صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / داستانهای کوتاه
<< 1 ... 63 . 64 . 65 . 66 . 67 . 68 . 69 . 70 . 71 . 72 . 73 . >>
نویسنده پیام
# : 7 Aug 2008 23:01


داستان شماره 142

(( آنسوی پنجره ))


/upload/th21/248733-30k6p.jpg

در بيمارستاني، دومرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتي با يكديگر صحبت مي کردند، از همسر، خانواده، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.
هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمار ديگر در اين ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه مي گرفت. اين پنجره، رو به پارك بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختهاي کهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد.
روزها و هفته ها سپري شد. يك روز صبح، پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بي جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در کمال تعجب، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد که :"چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟". پرستار پاسخ داد : "شايد او خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند".

♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
# : 7 Aug 2008 23:03


seranza


♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
# : 7 Aug 2008 23:04 | ویرایش بوسیله: amir_yazd


داستان شماره 143

(( مومن ))


پشت درِ اتاق عمل…
جایی که همه مومن و مسلمان می‌شوند!

♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
# : 8 Aug 2008 20:13


seranza
اووووووووووووووووووووه کشتم خودمو تا پیدا کردم اینجارو
البته خوب خیلی راحت میتونستم از همون اول بیا تو پروفابلت و واردش شم ولی نمیدونم چه کرمی بود که میخواستم خودم پیداش کنم


amir_yazd


خانوم ببخشین چند کیلویین شما **خجالتی وای مامانم اینا ◄ خدایا سپاس... ►
# : 9 Aug 2008 17:34


Anti_love


♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
# : 10 Aug 2008 20:45


amir_yazd
مرسی

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 10 Aug 2008 20:47


Anti_love
Quoting: Anti_love
seranza
اووووووووووووووووووووه کشتم خودمو تا پیدا کردم اینجارو
البته خوب خیلی راحت میتونستم از همون اول بیا تو پروفابلت و واردش شم ولی نمیدونم چه کرمی بود که میخواستم خودم پیداش کنم


نمیدونم والا کی منتقلش کرده اینجا
بی زحمت هر کی آورده اینجا برش گردونه سر جای اولیه اش
زحمت هم بکشه پست اولو بخونه

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 10 Aug 2008 21:00


seranza
Quoting: seranza
مرسی

وظیفه بود

♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
# : 10 Aug 2008 23:33


seranza

Quoting: seranza
نمیدونم والا کی منتقلش کرده اینجا
بی زحمت هر کی آورده اینجا برش گردونه سر جای اولیه اش
زحمت هم بکشه پست اولو بخونه

الان به بچه ها میگم هولش بدن ببرنش ا ونور

amir_yazd



خانوم ببخشین چند کیلویین شما **خجالتی وای مامانم اینا ◄ خدایا سپاس... ►
# : 11 Aug 2008 02:18


Anti_love


♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
<< 1 ... 63 . 64 . 65 . 66 . 67 . 68 . 69 . 70 . 71 . 72 . 73 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB