صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
فرهنگ و ادبیات و داستان
/
عشق غیر زمینی
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
نویسنده
پیام
afrodit3000
اعضا
#
: 2 Jun 2008 23:05 | ویرایش بوسیله: afrodit3000
قسمت ششم..................................................
دیگه کاملا مطمعا بودم و به وضوح میدیدم که اسب سفیدیه که به سمتمون میتازه و نزدیکو نزدیکتر میشد ...............................................
خیلی قشنگو موزون میتازید
وقتی به ما رسید دقیقا جلوی پاهای من ایستاد ...
صدای نفسای گرمش تو گوشم میپیچید
از چیزی که میدیدم داشتم دیوونه میشدم
نمیدونم چه حسی داشتم فقط داشتم از خوشالی ...
از تعجب........ از هیجان ...... از ناباوری ...میمردم.........دیوونه میشدم
خدایا من این چشمارو میشناسم ...........
من این چشمای سیاهو درشتو خوب میشناسم
اره میشناسم .................................
فقط بغض کردم اشکام خیلی زود تو چشام دوویدن
دیگه توان ایستادن نداشتم
زانوهام سست سست شدن
نمیتونستم رو پاهام وای سم
روی دو زانو جلوی پاهاش رو زمین افتادم........................
خیلی راحت اشکام بیرون غلتیدن انگار سالهاس گریه نکردم از ته دل و با تمام وجودم اشک میریختم طوری که از درون حق حق میکردم
اره خودش بود اتلتیک بود...................
اسبی که عاشقش بودم اسبی که سالها همه زندگیه من بود
اسبی که از بچگی فقط تو خوابام میدیدمشو بالاخره مال من شد
ما هر دو قهرمان شدیم بارها وبارها با هم
گاهی هم شکست خوردیم با هم
چه روزای خوبو بدیو با هم گذروندیم
تو اون شرایط بد زندگیم که هیچ امیدی نداشتم تنها امیدم بود وقتی سوارش میشدم تمام بدیا و غمامو فراموش میکردم وقتی باهاش میتازیدم سبکه سبک میشدم
همیشه بی توقع بودو وفادار
در ازاش هیچی نمیخواست هیچی....
جز.. فقط یکم نوازش یخورده محبت که براش جون میداد
هیچ وقت بهم خیانت نکرد.. هیچ وقت دروغ نگفت..
هیچ وقت دورو نبود.. هیچ وقت ترکم نکرد...
در عوض نجیب بود خیلی نجیب بود
خیلی تو زندگیمون برکت داشت
وقتی تو باکسش میرفتم اول تمام صورتمو بو میکرد و بم خیره میشد منم
گوشاشو میکشیدمو از گردنش اویزون میشدم
...................................................
یادمه یه روز به اجبار مربیم چطور بش شلاق کشیدم
با هر ضربه ای که به بدنش میزدم تمام وجودم
خالی میشدو گریه میکردم
انگار به روح خودم شلاق می کشیدم
چقدر صبور بود اتلتیک................
وقتی تمرین تموم شد جای رد شلاقو رو بدن سفیدش میدیدم
اما اون حتی یه اعتراض کوچیکم نکرد
حتی باهام قهر نکرد حتی نگاهش هم عوض نشد انگار حق خودش میدونست
مث همیشه فقط دستامو بو میکردو منو نگاه میکرد چقدر دوس داشتم زبون داشتو یه چیزی بم میگفت
بهم اعتراض میکرد ........
اما اون نجابت داشت گذشت داشت که هیچ ادمی تو زندگیم نداشت
در اخرم این من بودم که ترکش کردمو اون بازم هیچی نگفت وصبور بود
فقط با التماس بم نگاه کرد
باید میفروختمش داشتم از ایران میرفتم
حتی تا اخرین لحظه تا زمانی که با اسب کش از در باشگاه بیرون میبردنش کاملا برگشته بودو به من نگاه میکرد تمام مدت ......
باورم نمیشد یه اسب چطور میتونه اون همه وقت کاملا برگرده و با تکونای اسب کش هنوز به من خیره بمونه توی عمر سواریم که 12میشه هرگز از هیچ اسبی این حرکتو ندیدم و چه بی معرفت بودم من.......................و چه سنگدل
اما حالا خودشه جلوی من دقیقا روبروم
سرمو بلند کردمو بش خیره شدم
هر چی توان داشتم جمع کردم از جام پا شدم میخواستم لمسش کنم بوش کنم یالای بلندشو نوازش کنم باورم نمیشد میتونم این کارو کنم
اروم دستمو جلو بردم ............................
جلو تر اومد ........................................
دستمو جلو بردمو پیشونیه مخملی و بلندشو نوازش کردم .....خدایا چه حس خوبی
بازم دستمو بو کرد .................صورتمو بو کرد
مث همیشه.............................................
با این که بش بد کردم ترکش کردم به بدترین باشگاهه ممکن فروختمش توی یه شهر دور
بازم دوسم داشت و نجیب بود
مث اون موقها گوشاشو کشیدم .....................
با پشت انگشتام صورت بلندو سفیدشو نوازش کردم
هنوز اشک تو چشمام بود اما میخندیدم
خیلی اروم گردن محکمو عضولیشو بغل کردم
خدایا ...........تمام حسای خوب دنیا اینجاس
میتونستم بوش کنم حسش کنم...............................................
....................................................
...................................................
اتلتیک خیلی اروم کمی عقب رفت...........
سمشو چند بار به زمین کوبید ................
اره این صدارو خوب میشناختم
خیلی خوب......................
باید میرفت ......................
دلم میخواست فریاد بزنم .........خواهش کنم
که نره فقط نره منو تنها نذاره دوس داشتم بازم سوارش شمو تا اخره این دنیا باش برم
تا بیشتر حسش کنم.....................
اما انگار دهنم قفل شده بود
باید میرفت مث اون روزی که من رفتم
فقط نگاش کردم فقط.......................
دور شد رفت این دفعه اون منو ترک کرد................
به انتهای مسیری که رفته بود خیره مونده بودم ارومو بی صدا
نسیم خنکو خوش بوی که همیشه جریان داشت به صورتم میخوردو حالا اشکامو خشک کرده بود
زیره لب این اهنگو که همیشه براش میخوندم وفقط مال اون بود زمزمه کردم به امید روزی که بازم ببینمش
زخمی تر از همیشه
از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظاره مردن
با قامتی شکسته از کوله باره غربت
در جستجوی مرحم راهی شدم زیارت
رفتم برای گریه رفتم برای فریاد
مرحم مراد من بود کعبه تورو به من داد
ای از خدا رسیده ای که تمامه عشقی در جسم خالیه من روحه کلام عشقی
ای که همه صفایی در عین بی ریایی
پیش تو مثل کاهم تو مثل که ربایی
هر ذره از دلم رو با حوصله زدی بند
این چینیی شکسته از تو گرفته پیوند
ای تکیه گاهه گریه ای هم صدای فریاد
ای اسمه تازه من کعبه تورو به من داد
من ذورقی شکستم اما هنوز طلایی
طوفان حریفه من نیست وقتی تو ناخدایی
بالا تر از شفایی از هر چه بد رهایی
(ای شکله تازه عشق تو هدیه خدایی)
با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن
رفتن به اوجه قصه بی بالو پرپریدن
........................................
........................................
.......................................
کم کم همه چیزو درک میکردم
همه چی یادم میومد ..............
دیگه مث اون شاگرد خنگه کلاس اول نبودم
داشتم یاد میگرفتم
اره یاد میگرفتم
درک میکردم
...............................................
هنوز کنارم بودو با دقت منو زیره نظر داشت
دیگه نگاه کردن به چشاش برام سخت نبود
خوب میدونستم چی میخوام
باید میگفتم
گرچه اونم خوب میدونست من چی میخوام
به چشای زلالش نگاه کردم
حس همیشگی.................................
گفتم-...........................................
میخوام بمونم..................................
ادامه.................................................
Ema87
اعضا
#
: 3 Jun 2008 15:21
afrodit3000
آره اینجوری بهتر شد .
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
Ema87
اعضا
#
: 4 Jun 2008 12:19
......؟؟؟؟
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
afrodit3000
اعضا
#
: 4 Jun 2008 16:53
Emaجان چرا ؟؟؟؟......؟؟؟؟
اگه چیزیو متوجه نمیشی بکو توضیح بدم
rahamatt
اعضا
#
: 5 Jun 2008 22:06
afrodit3000
به به.مصور کار میکنیو خبر ندارم...آفرین...
Quoting: afrodit3000
البته چشم همین امشب حدود 12ایران میفرستم اخه تایپ فارسی خیلی سخته طول می کشه.
تایپ فارسی سخته؟
واقعا که
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
afrodit3000
اعضا
#
: 5 Jun 2008 22:50
Quoting: rahamatt
مرسی که خوندین یعنی واقعا خوب بود ؟شوما هم میگین کم مینویسم؟
چشم این بار بیشتر مینویسم؟
sagevelgard
اعضا
#
: 11 Jun 2008 19:43
زیبا است و نجیب
"خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه ----- هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟"
afrodit3000
اعضا
#
: 22 Jul 2008 21:59
sagevelgard
خوشالم که دوست داشتین
afrodit3000
اعضا
#
: 22 Jul 2008 22:16 | ویرایش بوسیله: afrodit3000
قسمت هفتم
[
میخوام بمونم....
همینطور که نگاهش ثابت بود روی انتهای دشت بی کران
گفت-تو برمیگردی ..............باید برگردی
سعی کن
یاد بگیری................ببخشی..................
صبور باشی................. به مردم کمک کنی
همه اونا نیاز به کمک دارن
همشون خستن...............
زندگی ادما خیلی سخته اینو خوب میدونی
اما اینا فرصتاس که به روحشون میدن تا بزرگ شه وسیع شه زلال شه
اونا خودشون انتخاب میکنن که برگردن
که چطور برگردن
باید اشتباهاشونو جبران کنن
باید بی نقص شن
باز هم و باز هم روحشون در کالبدی دمیده میشه و باز هم و باز هم ....................................
اینقدر تا پاک و زلال شه...............................
مثل وجود خودش پاكو زلال
پس سعي كن ياد بگيري صبوريو بخششو مهربونيو تا بزرگوارشي تا بتوني صداشو بشنوي بشنوي كه هميشه فرياد ميزنه دوسمون داره و تعجب ميكنه كه ما صداشو نميشنويم
بايد برگرديو كامل شي
و يادت باشه همه نياز به كمك دارن به اونا كمك كن تا زودتر بش نزديك شي
با ترديد بش نگاه ميكردم :اما من مي خوام بمونم مگه خودت نگفتي اجباري در كار نيست؟
پس منم اينو انتخاب ميكنم ميمونم
خنده كوتاهي كردو سرشو پاين انداخت
از خونسرديش اعصابم خورد ميشد فرياد زدم من متعلق به اينجام فقط اين جاست كه من ارامش دارم
و ميدونم كه اينجا بش نزديك ترم
چرا بايد دوباره برگردم
پس چرا ساكتي؟گريه ام گرفته بود بد جوري بهم ريخته و اشفته شدم
به ارومي گفتم: ميخوام پيشه تو باشم نميخوام بازم تركت كنم
اروم به طرفم برگشت و با هیجان خاصی گفت:خوب منو پيدا كن دوباره و دوباره عاشقم شو از نو شروع كن مهم نيست من تو چه كالبدي هستم مهم روحه منه كه تو بش نياز داري تا بش عشق بورزي و من به تو عشق بورزم
ميدوني افرو من جسمن اين شكلي نيستم .......
بازم شروع كن بدون كه خيليها بهت نياز دارن پس كمكشون كن منم در كنارتم تو صداش صداقت محضو ميشد حس كرد كلماتشوطوري محكم ادا ميكرد كه نميشد رو حرفش حرف زد
ديگه كاملا تسليم شدم
فقط بش خيره شدم كه اروم اروم دور ميشد .........
انگار تمامه وجودمو با خودش برد
باد سردي ميومد
تمامه بدنم يخ كرد يه سنگينيه شديديو رو سينم حس ميكردم
خدا چقدر نفس كشيدن برام سخته انگار مسموم شدم...........
واي چقدر درد تمام بدنم درد داره ....
چقد سنگين شدم ........كم كم همه جا تاريك شد ديگه از اون روشنايه محض خبري نبود
........
.................................................................................................... ..................
...........................................................
با هر بد بختي بود پلكامو كه انگار روشون يه جفت سنگ گذاشتن باز كردم
اولين چيزي كه ديدم صورته ملتهب و ورم كرده مامانم بود نيكلم كنارش بود
يكم دورو برمو نگا كردم
تمام بدنم كوفته بود انگار يه كاميون از روم رد شده صداها برام نامفهوم بودن دلم نميخواس هيچ كسو ببينم بد جوري حالت تهووع داشتم
چشمامو بستم........................................
يه هفته بعد مرخص شدم و فهميدم كه حدود يه ماهو نيم تو كما بودم..........
ادامه............................................................
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB