صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
فرهنگ و ادبیات و داستان
/
عشق غیر زمینی
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
>>
نویسنده
پیام
afrodit3000
اعضا
#
: 25 May 2008 01:00
Quoting: Ema87
البته چشم همین امشب حدود 12ایران میفرستم اخه تایپ فارسی خیلی سخته طول می کشه
Ema87
اعضا
#
: 25 May 2008 12:19
afrodit3000
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
afrodit3000
اعضا
#
: 25 May 2008 17:42
:
Quoting: Ema87
grin:
Ema87
afrodit3000
اعضا
#
: 25 May 2008 22:11 | ویرایش بوسیله: afrodit3000
قسمت سوم
احساس سنگینی شدیدی می کردم.حس می کردم نمی تونم نفس بکشم.انگار هرچی سنگینی و وزن بود رو من افتاده بود.
این حالت اینقدر شدید شد که یکدفه با یه نفس بلندو عمیق از خواب پریدم.وقتی بیدار شدم فقط تا چند دقیقه تند تند نفس می کشیدم.
وقتی یکم آرومتر شدم به دورو برم نگاه کردم.هنوز تو ماشین نشسته بودم ولی خبری از آرزو نبود.از ماشین پیاده شدم.
دورو بر ماشین و نگاه کردم.دقیقا وسط جنگل بودم.هوا گرگ و میش بود.
چند بار با صدای بلند آرزو را صدا کردم.معلوم نیست کجا گذاشته رفته.
شاید رفته دستشویی. دیگه خسته شدم.کجا رفته یعنی!؟
زیر لب کلی به خودم دری وری گفتم که چرا گذاشتم پشت ماشین بشینه.خیلی دیر شده بود .ایستگاهای زیادی هنوز باقی مونده بود که باید میرفتیم .
خیلی منتظر موندم اما خبری ازش نشد.تصمیم گرفتم پیاده یکم جلوتر برم شاید رفته دستشویی یا همین پشتا قایم شده که شوخی کنه.
همین طور که جلو می رفتم داد زدم: آرزو شوخیات اصلا با مزه نیست.خیلی دیرمونه باید حرکت کنیم.
همین طور که جلو می رفتم یه سربالایی بود.سربالایی رو که رد کردم با کمال تعجب تو دامنه تپه چندتا کلبه چوبی دیدم.
فکر کردم حتما آرزو اینجا رفته.سزیع به طرف کلبه ها دویدم.نزدیک کلبه ها که شدم یه بوی عطر خیلی ملایمی می یومد.همه جا ساکت ساکت بود هیچ صدایو جز صدای پاهای خودمو رو برگا نمیشنیدم همه کلبه ها شبیه هم بودندو پنجره های بلند داشتند.اطراف کلبها تا جای که چشم کار میکرد درختای بلند بود.
به اولین کلبه که رسیدم در زدم.چند دقیقه در زدم اما کسی در را باز نکرد.سعی کردم درو باز کنم که با کمی فشار در باز شد.
تا خواستم وارد کلبه شم صدایی از پشت سرم شنیدم......
سریع برگشتم.فکر می کردم حتما آرزو
اما دختر قد بلندی را جلوم دیدم که شنل بلند قهوه ای رنگی را روی خودش انداخته بود. جلوتر رفتم,صورت خیلی زیبایی داشت.
موهاش قرمزو چشماش آبی بود.آروم بهم نزدیک شد.
پرسیدم ببخشید شما خواهر منو ندیدید...ااا..یه دختر قد بلند و... خیلی شبیه منه راستش ما گم شدیم.
اما اون فقط منو نگاه می کرد.از کنارم رد شدو رفت داخل کلبه.
منم پشت سرش رفتم.
توی کلبه بجز چندتا صندلی چوبی هیچی نبود. کنار یکی از پنجره ها ایستادو به من خیره شد.دوباره سوال خودمو تکرار کردم و در ادامش گفتم
.ما باید هر چه زودتر راه بیفتیم.می دونید,آخه ما راهمون رو هم گم کردیم.
بازم هیچ جوابی ندادو منو نگاه می کرد.یه احساس خیلی خوبی نسبت بهش داشتم.با اینکه اصلا حرف نمی زدو فقط من رو نگاه می کرد
نسبت به کلبه و محیطش احساس خیلی عجیبی داشتم
بوی چوب همه جای کلبه می اومد همیشه این بورو خیلی دوس داشتم مخصوصا که منو یاد اتلتیک مینداخت
اتلتیک اسبی که باهاش یه بار قهرمان شدم 5سال
مال من بود من عاشق اون اسب بودم هر وقت تو باکسش میرفتم این بورو میداد تمام خاطرات اتلتیک خیلی سریع از تو ذهنم گذشت اخرین خاطرات که مربوط به جدا شدنمون میشد خیلی ازارم میداد
دیر بودنو نبودن ارزو فراموش کردم
یه گوشه کناره پنجره نشستمو زانوهامو جمع کردم تو دلم چونمو گذاشتم روشو به بیرون خیره شدم درختا بلند بودنو برگاشون زردو نارنجی باد اونارو خیلی اروم حرکت میداد..
چقدر این جا احساس ارامش داشتم .............
هوا این جا مرتب جریان داشت و بوی عطریو با خودش میورد که وقتی توش نفس میکشیدم احساس سبکی خاصی میکردم انگار مست میشدم
همه چیز در عین تازگی برام خیلی اشنا بود
نمیدونم چه مدت همونطوری به بیرون خیره بودم که حضوره کسیو کنارم حس کردم
وقتی برگشتم....
از اون چیزی که دیدم خشکم زد مدتی با دقت نگاه کردم
حتی چند بار چشمامو محکم وازو بسته کردم.....
ادامه.....................
sam_ra
اعضا
#
: 26 May 2008 02:04
سلام
این سه قسمت را سیو کردم تا در حالت آفلاین بخونم .
مرسی .. خیلی زحمت کشیدی .
afrodit3000
اعضا
#
: 26 May 2008 13:30
[
Quoting: sam_ra
quote=sam_ra]سلام .امیدوارم دوس داشته باشین
[/quote]
Ema87
اعضا
#
: 26 May 2008 18:49
Quoting: afrodit3000
قسمت سوم
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
Ema87
اعضا
#
: 26 May 2008 18:52
afrodit3000
داری زرنگ بازی در میاری ها .
بجای اینکه بنویسی . عکس میذاری .
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
afrodit3000
اعضا
#
: 26 May 2008 23:22
:
Quoting: Ema87
wink:اخه میخوام براتون یه نواخت نباشه
afrodit3000
اعضا
#
: 27 May 2008 02:14 | ویرایش بوسیله: afrodit3000
قسمت چهارم
چیزی که جلوی چشمام میدیدم باور کردنی نبود
یه مرد جوون قد بلند و چهار شونه خیلی جذاب که صورت فوق العاده زیبایی داشت با چشمای تیلیه درشتش به من خیره شده بود
روی شونهاش شنل قهوهی بلندی انداخته بود
سریع از جام بلند شدمو جلوی پاهاش ایستادم
خیلی بسختی میشد تو چشاش نگا کرد
نگاش تا عمق وجودم میرفتومنو محو خودش میکرد
(توصیفش خیلی مشکله)
اما وجودش انچنان ارامشی بهم میداد که هرگز نداشتم تو صورتش فقط مهربونی بود وارامش
یه حس احترام نسبت بش داشتم
میشناختمش خیلی خوب میشناختمش
اما نمی دونستم چطور میشناسمش؟
کجا دیدمش؟
بد جوری بغض کردم بغض گلوم داشت خفم میکرد
حتی یه کلمه هم نمی تونستم حرف بزنم
انگار جزعی از وجود من بود
که سالهاس ندیدمش
مثه کسی که بعد از سالها عزیزترین کسشو میبینه دلتنگیه شدیدی داشتم
جرعت نداشتم تو چشاش نگا کنم
نگاش تا ته وجودمو اتیش میزد
اروم رفت تو جنگل...... منم عین مسخ شدها دنبالش رفتم
اینقدررفت تا به یه دریاچه خیلی اروم رسید
اب دریاچه خیلی زلال و صاف بود
چقدر اطرافش زیبا بود نسیم ملایمی که میومد درختارو اروم حرکت میداد
داشتم دیوونه میشدم من اینجارو خوب میشناختم من اینجا بودم........
هر چی نیرو داشتم جمع کردم تا بتونم این بغض لعنتیو قورت بدم
گفتم –من اینجا رو میشناسم........
همین طور که به دریاچه خیره شده بود با صدای اوا مانندی گفت-
اره تو اینجا بودی
اما رفتی.... ترک کردی.........
مغزم داشت منفجر میشد 1000تا سوال تو ذهنم بود
اروم برگشت سمتمو با همون صدای اوا مانندش گفت –به موقش همه رو میفهمی صبور باش به نفعته ..........
رفتم یه گوشه نشستمو زانوهامو بقل کردم .به دریاچه خیره شدم
باد ارومی اومدو یه سری از برگای زردو با خودش برد .......اونم رفت..................................
با رفتنش تمام وجودم خالی شد تنها شدم تنهای تنها عین بچها بغض کردم چونم به وضوح میلرزید......
به دریاچه خیره مونده بودم
باد ملایمی میومدو موهامو روی شونههام میریخت اروم این شعرو زمزمه میکردم-
تو بزرگترین سئوالی
که تا امروز بی جوابه
نه تو بیداری نه تو خواب
نه تو قصه و کتابه
برای دونستن تو همه دنیا رو گشتم
از میونه اتشو باد خشکیو دریا گذشتم
تورو پرسید اما خواستم از همه عالمو ادم
بی جواب اومدم اما حالا از خودت میپرسم
تورو باید از کدوم شب از کدوم ستاره پرسید
از کدوم فالو کدوم شعر پرسیدو دوباره پرسید
تو رو باید از کدوم گل .از کدوم گلخونه بوید
تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید
غایب همیشه حاضر تو رو باید ازچی پرسید
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید
اونوره اینجا و اونجا اون ور امروزو فردا
عمق روح ابیه اب ته ذهنه سبز صحرا
مث زندگی مث عشق تو همیشه جاری هستی
تو صراحت طلوعو نفس هر بیداری هستی
مث خورشید مث دریا روشنی و با صراحت
تو صمیمیت ابی واسه شستن جراحت
غایب همیشه حاضر تو رو باید ازچی پرسید
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید
..............................................
تورو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم
تورو حس کردم تو نبضم من تورو نفس کشیدم
مث حس کردن گرما یا حظوره یه صدای
به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجای
تو رو باید از کی پرسید تورو باید با چی سنجید
تورو حس میکنم اما کاشکی چشمام تورو میدید
. غایب همیشه حاضر تو رو باید ازچی پرسید
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید
..................................................
نمیدونم چقدر اونجا نشسته بودم زمان از دستم در رفته بود
صدای خش خش برگارو از پشت درختا میشنیدم ..................
ادامه...................................................
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB