صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / داستانهای کوتاه
<< 1 ... 63 . 64 . 65 . 66 . 67 . 68 . 69 . 70 . 71 . 72 . 73 . >>
نویسنده پیام
# : 6 Aug 2008 11:40


داستان شماره 136

(( سوتی ))


مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت، با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد.
عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!


♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:42


داستان شماره 137

(( عدالت ))


در يكي از شبها، جشني در کاخ سلطنتي برپا شد. ناگهان مردي ناخوانده به همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و دربرابر شاهزاده اداي احترام نمود. همگي با تعجب به او نگريستند زيرا يكي از چشمانش بيرون آمده بود و خون از آن جاري مي شد! شاهزاده از او پرسيد: چه اتفاقي براي تو افتاده است؟ مرد گفت: اي شاهزاده! من دزد نيستم و تاريكي چنين شبي را غنيمت شمردم و وارد يكي از مغازه هاي صرافي شدم. از ديوار بالا رفتم اما اشتباها از پنجرۀ ديگري وارد مغازۀ بافندگي شدم لذا با سرعت تصميم گرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكي بسيار، سوزن دستگاه بافندگي به يكي از چشمهايم اصابت کرد و آن را از حدقه بيرون آورد. اکنون نزد شما آمدم تا عدالت را اجرا کنيد و حق مرا از مرد بافنده بستانيد!
شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار کنند و في الفور او را آوردند. لذا فرمان داد تا چشمان وي را از حدقه بيرون آورند! مرد بافند گفت: شاهزاده! به راستي که حكم عادلانه اي را صادر فرموديد اما من براي بافندگي به دو چشم نياز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببينم. همسايه اي دارم که پينه دوزي مي کند و او مانند من دو چشم دارد اما براي پينه دوزي تنها به يك چشم نياز دارد. پس اگر مي خواهيد قانون را زير پا نگذاريد مي توانيد او را احضار کنيد تا يكي از چشمهايش را بيرون آوريد! آنگاه شاهزاده دستور داد تا مرد پينه دوز را احضار کنند و چون آمد، يكي از چشمهايش را در آوردند و اينگونه عدالت اجرا شد!

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:45


داستان شماره 138

(( ایستگاه استجابت دعا ))


یک نفر دلش شکسته بود، توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود. هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی‌رسد؟
شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صدای رفتنش کوچه‌های خاکی زمین جاده‌های کهکشان سبز شد. او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می‌شود...

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:46


داستان شماره 139

(( بد شانس ))


از دردی که تمام تنم را گرفته بود، بیدار شدم و پرستاری را دیدم که کنار تخت من ایستاده است.
گفت: آقای فوجیما بخت یارتان بوده که از بمباران دو روز پیش هیروشیما جان به در برده اید.
اما حالا توی این بیمارستان در امان هستید.
با صدای ضعیفی پرسیدم: من کجا هستم.
گفت: ناگاساکی!

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 15:46


iranxiran
Quoting: iranxiran
جیگرتو...فقط بخاطر تو

آفرین جگر
Quoting: iranxiran
قربونت زیبا خوندی

بی تعارف قشنگ بود
Quoting: iranxiran
شمارش چند بید؟

Quoting: amir_yazd
بالای اسم داستانت بنویس:
داستان شماره 128



زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 6 Aug 2008 15:49 | ویرایش بوسیله: seranza


amir_yazd
Quoting: amir_yazd
اون که بقالی اصغر آقاست که پشت سرش چسبیده به دیوار
نسیه ممنوع=حتی شما دوست عزیز

من بقاله بیدم تو جنس
Quoting: amir_yazd
نه عزیزم
مممممممینا کلفتمونه
میاد میشوره...

بیچاره مینا کورت میکنه
Quoting: amir_yazd
منکه یزدی بیدم
ولی مگه تو تهرانی نبیدی؟!

ها من چرا ولی فکر کردم تو نیز همشهری باشی
Quoting: amir_yazd
قربونت برم جگر مدیرم

باز گفتی

از بابت تک به تک داستانها ازت ممنونم

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 6 Aug 2008 16:44



amir_yazd
seranza


*شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات به زندگي لبخند بزند.*
# : 6 Aug 2008 18:15


seranza
Quoting: seranza
من بقاله بیدم تو جنس

ااااا اصغر تویی؟!
تو چه جگری بودی من نمیدونستم!
WWWWOOOOOOOOOOOOOOOOWWWW
Quoting: seranza
بیچاره مینا کورت میکنه

میدم لیلی بنش کنه...
Quoting: seranza
ها من چرا ولی فکر کردم تو نیز همشهری باشی

هیچ جا شهر خودم نمیشه
Quoting: seranza
باز گفتی

قربونت برم
Quoting: seranza
از بابت تک به تک داستانها ازت ممنونم

انجام وظیفست
و تلافی کمی از خوبیهات

shaili


♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 20:16


Quoting: amir_yazd
بالای اسم داستانت بنویس:
داستان شماره 128

نوشتم

♥♥♥  هیچوقت نگو میخوام مثل این یا اون باشم... همیشه سعی کن خودت باشی و بهترین  ♥♥♥
# : 6 Aug 2008 20:17


Quoting: seranza
آفرین جگر

قلبونت
Quoting: seranza
بی تعارف قشنگ بود



♥♥♥  هیچوقت نگو میخوام مثل این یا اون باشم... همیشه سعی کن خودت باشی و بهترین  ♥♥♥
<< 1 ... 63 . 64 . 65 . 66 . 67 . 68 . 69 . 70 . 71 . 72 . 73 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB