صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / داستانهای کوتاه
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 72 . 73 . >>
نویسنده پیام
# : 30 May 2008 17:05


Quoting: seranza
کم کم میگم داستانا رو
تو چه هولی

خودتم یکم زور بزن داستان کوتاه بگو

نظرتم بگو کچل

سر فرصت میام نظر میدم

♥♥♥  هیچوقت نگو میخوام مثل این یا اون باشم... همیشه سعی کن خودت باشی و بهترین  ♥♥♥
# : 30 May 2008 17:10


Quoting: iranxiran
سر فرصت میام نظر میدم

جون ما رو به لب نرسونا

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 30 May 2008 17:16


Quoting: seranza
جون ما رو به لب نرسونا

نه خیالت راحت باشه

♥♥♥  هیچوقت نگو میخوام مثل این یا اون باشم... همیشه سعی کن خودت باشی و بهترین  ♥♥♥
# : 30 May 2008 23:16


Quoting: iranxiran
نه خیالت راحت باشه

نترکی بشر بگو نظرتو

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 30 May 2008 23:35


seranza
سلام سما.. تاپیک نو مبارک..

یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
# : 30 May 2008 23:35


داستان شماره 6

(طلا)


با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 30 May 2008 23:36


تاريك يا روشن!! مسئله اين نيست!

يك روز مردي مسافر بر سر يك دو راهي رسيد. به هر دو نگاهي انداخت. يكي از جاده ها كاملا روشن بود و ديگري كاملا تاريك. مرد بدون تامل راه روشن را برگزيد. اما راه روشن او به كويري بي انتها و سوزان ختم مي شد. مرد فرصت بازگشت نداشت. پس با هزار زحمت از كوير بي انتها گذشت!! و به راهش ادامه داد. چندي بعد مرد باز هم به يك دو راهي رسيد يكي از راه ها روشن و ديگري تاريك بود. مرد كمي مردد بود. اما در نهايت باز هم راه روشن را برگزيد. اين بار هم راه روشن او به جنگلي بي انتها و تاريك و مخوف ختم ميشد. مرد باز هم با هزار بدبختي از جنگل تاريك گذشت. بعد از مدتي، مرد باز هم به يك دو راهي رسيد. يكي روشن و ديگري تاريك. مرد كمي فكر كرد و اين بار راه تاريك را برگزيد. چندي بعد و در ادامه راه، هوا روشن شد و مرد خود را در يك دشت زيبا با گلهاي رنگارنگ و نهرهايي با آب فراوان يافت. مرد با خود گفت: " از اين پس هميشه راه هاي تاريك را برخواهم گزيد. قول مي دهم." و سرمست از هوشياري خود شد. بعد از عبور از دشت مرد بازهم به يك دو راهي رسيد. اين بار بدون تامل راه تاريك را برگزيد. مرد مسافر سالهاست كه در اين راه تاريك اسير است و جايي را نمي بيند. نمي داند كه در جنگل است يا كوير يا دشت. شب و روز برايش فرقي ندارد. مرد اشتباه بزرگي كرد.

وقتي تصميم گرفت كه از اين پس فقط راه هاي تاريك را برگزيند، در واقع روشن ترين راه پيش رويش را انتخاب كرد!!

//می فروش//

یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
# : 30 May 2008 23:37


mey_foroush
Quoting: mey_foroush
seranza
سلام سما.. تاپیک نو مبارک..

سلام هادی جان
مرسی آقا
قوربون مرامت عجیج

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 30 May 2008 23:39


mey_foroush
Quoting: mey_foroush
تاريك يا روشن!! مسئله اين نيست!

خیلی قشنگ بود
مرسی عزیز
نوشته خودته گلم ؟

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
# : 30 May 2008 23:40


mey_foroush
هادی جان زحمت میکشی بالای داستانت بنویسی :

داستان شماره 7

؟

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 72 . 73 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB