| نویسنده |
پیام |
|
|
# : 22 May 2008 23:23 | ویرایش بوسیله: afrodit3000
سلام.قضاوت در مورد واقعی یا غیر واقعی بودن داستان به عهده خودتونه. اگر غلت املائی یا جمله بندی داشت ببخشید چون من چند سالیه حتی یه جمله کامل فارسی ننوشتم
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم
قسمت هفتم
|
|
|
سلام خب کو؟ از اون ور اومدم اینجا اما چیزی نیست. زودی بذار
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
Quoting: afrodit3000 اگر غلت املائی یا جمله بندی داشت ببخشید چون من چند سالیه حتی یه جمله کامل فارسی ننوشتم راستی چرا ننوشتی؟ مگه ایرونی نیستی؟
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
|
|
البته چشم همین امشب حدود 12ایران میفرستم اخه تایپ فارسی خیلی سخته طول می کشه.
|
|
|
Quoting: rahamatt از اون ور اومدم اینجا اما چیزی نیست. منم از اونور اومدم ولی هنوز نذاشتی !!!!
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
Quoting: rahamatt # : 23 May 2008 03:54 دختر تو خواب نداری ؟؟؟؟
نکنه با شوشو خان ..... 
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
# : 23 May 2008 19:15 | ویرایش بوسیله: afrodit3000
قسمت اول  با بچه ها قرار مسابقه صحرائی گذاشته بودیم.که در 3 روز از 12 استگاه تعیین شده عبور کنیم .همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود.از روی گوگل ارت حتی خیابونای فرعی هم مشخص کرده بودیم و دست هر کدومشون یه دونه نقشه داده بودیم. همه بچه ها حرکت کردند منم همه وسائل را تو ماشین جا دادم برگشتم که چند تا لباس گرم بردارم. طبق معمول مامان و مادرجون پشت سرم غرغر و سفارش میکردند که مواظب باشو یواش برو از این چیزا...... پنج دقیقه بعدش تو جاده به سمت اولین ایستگاهمون که در 65 مایلی شهر بود در حرکت بودم .برای خودم موزیک گزاشته بودم و نقشه را هم نگاه میکردم. طبق معمول داریوش گوش می کردم. خداخدا میکردم که تو مسیریابی اشتباه نکنم.یادم افتاد به اون روزی که این قرارو با بچه ها گذاشتیم و چون تو تعتیلات کریسمس هستیم همه هم وقت دارن.قرار بود همه بیان خونه ما. قبلش برای خرید رفته بودیم. با نیکل از ماشین پیاده شدیم. در خالی که هر دومراقب بودیم که روی یخها لیز نخوریم عرض خیابون و رد کردیم. همیشه این خیابونو خیلی دوست داشتم. دوطرفش تا جایی که چشم کار میکرد درختهای کاج بلند بود.حالا هم که رو درختا سفید سفید بود. کریسمس و یکشنبه بودن باعث شده بود مارکت یه کم شلوغ باشه. همه خودشونا تو پالتوهای زمستونیشون جمع کرده بودند.هوا خیلی سرد بود.سوزی که میومد باعث شد خودما سریع بندازم تو مارکت. وارد مارکت که شدم هوای گرم به صورتم خورد که حالم رو جا اورد. یه صبد گنده برداشتمو سفارشای مامان اینارو ریختم توش. موقع حساب کردن متوجه نیکل شدم که به من خیره شده بود. با چشمای تیله ایش به من زل زده بودو یه خنده ملایمی می کرد. تو همین موقع اونی که پای کانتر بود با لهجه روسی گفت این یه offer روش خورده الان براتون میارم. وقتی برگشت با روسی ازش تشکر و خداحافظی کردم.بیچاره انگار دنیارو بش دادی.اینقدر خوشحال شده بود که بقیه مشتریا یادش رفته بود.  از مارکت اومدیم بیرون.نیکل لوازم را توی ماشین گذاشتو به طرف خونه حرکت کردیم. توی راه هیچ کدوممون حرفی نزدیم.فقط موقعی که نزدیک خونه رسیدیم نیکل گفت- مطمئنی نقشه درسته؟ گفتم- البته.همه چیزشا چک کردم.البته آلفرد هم کمک کرد.اگه به کار من مطمئن نیستی به اون که هستی.خیلی جدی و آروم گفت- به کار تو هم مطمئنم اما به خودت مطمئن نیستم.معلوم نیست توی کلت چیه! بعد به حالت زمزمه گفت تورا خیلی سخت میشه شناخت. گفتم-تو کلم هرچی هست کلک نیست.خلاصه به خونه رسیدیم.بچه ها همه بودند.بعضی ها جفت جفت بعضیها تکی.من با مامان و مامان بزرگ و خواهر کوچیکم آرزو زندگی میکنم. برا خودم رفتم یه گوشه ای رو دسته مبل نشستمو به بچه ها خیره شدم.بچه ها برا خودشون حال می کردند و می خوردنوحرف میزدن و بعضیهاشون میرقصیدند. وایولا سریع اومد کنارم نشست. با همون شیطنت های بچگیش گفت زود باش تعریف کن مگه قرار نبود برام تعریف کنی. به صورت کوچولوش خیره شدم که چشمای آبیش توش برق میزدو موهای قرمزش رو از پشت بافته بود. فکر کنم پنج سالش داشت تموم میشد . همیجوری داشت بالا پائن میپرید که برام از اسبا بگو که مامانش اومد. خانم هستینگزنزدیکترین همسایمون 4-5 ماه بود که شوهرشو از دست داده بود.بیچاره خیلی براش سخت بود آخه تو این شرایط بد حامله هم بود. فکر کنم دیگه نه ماهش شده بود. دقت کردم چقدر وایولا شبیه خانم هیستینگز بود انگار خانم هیستینگز رو کوچک کردند. خانم هیستینگز: فکر کنم حسابی مزاحم آفرو می شی.دیگه موقع خوابه شب خوش آفرو.دست وایولا راگرفتو رفتند. وایولا تا دم در برام دست تکون میدادو مامانش دستشو گرفته بودو به سمت در میبردش. همونجوری نشسته بودمو به بچه ها نگاه می کردم.فکر می کردم چی باعث شده که من تنها باشم.جوابش سریع از ذهنم گذشت.از بسکه ترسو شدم و از دوستیام ضربه خوردم. تو دوستی هیچوقت هیچی برای دوستام کم نذاشتم.تو همین فکرا بودم که نیکل با یه لیوان بهم نزدیک شد لیوان و دستم داد.یه نگاه عمیق بهم کرد بازم با اون چشمای تیله ایش بهم زل زد.یه کم از لیوان خودش خوردو آروم کنارم روی مبل نشست.نمیدونم چرا یه احساس قدردانی نسبت بهش داشتم.نیکل از همه ما بزرگتر بود.فکراش و کاراش معقولانه بود و همیشه از دور مواظب من بود.در عین حال بهم نزدیک هم بود ولی هیچوقت قاطی نمی شد.نمی دونم یه حس قریبی نسبت بهش داشتم.همیشه منو زیر نظر داشت البته نه طوری که مزاحمت باشه, نه. گفتم, کاراش خیلی سنجیده بود.هروقت ازش کمک می خواستی حاظر بود. دخترای زیادی ازش خوششون میومد اما هیچوقت هیچکس نیکلا با هیچ دختری ندیده بود.راستش خودمم نمی دونستم چه احساسی دقیقا بهش داشتم.برا همین بهش فکر نمیکردم.من خیلی توی روابطم مغرورم.امکان نداره در هیچ شرایطی حتی اگه از پسری خوشم بیاد پا پیش بزارم پس غرورم اجازه نداد که حتی به احساسم فکر کنم.با بچه های گروه فقط در حد دوستی بودم.به هیچ کدومشون بجز نیکل نزدیک نبودم.اینجا هم همون ترسم بود از دوستای دخترم همیشه ضربه خوردم وقتی بهشون نزدیک می شدم.  توی موارد دوستی پسرا رو با معرفت تر می دونستم.اطرافیانم فکر میکردند من خودمو میگیرم شاید بخاطر ظاهرم.چون من از لحاظ ظاهری هیچی کم نداشتم.همیشه از سیزده سالگی هر جا میرفتم همه توجهات سمت من بود.این حالت زمانی که 18 ساله بودم به اوج خودش رسیده بود.من دختری با قد 170و وزن 56 در عین اینکه بلند هستم خیلی هم ظریف.خدا برای آفریدن صورت من هیچی کم نذاشته.الان که وارد سن 25 شدم خیلیها راجع به شباهت من و سوفیا لورن می گفتند اما من همیشه ارزش این زیبایی خدادادی و نگه داشتم.تو همین فکرا بودم که نیکل همه بچه ها را صدازدو براشون کل نقشه را توضیح داد. طبق نقشه مسابقه باید تو سه روز تموم میشد.بچه ها سوالاشونا کردندونقشه هاشونو گرفتندو رفتند.دیگه آخر شب بود.برا خودم ساکت تو تراس نشسته بودم.تو خودم بودم مثل همیشه آروم.نیکل امد کنارم وگفت-  بازم ساکتی؟ یعنی این ارامش قبل از طوفان؟ پس کی این طوفان شروع میشه؟ از چشما.ت شیطنت میباره چطور اونقدر ارومی؟ این حرفارو خیلی جدی میزد -من انرجیمو تو ورزش مصرف میکنم اینو خوب میدونی بدش هیچ طوفانی نیست انو بش جدی گفتم بضی وقتا فکر می کردم رفتارم شده مث خودش ارومو خونسرد (محکم و جدی) خب دیر وقت .میرم دیگه شب خوش و رفت........ حالا هم که پشت ماشین به سمت جنگل حرکت می کنم.هر از گاهی هم یه نگاه به نقشه مینداختم. -یعنی چی! پس چرا این راه از تو جنگل رد میشه؟!قرار نبود که راه از تو جنگل بیفته بخاطر خطرناکی جاده ها.چون جاده های که از وسط جنگل رد می شدند بیشتر یخ زده بودند.همه نقشه رو حفظ نبودم ولی اینم غیر معمولی بود.پیش خودم فکر کردم شاید نیکل توآخرین لحظه نقشه را دستکاری کرده.چون من حتی دیشب هم نقشه را نگاه نکردم.تا غروب روندمو موزیک گوش می دادم.جاده ها خلوت بودندو هر چی جلوتر میرفتم خلوت تر می شدند.خورشید از پشت ابرا داشت می رفت پائین و کبودی آسمون جلوه خاصی داشت.دلم نیومد منظره روس از دست بدم.یه جا که غروب کاملا پیدا بود پارک کردم و پیاده شدم.سوز سردی که به صورتم خورد باعث شد حسابی سر حال بیام.احساس گرسنگی شدیدی می کردم.رفتم سمت در عقب تا چیزی برای خوردن بر دارم. وقتی در عقب ماشین را باز کردم از چیزی که دیدم جیغی کشیدم که تا تو کوه ها رفت و برگشت.فکر کنم همه حیونا اونجا رم کردند.
ادامه.....
|
|
|
Quoting: afrodit3000 قسمت اول

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
|
|
# : 24 May 2008 23:14 | ویرایش بوسیله: afrodit3000
قسمت دوم
 داد زدم تو اینجا چی کار میکنی؟ ارزو بود سرشو انداخت پاین –اخه منم میخواستم باهاتون بیام فک کردم اگه بگم نمیذاری بیام خیلی عصبانی شدم اما دیگه کاریش نمیشد کرد خیلی راه اومده بودیم گفتم –پس مامان اینا چی؟میدونن اونا ؟ -اره اره میدونن بشون گفتم گفتم-عجب پس همتون میدونستین یکم با عصبانیت بش خیره شدم فک کردم چطور سوار شده و من نفهمیدم داش با التماس نگام میکرد چقد دوسش داشتم از من 6سال کوچیکتر بود یادم چقدر تلاش کردم تا کاراشو درس کنم از ایران خارج شه دوس نداشتم بمونه هر بار که به ایران میرفتم بیشتررفتارش فکراش حتی لباس پوشیدنش شبیه دختر ایرانیا میشد . سالای اولی که از ایران رفتم پیش دوستام همیشه از پاکی اصالت و ارزش دخترای ایرانی میگفتم اما متاسفانه هر بار که بر میگشتم ایران ............... همیشه هفته اول تو خودم بودم اخه چرا باید وظعیت بچهای ما این طوریه باشه؟ بابا میگفت –تو با نارحتی و افسردگی هیچ چیزو نمیتونی عوض کنی پس به فکر زندگیه خودت باش (مث بغیه)هر کسی عقل داره و میتونه راهه خوب و بدو تشخیص بده دیدن وضعیت فکری و رفتاریه بچها در مقایسه با بچههای غیر ایرانی برام عذاب اور بود.... بگذریم... گفتم-خیلی خب حالا برا خودت لباس گرم اوردی؟شب خیلی سرد میشه با خوشالی پرید تو بغلم اره اونم ساکمه دیگه چیزی نگفتم و رفتم سمت فلاسک تا کافی که امید وار بودم هنوزگرم مونده باشه بخورم برا ارزو هم ریختم یکم ازش خورد -اااه ه چقد تلخه از تو کیفش یه شوکالت بزرگ اووردو یه گازه گنده بش زد وگفت –اخیش داشتم از گشنگی میمردم بد گرف سمت من بیا یکم ازش بخور همون طورکه داشتم به نقشه نگا میکردمو کافرو میخوردم سرمو تکون دادم که یعنی نه  -چی ؟میترسی چاق شی ؟مگه چیزی هم ازت مونده؟ من_خب دیگه داره دیر میشه سوارشو بغیشو تو ماشین بخور سوار شدیم تا 11شب روندم ارزو خواب بود که نگه داشتم برا دسشوی که خیلم لازم داشم ارزو رو صدا زدم پاشو عزیزم ارزوو یکم نق نق کردو پاشد من-اگه دسشوی داری باهام بیا که تا صبح وای نمیستیم ارزو چشماشو مالیدو یکم به دورو ورش نگا کرد -وای اینجا دیگه کجاس چقد تاریکه من میترسم دورو ورمو نگا کردم.... راس میگفت خیلی تاریک بود ساختمون کوچیکو قدیمی که روش نوشته بود wcجلو تر وسط درختا بود حتی یه ماشین هم رد نمیشد یاد فیلم ترسناکا افتادم از ماشین پیاده شدم عجب سوز سردی میومد جیغ ارزو در اومد کجا میری دیوونه؟من اینجا پیاده نمیشم من-سریع پالتوتو بپوش بیا پاین دیگه وای نمیسیما ارزو-وای افرو تورو خدا من میترسم من-خجالت بکش دختر گنده اینو گفتمو رفتم پیاده شدو بدو بدو دنبالم اومد
خلاصه با هر درد سری بود رفتیم بدش سریع برگشتیم تو ماشین و حرکت کردیم برام خیلی عجیب بود تا حالا حتی یکی از بچهها رو هم تو راه ندیده بودم تو همین فکرا بودم که تلفنم زنگ خورد نیکل بود نیکل-همه چی خوبه؟ماشین مشکلی نداره؟ من-نه مشکلی نداریم ممنون که زنگ زدی نیکل-یادت باشه باید یه چند ساعتی بخوابی و قطع کرد  نیکل تو مسابقه شرکت نکرده بود اما دورا دور مواظبم بود این حس خوبی بم میداد یه 1 ساعتی روندم دیگه کاملا وارد جنگل شده بودم که به یه 2راهی رسیدم خیلی رو نقشه گشتم اما اثلا از این 2راهی خبری نبود ارزو که تا حالا خواب بود بیدار شده بودو با چشمای خوابالوش منو نگا میکرد ارزو -چی ؟گم شدیم؟خب یه زنگ بزن از بچها بپرس من-نه نمیخوام از اونا کمک بگیرم این میشه تقلب ارزو –خب از نیکل یا الفرد میپرسیم اونا که تو مسابقه نیستن سریع گوشیو برداشتو شماره الفرد گرفت 2-3بار امتهان کرد ارزو-ااا ه ه ه این که اثلا سرویس نداره شاید جامون بد میشه یکم بری جلوتر ؟  تصمیم خودمو گرفتم و راه سمت چپ و انتخاب کردم وپامو گزاشتم رو گاز دندهارو تند تند پر کردم ارزو مرتب سعی میکرد که شماره کسیو بگیره اما موبایل همچنان out of coverage بود هر دومون حسابی کلافه شده بودیم یه 1 ساعتی روندم وحشتناک خوابم میومد ارزو-خیلی خسته شدیا میخوای من بشینم؟ تو یکم بخوابی؟قول میدم بااحتیاط برم من که licenceدارم فک کردم از یه طرف روندن من بیشتر از این خیلی خطر ناکه ممکنه خوابم ببره و از طرف دیگه توقف تو این جنگل تاریک هم اثلا صلاح نبود چند ساعتی هم بیشتر تا صبح نمونده بود. خب.. با 100 تا قول و سفارشو این چیزا ارزو پشت فرمون نشست کمربندشو بست راه افتادیم منم که هنوز تو صندلیم جا نگرفته بودم که خوابم برد.................................................
ادامه.................
|
|
|
Quoting: rahamatt البته چشم همین امشب حدود 12ایران میفرستم اخه تایپ فارسی خیلی سخته طول می کشه.
|