صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / داستانهای کوتاه
<< 1 ... 63 . 64 . 65 . 66 . 67 . 68 . 69 . 70 . 71 . 72 . 73 . >>
نویسنده پیام
# : 5 Aug 2008 23:49


Quoting: seranza
ای وای عرفان داستان گذاشته بیارین سازها رو

جیگرتو...فقط بخاطر تو
Quoting: seranza
بی نهایت زیبا بود

قربونت زیبا خوندی
Quoting: seranza
جگر جان شماره داستان رو هم بذار سر داستانت

شمارش چند بید؟

♥♥♥  هیچوقت نگو میخوام مثل این یا اون باشم... همیشه سعی کن خودت باشی و بهترین  ♥♥♥
# : 6 Aug 2008 02:49


seranza
Quoting: seranza
حتی به شما دوست عزیز

اون که بقالی اصغر آقاست که پشت سرش چسبیده به دیوار
نسیه ممنوع=حتی شما دوست عزیز
Quoting: seranza
احتمالا لیلی جون کاسه رو میده تو بشوریش

نه عزیزم
مممممممینا کلفتمونه
میاد میشوره...
Quoting: seranza
مگه کجایی بیدی ؟

منکه یزدی بیدم
ولی مگه تو تهرانی نبیدی؟!
Quoting: seranza
بیسیار ممنون جگر

قربونت برم جگر مدیرم
iranxiran
Quoting: iranxiran
خواب عجیب

مررررررسی

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 02:52


iranxiran
Quoting: iranxiran
شمارش چند بید؟

بالای اسم داستانت بنویس:
داستان شماره 128



♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:12


داستان شماره 129

(( گناه ))


وقتی گريه کردم گفتند بچه ای

وقتی خنديدم گفتند ديوونه ای

وقتی جدی بودم گفتند مغروری

وقتی شوخی کردم گفتند سنگين باش

وقتی حرف زدم گفتند پر حرفی

وقتی ساکت شدم گفتند عاشقی

حالا هم که عاشقم می گويند: گناهه

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:16


داستان شماره 130

(( خجالت ))


دلم ميخواد بهت بگم دوست دارم روم نميشه آف ميزارم....دلم ميخواد تا On ميشی بيام که با هم چت کنيم روم نميشه تا On ميشی من Off ميشم....دلم ميخواد تو Chat Voice ها داد بزنم من عاشقم عاشق تو روم نميشه تا Voice ميدی رد ميکنم...دلم ميخواد تا پشته net بهت موبايلم رو بدم روم نميشه بهت ميگم موبايل ندارم...حالا کجايی که ببينی من چجوری روم ميشه سند تو آل کنم که عاشقم عاشق تو عزيزم

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:17


داستان شماره 131

(( یادمان باشد ))



یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم


وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم


پر پروانه شکستن هنر انسان نیست


گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم


یادمان باشد سر سجاده عشق


جز برای دل محبوب دعایی نکنیم


یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها شد


طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم...

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:19


داستان شماره 132

(( عشق و دیوانگی ))


در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند

آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3

لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96

هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم

اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق

او از يافتن عشق نااميد شده بود

حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است

ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود

ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟

عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو

و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او ...

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:31


داستان شماره 133

(( نفرین ))


هوا سرد بود و كم كم دانه هاي برف، سطح شيشه ماشين را مي پوشاندند. هر لحظه بر سرعتم مي افزودم و گاهي از آيينه جلو، پشت سرم را ديد مي زدم كه كسي تعقيبم نكرده باشد. هنوز هم برايم فابل باور نبود كه چنين كاري انجام داده ام. دختر بيچاره، وقتي ببينه ماشينش نيست، قيافه اش ديدني مي شه. تا تو باشي وقتي ميري دکهء روزنامه فروشی، ماشينت رو خاموش كني. اصلاً تو رو چه به سوار شدن زانتيا. كم كم هوا تاريك مي شد و چراغهاي كنار خيابان در حال روشن شدن. صداي ضبط را بلندتر كرده و شروع كردم به ويراژ دادن.
تقریبا اطراف محل خودمون بودم كه ناگهان زني را با چادر مشكي وسط خيابان ديدم. بي اختيار، فرمان را به سمت او چرخاندم. با سرعت بالا، ضربهء شديدي به او وارد كرده و پرتش كردم. سرعتم را كم كردم، بدنم سرد شده بود و جلوي چشمانم سياهي ميرفت. صدايي در گوشم زمزمه كرد: "چرا وايستادي؟ مي خواي خودت رو توي دردسر بندازي؟" با عصبانيت داد زدم:" لعنتي". به سرعت از محل دور شدم. از چنـد چهارراه گذشتم، ماشين را داخـل كوچه اي، پارك كرده و سرم را روي فرمان گذاشتم.
ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه هر لحظه فكر مي كردم از جا كنده مي شود. چشمانم را بسته و به فكر فرو رفتم. بعد از چند لحظه صداي زنگ گوشي موبايلم، مرا به خودم آورد. گوشي را سريع برداشته و نگاهي به شماره اش انداختم، از تلفن عمومي بود. دكمه گوشي را فشار داده و آن را آرام نزديك گوشم بردم. سرو صداي زيادي از آن طرف خط، به گوشم مي خورد. با خونسردي گفتم: "الو" به سختي فهميدم صداي برادرم حميد است كه تكه تكه حرف مي زد: "الو، سعيد، سريع خودت رو به بيمارستان برسان... مامان... مامان.. يه زانتيا بهش زده و فرار كرده..."

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:33


داستان شماره 134

(( بنده نوازی و بندگی ))


یکی از فقرای شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود، وقتی چشمش به غلامان عمید (یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان - با وجود غلام بودن - جامه های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت: خداوندا، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر! روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنجخانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند.
تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر!

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
# : 6 Aug 2008 11:35


داستان شماره 135

(( یک قصه عاشقانه ))


مرد سیگارش را توی زیرسیگاری له کرد.
زیر سیگاری پر از سیگارهای نصفه بود، خودکارش را به دست گرفت و دوباره بالای کاغذ سفید نوشت: یک قصه عاشقانه.
روی زمین، دور و بر مرد پر از کاغذهای مچاله شده و پاره بود.

♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
<< 1 ... 63 . 64 . 65 . 66 . 67 . 68 . 69 . 70 . 71 . 72 . 73 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB