| نویسنده |
پیام |
|
|
Quoting: seranza کم کم میگم داستانا رو تو چه هولی خودتم یکم زور بزن داستان کوتاه بگو نظرتم بگو کچل سر فرصت میام نظر میدم 
♥♥♥ هیچوقت نگو میخوام مثل این یا اون باشم... همیشه سعی کن خودت باشی و بهترین ♥♥♥
|
|
|
Quoting: iranxiran سر فرصت میام نظر میدم جون ما رو به لب نرسونا 
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
Quoting: seranza جون ما رو به لب نرسونا نه خیالت راحت باشه 
♥♥♥ هیچوقت نگو میخوام مثل این یا اون باشم... همیشه سعی کن خودت باشی و بهترین ♥♥♥
|
|
|
|
|
Quoting: iranxiran نه خیالت راحت باشه نترکی بشر بگو نظرتو 
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
seranza سلام سما.. تاپیک نو مبارک.. 
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
|
|
|
داستان شماره 6 
(طلا)
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
تاريك يا روشن!! مسئله اين نيست!
يك روز مردي مسافر بر سر يك دو راهي رسيد. به هر دو نگاهي انداخت. يكي از جاده ها كاملا روشن بود و ديگري كاملا تاريك. مرد بدون تامل راه روشن را برگزيد. اما راه روشن او به كويري بي انتها و سوزان ختم مي شد. مرد فرصت بازگشت نداشت. پس با هزار زحمت از كوير بي انتها گذشت!! و به راهش ادامه داد. چندي بعد مرد باز هم به يك دو راهي رسيد يكي از راه ها روشن و ديگري تاريك بود. مرد كمي مردد بود. اما در نهايت باز هم راه روشن را برگزيد. اين بار هم راه روشن او به جنگلي بي انتها و تاريك و مخوف ختم ميشد. مرد باز هم با هزار بدبختي از جنگل تاريك گذشت. بعد از مدتي، مرد باز هم به يك دو راهي رسيد. يكي روشن و ديگري تاريك. مرد كمي فكر كرد و اين بار راه تاريك را برگزيد. چندي بعد و در ادامه راه، هوا روشن شد و مرد خود را در يك دشت زيبا با گلهاي رنگارنگ و نهرهايي با آب فراوان يافت. مرد با خود گفت: " از اين پس هميشه راه هاي تاريك را برخواهم گزيد. قول مي دهم." و سرمست از هوشياري خود شد. بعد از عبور از دشت مرد بازهم به يك دو راهي رسيد. اين بار بدون تامل راه تاريك را برگزيد. مرد مسافر سالهاست كه در اين راه تاريك اسير است و جايي را نمي بيند. نمي داند كه در جنگل است يا كوير يا دشت. شب و روز برايش فرقي ندارد. مرد اشتباه بزرگي كرد.
وقتي تصميم گرفت كه از اين پس فقط راه هاي تاريك را برگزيند، در واقع روشن ترين راه پيش رويش را انتخاب كرد!!
//می فروش//
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
|
|
|
mey_foroush
Quoting: mey_foroush seranza سلام سما.. تاپیک نو مبارک.. سلام هادی جان مرسی آقا قوربون مرامت عجیج 
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
|
|
mey_foroush
Quoting: mey_foroush تاريك يا روشن!! مسئله اين نيست! خیلی قشنگ بود  مرسی عزیز نوشته خودته گلم ؟ 
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|
|
|
mey_foroush هادی جان زحمت میکشی بالای داستانت بنویسی :
داستان شماره 7 
؟ 
زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!
|