صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / بالهای شکسته )))((((((جبران خلیل جبران))))))(((
<< . 1 . 2 .
نویسنده پیام
# : 13 Aug 2007 11:27


آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،

که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!


به خودم گفتم


این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!


ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،


در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!


هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام


و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!


دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!


از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!


باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!


شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان


به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،


این تبعید ناتمام را معنا کند!


شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،


در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!


یا سنگی که با دست ِ من


کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!


یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من


با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریدم!


وگرنه من که به هلال ابروی تو،


در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!


امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،


ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!


برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!


یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ


و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!


پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،


دیگر نگو بر نمی گردی

تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
# : 17 Aug 2007 23:23


sexnasa2008
Quoting: sexnasa2008
که خلاصه علم چیست؟
گفت: پنج چیز است:
اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگویم.
دوم: آنکه تا حلال منتهی نشود، دست به حرام دراز نکنم.
سوم: آنکه تا از تفتیش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوی عیب مردم نپردازم.
چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هیچ مخلوق اِلتِجا نبرم.
پنجم: آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کید شیطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم.

Quoting: sexnasa2008
در زمان های پیش مردی به صلیب کشیده شد، زیرا که بسیار دوست می داشت و بسیار دوست داشته می شد.
بسیار متعجب خواهید شد اگر به شما بگویم که او را دیروز سه بار ملاقات کردم: اولین بار، به پلیسی التماس می کرد تا فاحشه ای را به زندان نبرد. دومین بار، با ولگردی میگساری می کرد. و سومین بار، با تاجرین معابد در نزاع بود.(جبران خلیل جبران)



فوق العاده زیبا بود.... بسیار بسیار ممنون سامان.

یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
# : 17 Aug 2007 23:28


Quoting: mey_foroush
فوق العاده زیبا بود.... بسیار بسیار ممنون سامان.


قابلت رو نداشت داش هادی

# : 18 Aug 2007 06:16


Quoting: mey_foroush
minajan
مینا خبر داری گم شدی؟؟



اهوم

خودم هم خودمو گم کردم

# : 23 Aug 2007 18:23


هیچ کس اب بر زمین نریخت
هیچ کس برای ما دعا نکرد
در تمام راه یک پرنده از وسیع اسمان رد نشد
غنچه ای در مسیرمان نبود
یا اگر بود
لب به خنده وا نکرد
در کناره ی کویر
زیر اسمان صاف و پر ستاره ی کویر
هیچ کس منو تو را صدا نکرد
هیچ کس دلش برای ما نسوخت
در تمام راه یک مسافر از کنارمان گذر نکرد
هیچ کس این چنین غریب منو تو را رها نکرد

...

تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
# : 30 Sep 2007 16:48


گاهی از میان باران و برگ ها
صدایی می شنوم
گاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش
که پله های پشت در ناتمام می مانند
تو از مکث ناگهان من جدا می شوی
چتر می گشایی و
رو به باران و برگ ها می روی
کنار پله های ناتمام
پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شود
صدایی می شنوم که تویی
دو چشم از باران آورده ام
که همیشه از خواب های خیس می گذرد
می ایی و انگار پس از یک قرن آمده ای
باچتری خسته و
صدایی که منم
کنار آخرین پله و مکث ناگهان
سر بر شانه ام می گذاری و
گوش بر دهان زمزمه ام
تا صدایی بشنوی که منم
و می شنوی
آرام می شنوی
صبحگاهی از همین شهر بزرگ
از کنار همین پنجره های رو به هر کجا
از کنار همین کتاب بزرگ
که رو به خاموشی تو بسته است
که رو به بیداری من آغاز می شود
آمدم
صبحگاهی از کنار خاموشی خسته که تویی
ذکری از دفتر سوم
به خانه و پله ها
و میان باران و برگها پر کشید
روی بر دیوار کن تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین
گاهی از میان باران و غروب یکشنبه
صدایی می شنوم
گاهی
نه تویی
نه منی

: نه صدایی که از دفتر سوم
من و این صدای یکشنبه
من و این صدایی که تویی
کنار گوش و چتر خسته سکوت می شویم
رو به همین دهان بسته که منم
رو به همین مکث ناگهان که تویی
سکوت می شوی
نه منی
نه تویی
نه صدایی
همیشه از دفتر سوم
ذو به باران و چتر پر از حرف های با خودم
صدایی می شنوم که تویی
صدایی می شنوم که منم

صفاي پا برهنه ها واسه اينكه ريگي تو كفششون ندارند
# : 6 Oct 2007 18:35


تو در چشم من همچو موجي
خروشنده و سركش و نا شكيبا
كه هر لحظه ات مي كشاند بسويي
نسيم هزار آرزوي فريبا
تو موجي
تو موجي و درياي حسرت مكانت
پريشان رنگين افقهاي
فردا
نگاه آلوده ديدگانت
تو دائم بخود در ستيزي
تو هرگز نداري سكوني
تو دائم ز خود ميگريزي
تو آن ابر آشفته نيلگوني
....چه مي شد خدا يا
چه ميشد اگر ساحلي دور بودم ؟
شبي با دو بازوي بگشوده خود
ترا مي ربودم ... ترا مي ربودم

صفاي پا برهنه ها واسه اينكه ريگي تو كفششون ندارند
# : 12 Oct 2007 15:55


بغض تازه
در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند
انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت
امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند
ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان
حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...
من باز گیج می شوم از موج واژه ها
این بغضهای تازه که در من شکسته اند
من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم
اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

صفاي پا برهنه ها واسه اينكه ريگي تو كفششون ندارند
<< . 1 . 2 .
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB