صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / یک چشم شهر کوران
. 1 . 2 . 3 . >>
نویسنده پیام
# : 13 Nov 2007 16:44


تقدیم به بریو هارت moso و استروژن عزیز

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر خدا هیچکی نبود. میگن اون قدیمها یه روز صلات ظهر یه غریبه که معلوم نبود از کجا سر و کله اش تو شهر کورها پیدا شده بود آمد وسط چارسوق صداشو انداخت سرش که ایهالناس بیاین اینجا واستون یه خبر مهم دارم د بدو که دیر شد. مردم شهر کورها که عادت به خبر جدید نداشتن چون تا وقتی یادشون میامد همه چی همونجوری بود که بود با خودشون پچ پچه کردن که این غریبه کیه وسط چارسوق عر و گوز میکنه؟ خبر دیگه چیه؟
با اینحال کنجکاوی نداشته اشون تحریک شد که ببینن این یارو چی میگه اقلکم شاید سوژه مسخره بازی و غیبت کردن مهیا بشه واسشون. این بود که سلانه سلانه و کورمال کورمال راه افتادن سمت چارسوق که ببینن این یارو واسه چی عربده میکشه.
دورش که جمع شدن گفتن خب حالا بنال بشنویم چی می خوای؟ یارو که شروع کرد حرف زدن یه چیزایی گفت که هیچ کدوم از جماعت شهر کورها به عمرشون نشنفته بودن. میگفت تو دنیا خیلی چیزا هست که شماها نمی دونین یه چیزای عجیبی می گفت از رنگ و رنگین کمان از آسمون آبی از گل هفت رنگ از روشنایی از نور خلاصه انقدر یارو زر زد که حوصله جماعت سر رفت.
همین موقع بود که یهو یکی داد زد برید کنار پیشوا داره میاد. پیشوا هم یه نره غولی بود که یه جورایی میشه گفت کور اعظم بود چون تقریبا همه کارای شهر کوران بهش مربوط میشد و زرت و پرتاشو با خط بریل رو در و دیوار شهر نوشته بودن و تقریبا جنبه تقدس هم داشت و لاکردار انگار که عقل کل باشه از نظریه نسبیت انشتین تا بهترین شیوه تربیت کودک ، روش صحیح پخت کاچی و شیوه صحیح پاک کردن مقعد پس از دس به آب یه زری زده بود که همه جا از کتابهای درسی تا سردر ادارات و کنار اتوبان مجبور بودی از فرمایشاتش مستفیذ بشی.
خلاصه پیشوا سرید جلو غریبه توک عصاشو حایل بدنش کرد و یه سینه ای صاف کرد و گفت لپ کلوم بنال بشنویم چی میگی؟ این چیزایی که میگی به چه درد مردم ما می خوره؟
غریبه برگشت سمت پیشوا و گفت مخلص کلوم اینکه چشاتونو وا کنین. تا کی میخواین کور باشین و چشاتونو به روی دنیا ببندین؟ فکر میکنین زندگی همین کورمال کردن نکبتی شماست؟ نمیخواین مثل آدم زندگی کنین؟ اصلا شما میدونین لذت بردن از زندگی یعنی چی؟ تو کثافت و نکبت خودتون میلولین و فکر میکنین این یعنی زندگی. بیدارشین
اینارو که گفت پیشوا غرید و تقریبا داد زد آهای خیلی دیگه اسبتو دراز بستی داری به تمام مقدسات ما توهین میکنی ما تمام زندگی و فرهنگ غنی ای که داریم بر اساس کورمال کردن بنا شده تو حتما عامل نفوذی دشمن هستی که فرهنگ غنی ما را نشانه گرفتی. اصلا بگو ببینم اگه کورمال کردن نباشه چطور زنده بمونیم؟
چند نفری از جیره خوارهای پیشوا که همیشه دم پرش بودن گفتن صحیح است صحیح است. جماعت شهر کورها هم که فقط صدا را میشنیدن و فکر میکردن اینها هم جزو مردم هستن مثل طوطی تکرار کردن صحیح است صحیح است.
پیشوا بادی به غبغب انداخت و گفت و شما ای جوانان که آینده شهر کوران به دست شماست اگر کورمال کردن نباشد چگونه همسر خود را انتخاب خواهید کرد؟ مگر میشود نمالانده و نشناخته کسی را برای یک عمر زندگی انتخاب کرد؟
یک بار دیگر غریو فریاد صحیح است صحیح است طنین انداز شد این بار صدای جوانان بلندتر بود.
غریبه که دیگه حوصله اش از زبان نفهمی های جماعت کوران سر رفته بود گفت خاک بر سر نفهمتون کنن اگه چشاتونو وا کنید که بهتر طرفتونو میشناسین اگر هم می خوای بگی تو کورمال کردن هم یه لذتی هست و اینجوری میخوای جوونها را خام کنی اولا در دیدن چهره زیبای معشوق یه لذتی هست که شماها هیچ وقت به عمرتون تو خواب هم نمیبینین بعدش هم خوب وقتی ازدواج کردین انقدر بمالونید تا جونتون در بره.
به اینجا که رسید کاسه صبر پیشوا لبریز شد و فریاد زد بکشید این کافر بی دین را که به مقدسات ما توهین میکند. اینو گفت و خودشم فوری پیچوند که زیر دست و پا سقط نشه. جماعت کورها هم که انگار دنبال بهانه واسه کشتن میگشتن یهو هوار شدن سر غریبه بخت برگشته و سه سوت تیکه پاره اش کردن. این وسط یه خر تو الاغی شده بود که سگ صاحابشو نمیشناخت. آخه کورها که نمیدیدن کیو دارن میزنن و در این میان سه چهارتا از مردم چان بر کف و همیشه در صحنه شهر کوران هم نفله شدن.
سالها از اون ماجرا گذشت و تو این مدت پیشوا که دیگه گوشی دستش آمده بود که تو این دنیا یه سری آدم بینا هم هستن که نمیتونن جلوی زبونشونو نگه دارن علاج واقعه را قبل از وقوع میکرد و همین که براش لاپورت میاوردن که یه گوشه کناری یکی هست که حرفهای عجیب و غریب میزنه محض اطمینان چند نفر را میفرستاد که یه سیخ تو چش و چارش فرو کنن.
سالها گذشت و چند نسل از جماعت شهر کوران پس از عمری کورمال کردن در آغوش فرهنگ غنی خودشون ریق رحمت را سر کشیدن و بدون اینکه بفهمن دنیا چه ریختیه به سرای باقی شتافتن پیشوا هم دار فانی را وداع گفت اما چرخ زندگی میگشت و بجاش پیشواهای دیگه آمدن و روز از نو روزی از نو.
تا اینکه یه روز یه غریبه دیگه گذارش به شهر کوران افتاد این یکی نه بینا بود نه کور یا به عبارتی هم بینا بود هم کور یعنی یک چشم بود.
غریبه یک چشم وقتی وارد شهر کوران شد خیلی زود فهمید اوضاع از چه قراره و از اونجایی که خودشم نیمه کور بود خیلی خوب اونها را درک میکرد و به قول معروف خودشو با فرهنگ شهر کوران اداپته کرد و مواظب بود یه وقت بی هوا چیزی از دهنش نپره که باعث بشه گوزو بده و قبضو بگیره. تازه اینکار واسش آمد هم داشت چون بعد از یه مدت فهمید چه جوری با استفاده از حماقت این مردم بار خودشو ببنده یعنی میرفت از شهرهای دیگه هرچی جنس بنجل و اسقاط بود و جنسهایی که تو انبارها در حال گندیدن بود و مشتری نداشت میاورد به خلق الله کورمکوری قالب میکرد از اون طرف هم هرچی سنگ قیمتی و زیرخاکی تو شهر کوران به هم میرسید فوری چترو وا میکرد و به عنوان یه آشغال بی مصرف مفت از چنگشون در میاورد میرفت اونور آب آبش میکرد.
بعد از یه مدت مرد یه چشمو دیگه توپم داغونش نمیکرد تفریحش این بود که ظهرا بیاد تو همون چارسوقی که یه زمانی غریبه بینا جونشو سر وا کردن چشمهای مردم شهر کوران گذاشته بود پاهاشو بزنه سینه دیفار آفتاب بگیره و به ریش این جماعت نادان بخنده. تنها ناراحتیش این بود که اگه تو غذای یه رستوران آت و آشغال و کثافت میدید مجبور بود خفه خون بگیره تا معلوم نشه چش و چارش سالمه. یه بار هم که نزدیک بود یه مرد کور با الاغش از روش رد بشه نزدیک بود داد بزنه مرتیکه مگه کوری که فوری حرفشو قورت داد و خطر از بیخ گوشش گذشت.
همینجوری اوضاع بر وفق مراد مرد یک چشم بود تا اینکه زد و دست بر قضا مرد یک چشم یک دل نه صد دل عاشق یه دختره کورمکوری شد. اوایل سعی میکرد بی خیالی طی کنه یا یه مدت بره سفر بلکه کلا بی خیال بشه ولی عشق دختره بد جوری تو دل لامصبش رخنه کرده بود. دیگه چه دردسرتون بدم که عاقبت یه روز تسلیم این عشق شد و رفت خواستگاری و مثل همه مردهای دیگه که بالاخره یه روزی کرکره مخشونو میکشن پایین با دختره ازدواج کرد. اینو هم بگم که تا وقتی بچه دار شدن بروز نداد که یه چشمش میبینه و رل کورو واسه زنشم اجرا میکرد و حتی به سبک شهر کوران مراسم مالوندن و کورمال کردن سنتی را تو خواستگاری هم انجام داده بود. ولی موقعی که اولین بچه اشون به دنیا آمد دید ای دل غافل بچه هم یه چشم از آب در آمده و وقتی بچه زبون وا کرد چیزایی میگفت که واسه ننه اش عجیب بود و بابای یه چشمش هم هیچ رقم نمیتونست حالی بچه کنه که بندو اب نده که میتونه ببینه تا اینکه عاقبت قضیه برای زنه هم افتابی شد که شوهر و بچه اش یه چیزایی میبینن البته واضحه که مهر مادری نمیذاشت مثل بقیه بچه اش را به خاطر دیدن طرد کنه و هر چند اوایل اصلا ملتفت نمیشد دیدن یعنی چی بعد سالها با کمک شوهر و بچه هاش که همه یه چشم بودن یه تصور هر چند مبهمی از دنیای بیناها به دست آورد و افسوس میخورد از عمری که در کوری گذرونده و چه دردسرتون بدم که آخر عمری از زور دوا و درمون و نذر و نیاز بالاخره چش و چارش وا شد و بینا شد اما این خانواده یک چشمهای شهر کوران این راز خانوادگی را تو سینه نگه داشتن و فقط سینه به سینه به نسل بعد منتقل میکردن تا اینکه بعد از قرنها تعداد بیناهای شهر کوران انقدر زیاد شد که یه روز پیشوای کور شهرو سر چارسوق رسوا کردن و پالون زدن بچه ها دورش میگشتن و عمو زنجیر باف بشین و پاشو خنده داره بازی میکردن و بعد هم اون مایه نکبت را از شهر بیرون کردن.
قرنها بعد اگه یه غریبه ای گذارش به شهر کوران که حالا دیگه اسمش شهر بینایان بود میوفتاد وسط چارسوق شهر مجسمه یه مرد یه چشم را میدید که مردم براش احترام زیادی قایل بودن. تو همون زمان یه روز یه بچه ای که دست پدر بزرگش را گرفته بود و از چارسوق میگذشت از پدربزرگش پرسید این آقا یه چشمه کیه؟ پدر بزرگش هم در جواب گفت:
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر خدا هیچکی نبود. میگن اون قدیمها یه روز صلات ظهر یه غریبه که معلوم نبود از کجا سر و کله اش تو شهر کورها پیدا شده بود آمد وسط چارسوق صداشو انداخت سرش که...

# : 13 Nov 2007 17:57


قشنگ بود ، متشکر

ما برای آرمان شهر شما می جنگیم ؛ ما شرافتمندانه کشته خواهیم شد .... و شما ؟
# : 13 Nov 2007 18:02


عالی بود مثل همیشه

همه ویروسی میشن میگی نه نگاه کن ( مهدی )
# : 14 Nov 2007 16:47


مرسی مصطفی . الان یعنی توصیف شد دیگه آویزون

ostad_tooraj --- (لولا خرکسون فهلک المفلسون)
# : 14 Nov 2007 18:06


mostafa_74
مرسی

عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند. ((مارک تواین))
# : 15 Nov 2007 04:28


مصطفی لطفاَ صندوق پیام خصوصیتو چک کن

کسی چه میداند ، شاید این جهان جهنم عالمی دیگر باشد
# : 15 Nov 2007 12:42


Hadi_Pishi
viirusi
tty_aziz
hornet_32
mashgholam
ممنونم از لطفتون

هر چند رسم نیست که کسی نوشته خودشو تفسیر کنه اما با توجه به اینکه بعضی از دوستان فکر کردن قصد من توهین به انها بوده فقط اینو میخوام بگم که من به اندازه کافی صراحت دارم و اگر بخوام به کسی انتقاد کنم خیلی صریح به خودش میگم
توی تاپیک تذکره الاشقیا شما یه طنز همراه با انتقاد ملایم به ادمین را میبینید اگر خطابم در اینجا به شخص مشخصی بود ابایی از اسم بردن نداشتم
همین

# : 15 Nov 2007 14:23


mostafa_74
عالی

يا دم از مردي نزن يا در حقيقت مرد باش
# : 15 Nov 2007 19:35


Quoting: mostafa_74
تقدیم به بریو هارت moso و استروژن عزیز

مصطفی....وجه تسمیه بنده رو اینجا شفاف سازی کن! ببین من بی تعارف مهر مادری و این چیزا سرم نمیشه....ترجیح میدم همون بچه یه چشم باشم یا عمو رنجیر باف بشم و پالونم بزنن!

# : 15 Nov 2007 20:30


Quoting: estrogen
مصطفی....وجه تسمیه بنده رو اینجا شفاف سازی کن! ببین من بی تعارف مهر مادری و این چیزا سرم نمیشه....ترجیح میدم همون بچه یه چشم باشم یا عمو رنجیر باف بشم و پالونم بزنن!

اینجوری که تو داری نقش تقسیم میکنی آخرش فقط نقش اون دختره کور مکوری برا خودم باقی میمونه
ولی فکر نکنم از لحاظ ژنتیکی از عهده این نقش بربیام

. 1 . 2 . 3 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB