صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / دیوانه ::::::::::::::: جبران خلیل جبران
. 1 . 2 . >>
نویسنده پیام
# : 26 Oct 2007 19:41 | ویرایش بوسیله: Yohan


چگونه ديوانه شدم

از من مي پرسيد که چگونه ديوانه شدم. چنين روي داد: يک روز ، بسيار پيش از آنکه خدايان بسيار به دنيا بيايند ، از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم که همه نقاب هايم را دزديده اند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم: "دزد ، دزد ، دزدان نابکار." مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم ، جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد "این مرد دیوانه است." من سر برداشتم که او را ببینم ؛ خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم ، و دیگر به نقابهایم نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم "رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند."
چنین بود که من دیوانه شدم.
و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام ؛ آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن ، زیرا کسانی که مار را می فهمند
چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.
ولی مبادا که از این امنیت ، زیاد غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 26 Oct 2007 19:56


خدا

در روزهای کهن ، هنگامی که نخستین لرزش سخن به لب هایم آمد ، از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم "خداوندگارا ، من بنده توام. اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم."
اما خدا پاسخی نداد ، و مانند طوفانی سهمگین گذشت.
آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم "آفریدگارا ، من آفریده توام. تو مرا از گل ساختی و من همه چیز را از تو دارم."
اما خدا پاسخی نداد و مانند هزار بال تیز پرواز گذشت.
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم "ای پدر ، من فرزند توام. تو با رحمت و محبت مرا به دنیا آورده ای. و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم."
اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت.
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم "خدای من، ای آرمان و سرانجام من ، من دیروز توام و تو فردای منی. من ریشه تو ام در خاک و تو گلاله منی در آسمان ، و ما با هم در برابر خورشید می بالیم."
آنگاه خدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفت ، و مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت.
و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود.

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 26 Oct 2007 20:09


دوست من

ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی است که بر تن دارم . پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.
آن "من"ی که در من است ، ای دوست ، در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا می ماند ؛ ناشناس و در نیافتنی.
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری ، زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من جز عمل آرزوهای تو نیستند.
هنگامی که تو می گویی "باد به مشرق می وزد،" من می گویم "آری به مشرق می وزد" ؛ زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست ، بلکه در بند دریاست.
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ، و من هم نمی خواهم که تو دریابی. می خواهم در دریا تنها باشم.
دوست من ، وقتی که نزد تو روز است ، نزد من شب است ؛ با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم ، و از سایه بنفشی که دزدانه از دریا می گذرد ؛ زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی ، و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی ، می خواهم با شب تنها باشم.
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم ؛ حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی "همراه من ، رفیق من،" و من در پاسخ تو را آواز می دهم "رفیق من ، همراه من،" ؛ زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی. شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد. و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی. می خواهم در دوزخ تنها باشم.
تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ، و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است. ولی در دل خودم به مهر تو می خندم. گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم.
دوست من ، تو خوب و هشیار و دانا هستی ؛ یا نه تو عین کمالی ؛ و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم. گرچه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم. می خواهم تنها دیوانه باشم.
دوست من ، تو دوست من نیستی ، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست گرچه با هم می رویم ، دست در دست.

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 26 Oct 2007 20:24


Yohan


# : 26 Oct 2007 20:33


sexnasa2008


دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 26 Oct 2007 20:52


مترسک

یک بار به مترسکی گفتم "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای." گفت "لذت ترساند عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمی شوم."
دمی اندیشیدم و گفتم "درست است ؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
گفت "فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 26 Oct 2007 21:28


خوابگردها

در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند.
یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود ، آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.
مادر به سخن درآمد و گفت "تویی ، تو ، دشمن من! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگیت را بر ویرانه های زندگی من ساختی! کاش می توانستم تو را بکشم."
پس دختر به سخن در آمد و گفت "ای زن منفور و خودخواه و پیر! که راه آزادی را بر من بسته ای! که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد! ای کاش می مردی!"
در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند. مادر با مهربانی گفت "تویی ، عزیزم؟" و دختر با مهربانی پاسخ داد "بله ، مادر جان"

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 27 Oct 2007 11:42


روباه

روباهی بامدادان به سایه خود نگاهی انداخت و گفت "امروز ناهار یک شتر می خورم" ، و سرار صبح را در پی شتر گشت ، اما نیمروز باز سایه خودش را دید و گفت "یک موش کافی ست."

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 27 Oct 2007 13:30


دو زاویه نشین

بر بالای کوه دوردستی دو مرد زاویه نشین زندگی می کردند که خدا را می پرستیدند و یکدیگر را دوست می داشتند. این دو مرد یک کاسه گلین داشتند ، و این تنها دارایی آنها بود.
یک روز روح خبیثی وارد قلب زاویه نشین پیرتر شد و او پیش مرد جوانتر رفت و گفت "مدت درازی ست که ما با هم زندگی می کنیم. زمان جدا شدن فرا رسیده است. بیا دارایی مان را قسمت کنیم."
زاویه نشین جوانتر اندوهگین شد و گفت "ای برادر ، من از رفتن تو اندوه می خورم. ولی اگر باید بروی ، برو." آنگاه کاسه گلین را آورد و به او داد و گفت "ای برادر ، این را نمی توانیم قسمت کنیم ، مال تو باشد."
زاویه نشین پیرتر گفت "من صدقه نمی پذیرم. من فقط سهم خودم را می خواهم. باید قسمت شود."
مرد جوان تر گفت "اگر این کاسه را بشکنیم چه فایده ای برای من یا تو دارد؟ اگر می خواهی ، بیا پشک بیندازیم."
اما زاویه نشین پیرتر بار دیگر گفت " من فقط حق خودم را می خواهم ، حق و عدالت را هم به دست تصادف بیهوده نمی سپارم. کاسه را باید قسمت کنیم."
آنگاه زاویه نشین جوانتر در بحث فرو ماند و گفت "اگر به راستی می خواهی ، و اگر چنین اراده کرده ای ، پس کاسه را می شکنیم."
اما چهره زاویه نشین پیرتر سخت در هم شد ، و او فریاد زد "ای ترسوی ملعون ، تو نمی خواهی جنگ کنی."

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 27 Oct 2007 18:36


درباره دادن و گرفتن

زمانی مردی بود که یک دره پر از سوزن داشت. روزی مادر عیسی نزد او آمد و گفت "ای دوست ، پیراهن پسرم پاره شده است و من باید پیش از آنکه او به معبد برود آن را بدوزم. یک سوزن به من نمی دهی؟"
آن مرد سوزنی به آن زن نداد ، ولی نطق غرایی درباره دادن و گرفتن برای او کرد تا پیش از رفتن پسرش به معبد برای او نقل کند.

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
. 1 . 2 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB