| نویسنده |
پیام |
|
|
همنشین جان
بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش همنشین جان من مهر جهان افروز توست گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان طایر خلد آشیانی خکدانی گو مباش در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست از منخلوت نشین نام و نشانی گو مباش چون که من از پا فتادم دستگیری گو مخیز چون که من از سر گذشتم آستانی گو مباش گر پس از من در دلت سوز سخن گیرد چه سود من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
زبان نگاه
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
سایه ی گل
ز پرده گر بدر اید نگار پرده نشینم چون اشک از نظر افتد نگارخانه ی چینم بسازم از سر زلف تو چون نسیم به بویی گرم ز دست نیابد که گل ز باغ تو چینم مرو به ناز جوانی گره فکنده بر ابرو که پیر عشقم و زلف تو داده چین به جبینم ز جان نداشت دلم طاقت جدایی و از اشک کشید پرده به چشمم که رفتن تو نبینم ز تاب آن که دلم باز سر کشد ز کمندش کمان کشیده نشسته ست چشم او به کمینم اگر نسیم امیدی نبود و شبنم شوقی گلی نداشت خزان دیده باغ طبع حزینم به ناز سر مکش از من که سایه ی توام ای سرو چو شاخ گل بنشین تا به سایه ی تو نشینم
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
|
|
سلام خسته نباشی رفیق کلی استفاده کردیم
Quoting: jako_jonevar چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش

Quoting: jako_jonevar اگر نسیم امیدی نبود و شبنم شوقی گلی نداشت خزان دیده باغ طبع حزینم به ناز سر مکش از من که سایه ی توام ای سرو چو شاخ گل بنشین تا به سایه ی تو نشینم
این خزان ، خزان بهترین بهارم بود http://www.irantext.com
|
|
|
Quoting: esi_mdk سلام خسته نباشی رفیق کلی استفاده کردیم سلام رفیق  ممنون از لطفت 
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
حسرت پرواز
چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی شکوه های شب هجران تو آغاز کنم با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
آخر دل است این
دل چون توان بریدن ازو مشکل است این آهن که نیست جان من آخر دل است این من می شناسم این دل مجنون خویش را پندش مگوی که بی حاصل است این جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست ای وای بر من و دل من ، قاتل است این کنت چرا نهیم که بر خک پای یار جانی نثار کردم و ناقابل است این اشک مرا بدید و بخندید مدعی عیبش مکن که از دل ما غافل است این پندم دهد که سایه درین غم صبور باش در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
چنگ شکسته
بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم کو بال آن خود را باز افکنم به کویت تا کی چو شمع گریم ای درین شب تار چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت از پا فتادگان را دستی بگیر آخر تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت

با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
|
|
همیشه بهار
گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم برو که کام دل از دور آسمان بستانی گذشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم به کام من که نماندی به کام خویش بمانی بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش که چون همیشه بهار ایمن از گزند خزانی تو را چه غم که سوی پایمال عشق تو گردد که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی چگونه پیر سندی مرا که بخت جوانی کنون غبار غم برفشان ز چهره که فردا چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی چه سال ها که به پای تو شاخ گل بنشستم که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی خوشا به پای تو سر سودنم چو شاهد مهتاب ولی تو سایه برانی ز خود که سرو رانی
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|
|
|
فسانه ی شهر
صبا به لرزش تن سیم تار را مانی به بوی نافه سر زلف یار را مانی به گوش یار رسان شرح بی قراری دل به زلف او که دل بی قرار را مانی در انتظار سحر چون من ای فلک همه چشم بمان که مردم چشم انتظار را مانی سری به سخره ی زانوی غم بزن ای اشک که در سکوت شبم آبشار را مانی به پای شمع مه از اشک اختران ای چرخ کنار عاشق شب زنده دار را مانی ز سیل اشک من ای خواب من ندیده هنوز چه بستری تو که دریا کنار را مانی گذشتی ای مه ناسازگار زودگذر که روزهای خوش روزگار را مانی مناز این همه ای مدعی به صحبت یار که پیش آن گل نورسته خار را مانی امان نمی دهی ای سوز غم به ساز دلم بیا که گریه ی بی اختیار را مانی غزال من تو به افسون فسانه در همه شهر ترانه ی غزل شهریار را مانی نوید نامه ات ای سرو سایه پرور من بگو بیا که نسیم بهار را مانی
با همه لحن خوش آوایی ام........ در به در كوچه تنهایی ام.........
|