صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
فرهنگ و ادبیات و داستان
/
یک چشم شهر کوران
<<
.
1
.
2
.
3
.
>>
نویسنده
پیام
mey_foroush
اعضا
#
: 15 Nov 2007 21:33
mostafa_74
آقا مصطفی فکر می کنم منظورت در این داستان این بود که در یک محیط بسته که مردمش به یک نوع رفتار خو گرفتن و حاکمانش هم ادامه حکومت خودشون رو در گرو ناآگاهی میردم می بینن، حرکت های روشنگرانه و خلاف عرف حتی اگه از سر صداقت و نوع دوستی هم باشن، سرنوشتی جز زوال نخواهند یافت و سرنوشت فرد روشنگر ما هم چیزی جز نابودی نخواهد بود.. اما همراه و همرنگ جماعت شدن و مثل اونا رفتار کردن و حتی به دنبال منافع خود بودن(اما آگاه از حقیقت بودن) میتونه در طول زمان منجر به تغییر عرف رایج جامعه و آشکار شدن حقایق بشه..
داستان زیبا و خوشدستی بود.. زبان عامیانه به کار گرفته شده هم جالب بود و با فضای داستان هموخونی داشت.. فقط چیزی که به ذهن من اومد این بود که فضای مناسب رو برای طرح ایده بالایی در نظر نگرفتی.. چون کسی نمی تونه کوری رو به خاطر ندیدن ملامت کنه!! و بنابراین ایرادات فرد دوچشم اولی چندان به نظر وارد نمیاد که البته با در نظر گرفتن این که هدفت از کوری صرفا ناآگاهی بوده مورد حل میشه.. اما خوب معنای ظاهریش هم چنان مبهم باقی میمونه..
در کل زیبا بود.. خیلی ممنون..
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
estrogen
اعضا
#
: 15 Nov 2007 21:37
مهندس....به خاطر توصیف زیبات ممنون!
آخه گمونم رفیقمون خودشم نفهمیده بید منظورش چیه؟
mey_foroush
اعضا
#
: 15 Nov 2007 21:49
estrogen
ممنون استرو..
گرچه باهات قهرم، اما خوب کاری کردی سکوت رو شکستی!!
مرسی..
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
estrogen
اعضا
#
: 15 Nov 2007 22:05
Quoting: mey_foroush
estrogen
ممنون استرو..
خواهش میکنم مهندس! ک...شعر خوبی نویسیدی!
Quoting: mey_foroush
گرچه باهات قهرم،
mey_foroush
اعضا
#
: 15 Nov 2007 22:40
estrogen
Quoting: estrogen
خواهش میکنم مهندس! ک...شعر خوبی نویسیدی!
خواهش در وکنم!
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
estrogen
اعضا
#
: 15 Nov 2007 22:43
Quoting: mey_foroush
خواهش در وکنم!
خواهش رو که من در وکرده بیدم.....اینجوری که شما هم کردی , معلوم نیست کدومش رو من کردم , کدومش رو شما!
ps. اصلا" سفیده مال من , سیاهه مال شما!
mey_foroush
اعضا
#
: 15 Nov 2007 22:45
estrogen
Quoting: estrogen
خواهش رو که من در وکرده بیدم.....
پس من باید چی در می کردم؟
Quoting: estrogen
اصلا" سفیده مال من , سیاهه مال شما!
نه خیرم! من سیاهه رو برای تو نوشتم! تو هم سفیده رو برای من!
پس سفیده مال من هست! سیاهه مال تو!
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
estrogen
اعضا
#
: 15 Nov 2007 22:51
Quoting: mey_foroush
پس سفیده مال من هست! سیاهه مال تو!
مهندس!
شما امشب مث اینکه میخوای با ما نسازی....لااقل زرده شو بذار برای ما!
tty_aziz
اعضا
#
: 16 Nov 2007 16:40
البته می فروش به قول فیش آیکیو خیلی بالایی داره
از کرامات شیخ ما چه عجب ------ پنج انگشتو واکرد و گفت یه وجب
ostad_tooraj --- (لولا خرکسون فهلک المفلسون)
mostafa_74
اعضا
#
: 17 Nov 2007 09:25
Quoting: mey_foroush
آقا مصطفی فکر می کنم منظورت در این داستان این بود که در یک محیط بسته که مردمش به یک نوع رفتار خو گرفتن و حاکمانش هم ادامه حکومت خودشون رو در گرو ناآگاهی میردم می بینن، حرکت های روشنگرانه و خلاف عرف حتی اگه از سر صداقت و نوع دوستی هم باشن، سرنوشتی جز زوال نخواهند یافت و سرنوشت فرد روشنگر ما هم چیزی جز نابودی نخواهد بود.. اما همراه و همرنگ جماعت شدن و مثل اونا رفتار کردن و حتی به دنبال منافع خود بودن(اما آگاه از حقیقت بودن) میتونه در طول زمان منجر به تغییر عرف رایج جامعه و آشکار شدن حقایق بشه..
همه اینها تو داستان من بید؟
Quoting: mey_foroush
فضای مناسب رو برای طرح ایده بالایی در نظر نگرفتی.. چون کسی نمی تونه کوری رو به خاطر ندیدن ملامت کنه!! و بنابراین ایرادات فرد دوچشم اولی چندان به نظر وارد نمیاد که البته با در نظر گرفتن این که هدفت از کوری صرفا ناآگاهی بوده مورد حل میشه.. اما خوب معنای ظاهریش هم چنان مبهم باقی میمونه..
این نقص به نظرم رسید و اول فکر کردم برای از بین بردنش یه توضیحی را وارد روایت کنم مثلا بگم مردم اون شهر در اثر خوردن اب یک چشمه ( یا حالا هر چی ) کور میشدن و این هم قابل پیشگیری بوده اما دیدم اینکار دو تا ایراد داره یکی اینکه ممکن بود اینکار یک سری نمادهای ناخواسته را وارد متن کنه مثلا خواننده ذهنش بره سراغ اینکه معنی این چشمه چیه و خلاصه داستان انقدر شلوغ بشه که حرف اصلی شنیده نشه دوم اینکه انسجام ساختاری داستان را لطمه میزد مثلا اگر خواننده میپرسید چرا پیشوا و جیره خوارانش که به دنبال حفظ وضع موجود هستند اسرار دارند که مردم از اب این چشمه بخورند داستان جوابی براش نداشت مگر اینکه برای این قبیل سوالهای جدید هم یک سری توضیح اضافه میکردم که اونوقت کلا داستان دیگه ای میشد احتمالا چیزی شبیه سریالهای تلوزیون
بنابر این برای رفع این نقص کار ساده تری انجام دادم اول تاکید روی معنای نمادین کوری مثلا اونجا که غریبه بینا میگه چشاتونو باز کنید تا کی میخواید کور بمونید دیگه اینکه را میانبر را رفتم و بدون اینکه خودم را درگیر اسباب و علل کنم نشون دادم که دختر کور مکوری همینکه از گذشته خودش احساس غبن میکنه با دوا درمون بینا میشه و این نشون میده که مساله بستگی به اراده و خواست افراد داشته
در مورد محتوی باهات موافقم. کلا دیکتاتوری در زمان ما خیلی پیچیده تر از گذشته است و دیگه دیکتاتورها اون ادمهای ساده نظیر لویی 16 نیستند. یعنی اخر داستان را میدونن و علاج واقعه را قبل از وقوع میکنن. فرانس فانون یه جمله معروفی داره که در جهان سوم گروه های مبارز روی سرشون حرکت میکنن منظورش اینه که تئوریسین ها که حکم مغز را دارند درگیر مبارزه میشند و خیلی زود حذف میشن دلیل این مساله فاصله وحشتناک و نا امید کننده روشنفکرها از عامه مردم بود که ناچارشون میکرد خودشون دست به عمل بزنن خوب الان روشنفکرها اینو فهمیدن اما مساله اینه که دیکتاتورها هم فهمیدند.
یه مثال: بعد از جنگ جناح راست تمام نهادهای فرهنگی را از دست چپ ها بیرون کشید خاتمی که اون زمان نماینده ولی فقیه در روزنامه کیهان بود استعفاش کردن و با گروهی که بعدها تحت عنوان حلقه کیان معروف شدند مجله کیان را راه اندازی کردند که یک سری بحثهای جدی در زمینه دین و مدرنیته را دنبال میکرد فکر میکنم حتی هزار خواننده هم نداشت و به همین خاطر کسی ازش نمیترسید اما کمتر از یک دهه بعد سکوی پرتاب روشنفکرانی شد که جنبش اصلاحات را تئوریزه کردند. بعدا این مجله که فقط دنبال مباحث فلسفی بود توقیف شد اما دیگه دیر شده بود.
الان انها هوشیارتر شدند میبینی که کسایی مثل رامین جهانبگلو را دستگیر میکنن که فقط روی فلسفه مدارا کار میکنه چون میدونن از چنین فلسفه ای ممکنه یک جور تئوری نافرمانی مدنی بیرون بزنه یعنی ریشه را میزنن و نمیزارن به شاخ و برگ برسه
اتهام جاسوسی به کیان تاجبخش هم کس شعری بیش نبود او روی ظرفیت سازی capacity making کار میکرد که در نهایت موجب توانمندسازی جامعه مدنی میشد
موقعی که او به ایران امد نسیم تازه ای به پیکر جامعه شناسی وزید
این در مورد بیناها بود میخواستم در مورد یک چشمها هم حرف بزنم ولی دیگه خیلی حرف زدم
<<
.
1
.
2
.
3
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB