صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / براي کسي که دوستش دارم
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 59 . 60 . >>
نویسنده پیام
# : 24 Sep 2007 15:22


شکلک خنده بر رخم نه از نشان بی غمیست

کمی گزیده تر نگر

سرخی رخ از سیلیست

لخت در آ بچشم من

ببین که از دردو غمش بجز مجال گریه نیست

خنده نقاب این غمست

ورنه چو من مرده دلی چه حاجتش به دلخوشیست

در سکوت خود خرابم
# : 24 Sep 2007 15:27


لحظه وداعمون اون روز تما شایی بود

تو سکوت هردو فریاد بی فردایی بود

آه سینه سوزه تو هق هق گریه های من

لحظه رسیدن سرود بی فردایی بود

بغض راه نفسم رو بسته بود

بین ما پرده اشک نشسته بود

در سکوت خود خرابم
# : 25 Sep 2007 01:19


باز هم جای خالی حضورت مرا آزار می دهد

تا چشم کار می کند تاریکی است

دریا با تمام آرامیش ، مهيب و ترسناك به نظرمي رسد

مثل عشق

عميق و سركش و نا معلوم

كلمات در ذهنم مي گردند

حس درونم ، فقط غم است

باز هم واقعيت با تلنگري تلخ هشيارم مي كند

رؤياهايم در هم مي شكنند

ولي من باز هم تكه هاي خرد شده اش را بهم خواهم چسباند !!

باز هم ، مثل دفعات قبل تكه هايي كوچك از آن را ديگر پيدا نخواهم كرد

موجهاي كوچك هم شاديشان را با خود به اعماق دريا برمي گردانند .

هنوز هم در گوشه اي از قلبم ،

كمي شادي ، پنهان دارم

براي روزي كه تو بيايي

براي حضور تو لبخند بايد زد

شاد بايد بود

انگار كه هميشه در كنار من بوده اي . .

در سکوت خود خرابم
# : 25 Sep 2007 01:22


serendipiti
چرا جواب منو ندادی


تنها خداست که می ماند
# : 25 Sep 2007 01:31


حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

در سکوت خود خرابم
# : 25 Sep 2007 11:41


عشق عمومی

اشك رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم كه بگویی
نغمه نیستم كه بخوانی
صدا نیستم كه بشنوی
یا چیزی كه چنان بینی
یا چیزی چنان كه بدانی ...

من درد مشتركم
مرا فریاد كن.

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با توسخن می گویم

نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبان سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زنده گان,
ودر گورستان تاریك با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا كه مرده گان این سال
عاشق ترین زنده گان بوده اند.


دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر كه با توفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه با دریا
به سان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه با جنگل سخن می گوید


زیرا كه من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا كه صدای من
با صدای تو آشناست.

تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
# : 25 Sep 2007 15:15


بزن باران! که آتش شعله دارد توی آغوشم
همین امشب که دارم درد ها را می فراموشم
مدار زندگی بر خط استدلال می چرخد
ندارد دل به منطق ربطی و بیهوده می کوشم

تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
# : 26 Sep 2007 15:02


سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزس این زخم ها را کم کنی

ااه باران من سراپای وجودم اتش است

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

در سکوت خود خرابم
# : 26 Sep 2007 15:03


تو صلت کدام قصیده ای ای غزل

# : 26 Sep 2007 15:18


Quoting: serendipiti
خاموشم کنی


خام بدم، پخته شدم ، سوختم .

;)) HeY Y0U
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 59 . 60 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB