صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / فاحشه های ناگهانی…
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 .
نویسنده پیام
# : 6 Oct 2007 21:09


Quoting: lpeesheel
تو چرا هی همه چیز رو میندازی گردن من؟



# : 6 Oct 2007 21:10


Quoting: lpeesheel
تو چرا هی همه چیز رو میندازی گردن من؟



ارزش زندگی به برد يا باخت آن نيست. بلکه به نفس جنگيدن برای زندگی ست
# : 6 Oct 2007 21:14


mostafa_74
brave_heart
Quoting: brave_heart
اگه بتونیم خودمون رو جای همچین کسانی بزاریم یا در واقع باهاشون همدلی داشته باشیم بهتر درکشون می کنیم

Quoting: mostafa_74
یه نظری توی روانشناسی هست که میگه تبهکارها یا کسایی که قوه درک مسایل اخلاقی را ندارن در واقع کسایی هستن که نمیتونن خودشونو جای دیگرا قرار بدهند
میشه اینجوری هم گفت که همونطور که ادم تیز هوش و کند هوش داریم ادم تیز احساس و کند احساس هم داریم
بعضیا مشکلشون اینه که چیزیو احساس نمیکنن


نمی دونم فیلم خوب -بد - زشت را دیده اید یا نه. ولی یک جاش یک دیالوگ جالب داشت
توکو (شخصیت زشت).. یک برادر کشیش داشت.. که در گذر زمان مجبور شد بهش مراجعه کنه.. برادر کشیشش بهش گفت که پدر مرد و تو اصلاَ نفهمیدی و دنبال شرارت خودت بودی و بعد شروع کرد به بد گفتن از توکو...و گفت هر چقدر من باعث آبروی خانواده شدم.. تو آبروی ما را بردی ...یک دفعه توکو داغ کرد و گفت زمانی که تو داشتی درس می خوندی من و پدر در مزرعه کار می کردیم تا خرج تحصیل تو رو بدیم.. من کار کردم و تو کسب علم.. جوانی من صرف تو شد و جوانی تو صرف کسب علم و فرهنگ.. نتیجه اش این شد که تو کشیش شدی و من راه زن......

خطاب به وطن پرست ها: این وطن و وطن و وطن و وطن این بود وطــــــــــن===> دیم دو وطن
# : 6 Oct 2007 22:32


Quoting: reza_34
نمی دونم فیلم خوب -بد - زشت را دیده اید یا نه. ولی یک جاش یک دیالوگ جالب داشت
توکو (شخصیت زشت).. یک برادر کشیش داشت.. که در گذر زمان مجبور شد بهش مراجعه کنه.. برادر کشیشش بهش گفت که پدر مرد و تو اصلاَ نفهمیدی و دنبال شرارت خودت بودی و بعد شروع کرد به بد گفتن از توکو...و گفت هر چقدر من باعث آبروی خانواده شدم.. تو آبروی ما را بردی ...یک دفعه توکو داغ کرد و گفت زمانی که تو داشتی درس می خوندی من و پدر در مزرعه کار می کردیم تا خرج تحصیل تو رو بدیم.. من کار کردم و تو کسب علم.. جوانی من صرف تو شد و جوانی تو صرف کسب علم و فرهنگ.. نتیجه اش این شد که تو کشیش شدی و من راه زن......



ارزش زندگی به برد يا باخت آن نيست. بلکه به نفس جنگيدن برای زندگی ست
# : 7 Oct 2007 05:17


brave_heart


خطاب به وطن پرست ها: این وطن و وطن و وطن و وطن این بود وطــــــــــن===> دیم دو وطن
# : 7 Oct 2007 07:47


reza_34


When there is a WILL,there is a WAY
# : 9 Oct 2007 19:19


چشمانش را به زمين دوخته بود و با نوك انگشت با دكمه‌هاي مانتو‌اش ور مي‌رفت انگار نمي‌توانست آرام روي صندلي بنشيند ، مرتب جابجا مي‌شد ؛ مرد همچنان كه پشت ميزش نشسته بود و با انگشت به ميز ضربه مي‌زد گفت شروع كنيد خانم، از آن روز بگوئيد … دو آرنجش را روي زانوانش گذاشت و دستانش را تكيه‌گاه پيشاني ساخت و سر را به زير افكند و آرام شروع به سخن گفتن كرد :
شش ماه از ازدواجم مي‌گذشت زندگي معمولي اما شادي داشتيم . يك روز پنجشنبه شوهرم از من خواست كه به همراه او به مهماني منزل يكي از دوستانش برويم ،‌ همسرم گفت كه دوستم براي ناهار عده‌اي از دوستان قديم را به همراه همسرانشان دعوت كرده است ،‌ ابتدا مخالفت كردم چرا كه خجالت مي‌كشيدم در ميان زناني كه ناآشنا بودند حاضر شوم ، زن اجتماعي‌اي نبودم كه به هر مجلسي وارد ‌شوم و با خانمهاي غريبه از در گفتگو در‌آيم و طرح دوستي بريزم ، هميشه براي ارتباط برقرار كردن با غريبه‌ها مشكل داشتم خجالت مي‌كشيدم ، به ناچار تنها به مهماني نزديكان و آشنايان مي‌رفتم اما سرانجام قبول كردم .
وقتي به منزل دوست همسرم وارد شديم دوستانش را ديدم كه آنجا هستند. پس از آنكه به اتاق پذيرائي راهنمائي شديم پرسيدم :‌ پس همسرانشان كجا هستند ؟ او پاسخ داد همگي براي خريد ناهار از منزل خارج شده‌اند، به زودي همراه ناهار بازمي‌گردند ، ساعتي گذشت و همسرم مشغول صحبت با دوستانش شده بود اما خبري از همسرانشان نشد، بار ديگر سراغشان را از همسرم گرفتم كه او گفت تماس گرفته‌اند و گفته‌اند دير مي‌آيند، اتومبيل‌شان در راه خراب شده است،‌ باز هم ساعتي گذشت كه ديدم همسرم با بطري مشروب وارد شد و ليواني برايم ريخت،‌ در برابر امتناع من شروع به تعريف از آن و خواص داروئي‌اش كرد و باز هم اصرار كرد، آنقدر پافشاري كرد كه يك ليوان كوچك نوشيدم، باز هم اصرار كرد ،‌ ليوان دوم ،‌ سوم …
چشمانم را كه گشودم نفسهاي چندش آور مردي را روي صورتم حس كردم ، خود را عريان چون هنگام تولد در آغوش او يافتم ،‌ عرقي سرد تمام بدنم را پوشاند ، مات و مبهوت بودم نمي دانستم چه بايد بكنم چند لحظه‌اي كه گذشت انگار تازه متوجه ماجرا شده بودم تكاني به خود دادم تا خود را از دست او برهانم كه او متوجه شد ،‌ با يك دست مرا محكم گرفت تا تكان نخورم و دست ديگرش را به نزديك دهانش برد و گفت :‌ هيس، ساكت . آن 6 نفر را كه آنجا مي‌بيني با تو … ، من هم نفر آخرم پس ساكت باش ،‌ آنجا را نگاه كن شوهرت دارد پولهاي پرداختي ما را مي‌شمارد ….
به اينجا كه رسيد صورتش با اشك كاملا خيس شده بود ، صدايش مفهوم نبود : من … آفتاب ، مهتاب … همسر … شرافت … فاحشگي … خدايا … من … مرگ ….
چند دقيقه‌اي گذشت تا گريه‌اش به پايان رسيد ، مرد او را به خارج از اتاق هدايت كرد ،‌ نمي‌توانست آنچه شنيده بود را باور كند ، از اتاق بيرون آمد تا آبي به صورتش بزند شايد كمي آرام شود ،‌ در گوشه‌اي از راهرو زن را ديد كه ايستاده و سر را به ديوار تكيه داده و به سقف راهرو خيره شده است ، همان دم دختر كوچكش كه شايد بيش از 9 سال نداشت از راه رسيد و مانتو‌اش را كشيد : مامان بابا پائين كارت داره … زن پس گردني محكمي به دخترش زد و گفت :‌ كِي بزرگ مي‌شوي تا به جاي من تو درآمد منزل را تامين كني نكبت ؟ كي خَلاصم مي‌كني ؟
مرد از ساختمان خارج شد ، ديگر هيچ كس و هيچ چيز را نمي‌ديد ، فقط مي‌دويد و مي‌دويد تا از محل كارش دور ‌شود ….





# : 9 Oct 2007 19:30


viirusi
Quoting: viirusi
brave_heart

من نبودم حالا اومدم بگم اون شعرت که گذاشتی خیلی عالی بود اشک همه رو در میاره



ارزش زندگی به برد يا باخت آن نيست. بلکه به نفس جنگيدن برای زندگی ست
# : 11 Oct 2007 10:13


بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد
بعید نیست و بگذار هرچه میخواهد
قبیله ام به دروغ و دَغَل به باد دهد
زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه...، مرا
دوصد کنایه و ضربالمثل به باد دهد
قفس چه دوره ی سختیست، میروم هرچند
مرا جسارت این راهِ حل به باد دهد
...
چه قدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 .
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB