صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / داستانهای کوتاه
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 72 . 73 . >>
نویسنده پیام
# : 4 Jun 2008 16:42


seranza
Quoting: seranza
مرسی امیر جون
خیلی بهم لطف کردی عزیزم
خوشحال میشم اگه داستان کوتاهی داری برامون بگی
برای شما هم آرزوی سلامتی و موفقیت دارم

لطف داری عزیزم

چشم عزیزم اگه متنی زیبا داشتم حتما میزارم

بازم مر30

خندون باشی

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 4 Jun 2008 17:09 | ویرایش بوسیله: shaili


داستانهای زیبایی گذاشتی . با اجازه:


داستان شماره 21
راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو

*شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات به زندگي لبخند بزند.*
# : 4 Jun 2008 17:31 | ویرایش بوسیله: shaili


داستان شماره 22


يكی‌ از بزرگان‌ عرب‌ كه‌ به‌ زشتی‌ چهره‌ و كريه‌منظری‌ معروف‌ بود، زنی‌ بسيار زيبا و خوش‌اخلاق‌ داشت‌. روزی‌ زن‌ به‌ او گفت‌: مطمئنم‌ كه‌ من‌ و تو هر دو اهل‌ بهشت‌ هستيم‌. گفت‌: از كجا می‌دانی‌؟ گفت‌: از آنجا كه‌ تو چهره‌ی‌ زيبای‌ مرا می‌بينی‌ و سپاس‌ می‌گويی‌ و من‌ چهره‌ی زشت‌ تو را می‌بينم‌ و صبر می‌كنم‌، و صابران‌ و شاكران‌ هر دو اهل‌ بهشت‌ هستند

*شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات به زندگي لبخند بزند.*
# : 4 Jun 2008 17:45 | ویرایش بوسیله: shaili


داستان شماره 23


كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست

*شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات به زندگي لبخند بزند.*
# : 5 Jun 2008 00:58


amir_yazd
Quoting: amir_yazd
لطف داری عزیزم

چشم عزیزم اگه متنی زیبا داشتم حتما میزارم

بازم مر30

خندون باشی

جگرتو صد و بیست مرتبه قربون

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 5 Jun 2008 01:03


shaili
Quoting: shaili
داستانهای زیبایی گذاشتی . با اجازه

مرسی گلم
خیلی زحمت کشیدی خانومی
خوشحالم از اینکه داری باهامون همکاری میکنی

یه زحمت میشه بهتون بدم ؟ شماره و عنوان داستانهای کوتاهتونو به صورت ادامه از آخرین داستان به صورت زیر ادیت کنید

داستان شماره 21
داستان شماره 22
داستان شماره 23


اینجوری میخوام آمار داستانهای کوتاه تاپیک رو داشته باشیم

بازم ممنونم ازتون

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 5 Jun 2008 12:06 | ویرایش بوسیله: dusk


داستان شماره 24

چند وقت پیش از یکی از اساتیدم این ماجرا را که اونم اوستادش بهش گفته بود شنیدم که واقعا من رو خیلی به فکر فرو برد.دیدم بد نیست ماجرا رو از زبون خودش اینجا بنویسم


روزی تو داهاتمون داشتم از کنار رودخانه رد می شدم زنی رو در حال شستن لباس دیدم که دامنش کمی کنار رفته بود.بی اختیار شروع به دیدنش شدم.بعد از مدتی زن متوجه حضور من شد و سریع لباسش درست کرد.من از اونجا گذشتم و به راه خودم ادامه دادم.وقتی به خونه رسیدم با همون صحنه قبلی مواجه شدم با این تفاوت که این دفعه زنم در حال شستن لباس بود پسر جوانی در حال نگاه کردنش





دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد سعادت ان کسی دارد که از تنها ببگریزد
# : 5 Jun 2008 12:12


seranza

Quoting: seranza
یه زحمت میشه بهتون بدم ؟ شماره و عنوان داستانهای کوتاهتونو به صورت ادامه از آخرین داستان به صورت زیر ادیت کنید


داستان نبود که شماره بزنم

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد سعادت ان کسی دارد که از تنها ببگریزد
# : 5 Jun 2008 15:16


dusk
Quoting: dusk
چند وقت پیش از یکی از اساتیدم این ماجرا را که اونم اوستادش بهش گفته بود شنیدم که واقعا من رو خیلی به فکر فرو برد.دیدم بد نیست ماجرا رو از زبون خودش اینجا بنویسم


روزی تو داهاتمون داشتم از کنار رودخانه رد می شدم زنی رو در حال شستن لباس دیدم که دامنش کمی کنار رفته بود.بی اختیار شروع به دیدنش شدم.بعد از مدتی زن متوجه حضور من شد و سریع لباسش درست کرد.من از اونجا گذشتم و به راه خودم ادامه دادم.وقتی به خونه رسیدم با همون صحنه قبلی مواجه شدم با این تفاوت که این دفعه زنم در حال شستن لباس بود پسر جوانی در حال نگاه کردنش

مرسی امیر جون
کلی سورپرایز شدم از دیدنت
مرسی که باهامون همراهی کردی
بازم بیا اینجا و از داستانای قشنگت بی نصیبمون نذار

Quoting: dusk
داستان نبود که شماره بزنم

اگه زحمتت نیست عنوان داستان رو به صورت زیر بذار :

داستان شماره 24

مرسی از اینکه همه جوره همکاری میکنی

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 5 Jun 2008 15:56


seranza

چشم

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد سعادت ان کسی دارد که از تنها ببگریزد
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 72 . 73 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB