| نویسنده |
پیام |
|
|
داستان شماره 8 
(عصای سفید)
ترمز مرد پایش را روی ترمز گذاشت . اتومبیل با صدای ناهنجاری ایستاد . سرش را از پنجره بیرون آورد و دهانش را باز کرد ............ صدای عصای سفید روی آسفالت سرد خیابان صدایش را برید .
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
seranza
Quoting: seranza خیلی قشنگ بود مرسی عزیز خواهش میکنم.. قابلی نداشت! 
Quoting: seranza نوشته خودته گلم ؟ بعله!  در واقع اسم این داستانها رو میشه داستانک برق آسا گذاشت که در چند سطر بیشتر نیستن و درست در لحظه آخر همه چی لو میره و اکثرا هم حاوی پیام های مهم و زیبایی هستن.. من هم چند تایی داستانک از این سری نوشتم.. البته کم.. 
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
|
|
|
داستان شماره 9 
(مرد سالار )
پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد .
-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید .
-- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده
-- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره
-- زن مثل ……………
پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …
پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت : خدا به دادم برسه این عزیزترین لباس مادرته !!
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
|
|
mey_foroush
Quoting: mey_foroush خواهش میکنم.. قابلی نداشت! مرسی از اینکه قابل دونستی 
Quoting: mey_foroush بعله! در واقع اسم این داستانها رو میشه داستانک برق آسا گذاشت که در چند سطر بیشتر نیستن و درست در لحظه آخر همه چی لو میره و اکثرا هم حاوی پیام های مهم و زیبایی هستن.. من هم چند تایی داستانک از این سری نوشتم.. البته کم.. واقعا زیبا بود خوشحال میشم بقیه داستانکاتونم بذارید برامون 
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
seranza خواهش میکنم.. قابلی نداشت.. 
Quoting: seranza واقعا زیبا بود خوشحال میشم بقیه داستانکاتونم بذارید برامون چشم! الان یکی دیگه میذارم.. 
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
|
|
|
وفادار
يه روزي، جك و جو كه دو تا دوست بودن بار و بنديلشون رو جمع كردن تا به يه سفر دور و دراز برن. جو وسايل زيادي همراهش نداشت. در واقع فقط به خاطر جك داشت مي رفت. اصلا حوصله سفر نداشت. اما جك كوله پشتي اش رو بست. مادر جك خيلي نگران پسرش بود. پس صورت جو رو بين دو تا دستاش گرفت و ازش خواهش كرد كه خيلي مواظب جك باشه. اما مادر جو چنين چيزي از جك نخواست. اون دوتا راه افتادن. از ميون دره هاي تاريك و جنگلهاي انبوه و كوه هاي سر به فلك رسيده!! جو همه جا جلوتر مي رفت. زمين رو نگاه مي كرد كه مبادا توش گودالي باشه و جك بيفته توش. شب ها كه جك توي جنگل مي خوابيد، جو بيدار مي موند و به چشماي جك نگاه مي كرد و مواظبش بود. جك حتي يه بار هم از جو به خاطر اين همه محبت تشكر نمي كرد. اما جو ناراحت نميشد. تا يه روز وسطاي ظهر، يهو جو ايستاد. جك هم به روبرو نگاه كرد. يه خرس گنده سر راه اونا سبز شده بود. خرس روي دوپا ايستاد و شروع به نعره زدن كرد و خواست به جك حمله كنه! اما جو به طرف خرس پريد و اون رو به زمين انداخت و باهاش درگير شد. فقط به خاطر جك. جك هم از اين فرصت استفاده كرد و از يه درخت بالا رفت. جو با خرسه حسابي دعوا كردن. هر دوشون زخمي و خسته شدن. اما در نهايت اين خرسه بود كه با ضربه چنگالش جو رو كشت. جو يه آه بلند كشيد و به زمين افتاد. چشماش باز هم به طرف جك بود. مثل اينكه نگرانش بود. مثل اين كه از خرسه مي خواست كاري به كار جك نداشته باشه. آخه مادر جك اون رو دست جو سپرده بود. خرس هم حسابي خسته بود. بعد از اينكه جو رو كشت، راهش رو گرفت و رفت. حال يه دعواي ديگه نداشت. جك يواش يواش از درخت پايين اومد. به طرف جو رفت. دستي به سرش كشيد و گفت: حيف شد. سگ خوبي بود!!!
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
|
|
|
seranza من دارم میرم بخوابم.. شب بخیر.. 
شب خوب بخوابی و خوابهای خوب ببینی! 
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
|
|
|
mey_foroush
Quoting: mey_foroush خواهش میکنم.. قابلی نداشت.. بازم مرسی 
Quoting: mey_foroush چشم! الان یکی دیگه میذارم.. دستت درست 
Quoting: mey_foroush seranza من دارم میرم بخوابم.. شب بخیر.. شب خوب بخوابی و خوابهای خوب ببینی! شب خوشی داشته باشی هادی جان ممنونم برای شما هم همین آرزو رو دارم 
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
|
|
Quoting: mey_foroush وفادار

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
Quoting: seranza نترکی بشر بگو نظرتو الان حوصله ندارم...فردا یا پس فردا میگم نظرمو 
♥♥♥ هیچوقت نگو میخوام مثل این یا اون باشم... همیشه سعی کن خودت باشی و بهترین ♥♥♥
|