| نویسنده |
پیام |
|
|
. مر30.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
|
|
|
خواهش میکنم
|
|
|
این تاپیک تو چشم ادم اشک جمع میکنه brave_heart jizjiz مرسی 
When there is a WILL,there is a WAY
|
|
|
|
|
Lustful
Quoting: Lustful این تاپیک تو چشم ادم اشک جمع میکنه brave_heart jizjiz مرسی خواهش می کنم دوست عزیز 
ارزش زندگی به برد يا باخت آن نيست. بلکه به نفس جنگيدن برای زندگی ست
|
|
|
!!!!!!!
|
|
|
Mohamad_Saeed

ارزش زندگی به برد يا باخت آن نيست. بلکه به نفس جنگيدن برای زندگی ست
|
|
|
# : 6 Oct 2007 20:05 | ویرایش بوسیله: brave_heart
........
ارزش زندگی به برد يا باخت آن نيست. بلکه به نفس جنگيدن برای زندگی ست
|
|
|
دختری .... دخترکی ... معصوم ... بیگناه ... آواره ... نالان از دست روزگار .... زخمی از دست فرزندان روزگار .... پایی پیاده .... چراغی در دست ... جاده ای پر از خس و خار ... چشمانی گریان ... تنی زخمی ... دلی افسرده ... و همچنان میرود ... میرود ... میرود... به سوی سرنوشت ... سرنوشت موهوم ... در جاده های بی انتها ... بر بالین طوفان ... او همچنان میرود به کدامین سو ؟ ... به کدامین جهت ؟ ... قبله اش هر نقطه روشن .... زمین نقطه ای در عمق تاریکی .... او ... میرود .... در زمین ... به دنبال روشنی ... رهگذری ... میگذرد از کنارش ... میبیند دخترک را ... میخندد در دل ... میخندد ... میخندد .... ودختر همچنان ... میگرید ...میگرید ... میگرید .... و آن دخترک ناشناس است ... نمیشناسد هیچکس قلب او را ... آخر ... پیامبران همیشه ناشناسند ... و قلبهایشان همیشه خاموش .... نمیشناسند او را ... مگر در دورادور مرگ سیاهش .... آنها نمیدانند ... که او یک پیامبر است ... و او کتابی دارد ... مقدس تر از مقدس ... پاکتر از پاک ... آن کتاب ... قلب اوست ... واژه هایش ... خاطرات خوکان ... نشانه هایش ... درندگی گرگان .... و این کتاب ... و این کتاب ... به یکباره باز میشود ... در سطر اول آن ... با غمی سرشار ... دلی پر خون ... چشمانی گریان ... نوشته شده : << به نام خداوند فاحشگان>>
|
|
|
|
|
<<به نام خداوند فاحشگان>> فاحشه آن نیست که تن خود بر شهوت میفروشد .... فاحشه آن است که تن خود برای نجات جان اطرافیانش میفروشد. نه ... نه ... آن دخترک را فاحشه خطاب نکنید. او بد کاره نیست .... او حق زندگانی دارد.... او نجس نیست ... او غمی در سینه دارد. اگر آن دخترک چون باد بهاری رها بود و آزاد ... هیچگاه جسمش را در تابوت خانه هایه غمار و شهوت نمیافتی ... اما او اسیر است ... چون یک قناری در قفسی ... قفسی ساخته شده از پولادهایه خونین ... خونهایی ریخته شده از آسمان ... آسمانی گریان بر زمین ... و آن قناری میخواهد ... ولی نمیتواند ... میخواهد که بسراید ... اما خونها مجالش را از او میگیرند. آری ... اگر ابوالجهل زور و اجبار بر بالینش نخوابیده بود .. آن دخترک هیچگاه ...هیچگاه ... و هیچگاه تن خود نمیفروخت به بهایی اندک.... این فحشا یک "روسپیگری" نیست....این فحشا یک "فحشای پاک" است ... یک "فحشای مقدس" .... فحشایی که برای بقای نفس است ... نه برای شهوت نفس ... یک فاحشه ... یک نماد است ... نماد زجه هایه پنهانی یک مادر در افقهای تاریک ... نماد ظلم رفته بر ابوالبشر در تاریخ اسف بار بشریت ..... نماد انسانی در چهارچوب نخواستن... فاحشه ... یعنی هستی در نیستی ... یعنی سیاه اما نورانی .... آری او اینگونه است. و کلام اخر اینکه یک فاحشه ... یک روسپی نیست . این را به یاد داشته باشید. تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم
|
|
|
Quoting: jizjiz تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم تو چرا هی همه چیز رو میندازی گردن من؟
امروز كه محتاج توام گاو تو زایید.....
|