| نویسنده |
پیام |
|
|
باران نم نم بر زمین می بارید.دختر بچه گل فروش با پوتین های آبی رنگ چشم های بی رمقش می درخشید.اتومبیل ایستاد.و او شتابان به سوی شیشه خودرو میرفت.دستان نحیف و چرک آلودش را به شیشه اتومبیل چسباند. خانوم ...خانوم...فقط یک گل...تو رو خدا از من بخر بعد از مدتی شیشه های برقی اتومبیل به پایین رفت.کودکی دگر در درون اتومبیل نشسته بود دخترک دوباره تکرار کرد: خانوم تو رو خدا از گل های من واسه دخترتون بخر! و یک شاخه یاس سفید را از سینه های کوچک خود بیرون کشید و در حالی که انتظار گرفتن پول خود را داشت دست های کوچکش را به هم مالاند و با بخار دهن سعی می کرد که آنها را گرم کند و چکم هایش را آرام آرام به زمین مرطوب می کوبید کودک درون اتومبیل شاخه یاس را از مادر گرفت او خوشحال بود و می خندید دو نگاه کودک در هم آمیخته شد یکی مبهوت و دیگری حسرت وار میشد خواند از هر نگاهی که می گوید آری...باید همچنین باشد.
|
|
|
mamali_viroos

در سکوت خود خرابم
|
|
|
من یه شعر با همین مزمون دارم به اینجا یه سری بزن http://avizoon.com/forum/20_39065_5.html
|
|
|
|
|
mamali_viroos

|
|
|
معصومیت دو نگاه.... بیش از این نباید به دنیا خورده گرفت. نزاعی است ما بین آدمیان. نبردی که نبردی نیست. جنگ همه علیه هم.
"خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه ----- هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟"
|
|
|
سلام عالی بود عزیز امیدوارم ادامه بدی
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر ز آنکه چو گردی ز میان برخیزم
تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
|
|
|
mamali_viroos

ارزش زندگی به برد يا باخت آن نيست. بلکه به نفس جنگيدن برای زندگی ست
|