صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
فرهنگ و ادبیات و داستان
/
داستانهای کوتاه
<<
1
...
54
.
55
.
56
.
57
.
58
.
59
.
60
.
61
.
62
.
63
.
64
...
72
.
73
.
>>
نویسنده
پیام
Anti_love
اعضا
#
: 1 Aug 2008 21:40
seranza
Quoting: seranza
پاینده باشی
سرزنده و پیروز و سر افراز باشی
Quoting: seranza
به این میگن خود تحویل گیری
درست میگن
Quoting: seranza
ببین عزیزم عید به عید یکم سنجد استفاده کن برات مفیده
مممممممم....باشه ...فکر کنم سنجد ارزون باشه مشکلی نیست استفاده میکنم پس
◄ خدایا سپاس... ►
seranza
اعضا
#
: 1 Aug 2008 21:51
Anti_love
Quoting: Anti_love
سرزنده و پیروز و سر افراز باشی
ای جانم چه قلنبه سلنبه
Quoting: Anti_love
درست میگن
دقیقا
Quoting: Anti_love
مممممممم....باشه ...فکر کنم سنجد ارزون باشه مشکلی نیست استفاده میکنم پس
اگه میبینی موثره هر روز بخور
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
Resurrection
اعضا
#
: 1 Aug 2008 22:22
seranza
خیلی جالبند...
فقط این پستایی که بینشون زده میشه اذیت میکنه....باعث میشه بعضیا تو صفحه های قبلی گم و گور بشن...
کاش میشد کاری کرد
Anti_love
اعضا
#
: 1 Aug 2008 23:10
seranza
Quoting: seranza
ای جانم چه قلنبه سلنبه
Quoting: seranza
اگه میبینی موثره هر روز بخور
حالا میخورم نتیجه رو گزارش میکنم
Quoting: Resurrection
فقط این پستایی که بینشون زده میشه اذیت میکنه....باعث میشه بعضیا تو صفحه های قبلی گم و گور بشن...
کاش میشد کاری کرد
من هم موافقم با این مورد...اگه بتونی یه فهرست درست کنی خوب میشه.....هر روز 4-5صفحه رو چک کنی فکرنکنم کار سختی باشه
◄ خدایا سپاس... ►
amir_yazd
اعضا
#
: 2 Aug 2008 16:14
seranza
Quoting: seranza
بیش از دو برابر حد مجاز
میخوای گواهیناممو سوراخ کنن؟!
lili naze
Quoting: lili naze
آه
باز این اشکم رو دراورد
یا خدااا!!
بن شدیم رفت...
Resurrection
Quoting: Resurrection
ای کاش این داستان واقعی بود
seranza
Quoting: seranza
الهی بمیرم اشک لیلیمو نبینم
الهی نه ببخشید یعنی خدا نکنه.
Anti_love
Quoting: Anti_love
زیباااا...عالیییی
باعث افتخاره برام که خوشت اومده
♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
amir_yazd
اعضا
#
: 2 Aug 2008 16:30
داستان شماره 120
(( الاغ و چاه ))
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته توي يک چاه بدون آب. کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره. براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه. مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد، سعي ميکرد بره روي خاک ها. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد، تا اينکه به لبۀ چاه رسيد و بيرون اومد.
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما دو اتنخاب داريم، اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.
♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
amir_yazd
اعضا
#
: 2 Aug 2008 16:32
داستان شماره 121
(( عجول ))
مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.
مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری دردنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد.
پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.
هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک میریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.
در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
amir_yazd
اعضا
#
: 2 Aug 2008 16:34 | ویرایش بوسیله: amir_yazd
داستان شماره 122
(( واکسی ))
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد.
پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند.
روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن.
پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی!
پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید.
♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
amir_yazd
اعضا
#
: 2 Aug 2008 16:39
داستان شماره 123
(( داروغه ))
داروغه بغداد در ميان جمعي مدعي شد كه تا كنون هيچ كس نتوانسته است او را گول بزند. بهلول هم كه در آنجا حضور داشت، به داروغه گفت: گول زدن تو بسيار آسان است ولي به زحمتش نمي ارزد. داروغه گفت: چون از عهده بر نمي آيي چنين مي گويي.
بهلول گفت: افسوس كه اينك كار مهمي دارم، و گر نه به تو ثابت مي كردم. داروغه لبخندي زد و گفت: برو و پس از آنكه كارت را انجام دادي بر گرد و ادعاي خود را ثابت كن. بهلول گفت: پس همين جا منتظر بمان تا برگردم، و رفت.
يكي دو ساعتي داروغه منتظر ماند، اما از بهلول خبري نشد و آنگاه داروغه در يافت كه چه آسان از يك "ديوانه" گول خورده است.
♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
amir_yazd
اعضا
#
: 2 Aug 2008 16:43
داستان شماره 124
(( فکر ))
در شهري روزي سگی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزديك شد دريافت که به او هيچ توجهي نمي کنند، لذا از کارشان شگفت زده شد و ايستاد. در اين اثنا گربه اي تنومند که آثار هيبت و بزرگي بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد وگفت: گربه ها! همواره دعا کنيد، زيرا اگر دعاي خود را با شدت بسيار تكرار نمائيد، درخواستتان استجابت مي شود و از آسمان موش مي بارد!
سگ با شنيدن اين پند در دل خود خنديد و در حالي که از آنان روي گردان مي شد با خود چنين گفت: در درك آنچه در کتابها هست، کودن تر از اين گربه ها نيست. مگر درکتابها نخوانده اند که آنچه با راز و نياز و دعا از آسمان فرود مي آيد، استخوان است و نه موش؟!
♥ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ◊◊ من اون ماهو دادم به تو یادگاری ♥ . ◄خدایا سپاس...►
<<
1
...
54
.
55
.
56
.
57
.
58
.
59
.
60
.
61
.
62
.
63
.
64
...
72
.
73
.
>>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
Powered by
MiniBB