پس رفت و اتاق كار آقاي رئيس را ترك گفت. از آنجا ، يكراست نزد همسر ايوان پترويچ و به عبارت ديگر به اتاق قوم و خويش دور خود رفت. اين زن مو بور و ريز نقش و تو دل برو ، روي كاناپه ي كوچكي نشسته و سرگرم خواندن يك رمان بود.

ميشا در برابر او ايستاد و گفت:

ــ زبانم از تشكر قاصر است!

زن ، با حالتي آميخته به فروتني لبخند زد ، كتاب را به يك سو نهاد و مرد جوان را ــ از سر لطف و مرحمت ــ به نشستن دعوت كرد. ميشا كنار زن نشست و گفت:

ــ آخر چطور ميتوانم از شما تشكر كنم؟ چطور ؟ چگونه؟ يادم بدهيد ماريا سيميونونا! لطف شما ، بيش از يك احسان بود! حالا با اين پول ، ميتوانم با كاتياي عزيزم عروسي كنم.

قطره اشكي بر گونه اش راه افتاد. صدايش مي لرزيد.

ــ واقعاً از شما ممنون و سپاسگزارم! …

آنگاه خم شد و دست كوچك و ظريف ماريا سيميونونا را ملچ و ملوچ كنان بوسيد و ادامه داد:

ــ راستي كه شما موجود مهرباني هستيد! ايوان پترويچ هم مهربان است! مهربان و متواضع! قلبش از طلاست! شما بايد به درگاه خدا شكر كنيد كه چنين شوهري را نصيبتان كرده است! دوستش داشته باشيد ، عزيزم! خواهش ميكنم ، تمنا ميكنم دوستش داشته باشيد!

بار ديگر خم شد و اين بار هر دو دست او را ملچ و ملوچ كنان بوسيد. در اين لحظه ، بر گونه ي ديگرش قطره اشكي جاري شد. در اين حال ، يك چشمش كوچكتر از چشم ديگرش مي نمود.

ــ شوهرتان گر چه پير و بي ريخت است اما قلب رئوفي دارد! قلبش كيمياست! محال است مردي نظير او را پيدا كنيد! آري ، محال است! دوستش داشته باشيد! شما زنهاي جوان ، موجودات سبكسري هستيد! بيشتر به ظاهر مرد توجه داريد تا به باطنش … تمنا ميكنم دوستش داشته باشيد!

ساعدهاي زن جوان را گرفت و آنها را بين دستهاي خود فشرد. صدايش آميزه اي شده بود از ناله و زاري:

ــ هرگز به او خيانت نكنيد! نسبت به او وفادار باشيد! خيانت به اين نوع آدمها ، در حكم خيانت به فرشته هاست! قدرش را بدانيد و دوستش داشته باشيد! دوست داشتن اين انسان بي نظير و تعلق داشتن به او … راستي كه كمال خوشبختي است! شما زنها ، خيلي چيزها را نميخواهيد بفهميد … من شما را دوست ميدارم … ديوانه وار دوستان دارم زيرا به او تعلق داريد! من ، موجود مقدسي را كه متعلق به اوست ، مي بوسم … و اين ، بوسه اي ست مقدس … وحشت نكنيد ، من نامزد دارم … هيچ اشكالي ندارد …

لرزان و نفس نفس زنان ، لبهاي خود را از زير گوش ماريا سيميونونا به طرف صورت او لغزاند و سبيل خود را با گونه ي زن جوان ، مماس كرد:

ــ به او خيانت نكنيد ، عزيزم! شما او را دوست مي داريد ، مگر نه ؟ دوستش داريد ؟

ــ بله ، دوستش دارم!

ــ راستي كه موجود شگفت انگيزي هستيد!

آنگاه نگاه آكنده از شوق و محبت خود را براي لحظه اي به چشمهاي او دوخت ــ در آن چشمها ، چيزي جز روح نجابت مشاهده نميشد. سپس دست خود را به دور كمر زن جوان حلقه كرد و ادامه داد:

ــ واقعاً شگفت انگيز هستيد! … شما آن فرشته ي … شگفت انگيز را … دوست داريد … آن قلب … طلايي را …

ماريا سيميونونا كمي جابجا شد و سعي كرد كمر خود را آزاد كند اما بيش از پيش در ميان دستهاي ميشا گرفتار شد … ناگهان سر كوچكش به يك سو خم شد و روي سينه ي ميشا آرميد ــ راستي كه كاناپه ، مبلي است ناجور!

ــ روح او … قلب او … كي ميتوان نظير اين مرد را پيدا كرد ؟ دوست داشتن او … شنيدن تپش هاي قلب او … دست در دست او ، در راه زندگي قدم نهادن … رنج بردن … در شاديهاي او شريك شدن … منظورم را بفهميد! دركم كنيد!

قطره هاي اشك از چشمهايش بيرون جستند … سرش با حالتي آميخته به ارتعاش ، خم شد و بر سينه ي ماريا سيميونونا ، فرود آمد … در حالي كه اشك ميريخت و هاي هاي ميگريست ، زن جوان را در آغوش خود فشرد …

نشستن روي اين كاناپه ، راستي كه مكافات است! ماريا سيميونونا تلاش كرد تا مگر خود را از آغوش او برهاند و مرد جوان را آرام كند و تسكينش دهد! … واي كه اين جوان ، چه اعصاب متشنجي دارد! زن جوان ، وظيفه ي خود ميدانست از آنهمه علاقه ي او به ايوان پترويچ ، اظهار تشكر كند اما به هيچ تدبيري نميتوانست از جاي خود بلند شود.

ــ دوستش بداريد! … به او خيانت نكنيد … تمنا ميكنم! شما … زن ها … آنقدر سبكسر تشريف داريد … نمي فهميد … درك نميكنيد …

ميشا ، كلمه اي بيش از اين نگفت … زبانش هرز شد و خشكيد …

حدود پنج دقيقه بعد ، ايوان پترويچ براي انجام كاري به اتاق مارياسيميونونا وارد شد … مرد بينوا! چرا زودتر از اين نيامده بود؟ وقتي ميشا و ماريا ، چهره ي كبود و مشتهاي گره شده ي آقاي رئيس را ديدند و صداي خفه و گرفته اش را شنيدند ، از جا جهيدند …

ماريا سيميونونا با صورتي به سفيدي گچ ، رو كرد به ايوان پترويچ و پرسيد:

ــ تو ، چه ات شده ؟

پرسيد ، زيرا مي بايست حرفي مي زد!

ميشا هم زير لب ، من من كنان گفت؛

ــ اما … ولي من صادقانه … جناب رئيس! … به شرفم قسم مي خورم كه صادقانه …



تمام.
# : 18 Jun 2008 20:47


به اقتضاي زمان

زن و مردي جوان ، در اتاق پذيرايي كه كاغذ ديواري آن به رنگ آبي آسماني بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند.

مرد خوش قيافه ، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم مي خورد:

ــ بدون شما عزيزم ، نمي توانم زندگي كنم! قسم مي خورم كه اين عين حقيقت است!

و همچنانكه به سنگيني نفس مي زد ، ادامه داد:

ــ از لحظه اي كه شما را ديدم ، آرامشم از دست رفت! عزيزم حرف بزنيد … عزيزم … آره يا نه ؟

زن جوان ، دهان كوچك خود را باز كرد تا جواب دهد اما درست در همين لحظه ، در اتاق اندكي باز شد و برادرش از لاي در گفت:

ــ لي لي ، لطفاً يك دقيقه بيا بيرون!

لي لي از در بيرون رفت و پرسيد:

ــ كاري داشتي ؟!

ــ عزيزم ، ببخش كه موي دماغتان شدم ولي … من برادرت هستم و وظيفه ي مقدس برادري حكم ميكند به تو هشدار بدهم … مواظب اين يارو باش! احتياط كن … مواظب حرف زدنت باش … لازم نيست با او از هر دري حرف بزني.

ــ او دارد به من پيشنهاد ازدواج مي كند!

ــ من كاري به پيشنهادش ندارم … اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري ، نه من … حتي اگر در نظر داري با او ازدواج كني ، باز مواظب حرف زدنت باش … من اين حضرت را خوب ميشناسم … از آن پست فطرتهاي دهر است! كافيست حرفي بهش بزني تا فوري گزارش بدهد …

ــ متشكرم ماكس! … خوب شد گفتي … من كه نمي شناختمش!

زن جوان به اتاق پذيرايي بازگشت. پاسخ او به پيشنهاد مرد جوان « بله » بود. ساعتي كنار هم نشستند ، بوسه ها رد و بدل كردند ، همديگر را در آغوش گرفتند و قسمها خوردند اما … اما زن جوان ، احتياط خود را از دست نداد: جز از عشق و عاشقي ، سخني بر زبان نياورد.



تمام.
# : 20 Jun 2008 02:01 | ویرایش بوسیله: sagevelgard


بازم اگر می تونی از چخوف بذار
اگر امکان دارد اسم مترجم را بنویس
چخوف برام خیلی ارزشمنده
هر چند تاحالا خیلی وارد ادبیات روسیه نشدم. البته بهتره بگم نخواستم. اما چخوف رو حتما می خونم.
حتما ادامه بده... ارزشمنده من حتما می خونم.

تمام بغض قناریها صدامو سوزوندند
# : 23 Jun 2008 00:25


Quoting: sagevelgard
بازم اگر می تونی از چخوف بذار
اگر امکان دارد اسم مترجم را بنویس
چخوف برام خیلی ارزشمنده
هر چند تاحالا خیلی وارد ادبیات روسیه نشدم. البته بهتره بگم نخواستم. اما چخوف رو حتما می خونم.
حتما ادامه بده... ارزشمنده من حتما می خونم.

سلام دوست عزیز.....چشم حتما میزارم...خودم خیلی چخوف رو دوست دارم...حقیقت اسامی مترجم ها رو در دسترس ندارم حقیقتشرمندهولی اگه جایی پیدا کردم حتما براتون میزارم
مرسی که امدی

تمام.
# : 28 Jun 2008 19:59 | ویرایش بوسیله: sexnasa2008


متشكرم

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

- چهل روبل .

- نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

شما دو ماه براي من كار كرديد.

- دو ماه و پنج روز

- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.

- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.

دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.

- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .

فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.

موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان

باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.

پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.

« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.

- امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .

- خيلي خوب شما، شايد …

- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !

- من فقط مقدار كمي گرفتم .

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.

- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.

- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .

- به آهستگي گفت: متشكّرم!

- جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

- به خاطر پول.

- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود.



تمام.
# : 30 Jun 2008 23:09


در پستخانه

همسر جوان و خوشگل « سلادكوپرتسوف » ، رئيس پستخانه ي شهرمان را چند روز قبل ، به خاك سپرديم. بعد از پايان مراسم خاكسپاري آن زيبارو ، به پيروي از آداب و سنن پدران و نياكانمان ، در مجلس يادبودي كه به همين مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود شركت كرديم. هنگامي كه بليني (نوعي نان گرد و نازك كه خمير آن از آرد و شير و شكر و تخم مرغ تهيه ميشود) آوردند ، پيرمردِ زن مرده ، به تلخي زار زد و گفت:

ــ به اين بليني ها كه نگاه ميكنم ، ياد زنم مي افتم … طفلكي مانند همين بليني ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عين بليني!

تني چند سر تكان دادند و اظهار نظر كردند كه:

ــ از حق نمي شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زني درجه يك!

ــ بله … آنقدر خوشگل بود كه همه از ديدنش مبهوت ميشدند … ولي آقايان ، خيال نكنيد كه او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملكوتي اش دوست ميداشتم. نه! در دنيايي كه ماه بر آن نور مي پاشد ، اين دو خصلت را زنهاي ديگر هم دارند … او را بخاطر خصيصه ي روحي ديگري دوست ميداشتم. بله ، خدا رحمتش كند … ميدانيد: گرچه زني شوخ طبع و جسور و بذله گو و عشوه گر بود با اينهمه نسبت به من وفادار بود. با آنكه خودم نزديك است 60 سالم تمام شود ولي زن 20 ساله ام دست از پا خطا نميكرد! هرگز اتفاق نيفتاد كه به شوهر پيرش خيانت كند!

شماس كليسا كه در جمع ما گرم انباشتن شكم خود بود با سرفه اي و لندلندي خوش آهنگ ، ابراز شك كرد. سلادكوپرتسوف رو كرد به او و پرسيد:

ــ پس شما حرفهاي مرا باور نمي كنيد ؟

شماس ، با احساس شرمساري جواب داد:

ــ نه اينكه باور نكنم ولي … اين روزها زنهاي جوان خيلي … سر به هوا و … فرنگي مآب شده اند … رانده وو و سس فرانسوي و … از همين حرفها …

ــ شما شك ميكنيد اما من ثابت ميكنم! من با توسل به انواع شيوه هاي به اصطلاح استراتژيكي ، حس وفاداري زنم را مانند استحكامات نظامي ، تقويت ميكردم. با رفتاري كه من دارم و با توجه به حيله هايي كه به كار مي بردم ، محال بود بتواند به نحوي ، به من خيانت كند. بله آقايان ، نيرنگ به كار ميزدم تا بستر زناشويي ام از دست نرود. ميدانيد ، كلماتي بلدم كه به اسم شب مي مانند. كافيست آنها را بر زبان بياورم تا سرم را با خيال راحت روي بالش بگذارم و تخت بخوابم …

ــ منظورتان كدام كلمات است ؟

ــ كلمات خيلي ساده. مي دانيد ، در سطح شهر ، شايعه پراكني هاي سوء ميكردم. البته شما از اين شايعات اطلاع كامل داريد ؛ مثلاً به هر كسي ميرسيدم ميگفتم: « زنم آلنا ، با ايوان آلكس ييچ زاليخواتسكي ، يعني با رئيس شهرباني مان روي هم ريخته و مترسش شده » همين مختصر و مفيد ، خيالم را تخت ميكرد. بعد از چنين شايعه اي ، مرد ميخواستم جرأت كند و به آلنا چپ نگاه كند. در سرتاسر شهرمان يكي را نشانم بدهيد كه از خشم زاليخواتسكي وحشت نداشته باشد. مردها همين كه با زنم روبرو ميشدند ، با عجله از او فاصله ميگرفتند تا مبادا خشم رئيس شهرباني را برانگيزند. ها ــ ها ــ ها! آخر هر كه با اين لعبت سبيل كلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزني ، پنج تا پرونده براي آدم ، چاق ميكند. مثلاً بلد است اسم گربه ي كسي را بگذارد: « چارپاي سرگردان در كوچه » و تحت همين عنوان ، پرونده اي عليه صاحب گربه درست كند.

همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسيديم:

ــ پس زنتان مترس زاليخواتسكي نبود ؟!!

ــ نه. اين همان حيله اي ست كه صحبتش را ميكردم … ها ــ ها ــ ها! اين همان كلاه گشادي ست كه سر شما جوانها ميگذاشتم!

حدود سه دقيقه در سكوت مطلق گذشت. نشسته بوديم و مهر سكوت بر لب داشتيم. از كلاه گشادي كه اين پير خيكي و دماغ گنده ، سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بوديم. سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندكنان گفت:

ــ خدا اگر بخواهد ، باز هم زن مي گيري!



تمام.
# : 5 Jul 2008 08:15


گـنــاه‌كــار شـهـــر تـولــدو

هركه‌ محل‌ ساحره‌ئی را كه‌ می گويد اسمش‌ ماريا اسپالانتسو است‌، نشان‌ دهد يا مشاراليها را زنده‌ يامرده‌ به‌هيأت‌ قضات‌ تحويل كند آمرزش‌ معاصی ی خود را پاداش‌ دريافت‌ خواهد نمود.

اين‌ اعـلان‌ به‌ امضای اسقف‌ و قضات‌ اربعه‌ی شهر بارسلون‌ مربوط به آن‌ گذشته‌ی دوری است‌ كه‌ تاريخ‌ اسپانيا و ای بسا سراسر بشريت‌ باقی را الی الابد چون‌ لكه‌ئی نازدودنی آلوده‌ خواهد داشت.

همه‌ی شهر بارسلون‌ اين‌ اعلاميه‌ را خواند و جست‌وجو آغاز شد. شصت‌ زن‌ مشابه اين‌ جادوگر دستگير و با خويشـان‌ خود شكنجه‌ شدند... در آن‌ دوران‌ اين‌ اعتقاد مضحك‌ اما ريشه‌دار رواج‌ داشت‌ كه‌ گويا جادوگران‌ اين‌ توانائی را دارند كه‌ خود را به‌ شكل‌ سگ‌ و گربه‌ و جانوران‌ ديگر درآورند، بخصوص‌ از نوع‌ سياه‌شـان‌. درخبراست‌ كه‌ صيادی بارها پنجه‌ی بريده‌ی جانورانی را كه‌ شكار می‌كرد به‌ نشانه‌ی توفيق‌ باخود می‌آورد و هر بار كه‌ كيسه‌ را می‌گشود دست‌ خونينی در آن‌ می‌يافت‌ وچون‌ دقت‌ می‌كرد دست‌ زن‌ خود را بازمی‌شناخت‌.

اهالی بارسلون‌ هر سگ‌ و گربه‌ی سياهی را كه‌ يافتند كشتند اما ماريا اسپالانتسو در ميان‌ آن‌ قربانيان‌ بيهوده‌ پيدا نشد.

اين‌ ماريا اسپالانتسو دختر يكی از بازرگـانان‌ عمده‌ی بارسلونی بود: مردی فرانسوی با همسری اسپانيائی. ماريا لاقيدی خاص‌ قوم‌ گل‌ را از پدر به‌ارث‌ برده ‌بود و آن‌ سرزندگی بی‌حـد و مرزی را كه‌ مـايه‌ی جذابيت‌ زنان‌ فرانسوی است‌ از مادر. اندام‌ اسپانيائی نابش‌ هم‌ ميراث‌ مادری بود. تا بيست‌ سالگی قطره‌ اشكی به‌ چشمش‌ ننشسته‌ بود و اكنون‌ زنی بود سخت‌ دلفريب‌ و هميشه‌ شاد و هوشيار كه‌ زندگی را وقف‌ هيچ‌كاره‌گی سرشار از دل‌خوشی اسپانيائی كرده ‌بود و صرف‌ هنرهـا... مثل‌ يك‌ كودك‌ خوش‌بخت‌ بود... درست‌ روزی كه‌ بيست‌ ساله‌گی‌اش‌ را تمام‌كرد به‌ همسری دريانوردی اسپالانتسو نام‌ درآمد كه ‌بسيار جذاب‌ بود و به‌قولی دانش‌آموخته‌ترين‌ مرد اسپانيا و در سراسر بارسلون‌ سرشناش‌.ازدواجش‌ ريشه‌ در عشق‌ داشت‌. شوهرش‌ سوگند ياد می‌كرد كه‌ اگر بداند زنش‌ از زنده‌گی با او احساس‌ سعادت‌ نمی‌كند خودش‌ را خواهد كشت‌. ديوانه‌وار دوستش‌ می‌داشت‌.

اما در دومين‌ روز ازدواج‌ سرنوشت‌ ورق‌ خورد: بعدازغروب‌ آفتاب‌ از خانه‌ی‌ شوهر به‌ ديدن‌ مادرش‌ می‌رفت‌ كه‌ راه‌ را گم‌كرد. بارسلون‌ شهر بزرگی است‌ و كم‌تر زن اسپانيائی‌يی هست‌ كه‌ بتواند كوتاه‌ترين‌ مسير ميان‌ دو نقطه‌ رابه‌ درستی نشان ‌دهد.

سر راه‌ از راهبی كه‌ به‌ او برخورد پرسيد:ـ "راه‌ خيابان‌ سن‌ ماركو از كـدام‌ سمت‌ است‌؟ "راهب‌ ايستاد، فكری كرد و مشغول‌ برانداز كردن‌ او شد... آفتاب‌ رفته‌ مـاه برآمده‌ بود و پرتو سردش‌ به‌چهره‌ی ماريا می‌تابيد. بی‌جهت‌ نيست‌ كه‌ شاعران‌ در توصيف‌ زنان ‌از ماه‌ ياد می‌كنند!

ـ زن‌ درروشنائی‌ی مهتاب‌ صد بار زيباتر جلوه ‌می‌كند... موهای زيبای مشكين‌ ماريا دراثر سرعت‌ قدم‌ها برشانه‌ و برسينه‌اش‌ كه‌ از نفس‌ زدن‌ عميق‌ برمی‌آمـد

افشان‌ شده ‌بود و دست‌‌های‌اش‌ كه‌ شربی را بر شانه‌ نگه‌ می‌داشت‌ تا آرنج‌ برهنه ‌بود.

راهب‌ جوان‌ ناگهان‌ بی‌مقدمه‌ درآمد كه‌: "ـ به‌ خون‌ ژانوار قديس‌ سوگند كه‌ تو جادوگری!"

ماريا گفت‌:ـ اگر راهب‌ نبودی می گفتم‌ بی گمان‌ مستی!

ـ تو ... جادوگری!

راهب‌ اين‌ را گفت‌ و زيرلب‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ اوراد كرد.

ـ سگی كه‌ هـم‌الان‌ پيش‌ پـای من‌ دويد چه‌ شد؟ تو همان‌ سگی كه‌ به‌ اين‌ صورت‌

درآمدی! به‌ چشم‌ خودم‌ ديدم‌! من‌ می‌دانم‌...اگرچه‌ بيست‌ و پنج‌ سـال‌ بيشتر ندارم‌ تا به حال‌ مچ‌ پنجاه‌ جادوگر را گرفته‌ام‌. تو پنجاه‌ويكمی هستی! به‌ من‌ می‌گويند اوگوستين‌...

اين‌ها را گفت‌ و صليبی به‌ خود كشيد و برگشت‌ و غيبش‌ زد.

ماريا اوگوستين‌ را می‌شناخت‌. نقلش‌ را به‌كرات‌ از پدر و مادر شنيده ‌بود. هم‌

به‌ عنوان‌ پرحرارت‌‌ترين‌ شكارچی جادوگران‌، هم‌ به‌نام‌ مصنف‌ كتابی علمی كه‌ درآن‌ ضمن‌ لعن‌ زنان‌ از مردان‌ هم‌ به‌ سبب‌ تولدشان‌ از بطن‌ زن‌ ابراز نفرت‌ كرده‌ در محاسن‌ عشـق‌ به‌مسيح‌ داد سخن‌ داده‌است‌. اما ماريا بارها با خود فكر كرده‌بود مگر می‌شود به‌ مسيحی عشق‌ ورزيد كه‌ خود از انسان‌ متنفر است‌؟

چند صد قدمی كه‌ رفت‌ دوباره‌ به‌ اوگوستين‌ برخورد. از بنائی با سردر بلند و كتيبه‌ی طويلی به‌ زبان‌ لاتينی چهار هيكل‌ سياه‌ بيرون‌ آمدند، ازميان‌ خود به‌ او راه‌ عبور دادند و به‌دنبال‌اش‌ راه‌افتادند. ماريا يكی از آن‌ها را كه‌ همان‌ اوگوستين‌ بود شناخت‌. چهارتائی تا در خانه‌ تعقيبش‌ كردند.

سه‌ روز بعد مرد سياه‌پوشی كه‌ صورت‌ تراشيده‌ی پف‌ كرده‌ داشت‌ و ظاهرش‌ می‌گفت‌ كه‌ بايد يكی ازقضات‌ باشد به‌ سراغ‌ اسپالانتسو آمد و به ‌او دستور داد بی‌درنگ‌ به‌ حضور اسقف‌ برود.

اسقف‌ به‌ اسپالانتسو اعلام‌كرد كه‌: "ـ عيال‌ات‌ جادوگراست‌!

رنگ‌ از روی اسپالانتسو پريد.

اسقف‌ ادامه‌ داد كه‌:ـ به‌ درگاه‌ خداوند سپاس‌ بگذار! انسانی كه‌ از موهبت‌ پرارزش‌ شناسائی‌ی ارواح‌ خبيثه‌ در ميان‌ عوام‌الناس‌ برخوردار است‌ چشم‌ ما و تو را باز كرد. عيال‌ات‌ را ديده‌اند كه‌ به‌ هيأت‌ كلب‌ اسودی درآمده‌، يك‌ بار هم‌ كلب‌ اسودی را مشاهده‌ كرده‌اند كه‌ هيأت‌ معقوده‌ی تو را به‌خود گرفته‌...

اسپالانتسوی مبهوت‌ زيرلب‌ گفت‌:"ـ او جادوگر نيست‌ ... زن‌ من‌ است‌!"

ـ آن‌ضعيفه‌ نمی‌تواند معقوده‌ی مردی كاتوليك‌ باشد! مشاراليها عيال‌ ابليس‌ است‌. بدبخت‌! مگر تا به‌حال‌ متوجه‌ نشده‌ای كه‌ به‌ دفعات‌ به‌ خاطر آن‌ روح‌ خبيث‌ تو را مورد غدر و خيانت‌ قرارداده‌؟ بلافاصله‌ عازم‌ بيت‌ خود شو و فی الفور او را به‌اين‌جا بفرست‌.

اسقف‌ مردی فاضل‌ بود و از جمله‌ واژه‌ی Femina(يعنی زن‌) را به‌ دو جزء fe و minus تجزيه‌ می‌كرد تا برساندكه‌ ( feيعنی ايمان‌) زن‌، minus (يعنی كم‌تر) است‌...

اسپالانتسو ازمرده ‌هم‌ بی‌رنگ‌تر شد. از اتاق‌ اسقف‌ كه‌ بيرون‌ آمد سرش‌ را ميان‌ دست‌هايش‌ گرفت‌. حالا كجا برود و به‌ كی بگويد كه‌ ماريا جادوگر نيست‌؟ مگر كسی هم‌ پيدا می‌شود كه‌ حرف‌ و نظر راهبان‌ را باور نداشته‌ باشد؟ حالا ديگر دربارسلون‌ همه‌ به‌ جادوگر بودن‌ ماريا يقين‌ دارند. همه‌! هيچ‌ چيز از معتقد كردن‌ آدم‌ ابله‌ به‌ يك موضوع‌ واهی آسان‌تر نيست‌ و اسپانيائی‌ها هم‌ كه‌ ماشاءالله‌ همه‌ ازدم‌ ابله‌اند!

پدر اسپالانتسو كه‌ داروفروش‌ بود دم‌ مرگ‌ به‌ او گفته‌بود:"ـ در همه‌ی عالم‌ بنی‌بشری از اسپانيـائی جماعت‌ ابلـه‌تر نيست‌، نه‌ به‌ خودشـان‌ اعتماد نشان‌ بـده‌ نه معتقدات‌ شان‌ را باوركن‌!

اسپالانتسو معتقدات‌ اسپانيائی ها را باورمی‌كرد اما حرف‌های اسقف‌ رانه‌.

زنش‌ را خوب‌ می شناخت‌ و يقين‌ داشت‌ كه‌ زن‌ها فقط در عجوزه‌گی جادوگر می شوند... از

پيش‌ اسقف‌ كه‌ برگشت‌ به‌همسرش‌ گفت‌:"ـ ماريا، راهب‌ها خيال‌ دارند بسوزانندت‌!"

می‌گويند تو جادوگری و به‌ من‌ هم‌ دستور داده‌اند تو را بفرستم‌ آن‌جا ... گوش‌كن‌ ببين چه‌ می‌گويم‌ زن‌! اگر راستی راستی جادوگری، كه‌ به‌امان‌ خدا: "بشو يك‌گربه‌ی سياه‌ و دررو جان‌ خودت‌ را نجات‌ بده‌"، اما اگر روح‌ پليدی درت‌ نيست‌ تو را به‌دست‌ راهب‌ها نمی‌دهم‌ ... غل‌ به‌گردنت‌ می‌بندند و تا گناه‌ نكرده‌ را به‌گردن‌نگيری نمی‌گذارند بخوابی.

پس‌ اگر جادوگر هستی فراركن‌!

اما ماريا نه‌ به‌ شكل‌ گربه‌ی سياه‌ درآمد نه‌ گريخت‌ فقط شروع‌كرد به‌ اشك‌ ريختن‌ و به‌درگاه‌ خدا توسل‌ جستن‌... و اسپالانتسو به‌اش‌ گفت‌:"ـ گوش‌كن‌. خدابيامرز ابوی می‌گفت‌ آن‌ روزی كه همه‌ به‌ ريش‌ احمق‌های معتقد به‌ وجود جادوگر بخندند نزديك است‌. پدرم‌ به‌وجود خدااعتقادی نداشت‌ اما هيچ‌ وقت‌ ياوه‌ ازدهنش‌ درنمی‌آمد. پس‌ بايد جائی قايم‌بشوی و منتظر آن‌روز بمانی... چندان ‌مشكل‌هم‌ نيست‌. كشتی‌ی كريستوفور اخوی كناراسكله‌ در دست‌ تعميراست‌. آن ‌تو قايمت ‌می‌كنم‌ و تا زمانی كه‌ابوی می‌گفت بيرون‌ نمی‌آئی. آن‌ جور كه‌ پدرم‌ گفت‌ خيلی هم‌ نبايد طول بكشد."

آن‌ شب‌ ماريا در قسمت‌ زيرين‌ كشتی نشسته‌ بود و بی‌صبرانه‌ درانتظار آن‌ روز نيامدنی‌يی كه‌ پدر اسپالانتسو وعده‌اش‌ را داده‌بود از وحشت‌ و سرما می‌لرزيد و به‌ صدای امواج‌ گوش‌ می‌داد.

اسقف‌ از اسپالانتسو پرسيد : "ـ عيالت‌ كجا است‌؟"

اسپالانتسو هم‌ به‌ دروغ‌ گفت‌: "ـ گربه‌ی سياهی شد و در رفت‌.

ـ انتظارش‌ را داشتم‌. می‌دانستم‌ اين‌طورمی‌شود. لاكن‌ مهم‌ نيست‌. پيداش‌ می‌كنيم‌. اوگوستين‌ قريحه‌ی غريبی دارد! فی‌الواقع‌ قريحه‌ی خارق‌العاده‌ئی است‌! برو راحت‌ باش‌ و من‌‌بعد ديگر منكوحه‌ی جادوگر اختيار مكن‌! مواردی بوده‌ كه‌ ارواح‌ خبيثه‌ از جسم‌ ضعيفه‌ به‌قالب‌ رجل‌اش‌ انتقال‌ نموده‌... درهمين‌ سنه‌ی ماضی خودم‌ كاتوليك‌ مؤمنی را سوزاندم‌ كه‌ در اثر تماس‌ با منحوسه‌ی غيرمطهره‌ئی برخلاف‌ ميل‌ خود روح‌اش‌ را به‌ شيطان لعين‌ تسليم‌ نموده‌بود... برو!

ماريا مدت‌ها دركشتی بود. اسپالانتسو هرشب‌ به‌ ديدن‌اش‌ می‌رفت‌ و چيزهائی را كه لازم ‌داشت‌ برای‌اش‌ می‌برد. يك‌ماه‌ به‌انتظار گذشت‌، بعد هم‌ يك‌ ماه‌ ديگر و ماه سوم‌... اما آن‌ دوران مطلوب‌ فرا نرسيد. پدر اسپالانتسو درست‌ گفته‌ بود، اما عمر تعصبات‌ با گذشت‌ ماه‌ها به‌آخر نمی‌رسد. عمر تعصبات‌ مثل‌ عمر ماهی دراز است‌ و سپری شدن‌شان‌ قرن‌ها وقت‌ می‌برد...

ماريا رفته‌ رفته‌ با زنده‌گی‌ی جديدش‌ كنار آمده‌ بود و كم‌كم‌ داشت‌ به‌ ريش راهب‌ها كه‌ اسم‌شان‌ را كلاغ‌ گذاشته‌ بود می‌خنديد و اگر آن‌ واقعه‌ی خوف‌انگيز و آن‌ شوربختی‌ی جبران‌ناپذير پيش‌ نمی‌آمد خيال ‌داشت‌ تا هر وقت‌ كه‌ شد آن‌جا بماند وبعد هم‌ به قول‌ كريستوفور، كشتی كه‌ تعمير شد با آن‌ به‌سرزمينی دور دست‌ كوچ‌كند: "به‌جائی بسيار دورتر از اين‌اسپانيای شعورباخته‌."

اعلان‌ اسقف‌ كه‌ در بارسلون‌ دست‌ به‌ دست‌ می‌گشت‌ و درميدان‌ها وبازارها به‌ ديوارها چسبانده ‌شده ‌بود به‌دست‌ اسپالانتو هم‌ رسيد. اعلان‌ را كه ‌خواند فكری به‌خاطرش رسيد. وعده‌ی انتهای اعلان‌ درباب‌ آمرزش‌ گناهان‌ تمام‌ حواس‌اش‌ را به‌خود مشغول‌ كرد.

آهی كشيد و باخودش‌ گفت‌:"ـ كسب‌ آمرزش‌ گناهان‌ هم‌ چيز بدی نيست‌ها!

اسپالانتـسو خودش‌ را غرق‌ در معاصی‌ی كبيره‌ می‌دانست‌. معاصی‌ی كبيره‌ئی بر وجدان‌اش‌ سنگينی می‌كرد كه‌ مؤمنان‌ بسياری به‌خاطر ارتكاب‌ نظاير آن‌ برخرمن‌ آتش‌ يا زير شكنجه‌ جان‌ سپرده ‌بودند. جوانی‌اش‌ در تولدو گذشته‌ بود: شهری كه‌ درآن‌ روزگار مركز ساحران‌ و جادوگران‌ بود... طی قرون‌ دوازده‌ و سيزده‌، رياضيات‌ دراين‌ شهر بيش‌ از هر نقطه‌ی ديگر اروپا شكوفا شد. در بلاد اسپانيا هم‌ كه‌، از رياضيات‌ تا جادو يك‌ گـام‌ بيشتر فاصله‌ نيست‌... پس‌ اسپالانتسو زير نظر ابوی به‌ ساحری هم‌ پرداخته ‌بود.

ازجمله‌ اين‌كه‌ دل‌ و اندرون‌ جانوران‌ را می‌شكافت‌ و گياهان‌ غريب‌ گرد می‌آورد... يك‌بـار كه‌ سرگرم‌ كوبيدن‌ چيزی در هاون‌ آهنی بود روح‌ خبيثی با صدای مخوف‌ به‌ شكل‌ دود كبود رنگی از هاون بيرون‌ جسته‌ بود! درآن‌ روزگار زنده‌گی در تولدو سرشار از اين‌گونه معاصی بود. هنوز ازمرگ‌ پدر و ترك‌ تولدو چندی نگذشته‌ بود كه‌ اسپالانتسو سنگينی‌ی خوف‌انگيز بار اين‌ گناهان‌را بر وجدان ‌خود احساس‌كرد. راهب‌ ـ اقيانوس‌العلوم‌ پيری كه ‌طبابت‌ هم‌ می‌كردـ بدو گفته ‌بود فقط درصورتی معاصی‌اش‌ بخشيده‌ خواهدشد كه‌ به‌ كفاره‌ی آن‌ها كاری سخت‌ نمايان‌ به‌منصه‌ بروز و ظهور رساند. اسپالانتسو حاضر بود همه‌ چيزش‌ را بدهد و در عوض‌ روح‌اش‌ از خاطره‌ی زنده‌گی‌ی ننگين‌ تولدو و جسم‌اش‌ از سوختن‌ در آتش‌ دوزخ‌ نجات‌ پيداكند. اگر در آن‌ زمان‌ فروش‌ تصديق‌نامه‌جات‌ آمرزش گناهان‌ باب‌ شده بود برای به‌دست‌آوردن‌ يكی ازآن‌ قبض‌ها، بی‌معطلی نصف‌ همه‌ی داروندارش‌ را مايه‌ می‌گذاشت‌. حاضر بود برای آمرزش‌ روح‌اش‌ پياده‌ به‌زيارت‌ يكی از امكنه‌ی مقدسه‌ مشرف بشود، افسوس‌ كه‌ كارها و گرفتاری‌هايش‌ مانع‌ بود.

اعلان‌ عالی‌جناب‌ اسقف‌ را كه‌ خواند با خود گفت‌: اگر شوهرش‌ نبودم‌ فوری می‌بردم تحويل‌اش‌ می‌دادم‌... ـ اين‌ فكر كه‌تنها با گفتن‌ يك‌ كلمه‌ تمام‌ گناهان‌اش آمرزيده‌ می‌شود از سرش‌ بيرون‌ نمی‌رفت‌ و شب‌ و روز آرامش‌ نمی‌گذاشت‌... زن‌اش‌ را دوست می‌داشت‌، ديوانه‌وار دوست‌اش‌ می‌داشت‌... اگر اين‌ عشق‌ نمی‌بود، اگر اين‌ ضعفی كه‌ راهبان‌ و حتا طبيبان‌ تولدو چشم‌ ديدن‌اش‌ را نداشتند درميان‌ نبود، میشد كه‌...

اعلان‌ را كه‌ به‌ برادرش‌ نشان‌داد كريستوفور گفت‌:"ـ اگر ماريا جادوگر بود و اين ‌همه ‌خوش‌گلی و تودل‌بروی نداشت‌ من ‌خود تحويل‌اش‌ می‌دادم‌... آخر آمرزش‌ گناه‌ معركه چيزی ست‌!... اما اگرحوصله‌ كنيم‌ تا ماريا بميرد و پس‌ از آن‌ جنازه‌اش‌ را ببريم‌ تحويل كلاغ‌ها بدهيم‌ هم‌ چيزی ازكيسه‌مان‌ نمی‌رود. بگذار مرده‌اش‌ را بسوزانند. مرده‌ كه‌ درد حالی‌اش‌ نمی‌شود... تازه‌! ماريا وقتی می‌ميرد كه‌ ديگر ما پير شده‌ايم‌. آمرزش‌ گناه‌ هم‌ چيزی ست‌ كه‌ تنها به ‌درد دوران‌ پيری می‌خورد...

كريستوفور اين‌ها را گفت‌ قاه‌قاه ‌خنديد و به ‌شانه‌ی برادره‌ زد. اما اسپالانتسو درآمد كه‌:"ـ اگر من‌ زودتر از او مردم‌ چه‌؟ به ‌خدا قسم‌ اگر شوهرش‌ نبودم‌ تحويل‌اش‌ می‌دادم‌ !"

هفته‌ئی پس‌ازاين‌ گفت‌وگو اسپالانتسو كه‌ روی عرشه‌ قدم‌ می‌زد زير لب‌ می‌گفت‌:"ـ آخ‌ كه‌ اگر الان‌ مرده‌ بود!... من‌ كه‌ زنده‌ تحويل‌اش‌ نخواهم‌ داد. اما اگر مرده ‌بود تحويل‌اش‌ می‌دادم‌. در آن‌صورت‌، من‌، هم‌ سر اين‌ كلاغ‌های لعنتی را كلاه ‌می‌گذاشتم‌ هم‌ آمرزش‌ گناه‌های‌ام‌ را به‌ چنگ‌ می‌آوردم‌!"

اسپالانتسوی بی شعور سرانجام‌ زن‌اش‌ را مسموم‌ كرد...

خودش‌ جسد ماريا را برد برای سوزاندن‌ تحويل‌ هيأت‌ قضات‌ داد.

معصيت‌ هائی كه‌ در تولدو مرتكب‌ شده ‌بود آمرزيده ‌شد. اين‌ گناه‌اش‌ هم‌ كه‌ برای

درمان‌ مردم‌ درس‌ خوانده‌ بود و ايامی از عمرش‌ را صرف‌ علمی كرده ‌بود كه‌ بعدها نام‌اش‌ را شيمی گذاشتند بخشوده ‌شد و عالی‌جناب‌ اسقف‌ پس‌ ازتحسين‌ بسيار كتابی از مصنفات خود را به‌ او هديه‌داد... مرد عالم‌ دراين‌ كتاب‌ نوشته‌ بود جنيان‌ از آن‌ جهت‌ در جسم‌ ضعيفه‌گان‌ سياه‌مو حلول‌ می‌كنند كه‌ لون‌ موی‌شان‌ با لون‌ خود ايشان‌ مطابقه‌ می‌كند.



تمام.
# : 6 Jul 2008 02:22


با اجازه

بچه ها من اسمم از NaNaBaRbIe به NaNa_BaRbIe تغيير كرده
# : 6 Jul 2008 02:23


چاق و لاغر



دو دوست در ايستگاه راه آهن نيكولايوسكايا ، به هم رسيدند: يكي چاق و ديگري لاغر. از لبهاي چرب مرد چاق كه مثل آلبالوي رسيده برق ميزد پيدا بود كه دمي پيش در رستوران ايستگاه ، غذايي خورده است ؛ از او بوي شراب قرمز و بهار نارنج به مشام ميرسيد. اما از دستهاي پر از چمدان و بار و بنديل مرد لاغر معلوم بود كه دمي پيش از قطار پياده شده است ؛ او بوي تند قهوه و ژامبون ميداد. پشت سر او زني تكيده ، با چانه ي دراز ــ همسر او ــ و دانش آموزي بلندقد با چشمهاي تنگ ــ فرزند او ــ ايستاده بودند. مرد چاق به مجرد ديدن مرد لاغر فرياد زد:

ــ هي پورفيري! تويي؟ عزيزم! پارسال دوست ، امسال آشنا!

مرد لاغر نيز شگفت زده بانگ زد:

ــ خداي من! ميشا! يار دبستاني من! اين طرف ها چكار ميكني پسر؟

دوستان ، سه بار ملچ و ملوچ كنان روبوسي كردند و چشم هاي پر اشكشان را به هم دوختند. هر دو ، خوشحال و مبهوت بودند. مرد لاغر ، بعد از روبوسي گفت:

ــ رفيق عزيز خودم! اصلاً انتظارش را نداشتم! مي داني ، اين ديدار ، به يك هديه ي غيرمنتظره ميماند! بگذار حسابي تماشات كنم! بعله … خودشه … همان خوش قيافه اي كه بود! همان شيك پوش و همان خوش تيپ! خداي من! خوب ، كمي از خودت بگو: چكارها ميكني؟ پولداري؟ متأهلي؟ من ، همانطوري كه مي بيني در بند عيال هستم … اين هم زنم لوييزا … دختريست از فاميل وانتسباخ … زنم آلماني است و لوترين … اين هم پسرم ، نافاناييل … سال سوم متوسطه است … نافا جان ، پسرم ، اين آقا را كه مي بيني دوست من است! دوره ي دبيرستان را با هم بوديم.

نافاناييل بعد از دمي تأمل و تفكر ، كلاه از سر برداشت. مرد لاغر همچنان ادامه داد:

ــ آره پسرم ، در دبيرستان ، با ايشان هم دوره بودم! راستي يادته در مدرسه چه جوري سر به سر هم ميگذاشتيم؟ يادم مي آيد بعد از آنكه كتابهاي مدرسه را با آتش سيگار سوراخ سوراخ كردي اسمت را گذاشتيم هروسترات ؛ اسم مرا هم بخاطر آنكه پشت سر اين و آن صفحه ميگذاشتم گذاشته بوديد افيالت. ها ــ ها ــ ها! چه روزهايي داشتيم! بچه بوديم و از دنيا بيخبر! نافا جان پسرم! نترس! بيا جلوتر … اينهم خانمم ، از فاميل وانتسباخ … پيرو لوتر است …

نافاناييل پس از لحظه اي تفكر ، حركتي كرد و به پشت پدر پناه برد. مرد چاق در حالي كه دوست ديرين خود را مشتاقانه نگاه ميكرد پرسيد:

ــ خوب ، حال و احوالت چطور است؟ كجا كار ميكني؟ به كجاها رسيده اي؟

ــ خدمت ميكنم ، برادر! دو سالي هست كه رتبه ي پنج اداري دارم ، نشان « استانيسلاو » (از نشانهاي عصر تزار) هم گرفته ام ؛ حقوقم البته چنگي به دل نميزند … با اينهمه ، شكر! زنم معلم خصوصي موسيقي است ، خود من هم بعد از وقت اداري قوطي سيگار چوبي درست ميكنم ــ قوطيهاي عالي! و دانه اي يك روبل مي فروشمشان. البته به كساني كه عمده ميخرند ــ ده تا بيشتر ــ تخفيفي هم ميدهيم. خلاصه ، گليم مان را از آب بيرون ميكشيم … مي داني در سازمان عالي اداري خدمت ميكردم و حالا هم از طرف همان سازمان ، به عنوان كارمند ويژه ، به اينجا منتقل شده ام … قرار است همين جا خدمت كنم ؛ تو چي؟ بايد به پايه ي هشت رسيده باشي! ها؟

ــ نه برادر ، برو بالاتر. مدير كل هستم … همرديف ژنرال دو ستاره …

در يك چشم به هم زدن ،‌ رنگ از صورت مرد لاغر پريد. درجا خشكش زد اما لحظه اي بعد ، تبسمي بزرگ عضلات صورتش را كج و معوج كرد. قيافه اش حالتي به خود گرفت كه گفتي از چهره و از چشمهايش جرقه مي جهد. در يك چشم به هم زدن خود را جمع و جور كرد ، پشتش را اندكي خم كرد و باريك تر و لاغرتر از پيش شد … حتي چمدانها و بقچه هايش هم جمع و جور شدند و چين و چروك برداشتند … چانه ي دراز زنش ،‌ درازتر شد ؛ نافاناييل نيز پشت راست كرد ، « خبردار » ايستاد و همه ي دگمه هاي كت خود را انداخت …

ــ بنده … حضرت اجل … بسيار خوشوقتم! خدا را سپاس مي گويم كه دوست ايام تحصيل بنده ، به مناصب عاليه رسيده اند!

مرد چاق اخم كرد و گفت:

ــ بس كن ، برادر! چرا لحنت را عوض كردي؟ دوستان قديمي كه با هم اين حرف ها را ندارند! اين لحن اداري را بگذار كنار!

مرد لاغر در حالي كه دست و پاي خود را بيش از پيش جمع ميكرد گفت:

ــ اختيار داريد قربان! … لطف و عنايت جنابعالي … در واقع آبيست حيات بخش … اجازه بفرماييد فرزندم نافاناييل را به حضور مباركتان معرفي كنم … ايشان هم ،‌ همسرم لوييزا است … لوترين هستند …

مرد چاق ، باز هم مي خواست اعتراض كند اما آثار احترام و تملق ، بر چهره ي مرد لاغر چنان نقش خورده بود كه جناب مدير كل ، اقش گرفت و لحظه اي بعد از او روگردانيد و دست خود را من باب خداحافظي ، به طرف او دراز كرد.

مرد لاغر ، سه انگشت مدير كل را به نرمي فشرد ، با تمام اندام خود تعظيم كرد و مثل چيني ها خنده ي ريز و تملق آميزي سر داد ؛ همسرش نيز لبخند بر لب آورد. نافاناييل پاشنه هاي پا را به شيوه ي نظامي ها محكم به هم كوبيد و كلاه از دستش بر زمين افتاد. هر سه ، به نحوي خوشايند ، شگفت زده و مبهوت شده بودند.

بچه ها من اسمم از NaNaBaRbIe به NaNa_BaRbIe تغيير كرده
# : 7 Jul 2008 21:24


NaNaBaRbIe

مرسی عزیز ..خیلی لطف کردی ..بازم از داستان بزار

تمام.
. 1 . 2 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB