صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / یک نمایش نامه از.............
نویسنده پیام
# : 18 May 2008 13:05


ماه در اب
نويسنده: محمد يعقوبي

شخصيت‌ها:
آي‌سودا، سي و يك ساله

آي‌سودا، دختر آي‌سودا، نه ساله.

ليلا، مادر آي‌سودا

ليلا، برادر آي‌سودا، بيست و هشت ساله

ليلا، خواهر آي‌سودا، بيست و شش ساله

ليلا، شوهر سابق آي‌سودا، سي و نه ساله

ليلا، شوهر كنوني آي‌سودا، سي و پنج ساله

ليلا، پرستار مادر و خدمت‌كار خانه، بيست ساله

ليلا، ( در بيست سالگي )


(‌ مكان: آپارتماني دو خوابه در تهران )

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
(‌ مكان: آپارتماني دو خوابه در تهران )
1.

(‌ صداي باران در تاريكي از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود. )

صداي باران: بعد از 7 سال برگشته‌م ايران. به خاطر مرگ مادرم اومده‌م. وقتي پام رو گذاشتم توي خونه بي‌اختيار تن‌م شروع كرد به لرزيدن و اشك‌م سرازير شد. باورم نمي‌شه مادرم مرده. همين‌كه پام رو گذاشتم توي خونه بي‌اختيار صداش زدم: مامان مي‌دونم كه اين‌جايي. رفتم توي اتاق‌ش. اتاق خالي بود. بي‌اختيار گفتم: سلام مامان.



2.

( صحنه در آغاز با شعله‌ي كبريتي روشن مي‌شود. آي‌سودا را مي‌بينيم كه دارد شمع و عود روشن مي‌كند. نور صحنه آهسته آهسته روشن مي‌شود. چند تابلوي نقاشي بر روي ديوارهاي خانه آويزان است و دو تابلو روي دو سه پايه ديده مي‌شود. آي‌سودا تنها پشت ميز ناهارخوري نشسته است. روي ميز روبه‌رويش آينه‌اي هست. در وسط ميز عود مي‌سوزد. آي‌سودا آوازي مي‌‌خواند. سپس رو به آينه حرف مي‌زند.)

آي‌سودا: خب؟ حرف بزن. چرا ساكتي؟ مگه نمي‌خواستي حرف بزني؟ آي‌سودا! با توام. تو اين‌جا نشستي كه حرف بزني. منتظرم. فقط حواس‌ت باشه خيلي وقت نداريم.

(‌مكث )

آي‌سودا: نمي‌دونم از چي ناراحت‌م. خيلي دل‌م مي‌خواد بدونم چه‌م ئه چون اين احساس ناراحتي بي‌معنا ست. بايد ياد بگيرم نذارم هر چيز نامعلومي اين‌قدر من رو رنج بده.



3.

(‌ صحنه تاريك مي‌شود. صداي باران در تاريكي از باندهاي صداي صحنه. )

صداي باران: هر وقت به مادرم فكر مي‌كنم ياد روزي مي‌افتم كه رفته بوديم كنار دريا. من خيلي كوچيك بودم. فكر مي‌كردم ماه يه حيوون ئه. تنها حيووني بود كه ازش نمي‌ترسيدم. فكر مي‌كردم چه حيوون ساكتي. مهم اين بود كه پارس نمي‌كرد. ترس من از سگ‌ها ارثي ئه. هنوز هم توي كابوس‌هام سگ‌ها دنبال‌م مي‌كنن و توي روياهام ماه وجود داره. من ماه رو نشون دادم گفتم مي‌خوام نوازش‌ش كنم ولي دست‌م نمي‌رسه. مادرم من رو برد توي آب. ماه رو توي آب نشون‌م داد گفت: نوازش‌ش كن. دست‌هام رو توي آب فرو بردم. لذت عجيبي داشت. مادرم نقاش بود. بيش‌تر تابلوهايي كه كشيده توشون ماه هست، حتما به‌خاطر اسم‌ش. اسم مادرم آي‌سودا بود. يعني ماه در آب. من يكي از تابلوهاش رو بيش‌تر از همه دوست دارم شايد چون اون خاطره‌ي بچه‌گي‌م رو به يادم مي‌آره. توي اين تابلو يه زن و يه مرد روبه‌روي هم تا كمر توي آب ايستاده‌ن. يكي‌شون به ماه بالاي سرش خيره شده، اون‌ يكي به ماه توي آب. فكر مي‌كنم اين تابلو داستان زندگي خودش و بابام ئه. شايد هم داستان زندگي‌ همه‌ي ما.



4.

( آي‌سودا همچنان تنها پشت ميز ناهارخوري روبه‌ آينه‌ حرف مي‌زند. در وسط ميز عود همچنان مي‌‌سوزد.)

آي‌سودا: خواب ديدم همه‌ي خونه‌ها، مغازه‌ها، آپارتمان‌ها روي اقيانوس شناورن. همه‌‌ي ماشين‌ها، موتور و دوچرخه‌ها روي آب اقيانوس در حركتند. يه اتوبوس ديدم پر از آدم‌هاي شاد و خندان. اتوبوس جلو رفت، كمي جلوتر توي آب فرو رفت. من فرياد زدم بايد اون‌ها رو نجات داد. دارن غرق مي‌شن. يكي به‌م گفت: اون‌ها مي‌خوان خودكشي كنن. از مرگ خودشون شادن. اون‌ها كمي بعد جزئي از قطرات آب اقيانوس شدند. كمي جلوتر زني رو ديدم كه توي آب دست و پا مي‌زد. مي‌خواستم نجاتش بدم كه غرق نشه. يكي به‌م گفت: اون رو بذار به حال خودش. اون زن مي‌خواد خودكشي كنه. از مرگ خودش شاد ئه. رفتم سمت اون زن. دست‌ش رو گرفتم به طرف‌م برگشت. خودم بودم. به‌‌ش لب‌خند زدم، بعد به اطراف‌م نگاه كردم. خيلي‌هاي ديگه رو ديدم كه داشتن غرق مي‌شدن اما ديگه كاري به‌شون نداشتم. فقط به‌شون لب‌خند مي‌زدم و از اين‌كه از مرگ خودشون شادن، خوش‌حال بودم.



5.

( ليلا را مي‌بينيم كه دست و پايش به صندلي بسته شده است. صداي زنگ خانه.)

ليلا: بله؟

صداي بهرام: ليلا خانوم. جز شما كسي خونه نيست؟

ليلا: تو كي هستي؟

صداي بهرام: بهرام.

ليلا: بهرام ديگه كي ئه؟

صداي بهرام: بهرام شوهر آي‌سودا.

ليلا: هيشكي خونه نيست. من تنهام.

صداي بهرام: در رو باز مي‌كني ليلا خانوم؟ كليدم رو جا گذاشتم.

ليلا: تو كي هستي؟

صداي بهرام: بهرام شوهر آي‌سودا. در رو باز مي‌كني برام.

ليلا: من نمي‌شناسم‌ت. من بهرام نمي‌شناسم.

صداي بهرام: نگار اون تو نيست؟ نگار! نگار! نگار كجا ست ليلا خانوم؟

ليلا: نگار ديگه كي ئه؟

( سكوت. اندكي بعد صداي بهرام را از بيرون مي‌شنويم كه پيدا ست با تلفن همراه خود دارد حرف مي‌زند. )

صداي بهرام: سلام آي‌سودا!

صداي بهرام: كليدم رو جا گذاشتم هر چي هم به مامان‌ت مي‌گم در رو باز كنه باز نمي‌كنه.

صداي بهرام: آره تنها ست.

صداي بهرام: نه. نگار اون تو نيست.

صداي بهرام: اين كه اصلا نمي‌دونه نگار كي هست.

صداي بهرام: نمي‌دونم. شايد هم رفته دست‌شويي.

صداي بهرام: تو يه زنگ بزن خونه. مامان‌ت حتما گوشي رو برمي‌داره ديگه. تلفن بزن به‌ش بگو در رو برام باز كنه.

صداي بهرام: من رو طبق معمول نمي‌شناسه. به‌ش زنگ بزن بگو در رو برام باز كنه.

صداي بهرام: همين الان زنگ مي‌زني ديگه. از خسته‌گي دارم مي‌ميرم.

( صداي زنگ تلفن. چندين بار. )

صداي بهرام: ليلا خانوم. گوشي تلفن رو بردار. تلفن زنگ مي‌زنه. دخترت آي‌سودا ست. گوشي رو بردار.

ليلا: نمي‌تونم.

صداي بهرام: نمي‌توني؟ براي چي نمي‌توني؟

ليلا: دست‌هام بسته ست.

( صداي زنگ تلفن همراه بهرام )

صداي بهرام: الو!

صداي بهرام: مي‌گه دست‌ و پاش بسته ست.

صداي بهرام: من چه مي‌دونم.

صداي بهرام: نگران نباش. الان مي‌رم از توي ماشين يه پيچ‌گوشتي مي‌آرم در رو باز مي‌كنم. خداكنه فقط نگار در رو قفل نكرده باشه.

صداي بهرام: باشه زنگ مي‌زنم، باشه. خداحافظ.



6.

(‌ صداي باران و بهرام در تاريكي از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود. )

صداي باران: از نگار خبر دارين؟

صداي بهرام: ماهي يك بار مي‌‌آد اين‌جا رو تميز مي‌كنه.

صداي باران: مگه ازدواج نكرد؟

صداي بهرام: چرا ازدواج كرد. سه تا هم بچه داره.

صداي باران: مي‌‌خواست ازدواج كنه كه ديگه مجبور نباشه توي خونه‌ي كسي كار كنه.

صداي بهرام: با اون ازدواج نكرد. با يكي مثل خودش ازدواج كرد.



7.

( بهرام دست و پاي ليلا را باز مي‌كند. تلفن زنگ مي زند. بهرام گوشي را برمي‌دارد. )

بهرام: الو!

صداي آي‌سودا: دست و پاي مامان واقعا بسته بود؟

بهرام: آره. دست و پاش به صندلي بسته بود.

صداي آي‌سودا: دختره‌ي احمق! شايد اين اولين بار نيست كه دست و پاش رو بسته.

بهرام: آره شايد.

صداي آي‌سودا: اگه تو نمي‌اومدي خونه ما نمي‌فهميديم كه. شايد اين كار هر روزش باشه. ده دقيقه قبل از اين‌كه تو به‌م زنگ بزني نگار از خونه به‌م زنگ زد. لابد مي‌خواست زنگ بزنه كه ديگه من زنگ نزنم و بره بيرون.

بهرام: آره حتما.

صداي آي‌سودا: گوشي رو بده به مامان.

( گوشي را مي‌دهد به ليلا. )

بهرام: بيا ليلا خانوم. دخترت ئه، آي‌سودا. مي‌خواد باهات حرف بزنه.

ليلا: الو؟

صداي آي‌سودا: سلام مامان جان. قربون‌ت برم.

ليلا: گشنه‌م ئه آي‌سودا.

صداي آي‌سودا: الان به بهرام مي‌گم به‌ت غذا بده. حال‌ت خوب ئه مامان؟ دست و پات درد نمي‌كنه؟

ليلا: نه. ولي گشنه‌م ئه.

آي‌سودا: گوشي رو بده به بهرام.

( هم‌زمان با حرف بالاي آي‌سودا در باز مي‌شود. نگار مي‌آيد تو. )

( ليلا گوشي را به سمت بهرام مي‌گيرد. )

نگار: سلام.

بهرام: براي چي دست و پاش رو بستي؟



8.

( بهرام، ليلا، آي‌سودا و نگار )

آي‌سودا: براي چي دست و پاش رو بستي؟ كجا رفته بودي؟

نگار: مي‌شه درگوش‌تون بگم براي چي رفتم بيرون؟

آي‌سودا: بفرماييد.

ليلا: آي‌سودا من گشنه‌م ئه.

( نگار در گوش آي‌سودا حرف‌ش را مي‌زند. )

آي‌سودا: دروغ نگو. باشه مامان جان. الان برات غذا مي‌آرم. ( رو به نگار ) مي‌تونستي زنگ بزني سوپرماركت سركوچه بيارن خونه تحويل بدن.

نگار: روم نمي‌شد آخه.

آي‌سودا: خودت رو به موش‌مردگي نزن. آخرين باري باشه كه همچين كاري مي‌كني.

نگار: چشم. ديگه تكرار نمي‌شه.

ليلا: آي‌سودا من گشنه‌م ئه.

آي‌سودا: باشه مامان جان. قربون‌ت برم. الان برات غذا مي‌آرم. چه‌طور دل‌ت اومد دست و پاش رو ببندي؟

ليلا: اون دست و پاي كي رو بست آي‌سودا؟





9.

(‌ صداي باران در تاريكي از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود. )

صداي بهرام: اين يادداشت‌هاي مادرت ئه. خيلي دل‌م مي‌خواست نگه‌شون دارم ولي تو حق داري بگي نه.

صداي باران: اگه ناراحت نمي‌شين راست‌ش دل‌م مي‌خواد پيش خودم باشن.

صداي بهرام: فقط دل‌م مي‌خواد يكي دوتا از تابلوهاش پيش‌م بمونه.

صداي باران: معلوم ئه كه اشكالي نداره.

صداي بهرام: مي‌خوام از اين خونه برم. نمي‌تونم بدون مادرت توي اين خونه زندگي كنم.



10.

( نگار در اتاق پذيرايي دارد به ليلا غذا مي‌دهد. آي‌سودا روبه‌روي بوم نقاشي سرگرم كار است. )

آي‌سودا: مادرت امروز به‌م زنگ زد. خيلي نگران‌ت ئه.

نگار: از وقتي كه يادم ئه مامان‌م همين‌جوري ئه. مجسمه‌ي نگراني.

آي‌سودا: مادرت مي‌گه توي كيف‌ت قرص ضدحامله‌گي پيدا كرده. قرص ضدحامله‌گي توي كيف تو چه‌كار مي‌كنه نگار؟

ليلا: اي واي! قرص ضدحامله‌گي توي كيف تو چه‌كار مي‌كنه؟

نگار: براي موهام استفاده مي‌كنم.

آي‌سودا: باور كنم؟

ليلا: دروغ مي‌گه ورپريده.

نگار: قرص ضدحامله‌گي رو توي آب حل مي‌كنم با سرنگ مي‌زنم به موهام كه جلوي ريزش موهام رو بگيرم. يكي از دوست‌هام به‌م ياد داده.

آي‌سودا: چرا با مامان‌ت مدام دعوا مي‌كني؟

نگار: هميشه خودش شروع مي‌كنه. هي غر مي‌زنه غر مي‌زنه غرمي زنه خب من هم قاتي مي‌كنم ديگه. هر كاري مي‌كنم به‌م ايراد مي‌گيره.

ليلا: مادرت رو اذيت كني عاقبت‌ به خير نمي‌شي.

آي‌سودا: دوست پسر هم كه داري.

نگار:...

آي‌سودا: فكر كنم دست و پاي مامان رو بستي رفتي بيرون چون با اون سركوچه قرار داشتي. آره؟

نگار: ...

آي‌سودا: ازت سوال كردم.

نگار: بله.

آي‌سودا: چرا به‌م دروغ گفتي؟

نگار: ببخشيد. مي‌ترسيدم باهام دعوا كنين.

آي‌سودا: مادرت مي‌گه مي‌خواي باهاش ازدواج كني؟

نگار: مامان‌م مي‌ترسه من ازدواج كنم تنها بشه. هر چه‌قدر هم بگم اگه ازدواج كنم تنهاش نمي‌ذارم باور نمي‌كنه.



11.

( صحنه تاريك است. صداي باران و بهرام از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود )

صداي باران: يه يادداشتي از اون روزهاي خودم پيدا كردم كه درباره‌ي شما نوشتم.

صداي بهرام: درباره‌ي من؟

صداي باران: آره. مي‌خوايد براتون بخونم؟

صداي بهرام: آره.

صداي باران: مي‌ترسم. خدايا شنيدي؟ بين اين همه آدم كه با هم حرف مي‌زنن صداي بابام رو شنيدي؟ از دست‌ش عصباني نشو. وقتي گرم‌ش ئه حالي‌ش نيست. خواهش مي‌كنم اگه بابام توي اين روز‌ها باز هم حرف‌هاي بدي به‌ت زد عصباني نشو. مي‌خوام يه خواهش ديگه هم ازت بكنم. مي‌شه كاري كني هوا يه خورده خنك شه؟

صداي بهرام: تو براي من هميشه همون باران كوچولو هستي. باورم نمي‌شه بزرگ شدي. يادت ئه به‌م مي‌گفتي اخم نكنم؟



12. ( بهرام دارد روزنامه مي‌خواند. )

باران: بابا!

( بهرام سرگرم خواندن روزنامه است و پاسخي نمي‌دهد. )

باران: بابا!

بهرام: بله؟

باران: چرا موقع خوندن روزنامه اخم مي‌كني؟ ( سكوت ) چرا موقع خوندن روزنامه اخم مي‌كني؟

بهرام: نمي‌دونم. شايد چون خبرهاي خوبي توي روزنامه نيست.

باران: خب روزنامه نخون بابا.

بهرام: نمي‌شه نخونم.

باران: اصلا براي چي روزنامه مي‌خوني؟ ( سكوت ) اصلا براي چي روزنامه مي‌خوني بابا؟

بهرام: مي‌خوام بدونم چه خبر ئه باران جان!

باران: پس اخم نكن بابا. خوش‌حال باش كه مي فهمي چه خبر ئه. ( سكوت ) خوش‌حال باش كه مي فهمي چه خبر ئه.

( بهرام قيافه‌ي خود را هنگام خواندن به شكل تصنعي و مضحكي شاد نشان مي‌دهد. )

باران: آره. اين جوري خوب ئه، ولي بهتر هم مي‌تونه بشه.

( بهرام اغراق‌آميزتر لب‌خند مي‌زند. )

باران ( مي‌خندد): الان بهتر شد. فكر كنم بهتر از اين هم بتوني.

( بهرام قيافه‌اش را كاملا مضحك مي‌كند. )

باران‌( مي‌خندد. ) آره. خيلي خوب ئه بابا. خيلي خوب ئه.



13.

(‌ صداي باران و آلما در تاريكي از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود. )

صداي آلما: باران عزيزم.

صداي باران: خاله آلما. چه‌قدر دل‌م براتون تنگ شده بود.

صداي ليلا: آي‌سودا گشنه‌م ئه.

صداي آلما: اين كه آي‌سودا نيست مامان.

صداي باران: من‌ باران‌م مامان بزرگ. دل‌م براي اين دست‌هاي مهربون‌ت يه ذره شده بود.

صداي ليلا: گشنه‌م ئه آي‌سودا.

صداي آلما: حق داره. تو خيلي شبيه آي‌سودا شدي.

صداي ليلا: گشنه‌م ئه آي‌سودا.

صداي باران: من باران‌م مامان بزرگ.



14.

آلما: خودم رو مي‌كشم.

آي‌سودا: چي شده آلما؟

آلما: بيش‌تر از يه ماه ئه نيومده خونه. نمي‌دونم كجا ست. به موبايل‌ش زنگ مي‌زنم جواب‌م رو نمي‌ده. آخرين باري كه هم‌ديگر رو ديديم به‌م گفت ما به درد هم نمي‌خوريم. من نمي‌دونستم چه‌كار بايد بكنم. رفتم بوتيك‌هاي گران‌قيمت كلي پول خرج لباس كردم. لباس‌هاي لختي براي توي خونه، كلي لباس‌ زير خريدم. اون هم درست موقعي كه مامان توي بيمارستان بستري بود و به پول احتياج داشت. وقتي به اون روزها فكر مي‌كنم خجالت مي‌كشم. حال‌م از خودم به هم مي‌خوره. كلي پول خرج لباس كردم رفتم خونه ولي از اون روز ديگه نديدم‌ش. فقط يه روز كه رفتم خريد وقتي برگشتم فهميدم اومده وسايل‌ش رو برداشته و رفته. من از همون روز توي رخت‌خواب افتادم.

آي‌سودا: چه‌قدر به‌‌ت گفتيم با اون ازدواج نكن.

آلما: چه‌قدر به‌م گفتين با اون ازدواج نكنم. مي‌دونم داري اين رو توي دل‌ت به‌م مي‌گي. همين رو داري مي‌گي نه؟

آي‌سودا: چه‌قدر بابا به‌ت اصرار كرد ازدواج نكن. برو دانش‌گاه يه گهي بشو بعد ازدواج كن.

آلما: چه‌قدر طفلكي بابا به‌م گفت زود ازدواج نكن. برم دانش‌گاه يه گهي بشم بعد. از چشم‌هات مي‌خونم داري توي دل‌ت همين‌ها رو به‌م مي‌گي. همين رو داري مي‌گي نه؟ همين رو داري مي‌گي نه؟ همين رو داري مي‌گي نه؟ همين رو داري مي‌گي نه؟

آي‌سودا: آلما؟ حال‌ت خوب ئه؟ آلما! تو چرا يهو خشك‌ت زد؟

آلما: خشك‌م زد؟

آي‌سودا: آره. يهو خشك‌ت زد.

آلما: فكر كنم دارم مثل مامان مي‌شم. شايد هم دارم ديوونه مي‌شم. چند روز پيش كه روز تولدم بود مطمئن بودم ماهان مي‌آد خونه. لباس‌هايي رو كه خريده بودم پوشيدم، آماده بودم وقتي اومد خونه بغل‌ش ‌كنم به‌ش بگم خوش‌حال‌م كه برگشتي. به خدا هيشكي نمي‌دونه تو با من چه رفتار بدي كردي. حتما من هم مقصرم. حتما من هم عيب و ايرادهايي ولي اگه ايرادهام رو به‌م بگي حتما خودم رو تغيير مي‌دم. ( تماشاگر بقيه‌ي حرف آلما را نمي‌شنود و صرفا حركت لب‌هاي او را مي‌بيند. )

آي‌سودا: آلما. كوچولو! آخه چرا تو اين‌قدر ساده و احمقي.

آلما (‌ادامه‌ي حرف آلما بلافاصله پس از تمام شدن صداي ذهن آي‌سودا ): زدي فكر كردم ماهان ئه.



15.

آلما: يه قرص خوردم كه بتونم بخوابم. رفتم روي تخت دراز كشيدم. خدا خدا مي‌كردم بخوابم بعد بيدار شم بفهمم همه‌ش خواب بود. بعد يهو توي خواب و بيداري صداي زنگ شنيدم از توي چشمي در نگاه كردم ديدم خودش ئه، فكر كردم پس بالاخره برگشته، سريع توي آينه يه نگاهي به خودم كردم موهام رو مرتب كرده‌م و رفتم در رو باز كردم ولي هيشكي پشت در نبود. همون‌طور سرلخت دويدم توي راه‌پله‌ها رفتم پايين. ولي توي حياط هم هيشكي نبود. با خودم گفتم شايد وقتي زنگ خونه رو زد تا من رفتم موهام رو مرتب كنم و برگردم در رو باز كنم اون فكر كرده خونه نيستم يا نمي‌خوام در رو باز كنم براي همين برگشته باشه بره. فكر كردم كوچه‌مون دراز ئه حتما هنوز نرسيده به سر كوچه كه بخواد بپيچه توي خيابون. در حياط رو باز كردم...( فيكس مي‌شود. )

آي‌سودا: ( با تعجب ) آلما! آلما!

آلما( بغض‌كنان): همه‌ش خيالات بود.

آي‌سودا: باز هم خشك‌‌ت زد.



16.

آي‌سودا: فكر مي‌كني ماهان اون شب برمي‌گشت چي مي‌شد؟ اصلا فكر كن ماهان برگرده به‌ت بگه عذر مي‌خوام آلما. اشتباه كرده‌م. فكر مي‌كني مشكلات‌تون حل مي‌شه؟ يه اتفاقي بين شما افتاده كه اگه اون برگرده هم ديگه حل نمي‌شه.

آلما: يعني اگه زنگ بزنه ازم عذرخواهي كنه نبايد برگردم؟

آي‌سودا: نه.

آلما: چي داري مي‌گي آي‌سودا؟ من برمي‌گردم.

آي‌سودا: خداي من تو چه‌قدر احمقي.

آلما: اون آدم بدي نيست آي‌سودا.

آي‌سودا: خداي من تو چه‌قدر احمقي.

آلما: من هنوز هم اميدوارم به‌م زنگ بزنه.

آي‌سودا: خداي من تو چه‌قدر احمقي!

آلما: من احمق نيستم.

آي‌سودا: من حرفي زده‌م؟

آلما: از چشم‌هات مي‌خونم. با نگاه‌ت داري به‌م مي‌گي آلما تو چه‌قدر احمقي.

آي‌سودا: من كه حرفي نزدم ولي معلوم ئه خودت حس مي‌كني احمقي.

آلما: دو هفته ديگه سال‌گرد ازدواج‌مون ئه. خداخدا مي‌كنم يادش باشه به‌م زنگ بزنه. براش يادداشت گذاشتم توي خونه كه بدونه كجام.

آي‌سودا: واي خدايا! تو خيلي احمقي آلما!

آلما: تو چه‌طور تونستي مازيار رو فراموش كني آي‌سودا؟ چه‌طور تونستي با رفتن‌ش كنار بياي؟

( صداي زنگ خانه. آي‌سودا گوشي آيفون را برمي‌دارد. )

آي‌سودا: بله؟ ( دكمه‌ي دربازكن را مي‌زند. ) باز شد؟ آسانسور خراب ئه‌ها. بايد از پله‌ها بياي. ( گوشي آيفون را مي‌گذارد. )

آلما: كي ئه؟

آي‌سودا: آروين.

آلما: آروين. دل‌م براش يه ذره شده بود. بي معرفت يه زنگ هم به‌م نمي‌زنه.

آي‌سودا: طفلك آروين. اصلا حوصله نداره تو اون رو درگير اين ماجرا كني.

آلما: طفلك آروين. مطمئن‌م اصلا حوصله نداره اون رو درگير اين ماجرا كنم.

آي‌سودا: به‌ آروين مي‌خواي بگي؟

آلما: آره. نه نمي‌دونم. شايد هم نگم. نه. فكر نكنم امروز به‌ش بگم. تو چي مي‌گي؟ بگم؟

آي‌سودا: نه نگو.

آلما: هنوز هم تنها زندگي مي‌كنه؟

آي‌سودا: نمي‌دونم. اين‌طور مي‌گه.

آلما: هنوز هم آدرسش رو نداده به‌تون؟

آي‌سودا: نه.

آلما: من ازش خواهش مي‌كنم بذاره يه مدت باهاش زندگي كنم.

آي‌سودا: واسه چي اين‌جا نمي‌موني؟

آلما: روم نمي‌شه آي‌سودا.

آي‌سودا: اين چرت و پرت‌ها چي ئه مي‌گي؟

آلما: بهرام چي فكر مي‌كنه؟ با خودش مي‌گه اين دو تا خواهر يه چيزي شون مي‌شه كه شوهرهاشون ول‌شون كرده‌ن رفته‌ن.

آي‌سودا: بهرام همچين فكري نمي‌كنه، مطمئن‌م همچين فكري نمي‌كنه. الان آروين مي‌آد ببينه ما دوتا ماتم گرفتيم يه ربع مي‌شينه بعد به بهانه‌ي سيگار مي‌ره بيرون ديگه برنمي‌گرده.

آلما: مگه سيگار مي‌كشه توله سگ؟



17.

آروين: من هيچ‌وقت همچين كاري نمي‌كنم آلما.

آلما: خداي من! همه برادر دارن من هم برادر دارم. برو برادرهاي ديگران رو ببين.

آروين: گور پدر ديگران. من چه گناهي كرده‌م كه برادر توام. يعني تا ابد بايد به‌خاطر اين‌كه برادر توام چوب تصميم‌هاي غلط تو رو بخورم. از وقتي كه يادم مي‌آد كار تو اين بود كه دردسر درست كني، بعد توقع داشته باشي ديگران مشكل‌ت رو حل كنن. از وقتي يادم مي‌آد هر كاري دل‌ت مي‌خواست كردي، با بدترين آدم‌هايي كه به فكر آدم مي‌رسه ارتباط پيدا كردي بعد به مشكل برخوردي و شروع كردي به ناليدن كه چه‌قدر تنهايي، خانواده‌ت به فكرت نيستند.

آلما: آروين جان! اگه نمي‌خواي باهاش روبه‌رو شي رك بگو نمي‌خوام. براي چي گذشته رو پيش مي‌كشي؟

آروين: محض رضاي خدا چرا سعي نمي‌كني يك بار هم كه شده يه تصميم درست بگيري؟

آلما: از نظر تو تصميم درست الان چي ئه آروين؟

آروين: ازش جدا شو. براي جدا شدن از اون مرتيكه هر كمكي بخواي به‌ت مي‌كنم.

آي‌سودا: من هم فكر كنم بهتر ئه ازش جدا شي آلما. من هم اگه بخواي ازش جدا شي هر كمكي بتونم به‌ت مي‌كنم.

آلما: من نمي‌خوام ازش جدا شم. دوست‌ش دارم. اين رو هم مي‌دونم كه اگه آروين بياد باهاش حرف بزنه درست مي‌شه.

آروين: چرا فكر مي كني من اگه بيام باهاش حرف بزنم معجزه مي‌شه؟ اصلا چي به‌ش بگم؟ من اصلا از اون آدم خوش‌م نمي‌‌‌آد كه بخوام باهاش حرف بزنم. از همون اول با ازدواج‌تون مخالف بودم. به‌ت گفتم من اين آدم رو مي‌شناسم. گفتم شما دو نفر به هم ربطي ندارين. نگفتم؟

آلما: تو هيچ‌چي درباره‌ي رابطه‌‌ي ما نمي‌دوني فقط بلدي بگي ما ربطي به هم نداشتيم. ما خيلي هم خوب به هم ربط داشتيم. ولي تو چون تو ازش بدت مي‌‌آد مي‌خواي اين‌جوري ببيني كه ما به درد هم نمي‌خوريم.

آروين: آره من ازش بدم مي‌آد خودم كه گفتم.

الما: چرا از ماهان بدت مي‌آد؟ اين مهم ئه.

آروين: ازش بدم مي‌آد چون آدم سطحي ئه. يه بچه بازاري مزخرف.

آلما: نه خير. ازش بدت مي‌‌آد چون باز هم اون برنده شده. وقتي به‌ت گفتم ماهان به خاطر كي من رو ول كرده بايد قيافه‌ي عصباني خودت رو توي آينه مي‌ديدي. تو هميشه از ماهان بدت مي‌اومد چون رقيب عشقي‌‌ت بود. چون هر دوتاتون ذليل اون زنيكه بودين. چون هميشه اون زنيكه ماهان رو به تو ترجيح مي‌داد. الان هم اعصاب‌ت خورد ئه چون اون زنيكه نيومد سراغ تو رفت سراغ ماهان. لابد خودت رو سرزنش مي‌كني با خودت مي‌گي كاش خوب خونده بودي پروانه‌ي وكالت داشتي كه اون زنيكه به تو زنگ مي‌زد. ولي نااميد نشو شايد اون زنيكه بيش‌تر از اين‌كه وكيل بخواد دنبال يه مذكر مي‌گرده. چرا به اون زنيكه زنگ نمي‌زني؟ شايد اگه بفهمه تو زن نداري بياد طرف تو، دست از سر ماهان برداره.

آروين: تموم شد؟ تو وقتي بخواي مزخرف بگي آلما رودست نداري. شايد حق با تو باشه. شايد واقعا تو و ماهان به درد هم مي‌خورين چون اون هم درست مثل تو دهن‌ش رو كه باز مي‌كنه فقط مزخرف از دهن‌ت بيرون مي‌‌‌‌آد.

آي‌سودا: باورم نمي‌شه تو بزرگ شدي. واقعا داري مثل احمق‌ها حرف مي‌زني.

آلما: آخه داره مزخرف مي‌گه. واقعيت اين ئه كه آروين حال نداره باهام بياد حوصله نداره بياد كمك‌م چون هيچ‌وقت خانواده‌ش براش مهم نبودن.

آروين: آره. وقتي به خانواده‌م فكر مي‌كنم فقط دردسرهاش يادم مي‌آد.

آلما: خيلي خب. خيلي خب. خودم تنهايي يه كاري‌ش مي‌كنم. اصلا برمي‌گردم خونه اين‌قدر مي‌مونم كه ماهان برگرده. من مطمئن‌م برمي‌گرده. هيشكي رو پيدا نمي‌كنه كه به اندازه‌ي من دوست‌ش داشته باشه. يه مدت با اون زنيكه مي‌مونه دوباره برمي‌گرده.

آي‌سودا: اون ديگه تو رو نمي‌خواد آلما. واقعيت رو بپذير. شهامت داشته باش و واقعيت رو بپذير. اصلا هم فكر نكن شكست خوردي. تو كه سني نداري. نگران چي هستي؟

آلما: من زندگي‌مون رو دوست داشتم. غصه‌ي سال‌هايي رو مي‌خورم كه با هم بوديم. روزهاي خوبي كه با هم گذرونديم. نمي‌تونم اون روزها رو فراموش كنم. به خدا اگه اون زنيكه پيداش نمي‌شد ما داشتيم زندگي‌مون رو مي‌كرديم.

آروين: اگه رو از ذهن‌ت پاك كن. حالا كه ترانه پيداش شده.

آلما: اسم‌ش رو نبر. من به اسم‌ش آلرژي دارم. وقتي مي‌خواي درباره‌‌ش حرف بزني مي‌توني مثل من بگي اون زنيكه.

آروين: ترانه. ترانه. ترانه. ترانه.

آلما: رواني هستي ديگه.

آروين: ترانه.

آلما: رواني!

آروين: ترانه. ترانه.

آلما: رواني! رواني!

آي‌سودا: بس ئه ديگه شما دوتا. آلما جان! عزيز دل‌م به خدا داري اشتباه مي‌كني. اگه اون پيدا نمي‌شد يكي ديگه پيدا مي‌شد باز هم زندگي‌تون به هم مي‌ريخت. چون اين تو بودي كه ماهان رو دوست داشتي ماهان علاقه‌اي به‌ت نداشت.

آلما: من حامله‌م.

آروين: مبارك ئه.

آلما: بي‌شعوري ديگه.

( آروين از جاي خود برمي‌خيزد. )

آي‌سودا: كجا مي‌ري؟

آروين: مي رم دو نخ سيگار بگيرم. برمي‌گردم.



18.

آلما: پس تو چرا يكي به دنيا آوردي؟

آي‌سودا: من اشتباه كردم. تو مي‌خواي اشتباه من رو تكرار كني؟ من رو ببين. واقعا فكر مي‌كني از زندگي‌م راضي‌م؟ خودت از زندگي‌ت راضي هستي؟ نه نيستي. پس چرا مي‌خواي به هر دليل باعث به دنيا اومدن يكي بشي كه از همين حالا مي‌شه پيش‌بيني كرد چه زندگي مزخرفي داره.

آلما: هر كاري بتونم براش مي‌كنم. نمي‌ذارم زندگي‌ش مثل من بشه.

آي‌سودا: نمي‌توني. تو هيچ‌كاري نمي‌توني بكني. يه جاهايي، يه وقت‌هايي در اختيار تو نيست. آلما شرايطي كه داريم توش زندگي مي‌كنيم وحشت‌ناك‌ ئه. ولي وحشت‌ناك‌تر اين ئه كه ما شرايط رو بدونيم باز هم باعث به دنيا اومدن يكي بشيم، از اين هم وحشت‌ناك‌تر اين ئه كه خيال كنيم شايد اون‌ها زندگي خوبي داشته باشند و خوش‌بخت بشن. به حرف من اعتماد كن آلما. تا دير نشده بچه‌ت رو سقط كن.

آلما: تو مي‌دوني چي‌كار داري مي‌كني آي‌سودا؟ تو حسرت اين رو مي‌خوري كه چرا آدم‌ها نمي‌تونن گذشته‌‌شون رو عوض كنن. براي همين سعي مي‌كني با قانع كردن من يه خورده كم‌تر حسرت بخوري. فكر نكن اگه من رو تغيير بدي انگار گذشته‌ي خودت رو تغيير دادي. من يه آدم‌ ديگه‌اي‌م. گذشته‌ي تو نيستم.

( ناتوان از قانع كردن آلما به طرف بوم نقاشي خود مي‌رود. روبه‌روي بوم مي‌نشيند و سرگرم كار مي‌شود. سكوت )

آلما: يه قرص به‌م مي‌دي؟ سرم درد مي‌كنه.

آي‌سودا: سرت درد مي‌كنه چون گرسنه‌اي. بايد غذا بخوري.

آلما: اگه غذا بخورم بالا مي‌آرم.

آي‌سودا: اگه مي‌خواي اين‌جوري به خودت گرسنگي بدي كه ضعف كني و بميري، لطفا برگرد توي خونه‌ي خودت بمير.

آلما: باشه، مي‌رم. ولي پشيمون مي‌شي كه به‌م گفتي از خونه‌ت برم بيرون.

آي‌سودا: من به‌ت گفتم از خونه‌م برو بيرون آلما؟ من به‌ت همچين حرفي زدم؟

آلما: نگفتي؟ نگفتي برگردم توي خونه‌ي خودم بميرم؟

آي‌سودا: آدم رو عصباني مي‌كني. از اين‌كه توي اين چند روز فقط سعي كردي من رو نگران كني عصباني‌م. با تهديد به خودكشي، غذا نخوردن و هزار جور تهديد ديگه كه مخصوص خودت ئه آدم رو نگران مي‌كني كه به‌ت توجه كنن.

آلما: من نمي‌دونستم حضورم توي اين خونه اين‌قدر باعث آزار و اذيت تو ئه، اگه زودتر مي‌گفتي همين مدت هم اين جا نمي‌موندم.

آي‌سودا: مزخرف نگو آلما. تو خيلي خوب مي‌دوني چه‌قدر خوش‌حال‌م اومدي پيش‌م ولي اين رفتارهات اين‌كه اين‌قدر ضعيفي من رو عصبي مي‌كنه.



19.

( سكوت. همه خوابند. )

( آي‌سودا هراسان از خواب بيدار مي‌شود. آي‌سودا شتابان به سوي آلما مي‌رود. )

آي‌سودا ( آهسته ): آلما! آلما جان!

( آلما بيدار نمي‌شود. )

آي‌سودا: آلما! آلما! آلما جان! ( آهسته تكان ش مي‌دهد. ) آلما جان! ( به صداي بلند دادمه مي‌دهد. ) آلما! آلما! آلما! آلما! بهرام! آلما! تو رو خدا بيدار شو. آلما!

( بهرام بيدار مي‌شود. باران را هم مي‌بينيم كه در اتاق خود بيدار شده است)



20.

( همه بالاي سر آلما هستند. )

آي‌سودا: آلما! آلما!

باران: خاله آلما!

( آلما بيدار مي‌شود. خودش هم ترسيده. نفس‌هاي عميق مي‌كشد. مانند كسي ست كه گويي داشته غرق مي‌شده و نجاتش داده‌اند. )

آي‌سودا: آلما جان! حال‌ت خوب ئه؟

آلما: داشتم خفه مي‌شدم.

آي‌سودا: آلما جان! عزيزم. قربون‌ت برم. فشارش رو مي‌گيري بهرام؟



21.

بهرام: فشارت 15 ست.

آي‌سودا: لازم ئه ببريم‌ش بيمارستان بهرام؟

آلما: نه. بيمارستان براي چي؟ حال‌م خوب ئه.

بهرام: نمي‌دونم. خودش بايد بهتر از ما تشخيص بده حال‌ش خوب ئه يا اين‌كه لازم ئه ببريم‌ش بيمارستان.

آلما: خيلي از بيمارستان خوش‌م مي‌آد؟ حال‌م خوب ئه.

بهرام: از چيزي عصبي شدي آلما؟ از چيزي ناراحتي؟

آلما: آره.

بهرام: من مي‌تونم كمكي بكنم؟

آلما: فكر نكنم.

بهرام: اگه دوست داري درباره‌ش حرف بزني حرف بزن.

آلما: بغض نمي‌ذاره حرف بزنم.

بهرام: خب چرا جلوي خودت رو مي‌گيري؟ اگه دل‌ت مي‌خواد گريه كني براي چي گريه نمي‌كني.

آلما: نمي‌تونم.

بهرام: مي‌خواي؟ دوست داري گريه كني؟

آلما: دوست دارم جيغ بزنم.

بهرام: خب. گريه كن. جيغ بزن.

آلما: روم نمي‌شه. همسايه‌ها خوابن.

بهرام: نگران نباش. راحت جيغ بكش.

آلما: نمي‌تونم.

بهرام: آي‌سودا! مامان و باران! مي‌شه برين اتاق‌هاتون؟ فقط من و آلما اين جا باشيم.

( همه دارند آن دو را تنها مي‌گذارند. )

بهرام: برق اين‌جا رو هم خاموش كن آي‌سودا.

( آي‌سودا برق را خاموش مي‌كند. )

بهرام: حالا مي‌توني راحت گريه كني. جيغ بزني. جلوي خودت رو نگير آلما. خواهش مي‌كنم جلوي خودت رو نگير.

( صداي هق هق آلما در تاريكي صحنه )





22.

بهرام: آي‌سودا همه چيز رو به‌م گفت. حتي گفت كه حامله‌اي. اگه صلاح مي‌دوني من مي‌تونم به ماهان زنگ بزنم باهاش حرف بزنم.

آلما: تو اين كار رو مي‌كني؟

بهرام: آره. اون مي‌دونه تو حامله‌اي؟

آلما: با موبايل چندين بار براش پيغام فرستادم.

بهرام: جوابي نداد؟

آلما: باور نمي‌كنه. فكر مي‌كنه دارم دروغ مي‌گم.

بهرام: حالا فكر كن من با ماهان صحبت كنم و بعد ماهان زنگ بزنه بگه ببخشيد آلما جان. من اشتباه كردم مي‌خوام برگردم، تو واقعا مي‌بخشي‌ش؟

آلما: آره.

بهرام: مهم نيست كه اون يه ماه به‌خاطر يه زن ديگه تنهات گذاشت و رفت؟

آلما: وقتي برگرده معناش اين ئه كه دوباره من رو انتخاب كرده. معناش اين ئه كه اون زنيكه براش يه زنگ تفريح بوده همين.

بهرام: فكر مي‌كني اين كار درستي ئه.

آلما: تو مي‌گي چه‌كار كنم بهرام؟

بهرام: بچه‌ت رو سقط كن. اگه بخواي توي بيمارستان ما به دكتر خوبي معرفي‌ت مي‌كنم. به هر حال خودت مي‌دوني زندگي خودت ئه ولي اگه تو خواهر من بودي تشويق‌ت مي‌كردم و اگه قانع نمي‌شدي حتي مجبورت مي‌كردم بياي توي بيمارستان‌ محل كارم پيش بهترين دكتر كه بچه‌ت رو سقط كني.

آلما: دوست‌ش دارم.

بهرام: تو داري از زندگي لذت مي‌بري آلما؟

آلما: نه.

بهرام: پس به چه اميدي مي‌خواي به دنياش بياري آلما؟



23.

آي‌سودا: برو بخواب بهرام. من پيشش مي‌مونم.

بهرام: شب به خير.

( بهرام دارد به سمت اتاق خواب مي‌رود. )

آلما: تو از كجا فهميدي حال‌م بد ئه؟

آي‌سودا: خواب‌ت رو ديده‌م. خواب ديده‌م حال‌ت خيلي بد ئه. بيا اين رو بخور. از بس غذا نمي‌خوري ضعف كردي.

آلما: سرم درد مي‌كنه.

( آلما گريه مي‌كند. )

آي‌سودا: گريه نكن. ببخشيد كه اون‌جوري باهات رفتار كردم. خودت خوب مي‌دوني چه‌قدر دوست‌ت دارم.

آلما: تو اون وقت‌ها پيش يه دكتر مي‌رفتي. اسم‌ش چي بود؟

آي‌سودا: دكتر تابش. هنوز هم پيشش مي‌رم. اون خيلي به‌م كمك كرد.

آلما: من رو پيشش مي‌بري آي‌سودا؟

آي‌سودا: الان ايران نيست. من به‌ت مي‌گم چي‌كار كني؟ اولين چيزي كه به‌ت مي‌گه اين ئه كه يه ضبط صوت بذار جلوت يا بشين جلوي آينه با خودت حرف بزن. من هنوز هم وقتي تنهام مي‌شينم جلوي آينه با خودم حرف مي‌زنم. ولي براي شروع بهتر ئه از ضبط صوت استفاده كني. بايد بديهي‌ترين چيزهاي مربوط به خودت رو هم بگي. بعد شروع مي‌كني به صحبت درباره‌ي صفات خوب و بد ماهان. بعد به حرف‌هات گوش مي‌دي چند بار كه گوش بدي به خصوص اگه يكي ديگه هم باشه كه باهات گوش بده يواش يواش حس مي‌كني مسائلي كه دارن اذيت مي‌كنن مسائل كوچكي هستند. اگه دقيق همه‌ي اطلاعاتي رو كه درباره‌ي ماهان داري كنار هم بذاري و به‌شون گوش بدي متوجه مي‌شي مشكل‌ت چي ئه. متوجه مي‌شي اصلا اين آدم رو دوست داري يا داري خودت رو آزار مي‌دي. متوجه مي‌شي تا آخر عمرت اصلا مي‌توني همچين آدمي رو تحمل كني.



24.

آي‌سودا: تو چرا هيچ كاري نمي‌كني آلما؟

آلما: چه‌كار كنم؟

آي‌سودا: چه مي‌دونم. فقط اين‌‌قدر بي‌كار نشين. چه‌طور مي‌توني ساعت‌ها بي‌كار بشيني. فكر كنم مهم‌ترين كاري كه مي‌كنه اين ئه كه گريه كني آرايش‌ت پاك شه بعد آرايش مي‌كني دوباره گريه، آرايش‌ت پاك مي‌شه. چه‌طور مي‌توني ساعت‌ها بي‌كار بشيني. تو رو خدا يه كاري بكن. كلاسي برو. چيزي ياد بگير.

آلما: پول‌م كجا بود؟

آي‌سودا: پول رو بهانه نكن آلما. توي اين مدت كه با ماهان بودي چرا نرفتي چيزي ياد بگيري؟ اصلا من به‌ت پول قرض مي‌دم. هر وقت هم داشتي به‌م بده.

( صداي زنگ تلفن.)

آي‌سودا: گوشي بي‌سيم رو كجا گذاشتي باران؟

( آي‌سودا مي‌رود گوشي تلفن ديگر را برمي‌دارد. در اين مدت باران در اتاق خود گوشي دستي را برداشته است.)

باران: سلام بابا!

صداي بهرام: سلام باران. مادرت خونه ست؟

باران: آره.

صداي بهرام: گوشي رو مي‌دي به‌ش؟

باران: كي مي‌آي بابا؟

بهرام: امشب كه شيفت‌م باران جان. گوشي رو بده به مامان‌ت.

آي‌سودا ( گوشي تلفن ديگر را برداشته است ): الو؟

صداي بهرام: سلام.

آي‌سودا: سلام. چه‌طوري؟

ليلا: ‌گوشي رو بردار آي‌سودا. تلفن زنگ مي‌زنه.

آي‌سودا: برداشتم مامان.

ليلا: كي ئه؟

آي‌سودا: بهرام ئه مامان.

ليلا: كي؟

آلما: بهرام ئه مامان جان. بهرام ئه.

( چهره‌ي ليلا حاكي از اين‌كه بهرام را نمي‌شناسد. )

ليلا ( با خود ): بهرام؟

( باران همراه گوشي بي‌سيم وارد صحنه مي‌شود. دارد به حرف بهرام و آي‌سودا گوش مي‌دهد ولي آي‌سودا هنوز نفهميده.)

آي‌سودا ( هم‌زمان با مادر كه پرسيده: كي ): چه خبرها؟

صداي بهرام: يه خبر بد.

آي‌سودا: مرخصي نمي‌دن؟

صداي بهرام: خواب‌ت تعبير شد.

آي‌سودا: كدوم خواب‌م؟

صداي بهرام: مازيار اومده ايران.

آي‌سودا: كي؟

صداي بهرام: نمي‌دونم. توي همين يكي دو روز لابد.

آي‌سودا: باهات تماس گرفته؟

صداي بهرام: نه هنوز.

آلما: كي؟ ماهان؟

آي‌سودا: پس تو از كجا باخبر شدي؟

صداي بهرام: امروز توي روزنامه‌ي همشهري صفحه‌ي آخر خبر ورودش چاپ شده.

آي‌سودا: شايد بخواد باران رو ببينه.

بهرام: شايد.

آي‌سودا: من دل‌م نمي‌خواد باران رو ببينه.

باران: چرا مي‌خواد من رو ببينه؟

آي‌سودا ( به سوي باران مي‌رود. ) گوشي رو بده من.

باران: مازيار كي ئه؟ چرا مي‌خواد من رو ببينه.

آي‌سودا: برو لباس‌ت رو بپوش كلاس‌ت دير نشه.

باران: مازيار كي ئه؟ براي چي مي‌خواد من رو ببينه؟

آي‌سودا: تا سه شمردم مي‌ري توي اتاق‌ت لباس‌ت رو مي‌پوشي. يك...دو...

باران: پرسيدم مازيار كي ئه؟ براي چي مي‌خواد من رو ببينه؟

آي‌سودا: من فرار نمي‌كنم باران. اگه بري آماده شي براي كلاس، مي‌تونم سر فرصت به‌ت توضيح بدم. بدو برو.

آلما: باران عزيز دل‌م برو لباس‌ت رو بپوش برگرد اون‌وقت حتما مامان‌ت جواب سوال‌ت رو مي‌ده.

( باران به سوي اتاق خود مي‌رود. )

آي‌سودا: الو.

بهرام: به باران چي مي‌خواي بگي؟‌

آي‌سودا: اصلا دل‌م نمي‌خواد باران رو ببينه.

بهرام: چرا؟

آي‌سودا: مي‌دوني كه چه‌قدر آدم غيرقابل پيش‌بيني ئه.



25.

آي‌سودا: دو شب پيش خواب‌ش رو ديدم.

ليلا: خواب كي رو ديدي آي‌سودا؟

آلما: خواب بدي بود؟

آي‌سودا: نمي‌دونم. خواب عجيبي بود. خيلي وقت بود كه خواب‌ش رو نديده بودم.

ليلا: خواب كي رو ديدي دخترم؟

آي‌سودا: خواب مازيار رو ديدم مامان جان!

ليلا: خدا ازش نگذره. آدم قحط بود كه خواب اون رو ديدي؟

آي‌سودا: موقع خواب مي‌دونستم دارم خواب مي‌بينم. توي خواب با خودم گفتم يادم باشه اين خواب رو براي مازيار تعريف كنم. وقتي از خواب بيدار شدم متعجب بودم چرا توي خواب با خودم گفتم يادم باشه اين خواب رو براي مازيار تعريف كنم؟ خب تعبيرش الان معلوم شد. قرار ئه ما هم‌ديگه رو ببينيم.

ليلا: دخترم، شايد پشيمون شده مي‌خواد برگرده سر خونه زندگي‌ش.

آلما: فكر مي‌كني اصلا به خودش زحمت مي‌ده بگرده پيداتون كنه؟

آي‌سودا: آره. شايد اصلا به‌خاطر باران اومده باشه.

آلما: مي‌خواي به باران بگي مازيار پدرش ئه؟

آي‌سودا: فكر كنم بايد بگم.

ليلا: شايد پشيمون شده مي‌خواد برگرده سر خونه زندگي‌ش.

آي‌سودا: نه مامان جان! فكر نكنم.

ليلا: البته بهتر ئه آدم كاري نكنه كه بعدش پشيمان بشه. پشيماني چه فايده داره؟ چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني؟

( بين آلما و آي‌سودا نگاه و لب‌خندي رد و بدل مي‌شود. )

هر دو با هم: نه بابا!

ليلا: چي ئه؟ غلط خوندم.

آي‌سودا: نه. درست خوندي الهي من فداي اون قلب مهربون‌ت بشم. كاملا درست خوندي. الهي من قربون‌‌ت برم.

ليلا: اه! از اين حرف‌ها نزن خوش‌م نمي‌آد. خدا نكنه.

آلما: مامان جان! ليلا خانوم! فدات بشم الهي.



26.

( صحنه تاريك است. صداي باران از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود )

صداي باران: دايي آروين عزيزم. من نارضايتي رو از عمق نگاه‌ش مي‌خونم. يه حزني توي نگاه‌ش هست كه من مي‌بينم. موهاش جوگندمي شده. ولي اصلا به‌ش نمي‌آد بابا باشه. آخه چرا اين‌جوري ئه؟ با اين‌كه مي‌دونيم خيلي از كارهايي كه مي‌كنيم يا مي خوايم بكنيم اشتباه ئه، اما باز هم انجام‌ش مي‌ديم. مي‌دونيم ازدواج، زندگي با يكي زير يه سقف تحمل‌ناپذير ئه ولي باز هم ازدواج ‌مي‌كنيم. مي‌دونيم مدتي كه فرصت زندگي داريم خيلي كم ئه، حتي ممكن ئه كم‌تر از مدتي باشه كه فكرش رو مي‌كنيم، ممكن ئه همين فردا بميريم با اين وجود از فرصتي كه داريم درست استفاده نمي‌كنيم. از توانايي و آزادي‌مون استفاده نمي‌كنيم در حالي كه مي‌دونيم اين محدوديت‌هايي كه براي خودمون ايجاد كرديم اشتباه ئه.



27.

( آلما سرخوش است. بي‌ربط مي‌خندد. آوازي زمزمه مي‌كند. در آينه‌ آرايش خود را ترميم مي‌كند. آروين كه دارد روزنامه مي‌خندد نگاهي به او مي‌اندازد. آي‌سودا روبه‌روي بوم نقاشي نشسته دارد كار مي‌كند.)

آروين: باران كجا ست؟

آي‌سودا: كلاس زبان.

آلما: قربون‌ت برم. ( به ليلا كه روي مبل سه‌نفره دراز كشيده، نزديك مي‌شود. مي‌بوسدش. ) فدات بشم.

ليلا: خدا نكنه.

آلما: بذار دست‌هات رو كرم بمالم ليلا خوشگله.

آروين: آلما!

آلما: جون‌م!

آروين: خيلي سرحالي.

آلما: دو شات زده‌م توپ توپ‌م.

( ليلا از جاي خود برمي‌خيزد. )

آلما: كجا داري مي‌ري مامان؟

ليلا: مي‌رم نمازم رو بخونم.

آلما: ( مي‌خندد. ) نمازت رو خوندي مامان جان.

ليلا: نخوندم.

آلما: خوندي ليلا خوشگله. خوندي. بشين.

آروين: به نظر من حقيقت رو به باران بگو بعدش هم بفرستش با مازيار بره.

آلما: اه! واسه چي بفرسته بره؟

آروين: به‌خاطر آينده‌ش مي‌گم.

آي‌سودا: اون هنوز سني نداره كه بخواد بره.

آروين: دقيقاً به خاطر اين‌كه هنوز سني نداره بفرستش بره كه مثل من نشه اين‌قدر دير.

آي‌سودا: نه.

آروين: يه خورده به پيش‌نهادم فكر كن.

آي‌سودا: تو رفتن‌ت چي شد؟

آروين: فكر كنم دو سال ديگه طول مي‌كشه. مثل اون‌ موقع‌ها كه مازيار رفته نيست. اون موقع‌ها خيلي آسون بود.

آي‌سودا: وقتي تو رفتي، يه دعوت‌نامه مي‌فرستي واسه‌ي من و باران، دوتايي مي‌آيم اون‌جا رو مي‌بينيم اگه شرايط خوب بود مي‌فرستم‌ش پيش تو بمونه.

آروين: شايد ديگه اصلا نرم.

آي‌سودا: تو كه اراده كرده بودي بري؟

آروين: ممكن ئه ازدواج كنم.

آلما: ( پوزخند مي زند. خنده‌اش ادامه پيدا مي‌كند.)

آي‌سودا: اون كي ئه كه تونسته آروين رو به ازدواج علاقه‌مند كنه؟

ليلا: اگه مي‌خواي ازدواج كني چرا به ما نمي‌گي؟ شايد ما آدم‌هاي مناسبي بشناسيم به‌ت معرفي كنيم.

( آلما مي‌خندد. )

آي‌سودا: با كي مي‌خواي ازدواج كني. ما مي‌شناسيم‌ش؟

آروين: نه.

ليلا: از كي مي‌شناسي‌ش؟ پدر مادر داره؟

( آلما مي‌خندد. )

آروين: آره ليلا خانوم داره.

آلما: اسم‌ش چي ئه؟

آروين: تا وقتي ازدواج نكرديم لزومي نداره اسم‌ش رو بگم.

آلما: حالا براي ازدواج ما رو خبر مي‌كني يا نه؟

آروين: ممكن ئه يكي از همين روزها به‌تون بگم بياين با من بريم خواستگاريش.

آي‌سودا: تو جدي جدي مي‌خواي ازدواج كني آروين؟

آروين: آره.

آي‌سودا: خيلي عجيب ئه كه تو يهو تصميم گرفتي ازدواج كني.

آروين: گفتم ممكن ئه.

آي‌سودا: ولي تا دو سه ماه پيش مي‌گفتي امكان نداره.

آروين: هنوز هم مطمئن نيستم.

آلما: اگه مطمئن نيستي بي‌خود مي‌كني دختر مردم رو بدبخت كني.

ليلا: هر كي با پسرم ازدواج كنه خوش‌بخت مي‌شه.

آي‌سودا: خب از قرار معلوم اون اصرار داره ازدواج بكنن.

آلما: آره؟

آروين: خب راستش بدم نمي‌آد سه چهار سال بعدتر ازدواج كنم ولي اون حاضر نيست صبر كنه. من هم با خيلي‌ها دوست بودم ولي هيشكي به اندازه‌ي اون من رو دوست نداشته.

آي‌سودا: بزرگ‌ترين آرزوت چي ئه آروين؟

آروين: اين ئه كه هر وقت گرسنه مي‌شم يه نفس عميق بكشم و سير ‌شم.

آي‌سودا: دارم جدي حرف مي‌زنم. بزرگ‌ترين آرزوت چي ئه؟

آروين: بزرگ‌ترين آرزوم؟... اين‌قدر پول داشتم كه مجبور نبودم كار كنم.

ليلا: خدايا! به آن‌ كه عقل دادي چه ندادي...

آروين: نه بابا!

ليلا: ...به آن كه عقل ندادي چه دادي.

# : 18 May 2008 13:09


آروين: اين تيكه‌ي آخر رو با تو بود آلما.

ليلا: نه. با تو بودم پسرم. خدا شفات بده.

آلما: مرسي. مامان! فدات بشم الهي! اين جمله‌هاي قصار رو از كجا پيدا مي‌كني؟

ليلا: كلام حضرت علي ئه دختر. (‌از جاي خود برمي‌خيزد. )

آلما: كجا داري مي‌ري؟

ليلا: برم نمازم رو بخونم.

آلما: نمازت رو خوندي مامان جان. چند دقيقه پيش خوندي.

آروين: براي چي پرسيدي بزرگ‌ترين آرزوت چي ئه؟

آي‌سودا: اگه بزرگ‌ترين‌ آرزوت يه چيز شدني ئه تا وقتي كه به‌ش نرسيدي ازدواج نكن.

آروين: شدني نيست ديگه. براي اين‌كه خيلي پول‌ داشته باشم بايد كار كنم. حالا كه ندارم پس ازدواج مي‌كنم.

آي‌سودا: اگه دوستت به‌ت بگه مي‌تونيم با هم رابطه داشته باشيم بدون اين‌كه ازدواج كنيم تو باز هم حاضري باهاش ازدواج كني؟

آروين: نه.

آي‌سودا: چه‌قدر شما مردها مزخرفين.

آلما: آي گفتي!

آروين: تو كه معتقدي مردها مزخرفن چي شد كه دوباره ازدواج كردي؟

آي‌سودا: نمي‌شد اين سوال رو نپرسي؟

ليلا: تو مگه دوباره ازدواج كردي آي‌سودا؟

آي‌سودا: آره مامان جان. با بهرام.

ليلا: بهرام ديگه كي ئه؟ پس چرا من خبر ندارم؟

آلما: ديدي‌ش مامان جان. يادت رفته. عصري مي‌آد مي‌بيني‌ش.

آلما: وا!

آي‌سودا: تو فكر مي‌كني آدم‌ها چرا با هم ازدواج مي‌كنن؟

آروين: براي اين‌كه زن‌ها اين‌طور مي‌خوان. براي اين‌كه ازدواج اصلا يه اختراع زنانه ست.

آلما: چرا فكر مي‌كني اختراع زن‌ها ست؟

آروين: احتمالا شما زن‌‌ها به‌خاطر تمايل ذاتي‌تون به تك همسري، نگراني بابت اين‌كه بعد از يك سن و سالي مطلوبيت جنسي‌شون رو از دست مي‌دن، از ترس تمايل مردها به زن‌هاي ديگه، فكر بكر ازدواج به ذهن‌شون رسيد. ازدواج رو اختراع كردند ولي خيلي زود فهميدند براي اين‌كه ازدواج يه موضوع مهمي تلقي بشه بايد يه فكر بكر ديگه هم بكنن. خيلي زود هم راه چاره رو پيدا كردند. فهميدند كه بايد براي ازدواج جشن گرفت و رقصيد تا آدم‌‌ها باورشون بشه كه چه‌قدر كار مهمي دارن مي‌كنن با هم ازدواج مي‌كنن.

ليلا: باباتون اصلا دل‌ش نمي‌خواست دخترهاش ازدواج كنن. هر وقت توي كوچه كسي به‌ش مي‌گفت مي‌خواد يكي از دخترهاش رو براي پسرش خواست‌گاري كنه بابا مي‌گفت: دخترم نامزد داره. (‌مي‌خندد. )

آي‌سودا: اگه اين‌جوري بخواي فكر كني من هم مي‌گم ازدواج اختراع مردها ست. زن وقتي بچه‌اي به دنيا مي‌آره شكي نيست بچه مال خودش ئه ولي مردها از كجا مي‌تونستند مطمئن بشن بچه‌اي كه زن حامله‌ست بچه‌ي خودشون ئه براي همين ازدواج رو اختراع كردند و بعد مجازات خيانت رو اختراع كردند.

آلما: جواب رو گرفتي؟ حالا برو بمير.

ليلا: اه! آلما. حرف دهن‌ت رو بفهم.

آلما: شوخي كردم مامان جان. تو اين نظرت رو درباره‌ي ازدواج به اون هم گفتي؟

آروين: نه.

آلما: جرات نكردي.

آي‌سودا: درست‌ش اين ئه كه به‌ش بگي. من اگه قبل از ازدواج‌ت ببينم‌ش به‌ش مي‌گم تو درباره‌ي ازدواج چه نظري داري.

آلما: كجا داري مي‌ري مامان؟

ليلا: مي‌رم نمازم رو بخونم.

آلما: چند دقيقه پيش خوندي مامان جان.



28.

( بهرام روي تخت دراز كشيده و آي‌سودا كنار او نشسته است. )

بهرام: بايد مازيار رو يكي از همين شب‌ها براي شام دعوت كنيم.

آي‌سودا: يه شبي كه مسلما خودت هم باشي.

بهرام: آره.

آي‌سودا: بايد به باران حقيقت رو بگم.

بهرام: براي چي مي‌خواي به‌ش بگي؟ بچه‌ روحيه‌ش داغون مي‌شه.

آي‌سودا: دل‌م نمي‌خواد از خودش بشنوه.

( مكث )

آي‌سودا: خيلي دل‌م مي‌خواد خودم اون شب اين‌جا نباشم.

بهرام: براي چي؟ خجالت مي‌كشي با من ازدواج كردي؟

آي‌سودا: نه. اون بايد خجالت بكشه ما رو گذاشت رفت.

بهرام: پس چرا نمي‌خواي اين‌جا باشي؟

آي‌سودا: دوست ندارم ببينم‌ش. عصباني‌م مي‌كنه. تو حق داري بخواي ببيني‌ش. اگر هم نخواي چاره‌اي نداري ولي من مجبور نيستم.

بهرام: راست‌ش من هم دل‌م نمي‌خواد ببينم‌ش. نمي‌دونم وقتي هم‌ديگر رو ببينيم چي بايد به هم بگيم.

آي‌سودا: دل‌ت اصلا براش تنگ نشده؟

بهرام: نه.

آي‌سودا: تو خيلي عجيبي بهرام. چه‌طور ممكن ئه يكي دل‌ش براي برادرش تنگ نشه؟ دل‌ت براي هيشكي تنگ نمي‌شه؟ اگه چند سال من رو هم نبيني دل‌ت برام تنگ نمي‌شه؟ صادقانه جواب بده.

بهرام: تو چرا هر حرفي مي‌زنم بلافاصله به خودت مي‌گيري؟ كاري مي‌كني كه من مجبور مي‌شم سكوت كنم. مجبور مي‌شم حرف نزنم كه مبادا تو يه فكر ديگه‌اي بكني.

آي‌سودا: نه. سكوت نكن. ببخشيد. حرف بزن. ( تماشاگر بقيه‌ي حرف آي‌سودا را نمي‌شنود و صرفا حركت لب‌هاي او را مي‌بيند. )

بهرام: اصلا دل‌م نمي‌خواست يه روزي برسه كه مجبور شم لب‌خند بزنم و جلوي يه آدمي كه مي‌دونم مقصر ئه احساس گناه كنم.

آي‌سودا: بپرسم راست‌ش رو به‌م مي‌گي؟ بهرام با توام.

( بهرام به سوي او برمي‌گردد. )

آي‌سودا: يه سوالي ازت بپرسم راست‌ش رو به‌م مي‌گي بهرام؟

بهرام: سعي مي‌كنم.

آي‌سودا: تو از اين‌كه باهام ازدواج كردي پيش مازيار احساس گناه مي‌كني؟

بهرام: نه. براي چي بايد احساس گناه كنم؟ نكنه تو احساس گناه مي‌كني؟

آي‌سودا: مسلم ئه كه نه. شايد از حرفي كه مي‌زنم ناراحت بشي. به هر حال اون برادرت ئه. ولي بايد به تو بگم كه شايد بتونم جلوي خودم رو بگيرم به خودش نگم.

بهرام: خيلي خب بگو.

آي‌سودا: ازش متنفرم چون كسي هست كه تا وقتي زنده‌ام من و اون رو به هم ربط مي‌ده. اين من رو عصباني مي‌كنه. من رو بيش‌تر ازش متنفر مي‌كنه. اگه بچه‌اي در كار نبود فكر كنم راحت‌ مي‌تونستم ببخشم‌ش.

بهرام: سعي كن خون‌سرد باشي. تو حتي وقتي حق باهات ئه معمولا جوري رفتار مي‌كني كه آدم نمي‌تونه به‌ت حق بده. سعي كن احساساتي نشي.

آي‌سودا: مي‌تونم مجسم كنم چه‌طور نگاه‌م مي‌كنه، چه‌طور لب‌خند مي‌زنه وقتي به‌ش مي‌گيم ما با هم ازدواج كرديم. طرز نگاهش اون لحظه كه سعي مي‌كنه با نگاهش به‌م بگه آي‌سودا تو هم منزه نيستي، اين من رو عصبي مي‌كنه. مي‌دونم تو رو هم همين رنج مي‌ده. نگاهش كه به‌ت مي‌گه شايد قبل از اين‌كه برم تو به آي‌سودا حسي داشتي.

بهرام: چيزي كه من رو رنج مي‌ده اين ئه كه مازيار فكر كنه من قبل از اين‌كه بره به تو حسي داشته‌م.

آي‌سودا: نداشتي؟

( سكوت )

بهرام: داشتم.



29.

باران: پس چرا من هيچ‌چي از اون يادم نيست؟

آي‌سودا: چون وقتي ما رو گذاشت رفت فقط شش ماه از به دنيا اومدن‌ت مي‌گذشت.

باران: همين‌‌كه من به دنيا اومدم رفت. فكر كنم من رو دوست نداشت.

آي‌سودا: نه عزيزم. فكر كنم دليل‌ش اين ئه كه پدرت هيچ‌وقت نبايد ازدواج مي‌كرد. مثل دايي آروين. تو باورت مي‌شه اون يه روز ازدواج كنه زن داشته باشه؟

باران: نه باورم نمي‌شه.

آي‌سودا: من هم باورم نمي‌شه. بعضي آدم‌ها نبايد ازدواج كنن.

باران: آدم‌ها چرا با هم ازدواج مي‌كنن؟

آي‌سودا: نمي‌دونم. ولي مي‌دونم بعضي‌ها نبايد ازدواج كنن. كسي بايد ازدواج كنه كه بتونه در قبال خانواده‌ش احساس مسئوليت كنه.

باران: اون احساس مسئوليت نمي‌كرد؟

آي‌سودا: منظورت از اون پدرت ئه؟

باران: آره.

آي‌سودا: اين‌طور فكر مي‌كنم.

باران: پس چرا ازدواج كرد؟ مگه نمي‌دونست نمي‌تونه احساس مسئوليت كنه؟

آي‌سودا: شايد نمي‌دونست. وقتي ازدواج كرد فهميد اشتباه كرده‌.

باران: شايد هم تو رو خيلي دوست داشت براي همين نفهميد.

آي‌سودا: آره شايد.

باران: فكر مي‌كني چرا اومده؟

آي‌سودا: شايد اومده تو رو با خودش ببره.

باران: اگه بخواد من رو با خودش ببره تو هم باهام مي‌آي؟

آي‌سودا: نه.

باران: باهاش قهري؟

آي‌سودا: نه.

باران: شايد حالا از كارهايي كه كرده پشيمون ئه.

آي‌سودا: براي پشيموني خيلي دير ئه.

باران: مگه نمي‌گفتي آدم بايد بلد باشه ديگران رو ببخشه؟

آي‌سودا: يه اتفاقي بين ما افتاده كه ديگه درست نمي‌شه دخترم. واقعيت اين ئه كه من و اون ديگه زن و شوهر نيستيم. دليل نداره باهاش برم. ولي تو اگه خيلي دل‌ت بخواد مي‌توني باهاش بري. تو دل‌ت مي‌خواد باهاش بري؟

باران: اگه تو هم مي‌اومدي شايد باهاش مي‌رفتم. من هر جا كه تو باشي مي‌مونم. مامان من تو رو خيلي دوست دارم. من بابا بهرام رو هم خيلي دوست دارم. ولي اون رو اصلا دوست ندارم. من كه اصلا نمي‌شناسم‌ش. اگه اون بخواد مي‌تونه من رو به زور ببره مگه نه؟ مي‌تونه من رو ازت بگيره؟

آي‌سودا: آره.

باران: اگه خواست من رو به زور ببره تو هم باهام مي‌‌آي؟

آي‌سودا: نه.

باران: مامان اگه خواست من رو با خودش ببره تو رو خدا نذار.

آي‌سودا: مي‌خواي يه قراري با هم بذاريم؟

باران: چه قراري؟

آي‌سودا: اگه دل‌ت نمي‌خواد باهاش بري مجبوريم يه دروغ كوچولو بگيم. ما مي‌خوايم يه شب شام دعوت‌ش كنيم. ما به‌ش مي‌گيم تو نمي‌دوني اون پدرت ئه. به‌ش مي‌گيم بهتر ئه باران ندونه تو پدرشي. تو هم بايد جوري رفتار كني كه اون نفهمه تو مي‌دوني. باشه؟



30.

( در اتاق خواب باران آلما به باران كمك مي‌كند لباسي را كه مازيار برايش خريده به تن كند. مازيار، آي‌سودا و بهرام در اتاق پذيرايي هستند.)

مازيار: مادرت از كي اين‌جوري شده؟

آي‌سودا: از يك ماه بعد مرگ پدرم.

مازيار: من رو اصلا نشناخت.

آي‌سودا: آره. خيلي شانس آوردي وگرنه به‌ت بد و بيراه مي‌گفت. ولي چه‌قدر دل‌م مي‌خواست تو رو مي‌شناخت به‌ت بد و بيراه مي‌گفت. چه‌قدر دل‌م خنك مي‌شد.

( باران لباسي را كه مازيار برايش آورده به تن كرده است. همراه آلما به آنان نزديك مي‌شوند.)

مازيار: اميدوارم از اين رنگ خوش‌ت بياد.

باران: آره. خوش‌م مي‌آد.

مازيار: اين رنگ موردعلاقه‌ي مادرت ئه.

باران: بله. مي‌دونم.

آي‌سودا: از عمو مازيار تشكر كن دخترم.

( باران به سوي مازيار مي‌رود. بغل‌ش مي‌كند و او را مي‌بوسد.)

باران: دست‌ شما درد نكنه كه اين‌ها رو برام خريدين.

( مي‌رود روي پاي بهرام مي‌نشيند. عروسك سخن‌گويي را كه مازيار برايش خريده در دست دارد. )



31.

( صداي آلما و باران در تاريكي از باندهاي صحنه شنيده مي‌شود. )

صداي آلما: حال بابات چه‌طور ئه باران؟

صداي باران: خوب نيست. وقتي خبر مرگ مامان رو شنيد خيلي گريه كرد.

صداي آلما: واقعا؟ نمي‌تونم مازيار رو مجسم كنم كه داره گريه مي‌كنه.

صداي باران: من هم هيچ‌وقت بابا رو اين‌جوري نديده بودم. هميشه فكر مي كردم اين آدم چه‌طور مي‌تونه اين‌قدر خون‌سرد باشه.



32.

( اتاق پذيرايي )

بهرام: يكي دوتا از كارهاي تازه‌ت رو تلويزيون دوبله كرده ما ديديم.

مازيار: من يه انيميشن ساختم به اسم آي‌سودا. اون هم از تلويزيون اين‌جا پخش شده؟

بهرام: نه.

مازيار: درباره‌ي يه دختر شيش هفت ساله‌ ست با موهاي خيلي فر، درست مثل بچه‌گي‌هاي خودت كه برام تعريف كرده بودي. با اون دوچرخه‌ت. من همه‌ي خواب‌هايي رو كه برام تعريف مي‌كردي، همه‌‌ي خاطراتي كه برام تعريف كردي رو هر چي رو كه يادم بود توي اين مجموعه ساختم.

آي‌سودا: تو لزومي ئه نداره حرف بزني آي‌سودا. سكوت كن. ولي جوري هم رفتار كن كه بهرام ناراحت نشه. به هر حال برادرش ئه. هر چه‌قدر هم بگه دل‌ش براش تنگ نشده باز هم يادت نره اون برادرش ئه و تو يه غريبه‌اي. سكوت كن ولي لب‌خند بزن. با سكو‌تت به‌ش بي‌اعتنايي كن. يادت باشه بي‌اعتنايي بدترين نوع خشونت ئه. اين رو يه بار خودش به‌ت گفته بود. همين مرد. همين مردي كه اين‌جا نشسته. همين كه هيچ‌وقت نتونستي درست بشناسي‌ش.

مازيار: عجيب مي‌بيني؟

بهرام: خيلي خوب ئه آي‌سودا! سكوت كن. له‌ش كن. روم نمي‌شد بگم برادرم رو له كن، از اين كاري كه داري مي‌كني خوش‌حال‌م. آي‌سودا! كجايي آي‌سودا!؟ آي‌سودا! مازيار ازت يه سوال كرد.

آي‌سودا: ببخشيد. حواس‌م پيش مادرم بود.

مازيار: پرسيدم باز هم خواب‌هاي عجيب مي‌بيني؟

آي‌سودا: آره

( سكوت )

بهرام: ازدواج كردي؟

مازيار: آره. با يه زن روس.

بهرام: چرا با خودت نياورديش؟

مازيار: خيلي دل‌ش مي‌خواست بياد ولي نمي‌تونست از سر كارش مرخصي بگيره.

بهرام: چه‌كاره‌ ست؟

مازيار: مثل خودم.

بهرام: اسم‌ش چي ئه؟

مازيار: الگا.

آي‌سودا: اسم قشنگي ئه.

بهرام: آره. اسم خيلي قشنگي ئه.

مازيار: شايد دل‌‌تون بخواد عكس‌ش رو ببينين.

بهرام: آره.

( مازيار از كيف خود عكسي بيرون مي‌آورد. )

بهرام: تو چه‌قدر ابلهي مازيار! واقعا مي‌خواي عكس اون زن رو به‌ش نشون بدي؟

( مازيار عكس الگا را به بهرام مي‌دهد. )

بهرام: بچه هم دارين؟

مازيار: نه.



33.

( اتاق خواب باران. باران عروسك سخن‌گويي را كه مازيار برايش خريده در دست دارد. عروسك را به مادربزرگ خود نزديك مي‌كند. با دست عروسك را فشار مي‌دهد.)

عروسك سخن‌گو: I love you. I love you.

آلما: سر و صدا نكن باران.

باران: خاله آلما!

آلما: جان‌م.

باران: آدم‌ها چرا ازدواج مي‌كنن؟

آلما: چه‌طور مگه؟

باران: مي‌خوام بدونم.

آلما: از مامان‌ت بپرس.

باران: از مامان پرسيدم جواب داد نمي‌دونم، آخه اين هم شد جواب. آدم‌ها چرا ازدواج مي‌كنن؟

آلما: ده سال بعد خودت مي‌فهمي چرا.

باران: من مي‌خوام الان بفهمم.

آلما: توضيح‌دادني نيست. بزرگ بشي مي‌فهمي.

ليلا: وا! چرا جواب بچه رو نمي‌دي آلما؟ باران، خوشگل من! آدم‌ها ازدواج مي‌كنن چون ازدواج سنت پيغمبر ئه.



34.

( صداي باران در تاريكي از باندهاي صداي صحنه. )

صداي باران: اما هنوز هم نمي فهمم آدم‌ها چرا با هم ازدواج مي‌كنن. باعث به دنيا آمدن آدم‌هاي ديگه مي‌شن. هيشكي هم نيست بگه براي چي آدم‌ها همين‌طور بايد به دنيا بيان؟ براي چي همون كارها تكرار مي‌شن؟ براي چي هر روز صبح آدم‌ها بيدار مي‌شن صورت‌شون رو مي‌شورن، مي‌رن سر كار؟ چه اتفاقي قرار ئه بيفته؟ پدرم انيميشني داره كه داستان‌ش همين ئه. آدم‌ها به اين نتيجه مي‌رسن كه ديگه باعث به دنيا اومدن كسي نشن. بعد آهسته آهسته از جمعيت زمين كم مي‌شه. بالاخره روزي مي‌رسه كه ديگه هيچ آدمي روي زمين نيست. به نظر من اين بهترين كار پدرم ئه.



35.

( اتاق پذيرايي )

مازيار: اتفاقا مي‌خواستم به‌ت پيش‌نهاد كنم اگه موافق باشي من و الگا خوش‌حال مي‌شيم باران رو ببريم پيش خودمون.

( سكوت )

مازيار: فقط مي‌خوام بدوني كه الگا زن فوق‌العاده مهربوني ئه. اگه بخواي همين حالا مي‌تونم از اين‌جا به‌ش زنگ ( مازيار ادامه‌ي حرف خود را صامت مي‌گويد چون حرف ذهن بهرام را مي‌شنويم: )

بهرام: خداي من! اين آدم همين‌طور مي‌خواد مزخرف بگه؟!

مازيار: ( ادامه‌ي حرف مازيار بلافاصله بعد از تمام شدن حرف ذهن بهرام): حال مي‌شه باران با ما زندگي كنه.

آي‌سودا: اين نظر لطف تو و الگا ست ولي فكر مي‌كنم بهتر ئه باران پيش خودم باشه.

مازيار: فكر كنم به نفع آينده‌ي باران نيست كه اين‌جا بزرگ بشه. من گزارش‌هاي خيلي تاريكي درباره‌ي اين‌جا خونده‌م. فيلم‌هاي مستند فوق‌العاده نااميدكننده‌‌اي ديده‌م.

آي‌سودا: من هم فيلم‌هاي نگران‌كننده‌اي درباره‌ي اون‌جاها ديده‌م.

مازيار: من اصلا نمي‌خوام از فضاي اون‌جا دفاع كنم. من فقط خواستم بگم نگران آينده‌ي باران هستم.

آي‌سودا: منظورت رو فهميدم.

مازيار: اصلا اگه موافق باشي مي‌تونيم از باران بخوايم خودش تصميم بگيره.

آي‌سودا: فراموش نكن كه باران نمي‌دونه تو پدرشي. لزومي هم نداره كه بدونه.

مازيار: فكر كنم درباره‌ي لزوم‌ش من هم كه پدرش‌م بايد اظهار نظر كنم.

آي‌سودا: نه. لزومي نداره از باران بخوايم تصميم بگيره. اون بچه ست.

بهرام: من هم فكر مي‌كنم بهتر ئه فعلا به باران چيزي گفته نشه تا شما دو نفر مشكل‌تون رو با هم حل كنين. به هر حال ما صلاح رو در اين ديديم كه به باران نگيم تو پدرشي. فكر كرديم اگه الان به‌ش بگيم لطمه مي‌خوره. الان پيش‌نهاد مي‌كنم شما دو نفر بشينيد با هم حرف بزنيد. حتي من هم پا مي شم.

آي‌سودا: من دل‌م مي‌خواد تو هم اين‌جا باشي بهرام.

بهرام: ولي بهتر ئه كه من هم نباشم. اين مشكل شما دو نفر ئه. راست‌ش حتي به من مربوط نيست. شما بايد با هم حرف بزنيد و به ‌توافق برسيد.

( از آن‌ها فاصله مي‌گيرد. سكوت.)

آي‌سودا: براي چي برگشتي؟ برگشتي كه آرامش ما رو به هم بزني؟



36.

( بهرام وارد اتاق خواب باران مي‌شود. باران روي پاي آلما خواب‌ش برده است.)

آلما: چي شد بهرام؟ تو چرا اين‌جايي؟

بهرام: ترجيح دا‌دم تنها باشن با هم حرف بزنن.

آلما: نذار باران رو با خودش ببره. خودش تصميم گرفت بره، بي‌خبر رفت، حالا هم تصميم گرفته برگرده باران رو با خودش ببره. نمي‌شه همه‌ش خودش تنهايي تصميم بگيره.

بهرام: من اگه جاي آي‌سودا بودم باران رو مي‌فرستادم بره.

آلما: اين رو به آي‌سودا گفتي؟

بهرام: نه.

آلما: نگي‌ها. از دست‌ت ناراحت مي‌شه. فكر مي‌كنه لابد چشم ديدن باران رو نداري.

بهرام: باران كجا ست؟ چه‌كار مي‌كنه؟

آلما: خوابيده.

بهرام: دل‌م براي آي‌سودا مي‌سوزه.

آلما: چرا؟

بهرام: اگه باران الان هم با پدرش نره همين كه بزرگ بشه آي‌سودا رو مي‌ذاره مي‌ره. مثل روز برام روشن ئه كه اين اتفاق مي‌افته. حالا مي‌بيني.

آلما: از كجا مطمئني؟

بهرام: باران بيش‌تر جنم مازيار رو داره تا آي‌سودا رو. رفتارهاش من رو ياد بچه‌گي‌هاي مازيار مي‌ندازه. ببين چه راحت خوابيده. اصلا انگار هيچ اتفاق مهمي نيفتاده.



37.

( اتاق پذيرايي )

آي‌سودا: براي چي برگشتي؟ برگشتي كه آرامش ما رو به هم بزني؟

مازيار: همين‌طور كه گفتم من خبرهاي نگران‌كننده‌اي درباره‌ي اين‌جا مي‌شنوم. من در واقع اومد‌م كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتي فهميدم كه با بهرام ازدواج كردي خب اصلا فكرش رو هم نمي‌كردم. هيچ ارتباطي هم با كسي نداشتم كه قبل‌ش بفهمم. خب حالا فهميدم بايد براي سه تاتون كاري بكنم.

آي‌سودا: من و بهرام مسلما نيازي نداريم كاري برامون بكني. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصميم بگيره.

مازيار: شايد الان اصلا نبايد درباره‌ي باران حرف بزنيم. فكر كنم الان عصباني هستي.

آي‌سودا: آره عصباني هستم ولي فرق نمي‌كنه الان درباره‌ش حرف بزنيم يا يه وقت ديگه. هر زماني كه بخوايم صحبت كنيم من عصباني مي‌شم چون نمي فهمم آدمي كه بچه‌ش رو وقتي هنوز چند ماه از به دنيا اومدنش نگذشته ول مي‌كنه مي‌ره، چه طور مي‌شه كه... اين آدم پيش خودش چي فكر مي‌كنه كه تصميم مي‌گيره بياد و بگه مي‌خواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنج‌كاوم بدونم چرا همچين فكري به سرت زده؟

مازيار: خب همون‌طور كه گفتم من خبرهاي خيلي نگران‌كننده‌اي درباره‌ي اين‌جا مي‌شنوم. اصلا قصدم اين بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمي‌دونستم تو با بهرام ازدواج كردي.

آي‌سودا: اميدوارم توقع نداشتي كه من منتظرت مونده باشم؟

مازيار: نه من همچين حرفي نزدم. ولي اصلا پيش‌بيني نمي‌كردم با بهرام ازدواج كني.

آي‌سودا: منظورت اين ئه كه باورت نمي‌شه؟ منظورت اين ئه كه به‌ت توضيح بدم چي شد با برادرت ازدواج كردم؟

مازيار: نه.

آي‌سودا: شايد مي‌خواي بدوني چي شد كه برادرت تصميم گرفت با من ازدواج كنه؟

مازيار: نه آي‌سودا.

آي‌سودا: ولي تعجب كردي چه‌طور ممكن ئه برادرت با زني كه يه زماني زن تو بوده ازدواج كرده.

مازيار: بهتر ئه درباره‌ي باران صحبت كنيم.

آي‌سودا: تعجب كردي درست مي‌گم؟

مازيار: آره تعجب كردم.

آي‌سودا: حتي ناراحت شدي.

مازيار: نمي‌دونم. شايد حتي ناراحت شده باشم.

آي‌سودا: ظاهرا بهرام تصميم گرفت با من ازدواج كنه ولي اين من بودم كه باهاش ازدواج كردم. هميشه زن‌ها بايد بخوان. اين جمله‌ي تو بود. يادت ئه؟

مازيار: آره يادم ئه.

آي‌سودا: هنوز هم فكر مي‌كني همين‌طور ئه؟

مازيار: آره.

آي‌سودا: كاملا درست فكر مي‌كني. گرچه تو مي‌گفتي فقط احمق‌ها در طول زمان عقايدشون عوض نمي‌شه.

مازيار: حرف‌هاي من خوب يادت مونده.

آي‌سودا: فقط يادم نمونده. من سعي كردم همون‌طور رفتار كنم كه تو مي‌گفتي. بنابراين تصميم گرفتم بهرام به‌م پيش‌نهاد ازدواج بده. من بهرام رو انتخاب كرده‌م.

مازيار: كار خوبي كردي آي‌سودا. حالا بهتر ئه درباره‌ي باران حرف بزنيم.

آي‌سودا: بهرام آدم مسئولي ئه. اصلا باورم نمي‌شه دو تا برادر اين‌قدر با هم فرق داشته باشن.

مازيار: نمي‌خواي درباره‌ي باران حرف بزنيم؟

آي‌سودا: حرفي هم مونده كه بزنيم؟ من مي‌گم موافق بردن باران نيستم چون تو رو اصلا نمي‌‌شناسه حتي به اندازه‌اي كه آدم عموش رو دوست داره به‌ت علاقه نشون نداد. من مي‌گم يه دختر بايد پيش مادرش بزرگ بشه.

مازيار: من هيچ‌وقت از طريق قانون اقدام نمي‌كنم آي‌سودا. خودت خوب مي‌دوني. من هيچ‌وقت پام رو توي دادگاه نمي‌ذارم چون از دادگاه‌ها متنفرم. وقتي مي بينم اين‌قدر خواستن‌ت قوي ئه كه باران پيش‌ت بمونه حتي براي بردن‌ش ترديد مي‌كنم ولي به روزي فكر كن كه باران بزرگ شده. به ده سال بعد فكر كن. باران الان بچه ست متوجه نيست ولي ده سال بعد ممكن ئه از دست تو ناراحت بشه كه اين فرصت رو ازش دريغ كردي. سال‌ها بعد شايد تو رو ملامت كنه چرا نذاشتي با من بياد. اون جا شرايط خوبي براش مهيا ست. اين‌جا آينده‌اي نداره. شماها دارين توي شرايطي زندگي مي‌كنين كه هيچ آينده‌ي خوبي براش نمي‌شه تصور كرد. خب شايد شماها عادت كردين ولي لزومي نداره بچه‌ها هم عادت كنن. اصلا خوب نيست اون بهترين سال‌هاي زندگي‌ش رو توي همچين كشوري توي همچين شرايط نامطلوبي زندگي كنه. بنابراين اگه موافق باشي فقط براي اين‌كه شايد يه مدت بعد تصميم‌ت عوض شه و معلوم نيست من كي باز بيام ايران، اگه موافق باشي فردا من و باران بريم عكاسي يه عكس خانوادگي براي گذرنامه بگيريم كه توي اين يكي دوماهي كه ايران‌م اگه تصميم‌ت برگشت من بتونم با خودم ببرم‌ش.

آي‌سودا: تو حرف‌ت رو با اگه موافق باشي شروع كردي. درست مي‌گم؟

مازيار: آره.

آي‌سودا: من ازت تشكر مي‌كنم، من اين روحيه‌ي روشن‌فكري‌ت رو ستايش مي‌كنم و با احترام خيلي خيلي زياد به روحيه‌ت مي‌گم نه من موافق نيستم.



38.

( اتاق پذيرايي )

آي‌سودا: شايد به نظر تو احمقانه باشه كه بعد از ده سال بخوام بپرسم چرا رفتي؟ نامه‌ت رو خوندم ولي بي سرو ته بود.

مازيار: يادم نيست چي نوشته بودم. مست بودم كه نوشتم.

آي‌سودا: حدس مي‌زدم موقع نوشتن‌ش مست باشي. نامه پر از خط‌خوردگي ئه. امروز قبل از اين‌كه بياي پيداش كردم و يك بار ديگه خوندم‌ش. نوشته بودي زن حامله موجود تحمل‌ناپذيري ئه. وقتي هم يه زن بچه‌ش رو به دنيا مي‌آره براي مردهايي كه موقع ازدواج زني مثل مادرشون انتخاب كرده بودند شايد زندگي با اون زن هنوز اميدواركننده باشه ولي براي مردي كه مي‌خواسته با زني مثل خواهرش ازدواج كنه زندگي با زني كه بچه‌ به دنيا آورده تحمل‌ناپذير ئه چون اون زن فقط به بچه‌ش فكر مي‌كنه. فقط يه مادر ئه. وقتي اولين بار نامه‌ت رو خوندم شوكه شدم چون متوجه شدم هيچ‌وقت تو رو نشناخته بودم. واقعا دلايلي كه باعث شد ما رو بذاري بري همين‌قدر احمقانه بود؟ ولي يادم ئه تو هم از اين‌‌كه بچه‌دار مي‌شديم خوش‌حال بودي.

مازيار: نه، نبودم.

آي‌سودا: خوب يادم ئه كه خوش‌حال بودي.

مازيار: تظاهر مي‌كردم. فقط به‌خاطر اين‌كه تو خوش‌حال بودي وانمود مي‌كردم خوش‌حال‌م.

آي‌سودا: براي چي وانمود مي‌كردي؟ مي‌تونستي به صراحت بگي نه.

مازيار: اين نقطه ضعف من ئه مي‌دونم. مردي كه نمي‌تونه بگه نه. تو بچه مي‌خواستي و من بايد مي‌گفتم نه. ولي نمي‌تونستم چون نمي‌خواستم ناراحت‌ت كنم. فكر مي‌كردم اين حق تو ئه كه بخواي بچه داشتي باشي. اين تخصص من ئه كه به ديگران حق بدم چيزي رو بخوان كه من نمي‌خوام، تحمل كنم تحمل كنم تا جايي كه حس كنم ديگه نمي‌تونم. اين تخصص من از بچه‌گي بود. سكوت و تحمل تا جايي كه وضعيت از حد توان من خارج بشه و من شروع كنم به خداحافظي كردن. يك زمان خداحافظي با پدرم بود، بعد خداحافظي با شهري كه توش به دنيا اومدم، بعد خداحافظي با دوست‌هاي دوران مجردي‌م، بعد خداحافظي با زن‌م، بعد خداحافظي با كشورم.





39.

( اتاق پذيرايي )

آي‌سودا: اين دفترچه‌ي بانكي مال تو ئه. به حسابي كه برام باز كرده بودي دست نزدم منتظر بودم روزي كه برگردي مطمئن بودم برمي‌گردي يه مدت پيش كه خبر رسيد اومدي ايران، رفتم هر چي توي اون حساب بود به اضافه‌ي سودي كه توي اين يازده سال روش اومده رو برداشتم يه حساب به نام تو باز كردم همه‌ش رو ريختم به اين حساب. ( دفترچه‌ي بانكي را به سوي او سرمي‌دهد. )

مازيار: اين پول مال تو و باران بود. اگه خودت نمي‌خواستي به‌ش دست بزني حق نداشتي جاي باران تصميم بگيري.

آي‌سودا: من به صدقه احتياج نداشتم و ندارم. باران رو هم همين‌طور تربيت كرده‌م. يادت باشه اگه يه روز خواستي الگا رو ترك كني اين شيوه‌ي احمقانه و تحقيرآميز رو تكرار نكني.

مازيار: آي‌سودا تو از من متنفري؟

آي‌سودا: آره. همين رو مي‌خواستي بشنوي؟

مازيار: اگه فكر مي‌كني همين حالا من از اين خونه برم بيرون حال‌ت خوب مي‌شه مي‌تونم همين حالا پا شم برم. نمي‌دونم چه كار بايد بكنم چه رفتاري بايد بكنم ولي اصلا نمي‌خوام ازم ( مازيار همچنان دارد حرف مي‌زند ولي تماشاگر نمي‌شنود. )

آي‌سودا: نه. ازت متنفر نيستم. هميشه هم دوست‌ت داشتم حتي وقت‌هايي كه به شدت به‌ت نياز داشتم و نبودي و من توي دل‌م نفرين‌ت مي‌كردم بلافاصله پشيمون مي‌شدم چون مي‌دونستم تو چه‌قدر كودكي. چون نمي‌خواي بزرگ شي. هر وقت به‌ت فكر مي‌كنم چهره‌اي از بچه‌گي‌ت رو همون‌طور كه خودت و مادرت برام ساختين مجسم مي‌كنم. تابستون توي هواي شرجي شمال. شلوارك پات ئه و يه كيسه نون داغ توي دست‌هات. كنار رودخونه داري مي‌دويي كه برگردي خونه. يه سگ كه ابروهاش زرد ئه دنبال‌ت مي‌كنه. تو براي اين‌كه اون سگ به‌ت حمله نكنه مي‌ري توي آب. چون از سگ‌ها مي‌ترسي. چون وقتي كلاس اول دبستان بودي يه روز توي راه برگشت از مدرسه يه سگ ماده به‌ت پارس كرد مجبور شدي كيف‌ت رو طرفش پرت كني چون شنيده بودي براي اين‌كه سگ‌ به‌ آدم حمله نكنه بايد سگ‌ها رو ترسوند. تو كيف تازه‌ي مدرسه‌ت رو پرت كردي. اون يه سگ ماده بود كه به خاطر توله‌هاش به تو پارس مي‌كرد. تو گريه مي‌كردي به اون سگ مي‌گفتي آخه من كه كاري به توله‌هات ندارم فقط مي‌خوام برم خونه. رفتي خونه بابات تنبيه‌ت كرد گفت ديگه كيف بي كيف. چون بي‌عرضه‌اي. تو تا آخر سال بدون كيف مي‌رفتي مدرسه. من اون دست‌هاي كوچولوت رو همه‌ش مجسم مي‌كنم، چشم‌هاي درشت هميشه غمگين‌ت رو پشت اون نيمكت‌هاي چوبي كه خودت برام مجسم كردي. من چشم‌هاي درشت غمگين‌ت رو مجسم مي‌كنم كه با حسرت به همكلاسي‌هات نگاه مي‌كني كه همه‌شون كيف مدرسه دارن چون توي راه خونه‌شون سگي نيست چون همه‌شون توي شهر زندگي مي‌كنن. فقط تويي كه بيرون شهر زندگي مي‌كني هر روز راه زيادي رو بايد بري و بياي. هر وقت از دست‌ت عصباني شده‌م بي‌اختيار بچه‌گي‌هات رو به ياد آوردم و عصبانيت‌م فروكش كرده. تو رو با اون جثه‌ي كوچولوت توي اون كوچه پس‌كوچه‌هايي كه يه روز نشون‌م دادي مجسم مي‌كنم كه داري مي‌ري مدرسه براي همين فكر مي‌كنم تو هيچ‌وقت بزرگ نشدي. اون سگ، اون كيف تازه‌ي مدرسه نذاشتن تو هيچ‌وقت بزرگ بشي. الان بعد از ده سال برگشتي مي‌خواي باران رو ازم بگيري باورت نمي‌كنم به‌م مي‌گي زن داري. با تعجب فكر مي‌كنم تو چه‌قدر كوچولويي وقتي عكس الگا رو به‌م نشون مي‌دي و مقدمه مي‌چيني كه برسي به پيش‌نهاد بردن باران با خودت. واقعا چه‌قدر تمرين كردي تا بتوني هي توي حرف‌ت به‌م بگي اگه موافق باشي؟ *

مازيار: اين تابلو رو مي‌دي به‌م؟

( تابلوي تصوير ماه در آب است. )

آي‌سودا: آره.

مازيار: هنوز هم موقع نقاشي آواز مي‌خوني؟

آي‌سودا: آره. ( مكث ) بهرام مي‌آي اين‌جا؟

( بهرام به آنان نزديك مي‌شود.)

آي‌سودا: بشين. ( خودش برمي‌خيزد. ) گفتم شايد دور از ادب ئه برادرت تنها باشه.

بهرام: كجا مي‌خواي بري؟ بشين.

آي‌سودا: نمي‌تونم عزيزم. سرم درد مي‌كنه. مي‌خوام برم يه كم روي تخت دراز بكشم.



40.

بهرام: خداي من! توچه‌طور تونستي زن و بچه‌ت رو ول كني بري؟

مازيار: تو كه خيلي نبايد بدت اومده باشه من ول‌شون كرده‌م؟ انگار از خدات بود.

بهرام: خداوندا! تو خيلي وقيحي! خوب بود آي‌سودا بچه رو تحويل بابا مي‌داد مي‌گفت به من چه، خودتون بزرگ‌ش كنين، بعد مي رفت با يه غريبه ازدواج مي‌كرد؟

مازيار: نكنه مي‌خواي به خاطر ازدواج با آي‌سودا سرم منت هم بذاري؟

بهرام: آره، فكر كنم يه تشكر به من بده‌كاري. من چون برادرت بودم بايد در قبال بي‌مسئوليتي تو احساس مسئوليت مي‌كردم. اين كار هميشه‌ي تو بود. يادت ئه چه قشقري به پا كردي چه‌قدر توي گوش مامان خوندي برات ارگ بخره. ولي يه ماه نگذشت كه ارگ رو انداختي يه گوشه‌اي. من رفتم كلاس ارگ براي اين كه نمي‌خواستم بابا به مامان غر بزنه بگه بي‌خود ارگ خريديم. يادت ئه مي‌خواستي در حياط رو رنگ بزني، شروع كردي به رنگ كردن يهو نصفه كاره ول‌ش كردي؟ من ادامه‌ش دادم چون مامان نگران بود اگه بابا بياد ببينه قشقرق به پا مي‌كنه. اين‌ها يادت ئه؟

مازيار: چرا بايد يه همچين چيزهاي بي‌اهميتي يادم مونده باشه؟

بهرام: اصلا بي‌اهميت نيست. اگه اون مغزت رو به كار بندازي يه خورده به بچگي‌هامون فكر كني كلي از اين جور نصفه‌كاري‌ها يادت مي‌آد، اگه بخواي مي‌تونم به‌ت كمك كنم. مي‌تونم به يادت بيارم.

مازيار: اگه لازم باشه شايد من هم بتونم به يادت بيارم كه بيش‌تر وقت‌ها تو حسرت انتخاب‌هاي من رو مي‌خوردي. حتي مطمئن‌م وقتي من شروع كردم در حياط رو رنگ كردن تو خيلي حسرت خوردي چرا خودت زودتر به فكرت نرسيد اين كار رو بكني براي همين مطمئن‌م خيلي خوش‌حال شدي من رنگ كردن در رو نيمه كاره ول‌ كردم.

بهرام: تو داري آي‌سودا رو با در حياط مقايسه مي‌كني؟

مازيار: اين كاري ئه كه تو كردي. تو شروع كردي به شخم زدن گذشته. اگه قرار باشه گذشته‌ها روشخم بزنيم من هم يادم ئه كه...مهم نيست.

بهرام: راست‌ش يادم رفته بود بحث با تو بي فايده ست. تو اصلا عوض نشدي، هنوز هم جوري رفتار مي‌كني كه انگار همه اشتباه مي‌كنن فقط تويي كه درست فكر مي‌كني.

مازيار: آدم‌هايي مثل تو توي روان‌شناسي يه تعريف و طبقه‌بندي خاص خودشون دارن. آدم‌هايي كه هميشه انتخاب ديگران رو مي‌خوان.

بهرام: ببين اصلا حق با تو ئه. تو آدم بزرگي هستي. آدم خوبي هستي.

مازيار: من نگفتم آدم بزرگي هستم، نگفتم آدم خوبي هستم ولي تو هم نيستي. نمي‌توني به‌خاطر ازدواج با آي‌سودا ادعاي بزرگي كني. وقتي با اون لحن متظاهرانه مي‌گي اصلا حق با تو ئه. تو آدم بزرگي هستي. تو آدم خوبي هستي، انگار داري صفات والايي رو كه متعلق به تو ئه سخاوت‌مندانه به ديگري هديه مي‌كني. اين نفرت‌انگيز ئه.

بهرام( با لحني بسيار آرام به دور از خشم مي‌گويد ): من ازت عذر مي‌خوام. از اين‌كه وقتي زن و بچه‌ت رو تنها گذاشتي فكر كردم نبايد بذارم تنها باشن عذر مي‌خوام. از اين‌كه بچه‌ت رو بچه‌ي تو رو بزرگ كرده‌م عذر مي‌خوام.

مازيار: تو هم عوض نشدي. هنوز هم متظاهري.

بهرام: ولي ديگه نمي‌خوام متظاهر باشم، فرض كن همين حالا تحت تاثير حرفي كه زدي اين كه گفتي عوض نشده‌م بخوام عوض شم. فكر مي‌كني چي بايد به‌ت بگم تا به خودت و به خودم ثابت بشه من عوض شده‌م و ديگه آدم متظاهري نيستم؟ فكر مي‌كني چي بايد به‌ت بگم تا به‌ت نشون بدم تو چه‌قدر آدم تاثير‌گذاري هستي كه همين حالا من رو عوض كردي؟ دارم از تو مي‌پرسم، به‌م جواب بده. فكر مي‌كني چي مي‌خوام به‌ت بگم تا به‌ت ثابت بشه ديگه متظاهر نيستم ديگه نمي‌خوام باشم؟

مازيار: علاقه‌اي ندارم حدس بزنم. خودت بگو. براي اين‌كه ثابت كني عوض شدي حرفي رو كه مي‌خواي بزني بزن.

بهرام: از اين‌جا برو. همين حالا برو.



41.

( اتاق خواب آي‌سودا و بهرام. آي‌سودا روي تخت دراز كشيده. آلما بالاي سر او به پشتي تخت تكيه داده است.)

آي‌سودا: فكر كردم شب رو قرار ئه اين‌جا بمونه.

بهرام: من رفتار خوبي باهاش نكرد‌م. به‌ش گفتم بره.

آي‌سودا: نبايد باهاش بدرفتاري مي‌كردي. من يه غريبه‌م ولي اون برادرت ئه. تنها عضو خانواده‌ت. تنها آدمي كه توي اين دنيا كاملا به تو نزديك ئه.

بهرام: نمي‌دونم چه‌م شده بود.

آي‌سودا: هنوز هم دير نشده بهرام. برو دنبال‌ش.

بهرام: نمي‌تونم.

آي‌سودا: من هم باهاش بد رفتار كرده‌م. يه آدم ديگه‌اي شده بودم. خيلي تحقيرآميز باهاش حرف زدم. صحبت‌هام پر از نفرت بود. نبايد باهاش تحقيرآميز رفتار مي‌كردم. اون خودخواه ئه ولي من به‌ش حق مي‌دم خودخواه باشه. باران رو مي‌خواد با خودش ببره چون به آينده‌‌ش فكر مي‌كنه، ولي من مي‌خوام پيش‌م بمونه چون دوست‌‌ش دارم. به‌ش گفتم نه چون من هم خودخواه‌م. فردا به‌ش زنگ مي‌زنم ازش عذرخواهي مي‌كنم. از خودم خجالت مي‌كشم كه باهاش درست رفتار نكردم.

آلما: براي چي خجالت مي‌كشي آي‌سودا!؟ اون بايد خجالت بكشه. اون كار بدي كرد شما رو تنها گذاشت. تو كار درستي كردي آي‌سودا. دختر بايد پيش مادرش بزرگ شه. لزومي نداره به‌ش زنگ ( از اين پس آلما صامت حرف مي‌زند. )

آي‌سودا: مي‌شه لطفا حرف نزني آلما؟ مي‌شه لطفا ساكت شي؟

آلما ( ادامه صحبت‌ش را مي‌شنويم. ) هستي؟ اون بايد درك كنه هر دختري دوست داره با مادرش زندگي كنه.

آي‌سودا: دروغ ئه اگه بگم من به خاطر مهر مادري مخالفت كردم اون باران رو با خودش ببره. من مخالفت كردم چون مي‌خواستم مخالفت كنم. ( از اين پس آي‌سودا صامت حرف مي‌زند. )

بهرام: عزيزم، مهر مادري يه توهم بزرگ ئه. به شما ياد مي‌دن كه مادر باشين، مادر خوبي باشين چون چيزي به نام مهر مادري در فطرت شما زن‌ها وجود نداره. همون‌طور كه چيزي به نام مهر برادري در فطرت ما مردها وجود نداره.

آي‌سودا ( ادامه صحبت‌ش را مي‌شنويم. ): من داري گوش مي‌دي اصلا؟

بهرام: آره. گوش‌م با تو ئه.

آي‌سودا: بايد با هم حرف بزنيم.

بهرام: باشه. حرف بزنيم.

آي‌سودا: آلما جان! مي‌ري توي اتاق باران بخوابي؟ مي‌خوام با بهرام حرف بزنم.

( آلما دارد مي‌رود. )

آي‌سودا: مي‌شه برق اين‌جا رو خاموش كني آلما؟

( آلما برق اتاق را خاموش مي‌كند. )



42.

( صداي باران از باندهاي صداي صحنه در تاريكي شنيده مي‌شود.)

صداي باران: مادرم يادداشت‌ اون روزش رو با يه سوال تموم كرده: كي ئه كه حتي يك بار آرزو نكرده باشه كاش مي‌تونست همه چيز رو بذاره بره يه زندگي ديگه رو شروع كنه؟ يادداشت‌هاي مادرم رو دارم مي‌خونم و مي‌بينم من هم مثل پدرم اهل خداحافظي‌ام. اولين خداحافظي‌م با مادرم بود. بعد با اولين پسري كه مي‌‌گفت عاشق‌م ئه خداحافظي كردم. بعد با كشوري كه توش به دنيا اومدم. بعد خداحافظي با پدرم. خاله آلما مي‌گه: آدم‌ها دو دسته‌ن: آدم‌هايي كه مي‌مونن، آدم‌هايي كه مي‌رن. دايي آروين هم مي‌گه آدم‌ها دو دسته‌ن:آدم‌هايي كه به روياشون خيانت مي‌كنن، آدم‌هايي كه دنبال روياشون مي‌رن. مادرم آي‌سودا هم مي‌گفت آدم‌ها دو دسته‌‌ن. آدم‌هايي كه به ماه بالاي سرشون خيره شدن و آدم‌هايي كه به ماه توي آب

# : 18 May 2008 13:18


sexnasa2008

خسته نباشی داداشی
ولی صفحه ها داره طولانی میشه بقیشو بزار واسه بعدی

تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
# : 9 Jun 2008 16:28


sexnasa2008
مرسی خیلی عالیه

♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
# : 9 Jun 2008 16:30


sexnasa2008
Quoting: sexnasa2008
محمد يعقوبي

این محمد خان کیه؟!!
کتابش چاپ شده؟؟!!